قبول می کنم

خلاصه قسمت747قبول میکنم مکان نامعلوم و خانه خان بیگم باد شدیدی تو خونه خان بیگم میوزه.پاهای ماهیرا بخاطر جادوی راضیه غیرارادی حرکت میکنه و کنترلشو ازدست میده. خان بیگم: من به زودی اون شخصو میبینم. از طرفی دیگه آزاد در خانه داره حرکات ورزشی اجام میده.آزاد متوجه میشه اوضاع غیرطبیعیه.آزاد ماهیرا رو میبینه که داره روی پله ها لیز میخوره.آزاد دوان دوان خودشو به ماهیرا میرسونه و دستشو میگیره.همزمان به دست دیگر ماهیرا نور آفتاب میتابه.بازتاب دستش در گوی راضیه میفته.خان بیگم و راضیه در گوی یک دست که روی مچش دستبند قرمز بسته شده میبینن.خان بیگم و راضیه منتظر اینن تا چهره کامل اون شخص در گوی نشون داده شه.خان بیگم چشاشو از حدقه درمیاره و میگه پس چرا چهره شخص معلوم نمیشه؟ راضیه: بعضی قدرت ها دارن از اون دختر مواظبت میکنن و نگهش داشتن. ماهیرا و آزاد دست همو دارند و دارن چشم تو چشم هم نگاه میکنن.یه صحنه رمانتیکی بین این دو پیش میاد.هیچکدومشون نگاهشو از دیگری نمیگیره.بهم خیره هستن. از طرف دیگه بین راضیه و خان بیگم ، گوی شیشه ای منفجر میشه و خرد میشه.جفتشون شوکه میشنراضیه: بعضی قدرت ها دارن از اون دختر محافظت میکنن.سرنوشت داره باهات بازی میکنه خان بیگم.از این رو ما نمیتونیم چهره اون دخترو ببینیم جفتشون از اینکه اون قدرت از چه نوعیه متعجبن.خان بیگم بیخبر از اینه که پسرش ، آزاد ، از ماهیرا محافظت کرده. ی رشته از موهای ماهیرا روی پیشونیش میفته.آزاد دستشو بالا میاره که موهارو کنار بده ولی منصرف میشه و غرورش اجازه نمیده.ماهیرا یه لحظه سورپرایز میشه.ماهیرا از تغییررفتار آزاد حسابی متعجبه.آزاد هم لبخندای عاشقانه میزنه.ماهیرا خجالت میکشه و سرشو پایین میندازه. آزاد یه دفعه إماد رو میبینه که از دوره بهشون نگاه میکنه و لبخند میزنه.آزاد اعصابش بهم میریزه و دست ماهیرا رو ول میکنه و ازش دور میشه.ماهیرا هم روی زمین میفته.دست بند قرمز هم ازدست ماهیرا جدامیشه و میره یه گوشه ای. ماهیرا از خل و دیوونه بودن آزاد متعجب میشه.به این فکرمیکنه که :" آزاد که دستمو گرفت و نذاشت بیفتم حالا چرا ولم کرد و افتادم؟" إماد به آزاد لبخند میزنه و میگه:" به به میبینم که احساسات عاشقانه ات توسعه یافته و نترس این حس و رازتو به کسی نمیگمآزاد: من این کارو با هرکس دیگه ای هم بجاش بود انجام میدادم.من فقط خواستم ازش محافظت کنم که نیفته إماد نیشخند میزنه و آزاد با حالت غضب ازش رد میشه بعدش إماد میاد پیش ماهیرا که اونو بیشتر ضد آزاد قراربده. إماد : آره.