قبول می کنم

خلاصه قسمت743قبول میکنم
ماه تو آسمونه .خان بیگم میخواد برنامه های شیطانی خودشو انجام بده.کف دستشو میزاره روی گل تا قدرتشو دوباره بدست بیاره.ولی گل کجنار آتیش میگیره و خان بیگم خودشو به عقب پرت میکنه.حسابی شوکه میشه.میگه : " نههههه.من نمیزارم این اتفاق بیفته.معذرت میخوام.من برای درمان کائنات استفاده خواهم کرد.من نمیتونم اجازه بدم 25 سال صبرم ازبین بره." گل کجنار به خاکستر تبدیل میشه و خان بیگم پریشان و ناامید میشه و میگه " من نمیتونم یکبار دیگه از زندگی شکست بخورم.آها...آزاد...آزاد میتونه منو از این وضعیت رهایی ببخشه "
از طرفی دیگه آزاد دیگه نمیتونه تشنگیش به خونو طاقت بیاره.از اتاقش خارج میشه.لطیف رو میبینه که پارچ آب دستشه و داره قدم میزنه.یه لحظه تصمیم بگیره بهش حمله کنه ولی دوباره منصرف میشه و باخودش فکر میکنه که بره خودشو ببنده.آزاد سراسیمه و باعجله به اتاقش برمیگرده.همون موقع خان بیگم از انتهای راهرو با حالت پریشانی میاد و میبینه آزاد رفته تو اتاقش.خان بیگم فکرمیکنه که آزاد میخواد بره تو اتاق 
کوچک زیر شیروانی.خان بیگم تصمیم میگیره قبل اینکه آزاد برسه به اتاقک زیرشیروانی باهاش حرف بزنه.آزاد ابتدا وارد اتاقش میشه.قالی رو کنار میزنه.دریچه ی روی کف اتاقشو باز میکنه و میره اتاقک مخفی زیر شیروانی که خودشو بتونه کنترل کنه و درو هم قفل میکنه.خان بیگم میره تو اتاق آزاد.میبینه در اون اتاقک زیر شیروانی از درون قفله.بعدش چندبار با صدای بلند آزاد رو صدامیزنه که بیرون بیاد.خان بیگم صدای کائنات رو میشنوه.تا کائنات وارد اتاق بشه ، قالی رو تو اتاق آزاد پهن میکنه . کائنات با حالت ناراحتی وارد اتاق میشه و از مادرش میپرسه : اینجا چیکار میکنی و چرا آزادو صدا میزدی؟" کائنات یادش میاد که آزاد ازش خواسته بود که رازشو به کسی نگه و بین خودش و مادرش بمونه.اینکه آزاد فراتر از یک حیوان است  ولی نه در حد هیولا.
آزاد از مادرش خواسته بود که به هیچ وجه رازشو فاش نکنه تا بتونه بصورت عادی زندگی کنه.ولی در اون شب خاص آزاد نتونست تشنگیش به خون آدمی رو کنترل کنه

خان بیگم به کائنات میگه من داشتم با آزاد حرف میزدم.آزاد رفته از آشپزخونه برام شیر 
بیاره واسه همین من آزاد رو صدا میزنم.بد دخترشو در آغوش میگیره و میگه بروبخواب.کائنات هم لبخند میزنه و میره.بعد رفتن کائنات ، خان بیگم فکرمیکنه که صبح میتونه با آزاد حرف بزنه و نگران اینه که چه اتفاقی الان میفته.

