خلاصه قبول می کنم

خلاصه قسمت750قبول میکنم
محل اقامت خان بیگم

ماهیرا تصمیم گرفت درو باز کنه ولی خان بیگم زودتر ازش درو باز کرد.

خان بیگم با اضطراب : چیزی شده؟

ماهیرا در حالی که به این فکر میکرد از درون اتاق صداهای عجیب غریب شنیده و میخواست بفهمه درون اتاق چخبره گفت: إماد دنبالتون میگشت.

خان بیگم درو بست.با شرارت به جسد مرده اون دختر نگاه میکرد و میگفت: 25 ساله که مبارزه کردم و بالاخره امروز تونستم بر صنم غلبه کنم.
خان بیگم به پاهاش نگاه کرد دید که هنوزم پوست پاهاش زخم و پوسیدگی داره.خان بیگم آشفته میشه و میگه :" چطور ممکنه؟این که همون دستبنده." خان بیگم دنبال اون نماد 8 روی دختر گشت ولی پیداش نکرد و فهمید این دخترو به اشتباه کشته ولی باخودش میگه پس این دختر این دستبندو از کجا آورده؟
خان بیگم دوباره جستجوی اون دختری که نماد 8 داره رو آغاز میکنه.میاد اتاق پذیرایی میبینه همه ی مهمونا رفتن.با حالت تاسف باخودش میگه:" اون دختر کجا میتونه باشه؟" از طرف دیگه ماهیرا داره جارو میزنه و تمیزکاری میکنه و پشتش و تتویی که داره هم کاملاآشکار و معلومه.خان بیگم با فاصله از ماهیرا ایستاده غافل ازاینکه اون دختری که دنبالش میگرده جلوشه.خان بیگم با حالت ناراحتی خارج میشه.

ماهیرا زمزمه وار و غرغرکنان میگه :" آزاد و خان بیگم هر دو به یک اندازه بی رحم هستند.چرا آزاد از بین اون همه دختر منو برای رقص انتخاب کرد؟ احساس میکنم چشمش بعضی دردهاشو پنهان میکنه و آزاد اون چیزی که در واقع هست بنظر نمیرسه.ممممم باید مرحم گیاهی برای آزاد رو همین امروز تهیه کنم."
آزاد تو اتاقش لحظات زیبایی که با ماهیرا داشت رو بیاد میاره.اونجا که تو جنگل بغلش کرد یا رقص امشبش باهاش.با نگرانی و بیقراری باخودش میگه : " چه اتفاقی برام افتاده؟ چرا همه فکر و ذهنم اون دختر شده؟ این درست نیست.من نباید اینقد به اون دختر فکر کنم.
چندلحظه بعد ماهیرا یواشکی وارد اتاق آزاد میشه.میبینه آزاد خیلی آروم خوابیده.با خودش فکرمیکنه نباید خوابشو خراب کنه ولی باید سریعتر این مرهم گیاهی رو به پیشونیه آزاد بزنه و دعا کنه که آزاد از خواب بیدارنشه.ماهیرا مرهم گیاهی رو به پیشونیه آزاد میمالونه.باخودش میگه اگه این مرهم کارکنه تنفس آزاد بهتر باید بشه.ماهیرا انگشتاو میزاره کناره بینی آزاد تا تنفسشو چک کنه.ماهیرا گیج میشه و میگه چطور ممکنه؟ بعد تصمیم میگیره ضربان قلبشو چک کنه
ماهیرا گوش هاشومیاره نزدیک قفسه سینه ی آزاد.بدقت گوش میده.چندتا لبخند از روی آرامش میزنه.بعدش بلند میشه که بره.آزاد بیدار میشه.مرهم رو روی سرش احساس میکنه.ماهیرا با ترس ایستاده.

آزاد : اینجا چیکار میکنی؟

ماهیرا : معذرت میخوام اومدم ببینم حالت خوبه یا نه.

آزاد : چرا احساس میکنی به این چیزا نیاز دارم؟
ماهیرا: طالع ات کمیابه.با بقیه آدمها فرق میکنه.انگار برای آدم ها نیست . منحصربفرده .تو خیلی خاصی.طالع و فالت نشون میده تو خیلی بدذات و سرسختی ولی درونت اینطور نیست.قلبت مهربونه.مثل بچه ها معصومی.فرشته ای.