اول سعی میکنه نگهت داره بعد بیشتر بهت درد میده. بعد إماد سعی میکنه بیشتر با ماهیرا صمیمی و نزدیک شه.ماهیرا هم دوباره خل بازیاشو شروع میکنه و میخنده. إماد : چرا اینقد سست شدی و افتادی و لیز میخوردی؟ ماهیرا: چیزای عجیب غریبی برام اتفاق میفته.ابتدا خارش پشتم بعدش هم کشیده شدنش به عقب.چرا آزادو درمان نمیکنید؟ إماد : فقط تو میتونی مشکل آزاد رو حل کنی.بخاطر من هم که شده ازش مراقبت کن.تو  از داروهای گیاهی خبر داری.اگه آزاد خوب نشه نمیتونه ازدواج کنه.اگه آزاد ازدواج نکنه منم باید مجرد بمونم ماهیرا خجالت میکشه. خان بیگم عصبانیه و استرس داره که اون دخترو پیداکنه. راضیه میخنده. راضیه : مبارزه ی بین خوبی و بدی قرن هاست که وجود داشته.فقط ابزارهاش فرق خواهد کرد.دیروز من و صنم.الان تو و اون دختر خاص. خان بیگم با ناراحتی: بعدش چی میشه و چی پیش میاد؟راضیه باعصبانیت : مگه من همه چیزو درباره ی تو میدونم؟ خان بیگم : چه طور میتونم اثری از اون دختر پیدا کنم؟ راضیه : من میتونم به وقتش و در سکوت ببینمش ولی مبهمه.باید واضح باشه. خان بیگم: هر کاری رو که خودت میدونی بکن ولی اون دخترو پیدا کن. راضیه چشماشو میبنده.خان بیگم ناراحته.ازش میخواد که اون دختره رو پیدا کنه. راضیه چشماشو باز میکنه و میگه جواب سوالاتتو پیداکردم. راضیه: تو مسیری رو پیداخواهی کرد به اون دختر منتهی میشه.به طور طبیعی به سمت اون دختر کشیده میشی. خان بیگم بدقت گوش میکنه. راضیه:خاکستر گل کجنار میتونه برای اون دختر جذاب و جذب کننده باشه. خان بیگم: چطور میتونم مطمئن بشم؟ راضیه: بازی بین تو و اون دختر هستش.سرنوشت تصمیم گیرندست. خان بیگم ناراحته. راضیه: اون دختر خیلی بهت نزدیکه.اگر میخوای قدرتتو بدست بیاری باید ریسک  خطر هارو هم تحمل کنی.سکانس بعدی ماهیرا تو اتاقش داره درباره گیاهان دارویی برای آزاد تحقیق میکنه.ابتدا ویژگیهای فیزیکی آزاد رو بررسی میکنه.اینکه همیشه عصبانیه.ماهیرا یه تصویر از آزاد میکشه.دوربینشو درمیاره.یه عکس از خودش میگیره و مثل خل و چلا از خودش تعریف میکنه و میره بیرون سکانس بعدی : در جاده خان بیگم خاکستر گل کجنار رو در کیسه داره.بیاد میاره که صنم نفرینش کرد.باخودش فکرمیکنه صنم قبل رفتن یه سری زخم هارو بجا گذاشت که من دارم تو این 25 سال زجرشو میکشم ولی من به شکستم اعتراف نمیکنم.هر کاری میکنم که قدرتم برگرده.بعد خاکستر گلو روی جاده ریخت.حرفای راضیه رو بیاد میاره.