تو اتاق کوچک ، آزاد برای کنترل تشنگیش خودشو با زنجیر قفل میکنه و مدام فریاد میزنه و بیقراری میکنه.
ماهیرا در اتاقش به اون حیوان عجیبی که تو جنگل دیده بود فکرمیکنه.راجع به همین موضوع تو کتابی که از پدرش گرفته بود داشت تحقیق میکرد.ماهیرا تو اون کتاب درباره حیوانات و هیولاهای عجیب غریب مطالعه میکرد.بعدش با همون نوع از حیوانی که قبلا باهاش تو جنگل مواجه شد رو تو کتاب پیدامیکنه.هیووولاهای خون خوار.ماهیرا  تعجب میکنه و میگه:" شاید میمردم و معلوم نبود اون لحظه تو جنگل چه اتفاقی برام میفتاد.من با وجود آزاد دیگه به هیولای دیگه ای احتیاج ندارم."ماهیرا تو دلش از پدرش بخاطر این 
کتاب و یادداشت ها تشکرمیکنه و میخوابه.کمی بعد سایرا و بانو میان کتاب و یادداشت ها رو برمیدارن و باخودشون میگن الان یه درس حسابی به ماهیرا میدیم چون نتونست به کائنات کمک کنه .اون دونفر کتاب باارزش رو میبرن و میسوزوننش و میندازنش تو سطلآشغال و بعدش بهم لبخند میزنن درحالی که ماهیرا حسابی غرق خوابه.طرزتفکر سایرا و بانو اینه که ماهیرا میخواد همیشه تو چشم و دید همگان باشه و داره سعی میکنه که آزادو إماد رو اغوا کنه و نقشه جدیدش اینه پس باید با سوزاندن کتاب جلوشو بگیریم.
دراتاق خان بیگم ، غزاله و لطیف و خان بیگم دارن به خاکستر گل نگاه میکنن.لطیف  به خان بیگم میگه شاید کسی فریبت داده.غزاله میگه شاید صنم برگشته و کل قدرت ازدست رفتشو قبل از تو از گل کجنار گرفته.خان بیگم میگه :" مردم شاید دروغ بگن.ولی نه اون خانم."بعد خان بیگم شروع میکنه یه ماجرایی رو برای غزاله و لطیف تعریف میکنه.میگه :" یه شب توی جنگل بودم و حسابی درد میکشیدم.و صنم رو بخاطراینکه مرد و قدرتمو ازم گرفت نفرین میکردم.ناگهان یه خانمی رو دیدم.اون خانم جواهر زینتی ای داشت و به 
طرز عجیبی حرف میزد.میگفت یه حادثه ای به وقوع خواهد افتاد و بعد از اون حادثه من سحر و جادو رو یاد خواهم گرفت و من ملکه ی بدی ها میشم." خان بیگم بیاد میاره که از اون خانم التماس میکرد که کمکش کنه و او خانم بهش ایده ی گرفتن گل کجنار توسط یکشخص خاص مثل آزاد رو داد.بیاد میاره که اون خانم خاص بهش گفت وقتی به گل چشم دوختی ازم تشکر کن واین تنها کاریه که میتونی انجام بدی و من (خان بیگم)اون لحظه با خوشحالی از اون خانم تشکر کردم و حرفشو قبول کردم و پذیرفتم.خان بیگم از اون خانم خواسته بود که شاگردش بشه و اون خانم هم موافقت کرد.
غزاله و لطیف سورپرایز میشن و خان بیگم میگه  همه ی این اتفاقات برا گذشته بوده و من الان خواستم قضیه اشو بهتون بگم و درباره سوختن این گل باهاتون حرف بزنم.غزاله و لطیف میگن اون زن الان کجا زندگی میکنه؟ خان بیگم میگه تو قبرستون.غزاله  و لطیف شوکه میشن.
در قبرستان

خان بیگم میره قبرستان.غزاله و لطیف هم همراه خان بیگم هستن ولی حسابی وحشت زده اند و میترسند و هی جیغ میزنند.خان بیگم یه خرده بخاطر حرفای بیهوده و چرت خدمتکاراش آزرده میشه و تهدیدشون میکنه اگه یک کلمه ی دیگه حرف بزنن مجازات میشن.
اونا به اون قبر مدنظر میرسن.خان بیگم بهشون میگه قبرو باز کنید.غزاله و لطیفمیترسن و پشت هم قایم میشن.بعدچندلحظه قبر اتومات باز میشه.خان بیگم نگاهشو به قبر دوخته.اون خانم خاص نشون داده میشه.اون خانم راضیه هست.چشمای بسته اشو باز میکنه و خان بیگم امیدوارانه داره نگاه میکنه

پایان

خلاصه قسمت744قبول میکنم
محل اقامت خان بیگم:



سایرا و بانو خودشونو به خواب زدند.ماهیرا بیدار میشه و بوی سوختن رو احساس

میکنه.یه کم پشتشو میخارونه.روشو که برمیگردونه میبینه یه چیزهایی تو سطل 

آشغال داره میسوزه و ماهیرا میره کنارش و میبینه کتاب ارزشمندش که از پدرش 

گرفته بود داره میسوزه.شوکه میشه.خواهراش تو رخت خوابشون بخاطر این قضیه 

هیجان زده میشن.بعد ماهیرا یه سطل آب میریزه رو آتیش و خاموشش میکنه.به 

کتاب نیمه سوخته اش نگاه میکنه.صفحه ها و قسمتهای سالم رو جمع میکنه و از 

این شگفتی داره که چرا آتش سوزی پشتش ایجاد شد و خارش بدنش اونو خبردار 

کرد.همچنین ماهیرا آروم گریه اش میگره و خواهراش بهم لبخند میزنن.