آزاد یه کم ناراحت و نگران میشه.دلش میلرزه یه جورایی و ازش میخواد بره بیرون.
ماهیرا : من ازت نمیترسم و دروغ نمیگم ولی تحقیقاتم نشون میده تو خیلی فرق داری و اصلا آدم شروری نیستی.این مرهم ضربان قلب و تنفس رو سریعتر میکنه ولی برای تو این اتفاق نیفتاد.بذار الان دوباره چکت کنم.بخاطر اصرار ماهیرا ،آزا میفته رو تخت و ماهیرا که میفته روی آزاد. باز ین دونفر نگاهشون بهم دیگه میفته و مثلا رمانتیک میشن.بعد چندلحظه آزاد بلندمیشه و ماهیرا و از خودش جدامیکنه.

اهیرا : من میتوم بهت کمک کن.

آزاد با نگرانی : لطفاازاینجا برو.کسی نمیتونه بهم کمک کنه.

ماهیرا گیج و منگ میشه و دوباره اصرار میکنه.ولی آزاد دست ماهیرا رو میگیره و میذارت بیرون از اتاق و درومیبنده.
ماهیرا : آزاد ؟ من دروغ نمیگم.من طالع و فالتو بررسی کردم.

آزاد به حرفاش گوش نمیده.

خان بیگم در اتاقش به غزاله و لطیف توضیح میده که این دخترو اشتباهی کشته.

غزاله و لطیف از ترس به خودشون میلرزن و به خان بیگم میگن حداقل داشتن یا نداشتن نماد 8 رو چک میکردی.

خان بیگم آزرده میشه و میگه : کاری که میگم رو انجام بدید.
خان بیگم از اتاق خارج میشه.بعد غزاله و لطیف جسد اون دخترو توی راهرو میکِشَن.کمی بعد ماهیرا میاد تو راهرو.میبینه کف راهرو نمناکه و این قضیه براش سوال میشه.غزاله و لطیف جسدو از خونه خارج میکنن. همون لحظه ماهیرا وارد تالار پذیرایی میشه و نمِ روی کف تالارو دنبال میکنه و میره بیرون.در باغ ، در تاریکی شب ، خان بیگم با بیقراری کنار جنازه ایستاده.لطیف و غزاله خسته میشن.خان بیگم بهشون میگه برن بیل بیارن.اون دونفر به خان بیگم میگن نمیدونن بیل کجاست.خان بیگم باعصبانیت بهشون دستور میده که برن و بیل بیارن.اونا هم میرن.ماهیرا اثر رو دنبال میکنه و به باغ میرسه.ماهیرا از دور سایه ی خان بیگم رو میبینه و بادقت و یواش یواش بسمت خان بیگم میاد.وقتی به دومتری خان بیگم میرسه ، پاهای ماهیرا به چیزی گیرمیکنه و میفته.خان بیگم متوجه ی ماهیرا میشه و شوکه میشه.عینک ماهیرا روی زمین میفته.

ترجمه پروموقسمت751


همه تو تالار اصلی هستن.إماد به همه میگه یه دختری از دیشب غیبش زده و آخرین عکس سلفیش با اون رو که دیشب تو مهمونی گرفته بودن رو به همه نشون میده.ماهیرا و غزاله و لطیف هم هستن و یه خرده ناراحتن.ماهیرا عکسو میبینه و بعد با حالت آگاهانه به خان بیگم نگاه میکنه و خان بیگم از پاسخی که ماهیرا میخواد بده میترسه.



پایان

با تشکر ا زخانم عسل

/ 5 نظر / 264 بازدید
عسل

سلام.عزیزم خلاصه قسمت751رو توی بخش قبلی قبول میکنم برات فرستاده بودم بی زحمت اونم بذار.

مریم

Mercccc :)

نورا

سلام مزگان جون خوبی؟ عزیزم من تعریف زیادی از وبلاگت شنیدم خیلی دوستش داشتم اولا فقط میخوندم و نظر نمیدونستم چجوری بدم اما حالا خیلی خوشحالم وبت رو دوست دارم عزیزم کارت درسته ادامه بده عالیهههههههههههههههههههههههههه [قلب][ماچ]

الناز

میشه عکسای فصل جدید قبول میکنم بزاری با تشکر[لبخند]

نرگس

خلاصه جودا اکبر رو نمی زارید؟