ترجمه پرومو قسمت748 ماهیرا توی جاده راه میره.از طرف دیگه خاکسترها مثل مروارید شروع به درخشیدن میکنه.از دور دورا خان بیگم تو ماشینش منتظر نشسته.بعد شگفت زده میشه وقتی میبینه دختری تو جاده داره میاد که نورهای درخشان خاکستر گل احاطه اش کرده ان.خود ماهیرا هم شوکه میشه و سعی میکنه خاکسترایی که مثل مروارید میدرخشیدن رو از خودش دور کنه. پایان

با تشکر از خانم عسل

/ 11 نظر / 115 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسل

ازدست بده و ناامیدشه.ماهیرا برای پیداکردن گیاهان دارویی بیشتر از کائنات دور میشه.ماهیرا تصمیم داره برای درمان دست کائنات گیاهان دارویی پیدا کنه.همچنین یک هدفش هم درمان آزاد هست و اینکه بفهمه چه چیزهایی برای آزاد مضره. در جاده خان بیگم تو ماشین با بی تابی منتظر اون دختره.ماهیرا تو جاده راه میره.دنبال گیاهان دارویی برای کائنات هست.خاکسترهایی که خان بیگم روی جاده ریخت ماهیرا رو از سر تا پا احاه میکنن و یه دفعه شروع به درخشیدن میکنن.ماهیرا تلاش میکنه اینار از خودش دور کنه ولی تلاشش فایده نداره. خان بیگم ازدور میبینه دختری داره میاد که ذرات کوچیک درخشانی احاطه اش کردن و سورپرایز میشه.دوباره حرفای راضیه رو یادش میاد.خان بیگم سعی میکنه ماشینشو روشن کنه که بهتر بتونه اون دخترو ببینه.هر چی استارت میزنه ماشین روشن نمیشه.از ماشین پیاده میشه.ولی همون لحظه طوفان و باد سنگینی شروع به وزیدن میکنه که گرد و خاک زیادی بلند میکنه.همین باعث میشه ماهیرا از کنار خان بیگم رد بشه بدون ینکه خان بیگم ببینه و متوجه بشه.بعد اینکه طوفان تموم شد.خان بیگم میبینه دختری وجود نداره و آشفته میشه

عسل

در خانه خان بیگم ماهیرا میرسه به خانه.تو چمنای حیاط داشته راه میرفته.به این فکرمیکنه که چرا یه دفعه باد شدیدی وزید.یه لحظه دقت نمیکنه و میفته تو چاه.کل بدن و لباسش گلی و کثیف میشه.عینکش لکه دار میشه و نمیتونه جایی رو ببینه.همون لحظه آزاد میاد و به ماهیرا کمک میکنه.ماهیرا ازش خیلی تشکر میکنه.ماهیرا عینگ گلیشو به آزاد میده.نمیتونه جایی رو ببینه.ماهیرا هی غر میزنه که عجب گیری افتاده و چرا اینجوری آلوده شده و ....آزاد هم گوشه لبش لبخند داره. آزاد شیلنگ آبو میگیره سمت ماهیرا.ماهیرا سر و صورت و دستشو تمیز میکنه.همینجور که داشت خودشو تمیز میکرد از نگاه عاشقانه آزاد تعجب میکنه.وقتی ماهیرا چشماشو بازمیکنه میبینه کسی نیست.باخودش میگه اون هیولا کجا رفته و هنوز باور نداره که اون آزاد بوده که کمکش کنه ماهیرا میره خونه.آزاد تو حیاط با خودش فکر میکنه : " چه اتفاقی برام افتاده؟چرا من مجذوب اون دختر شدم؟" در درون خونه خان بیگم فکرمیکنه که باید هرچه سریعتر اون دخترو پیداکنه.تو همین فکرا میبینه یه نفر پشت پرده پنهان شده.خان بیگم تعجب میکنه و باخودش فکر میکنه شاید

عسل

همون دختریه که دنبالشه.میره پیش دختره.ولی میبینه طرف لطیفه.لطیف یه کیک دستشه.امشب ساعت 12 تولد إماد هستش.خان بیگم ازاینکه تولد إماد رو یادش رفته بود و لطیف بهش گفت ناراحت میشه.خان بیگم به خودش بد و بیراه میگه بخاطر فراموش کردن تولد إماد. خان بیگم میگه من فقط میتونم تولدشو تبریک بگم.همین.ولی لطیف میگه : امشب پارتی هیجان انگیزیه که من میتونم توش شرکت کنم. ماهیرا میاد پیششون.حسابی ذوق زده میشه. به لطیف میگه فوق العاده بنظر میرسه. إماد با دوستاش یه مهمونی برگزار کرده.همه تو استخر هستن و بهم آب میپاشن و بازی میکنن.ماهیرا و غزاله و لطیف با کیک تولد میان کنار استخر و حسابی هیجان زده اند.یه دفعه موزیک قطع میشه. آزاد باعصبانیت : کی موزیکو قطع کرد؟ خان بیگم باعصبانیت و ناراحتی میاد پیششون و میگه تو این خونه چخبره؟ بعد دوستای إماد میگن : هپی بیرث دی تو یو.(تولدت مبارک) خان بیگم ازشون میخواد از استخر بیان بیرون که با خانواده جشن بگیرن. ماد : اینجا فقط یه نفر تولدمو یادش رفته آزاد همون لحظه با بسته ی کادو واردمیشه و میگه : من فراموش نکردم.برادر بزرگترت هیچوقت تولدتو فراموش نمیکنه.