در قبرستان



خان بیگم دست راضیه رو میگیره و یه کم بلندش میکنه.راضیه اونو سرزنش میکنه 

که وقت گرانبهاش برای عبادت رو گرفته.خان بیگم میگه :"قضیه مرگ و زندگی بود 

و من برای ادامه زندگی به قدرت نیاز دارم.گل کجنار آبی لازم دارم.آزاد اینو برام 

تهیه کرد ولی بخاطر اشتباهم به خاکستر تبدیل شد.الان باید چیکارکنم؟" راضیهلبخندی میزنه و میگه:" باوجود اینکه کجنار به خاکستر تبدیل شد ولی هنوز برای 

خلاصی از این وضعیت امید هست.تو باید خاکستر اونو در یک دایره ای 

قراربدی.بعد از چندوقت خاکستر ناپدید میشه.تو باید دنبال دختری بگردی که به 

عدد 8 مربوط میشه!برای اینکه مجددا قدرتتو دوباره بدست بیاری باید اون 

دختر رو پیداکنی و بکشیش تا دوباره قدرتتو بدست بیاری.مرگ اون دختر تنها راهیه 

که تو در پیشت داری." خان بیگم شوکه و دقیق به حرفای راضیه گوش میده.غزاله 

و لطیف با ترس از راضیه میپرسن چطوری میشه که خاکستر ناپدید میشه؟ راضیه 

پاسخ میده سرنوشت خان بیگم با خاکستر تغییر میکنه وگرنه اون باید منتظر 

چهارسال دیگه بشه.خان بیگم میگه این اتفاق هرگز نمیفته.اونا با عجله محلو ترک 

میکنن و راضیه لبخند میزنه.
محل اقامت خان بیگم



خان بیگم سراسیمه وارد اتاقش میشه.میبینه در و پنجره بازه و باد میزنه و 

خاکسترها دارن ناپدید میشن.سریع پیراهن بلندشو رو گلدان میزاره و گلدانو تو 

بغلش میگیره.به غزاله میگه در و پنجره رو ببنده.به لطیف میگه بره یه ظرف بیاره.خان بیگم روی کف اتاقش یه دایره آبی میکشه.خاکسترو تو دایره آبی میریزه.بعد

خان بیگم و غزاله و لطیف میبینن که خاکستر به شکل خاصی از عدد 8 تبدیل 

شد.خان بیگم میگه:" حرفای راضیه درست بوده و من باید اون دختری که به عدد 8 

مربوط میشه رو پیداکنم و بکشمش." از طرف دیگر ماهیرا پشتش خارش میگیره .

میره جلوی آینه خودشو بخارونه میبینه که پشتش عدد 8 کشیده شده و حسابی 

شوکه میشه و میگه این دیگه چیه؟.بعد کتاب پدرشو میبینه [گل خان از سریال 

سوپرنچرال الگو گرفت.]شکلی که پشتش ظاهر شد رو با شکل مشابه ای که تو 

یکی از صفحات کتاب بود مطابقت میده و میخواد درباره اش اطلاعات کسب کنه و از 

این شگفت داره که فلسفه عدد 8 چیه و چطوری پشت گردنش پیداشد.سایرا و 

بانو با حرص به خودشون میگن:" این تتوی گران قیمتیه و ماهیرا این تتو رو برای 

إماد انجام داده.ما باید یه درس حسابی به ماهیرا بدیم."
صبح روز بعد



مادر اکرم و خانواده اش به همراه پلیس جلوی در خانه ی خان بیگم

ایستاده هستن.خان بیگم وقتی درو باز میکنه با چشمای گشادشده اونارو 
میبینه.خان بیگم میگه این چه گستاخیه که دوباره انجام دادید؟مادراکرمِ خدابیامرزشروع به حرف زدن میکنه و میگه:" آزاد تصمیم گرفته بود اکرم رو بکشه و از اون 