عسل

در خانه همگی هستن و تولد إمادو جشن مییرن.إماد تو دهان مادرش و کائنات و حتی آزاد کیک میزاره.آزادهم یه تیکه از کیکو میزاره تو دهن إماد.بهم لبخند میزنن.بعد إماد و همه ی دخترا مشغول رقص میشن.ماهیرا هم یه ذره میرقصه.آزاد با لبخند ماهیرا رو نگاه میکنه.بعد إماد گلو هدیه میده به ماهیرا.ماهیرا حسابی شگفت زده میشه و گلو قبول میکنه.آزاد هم قیافش درهم میشه پایان

مریم

مرسی عسل جون بابت خلاصه.

عسل

خلاصه قسمت749قبول میکنم محل اقامت خان بیگم: إماد به ماهیرا یه گل هدیه میده.آزاد ناراحت میشه.ماهیرا هم ، ذوق زده میشه و خجالت میکشه و گلو قبول میکنه.إماد زیرچشمی به آزاد نگاه میکنه که با آزردگی شاهد صحنه هست.إماد به ماهیرا پیشنهاد رقص میده.ماهیرا حسابی سورپرایز میشه. ماهیرا با حالت خنده : من رقصم افتضاحه. إماد مات میشه.دستشو بالا میاره تا ماهیرا پیشنهاد رقصو قبول کنه. إماد و ماهیرا با یه آهنگ شاد و سریع مشغول رقص میشن.قیافه آزاد عبوسه. آزاد تو دلش فکر میکنه إماد هیچوقت آدم خوبی نمیشه ولی ماهیرا خیلی بی گناهه و من نمیتونم اشکشو ببینم بااینکه اصلا نمیخوام تو زندگی إماد دخالتی کنم. موقع رقص ، ماهیرا برمیگرده و آزاد رو جلوی خودش میبینه.ماهیرا اول تمایلی برای رقص با آزاد نشون نمیده ولی با سماجت آزاد ، رقصشون شروع میشه.یه رقص رمانتیک و آروم.از طرف دیگه خان بیگم با ناراحتی فکرمیکنه که زمان داره ازبین میره و من باید زود اون دخترو پیداکنم.ماهیرا و آزاد هنگام رقصشون ، عاشقانه بهم نگاه میکنن.ماهیرا یه کم از رقص خسته میشه یاد کینه إماد از آزاد میفته.همه دست و کف میزنن.بعد رقص آزاد و ماهیرا ، إماد میاد پیش ماهیرا

عسل

إماد : این دقیقا همونیه که تو باید درمانش کنی.آزاد بهم حسودی کرد و میخواد همه چیزو ازم بگیره. ماهیرا میره پیش آزاد. ماهیرا با حالت شوخی و رقص: بیا بریم آب بنوشیم.من خیلی تشنمه. آزاد مات و مبهوت رفتار ماهیرا میشه و میگه : چرا اینقد غیرعادی رفتار میکنی؟ ماهیرا معذرت خواهی میکنه و قد و وزن آزادو میپرسه.آزاد با بی اعتنایی نگاه میکنه ولی بعد بهش قد و وزنو میگه.ماهیرا بیاد میاره که باید رنگ چشم آزاد رو هم بفهمه.ماهیرا هی سر و صدا و خل بازی درمیاره و حوصله ی آزادو سر میبره.ماهیرا هم خیره میشه تو چشمای آزاد. آزاد : چته؟چیکار داری میکنی؟ ماهیرا : من فقط متوجه شدم چشمات خیلی عمیقه. باز این دوکفتر عاشق بهم خیره میشن. خان بیگم در حال رد شدنه.تو نور کم اتاق و شلوغی اون " نماد 8 خوابیده" رو پشت ماهیرا میبینه(ولی چون چهره ی ماهیرا رو ندید نتونست تشخیص بده اون دختره ماهیرا هست.).خان بیگم اول فکر میکنه خیالاتی شده ولی دقیق که به نماد پشت اون دختر نگاه میکنه مطمئن میشه.خان بیگم به سمت اون دختر میره.خان بیگم چاقو برمیداره و از تو