وقت تا حالا اکرم برنگشته.جناب پلیس شما ازشون بازجویی کنید".خان بیگم میگه 

شما نباید اتهامات دروغین رو تحمیل کنید.پلیس میگه ما دیشب ماشین اکرم رو تو 

جنگل پیداکردیم.ماهیرا این حرفارو میشنوه و یادش میاد آزاد دیشب جنگل بوده و تو 

دلش میگه نکنه کار آزاد بوده باشه؟ خان بیگم ازشون میخواد برن جنگل و اونجا 

دنبالش بگردن و چک کنن.مادراکرم میگه:" إماد ، اکرم رو مشت زد و آزاد جوری 

رفتارمیکرد که انگار میخواسته اونو بکشه." إماد یه دفعه  عصبانی میشه و داد 

میزنه بگید که پسرتون میخواسته خواهرمو گول بزنه بخاطر همین یه مشت دریافت 

کرد.[به نظرم قیافه و موها و چهره و چشمای إماد بیشتر از آزاد به خون آشام ها 

میخوره.تو این فکرم که چرا گل خان آنکیت راج رو جای آزاد قرارنداد.شما نظرتون 

چیه دوستان؟] .پلیس از إماد میپرسه دیشب کجا بودی؟ إماد در پاسخ خیلی 

معمولی میگه تو پارتی و مهمونی بودم. بعد از خان بیگم درباره پسر دیگه اش ، 
آزاد ، سوال میکنه و میپرسه اون کجا بوده؟ خان بیگم با نگرانی میگه آزاد ربطی بهاین مسائل نداره.آناندکومار از ماهیرا میخواد که بره آزاد رو صداکنه.کائنات تصمیم 

میگیره بره ولی ماهیرا زودتر از اون میره اتاق آزاد.خان بیگم از این میترسه که آزاد 

در حالت واقعیش با ماهیرا روبرو شه.

در اتاقک کوچک زیر اتاق آزاد ، آزاد بیدار میشه. ضعیف و بی حال و خسته بنظر 

میاد.به سختی نفس میکشه.از پله ها بالا میره که وارد اتاقش بشه.ماهیرا هم 

وارد اتاق آزاد میشه و میگه خوبه که تو اتاقش نیست درغیراینصورت باید باهاش 

کلنجار میرفتم که اول ساکت و آرومش کنم که چرا اومدم تو اتاقش بعد ازم 

میخواست که حرف نزنم و ....ماهیرا روشو برمیگردونه که از اتاق خارج بشه.ماهیرا 

متوجه این نشد که آزاد داره دریچه ی کنار پاشو بالامیاره که از اتاقک زیرزمینی 

بیرون بیاد.همین که ماهیرا از اتاق خارج میشه آزاد از دریچه ی کف اتاقش میاد تو 

اتاقش.
مادراکرم با بی تابی میگه که حتما فرزندشونو مخفی کردن و الان دارن دروغ 

میگن.خان بیگم فکر میکنه:" در وقت بدی با این شرایط سخت روبرو شدم.اگه الان 

قدرتمو داشتم یه درس حسابی به مادراکرم که اینطوری حرف میزنه میدادم.منباید هرچه سریعتر دنبال دختره بگردم." ماهیرا میاد و میگه آزاد تو اتاقش 

نیست.خانواده ی اکرم میگن که اینا حتما اونو جایی مخفی کردن.پلیسا تصمیم 

میگیرن که خونه رو بگردن.خان بیگم میترسه و مخالفت میکنه و میگه:" این کار آزاد 

نیست.آزاد تو جنگل نبوده." پلیس میگه ما میخوایم همین حرفو از آزاد بشنویم.بعد 

آزاد از پله ها میاد پایین.ماهیرا شوکه میشه.خان بیگم خیالش آسوده میشه.آزاد 

درمقابل پلیس وایمیسته و میگه من تو اتاقم بودم.پلیس میگه:" ولی ماهیرا 

میگفت که تو در اتاقت نبودی." آزاد میگه اون دقیق و درست ندید.ماهیرا تو دلش 

میگه:" مگه میشه ؟ چرا دروغ میگی؟" پلیس از آزاد میپرسه دیشب کجا بودی؟ 
آزاد میگه همینجا بودم.ماهیرا یادش میاد که آزاد و همینطور خودش دیشب تو 

جنگل بودن پس چرا آزاد داره دروغ میگه نکنه واقعا اکرم رو کشته باشه؟!ماهیرا با 

حالت درماندگی تو دلش میگه :" اه.چرا همیشه من باید تو شرایط سخت 

قراربگیرم؟من باید واقعیتو به پلیس بگم یااینکه ساکت باشم؟ ولی اگه واقعیتو نگم 

هم خودش جرمه." ماهیرا تصمیم میگیره چیزایی بگه.

پایان

خلاصه قسمت745قبول میکنم
محل اقامت خان بیگم

ماهیرا تصمیم میگیره واقعیتو بگه.یه لحظه دستشو مثل اجازه گرفتن بالامیاره ولی موبایل پلیس زنگ میخوره و سرش شلوغ میشه.بعد از اینکه موبایلشو قطع کرد میگه اکرم رو هیچ جا نتونستیم پیداکنیم حتما رفته جایی.خان بیگم جسارتش بیشتر میشه و میگه :" وقتی چیزی رو اطلاع ندارید به آدم نسبت دروغ ندید و با حرفای بی ارزش مارو اذیت نکنید." پلیس معذرت خواهی میکنه.پدر اکرم میگه : "حتما آزاد پسرمو مورد ضرب و شتم قرارداده و ما خاندان بانفوذ و قدرتمندی هستیم".إماد عصبانی میشه و گلوی پدراکرم رو میگیره و 
میگه :"تو نباید درباره ی داداشم اینطور حرف بزنی.اکرم شاید گم شده باشه ولی تو اینجا هرگز نمیتونی پیداش کنی و ببینیش.برادرم آزاد نمیتونه به کسی صدمه برسونه.برو بیرون.دیگه ریختتو نبینم." پدرمادرم اکرم میرن.خان بیگم آزاد رو بغل میکنه و موهاشو 
نوازش میده.إماد این صحنه و عشق فرزندمادری رو میبینه با خودش میگه:"شاید من هرکاری رو انجام بدم ولی مادرم عاشق داداشم ، آزاد ، هستش ." ماهیرا تو دلش میگه :"یااینا گیج شدن یا من .چون آزاد و إماد همیشه باهم دعوا و مبارزه داشتن ولی الان داره ازش دفاع میکنه ولی برادرش همیشه خشن هست."

ماهیرا تو باغ در حال قدم زنه.از این متعجبه که چرا آزاد دروغ گفته.چطوری تونسته دروغ بگه.بعد یه دفعه آزاد رو جلوی خودش میبینه و سورپرایز میشه.

آزاد : از کی تا حالا مردم با خودشون حرف میزنن؟ اونا فراموش میکنن که حتی جهان هم به صداشون گوش میده.اگه سوالاتی داری میتونی ازم بپرسی
ماهیرا:لطفا با تن ترسناک باهام حرف نزن.من ازت نمیترسم.تو تو جنگل بودی.تو دروغ گفتی و میدونم کار خودت بوده.هر کی باشه حدس خواهد زد که تو یه کارهایی در ارتباط با ناپدیدشدن اکرم انجام دادی.

آزاد : تو هم تو جنگل بودی و شاید کارهایی درارتباط با اکرم انجام داده باشی

ماهیرا با حالت طعنه: یک مرد به قتل رسیده است و این کار یک زن ضعیف نمیتونه باشه.یک 
مرد سرسختی مثل تو... من  دارم کلی مثال میزنم و بهت اتهامی واردنمیکنم.من داشتم میرفتم جنگل 

آزاد:با فکرایی که دربارم میکنی من اصلا ناراحت نمیشم ولی اون چیزی که باید بدونی اینه 
که من کاری با اکرم نکردم

ماهیرا از پیش آزاد رد میشه.خان بیگم شاهد مکالمه این دونفر بوده.اون میاد پیش آزاد و میگه هر دروغ حقیقتی رو پنهان میکنه پس آیا تو واقعا به اکرم آسیبی نزدی؟آزاد مادرشو به یه گاراژ میبره.در گاراژ رو باز میکنه.ماشینی که تو گاراژ پارک شده رو به خان بیگم نشون میده.

خان بیگم: چرا منو اینجا آوردی؟اینجا چطور میتونم جواب سوالمو بگیرم؟این ماشین کیه؟شاید بخاطر همین به دام بیفتیم.اکرم کجاست؟
آزاد کنار در عقب ماشین ایستاده.خان بیگم میاد پیشش.آزاد به مادرش ، اکرم رو نشون میده.چاقو در قفسه سینه اش قرارداده شده بود.در عقب ماشین جسدش افتاده بود.خان بیگم شوکه میشه.