عسل

شلوغی و رقص به سمت اون دختر میره که اون دخترو بکشه.ماهیرا و آزاد دارن درباره ی چشمای آزاد حرف میزنن.آزاد لباس ماهیرا رو میگیره و یه کم قدم میزنن.دخترا دور خان بیگم حلقه میزنن و میرقصن.خان بیگم هم یه لبخند الکی بهشون میزنه ولی سرشو که بالا میاره میبینه اون ختری که پشتش نماد 8 داشت رفته و ناپدید شده ماهیرا به آزاد : لباسم روی مچت گیر کرده. ماهیرا و آزاد این مشکل کوچیکی که پیش اومد رو حل کردن.ماهیرا لباسشو مندازه رو پشتش. خان بیگم متوجه یه دختر دیگه میشه.دختری که داره میرقصه و یه دست بند قرمز شبیه همون دست بندی که توی گوی راضیه دیده بود داره.اون دختری که درحال حاضر دستبند قرمز داشت با دوستش داشت میرقصید.دوستش ازش میپرسه این دستبندو از کجا گرفتی؟ دختره در جواب دوستش میگه این مال منه.(ولی درحقیقت این همون دستبندیه که از دست ماهیرا جدا شده بود و پرت شده بود یه گوشه.این دختره دست بندو پید کرد وگذاشت تو دست خودش.). خان بیگم ماهیرا و آزادو میبینه که دارن باهم حرف میزنن.بخاطر همین مسئله ناراحت میشه.ولی تو دلش میگه این مسئله رو بعدا رسیدگی میکنم ولی الان باید به این دختری که

عسل

دستبند داره توجه کنم. خان بیگم میره پیش دختره و باهاش سلام احوال پرسی میکنه.بعد اونو گول میزنه و به بهانه نشون دادن اتاق دوست عزیزش یعنی إماد ، ازش میخواد همراهش بیاد تو اتاق. إماد میاد پیش آزاد و ماهیرا و میگه مادرم کجاست؟بعدش إماد یه کم با ماهیرا صمیمی میشه.آزاد باعصبانیت ترکشون میکنه.إماد به طنازیش ادامه میده.بعد إماد از ماهیرا میخواد دنبال خان بیگم بگرده خان بیگم دهن اون دخترو میبنده.اون دختر حسابی میترسه. خان بیگم باعصبانیت: این پایان زندگیه تو و بدبخیه منه. بعدش خان بیگم سر اون دخترو تو لگن آب میکنه و میگه : به زودی با مرگ روبرو میشی اون دختره هم نمیتونه نفس بکشه. ماهیرا تو راهرو درحال راه رفتنه.صداهای عجیب غریب از اتاق خان بیگم میشنوه.در اتاق خان بیگم رو میزنه.خان بیگم حسابی چشماش گشاد میشه.سر اون دخترو از آب میاره بیرون و اون دختر به سختی نفس نفس میزنه.ماهیرا میخواد دو بازکنه.

عسل

ترجمه پرومو قسمت750 ماهیرا داره کف خونه رو تمیز میکنه و جارو میزنه.پشت ماهیرا بازه و نماد 8 کاملا معلومه.خان بیگم با فاصله از ماهیرا ایستاده.خان بیگم ناراحت میشه از اینکه دختری که این همه دنبالش میگشت جلوش ایستاده.. پایان