خان بیگم:حتما میدونی که این خنجر معمولی ای نیست.این الان مرده.تو این خنجرو داشتی برای محافظت از خودت نه کشتن.میدونی چیکار کردی؟
آزاد : دیروز وقتی بای تهیه گل رفتم اونجا کس دیگه ای هم غیر از من بود.من اکرم رو ماوراء طبیعی دیدم.چشماش کامل سیاه بود.از دستاش آتش زده بود بیرون.داشت ماهیرا رو نگاه میکرد.اکرم یه گرگه که درطول روز  بین آدما بصورت عادی زندگی میکنه ولی در شبایی خاص مثل دیشب بصورت حیوانی خودش تبدیل میشه.خان بیگم: انسانی که به گرگ تبدیل شده باشد بصورت پنهانی و از دور به افراد بخاطر انگیزه ای نگاه میکنن.اون خواستگاری کائنات اومده بود.پس حتما انگیزه ای داشته.شایدم بخاطر افراددیگه ای اومده باشه.نکنه اون بخاطر تو یا من به خواستگاری کائنات اومده بود.انگیزه اش چی میتونسته باشه.
آزاد : من این چیزارو نمیدونم ولی وقتی اونو دیدم شوکه شدم.وقتی اکرم روشو برگردوند دید من درمقابلشم.من نمیخواستم عمدا بهش صدمه بزنم ولی چاره ای نداشتم.من ازش پرسیدم چرا میخوای اون دخترو بکشی؟ اکرم در جوابم گفت اون دختر اومده گل کجنار رو بچینه ولی من [اکرم]اجازه نمیدم این اتفاق بیفته.من نمیخواستم اکرم اون گلو ازم بِقاپه.من فقط میخواستم بترسونمش چون اون گلو فقط من باید میگرفتم.بعدش اون خواست با من مبارزه کنه که افتاد روی خنجر.اکم زنده هست.از اینرو آوردمش اینجا.اگه پلیس اینو پیدا کنه تنها کسی که مقصره منم.
خان بیگم : اگه کسی خنجرو از سینه اش بیرون بیاره اون دوباره زنده میشه و برامون مصیبت و خطرناک میشه.حتی روح شرورش هم میاد خونه مون...اهداف شرورانه ای برایکائنات حتما خواهد داشت...اون میخواد با کائنات ازدواج کنه و بیاد تو خانواده مون.این یعنی فاجعه.

ازطرفی دیگه ، ماهیرا تو اتاقش برای مهمونی ای که إماد دعوتش کرده بود داره لباس خاص و خوشگلشو جلوی آینه میپوشه.بعد با هیجان خارج میشه.سایرا و بانو حرصشون میگیره و 
تصمیم میگیرن یه درس حسابی به ماهیرا بدن و نقشه های ماهیرا رو خراب کنن

خان بیگم تو اتاق پذیرایی درحال قدم زنه و حرفای راضیه رو بیادمیاره.با خودش فکرمیکنه" من بزودی اون دخترو پیدا میکنم. دختری که با عدد 8 ارتباط داره ولی چطوری اون دخترو تو این دنیای بزرگ پیداکنم ."

ماهیرا هم از روبرو وارد اتاق پذیرایی میشه.سایرا و بانو چندتا تیله رو میندازن جلوی پای ماهیرا.ماهیرا لیز میخوره و بعدش رو کف اتاق میفته.لباس ماهیرا جوری بود که پشتش باز 
بود و اون علامت 8 هم مشخص بود.خان بیگم از دور دیدش که ماهیرا زمین خورده.ولی قبل اینکه خان بیگم اون علامتو ببینه ماهیرا از جاش بلند میشه و از روبرو به خان بیگم تیله هارو نشون میده.همین که میخواد روشونو برگردونه و بره ، آزاد میادآزاد : اینجا چیکار میکنی؟از اینجا برو

ماهیرا به تته پته میفته و میگه : چرا برم؟من به اینجا دعوت شدم.

قبل اینکه ماهیرا توضیح بده خان بیگم میگه : آزاد ؟ اون دختر چی میگه؟

آزاد: إماد نگفته بود قراره چیکار کنه ولی رفته پارتی با دخترا

ماهیرا شوکه و مایوس میشه.تیله هایی که تو دستش بود میفته.

آزاد: اینجا نباش.ماهیرا خان بیگم رو میبینه و بعدش میره در حالی که لباسش اون نشانه 8 رو پوشونده بود

پایان
با تشکر از خانم عسل
 

 

/ 9 نظر / 69 بازدید
arezoo

یعنی این فیلم قراره تا کی ادامه پیدا کنه؟؟

goli

ماهيرا احتمالا بيفته زندان اخه گردنبندش تو جنگل افتاد

goli

خدارو شكر فيلم تخيلي هم شد

عسل

خلاصه قسمت746قبول میکنم محل اقامت خان بیگم خان بیگم میاد پیش آزاد خان بیگم : چیزای خاصی تو چهره اون دختر میبینم.هرموقع میبینمش انگار یه جورایی اون یادآور گذشته هست. آزاد: تو نباید وقتو هدر بدی. بعد خان بیگم با ناراحتی از کنارآزاد رفت.إماد میاد پیش آزاد. آزاد: زیاد دور و بر اون دختر نگرد و بهش رو نده.اونو از خودت دور کن. إماد : چرا تو همه ی کارها دخالت میکنی؟ قبل اینکه بحثشون بالا بگیره دوتا دختر وارد میشن و برای إماد عشوه میان و إماد هم حسابی تحویلشون میگیره.درباره پارتی حرف میزنن.بعد إماد به همراه اون دو دختر از کنار آزاد رد میشن. در اتاق خان بیگم لطیف و غزاله دارن پاهای خان بیگم رو ماساژ میدن.خان بیگم از این شرایطی که داره خیلی ناراحته. خان بیگم: خیلی ناراحتم. غزاله : شما اون دختری که اون نماد رو داره پیداخواهی کرد بعد میکشیش و دوباره قدرتتون برمیگرده.بعد اون دختر زاهد و وارسته نمیتونه شمارو به چالش بکشه. خان بیگم یادش میاد که صنم شکستش داد.بهشون میگه:" اینقد گذشته امو بیادم نیارید.سرنوشت مرگ منو میخواست ولی آناند اون روز نذاشت.من اون دختره رو هرجا که باشه پیدامیکنم

عسل

روز بعد خان بیگم وقتی میبینه که ماهیرا داره یه سری داروهای گیاهی رو دست کائنات میذاره شوکه میشه.خان بیگم باحالت عصبانیت به ماهیرا میگه چیکار داری میکنی و اینا چیه که داری استفاده میکنی؟ ماهیرا: اینا برای بهتر شدن دست کائنات هستش خان بیگم: دست کائنات رو بهترین دکترای جهان دیدند و نتونستند درمان کنن ماهیرا: دکترها ممکنه درمان همه امراضو بلد نباشن ولی طبیعت بلده.من داشتم روش های درمانی رو روی دست کائنات برای بهترشدنش انجام میدادم و اصلا بهش آسیبی نمیزنه. کائنات: من کاملا مطمئنم که ماهیرا بیهوده حرف نمیزنه. خان بیگم : کائنات بهت امیدواره از این رو بهت اجازه میدم درمانتو ادامه بدی و نمیخوام ناامیدش کنی ماهیرا: مطمئن باشید.من حرفه ای نیستم ولی نکته ها و فرمول های پدرم فوق العاده هست.دیروز پشتم خارش میکرد و ... [ماهیرا پشتشو به سمت خان بیگم میکنه] ماهیرا پشتشو به سمت خان بیگم میکنه ولی خان بیگم نگاه نمیکنه و بی توجه به حرفا و نماد 8 روی پشت ماهیرا هستش. خان بیگم به کائنات میگه : من میرم به یه سری کارها برسم.اگه میتونی یه شربت لیموناد برای إماد درست کن چون سرش درد میکرد.

عسل

کائنات قبول میکنه و خان بیگم میره.کائنات یه خرده نگرانه.نگرانیش بخاطراینه چطور بره پیش إماد وقتی روی دستش دارو هست. ماهیرا: من میرم و بهش میدم. ماهیا تو دلش میگه: من علاقه ای به دیدنش ندارم ولی بخاطر کائنات میرم اتاق إماد إماد تو حالت خماریه.ماهیرا با شربت لیموناد میاد تو.لیمونادو میزاره روی میز و بعدش میخواد بره.إماد صداش میزنه.ماهیرا تردید داره که پاسخ بده یا نه.بالاخره روشو برمیگردونه.إماد وانمود میکنه که خیلی مریضه و درد میکشه. آزاد : من قرارو فراموش نکردم.واقعا یادم بود.من باید عصبانی باشم که تو نیومدی. ماهیرا با حرارت: آزاد اجازه نداد و منو جای دیگه فرستاد إماد : اعتماد بنفس همیشه جواب میده.آزاد همیشه عادت داره چوب لای چرخم بندازه.گذشته ام خیلی سخت بوده و نمیخوام الان از گذشته ام حرف بزنم.آزاد همیشه بهم حسادت میکرده. ماهیرا: من میخوام بدونم چرا آزاد عجیب و غریبه. إماد میره تو فکر که آزاد حتما احساس میکنه باید محافظ این دختر باشه ولی من باید این دخترو ضد آزاد کنم. إماد : آزاد دوست نداره کسی عاشقش بشه فقط میخواد جلب توجه کنه

عسل

بعد ماهیرا میشینه رو تخت إماد و میخنده ولی إماد اصلا نمیخنده.بعد ماهیرا خودشو جمع و جور میکنه و از روی تخت بلند میشه و به حرفاش ادامه میده. إماد : آزاد همیشه میاد بینمون. ماهیرا هنگ میکنه.إماد از خجالت ماهیرا هیجان زده میشه.از ماهیرا لیمونادو درخواست میکنه.ماهیرا لیمونادو به آزاد میده آزاد از دورمیبینه که إماد و ماهیرا باهم گرم صحبت شدن.ناراحت و نگران میشه!!!از این تعجب میکنه که چرا دخترا اینقد زود با إماد گرم میگیرن ولی در مقابل خودش احساس ترس میکنن ماهیرا از پیش إماد میره.یه دفعه آزاد رو در مقابلش میبینه و میترسه آزاد: دور و بر إماد نپلک. ماهیرا: به چه دلیل ؟ آزاد رو حرفش اصرار و پافشاری کرد بدون اینکه دلیلی بیاره. ماهیرا: من به حرف کسایی که دلیلی برای حرفاشون ندارن گوش نمیدم آزاد:این قضیه منو عصبانی میکنه ماهیرا : من ازت نمیترسم.تو باید رفتار و کردارو یاد بگیری. آزاد به ماهیرا بی احترامی میکنه و میگه : پاتو از گلیمت درازتر نکن.به نظر نمیرسه پدرمادرت بهت تربیت مناسب و اخلاق خوب رو یاد داده باشن ماهیرا: درباره ی خانواده ام حرف نزن آزاد : اینقد اطراف خانواده ی من نگرد.تو کاری نمیتونی بکنی

عسل

ماهیرا : تو عاشق خانواده ات هستی؟نه اینطور نیست.کسی که عاشق خانواده ی خودش هست هیچوقت چیزهای گرانبهای خانواده اشو نمیدزده. آزاد با عصبانیت : منظورت چیه؟ ماهیرا: تو زندگی برادرتو دزدیدی.عشق واقعیشو ازش گرفتی.من میدونم باهاش چیکارا کردی. آزاد مات و مبهوت شد.انتظار چنین حرفایی از ماهیرا نداشت.آزاد باسرعت از ماهیرا دورشد.به إماد که رسید إماد یه لبخند مغرورانه بهش تحویل داد.آزاد باعصبانیت بدون اینکه چیزی به برادرش بگه از پیشش رفت. سکانس بعدی : منطقه نامعلوم و خانه ی خان بیگم خان بیگم رفت تا راضیه رو ببینه.راضیه عصبانی میشه که خان بیگم تو عبادت قدرت های شیطانی اختلال ایجاد کرده. خان بیگم : اگر من و تو باهم کارکنیم سودمندتره.اگه کمکم کنی که اون دخترو پیداکنم و قدرتم برگرده من هرکاری و کمکی که ازدستم بربیاد برات انجام میدم. راضیه یه کم فکرمیکنه.لبخند میزنه و بهش میگه منتظر باش تا اون دخترو پیداکنم.خان بیگم نگرانه.راضیه مشغول انجام دادن مراسم سحر و جادو سیاه و سفید میشه تا تعیین کنه اون دختر چقد به خان بیگم نزدیکه.جادو نشان داد که اون دختر در کشور هند هست.در

عسل

شهر خان بیگم هست.خان بیگم سورپرایز میشه. از طرف دیگه ماهیرا تو خانه ی خان بیگم احساس میکنه توسط چیزایی کشیده میشه و پاهاش غیرارادی حرکت میکنه. راضیه به خان بیگم: اون دختر در اطرافته.من باید قدرتمو تقویت کنم خان بیگم از راضیه میخواد که به تلاشش ادامه بده.راضیه چشماشو میبنده تا قدرتشو دوباره بیدار کنه.همین سبب میشه که اطراف ماهیرا باد شدیدی شروع به وزیدن کنه و ماهیرا کنترلشو ازدست میده ترجمه پرومو قسمت747قبول میکنم ماهیرا بخاطر باد شدیدی که میوزید تعادلشو ازدست میده.خان بیگم که کنار راضیه بود میگه من بزودی باید بتونم بازتاب چهره اون دخترو توی این گوی جادویی ببینم. کمی بعد نورخورشید به دست ماهیرا میخوره و بازتابش میفته توی گوی راضیه.راضیه و خان بیگم منتظر اینن که چهره کامل شخص توی گوی بیفته و بفهمن اون دختر ، چه کسی هستش.همینجور که به گوی نگاه میکنن یه دفعه شوکه میشن.. پایان