خلاصه ی 4 و پنج فصل چهارم سلطنت

 

 

مری وارد چالش بدی در کشور شده و تنها راه نجاتش ازدواج با لرد دارنلی است. مری توی علفزار است که دارنلی به اسکاتلند می رسه و با هم صحبت می کنن و می گه که این ازدواج به خاطر مصالح اسکاتلند است. به گوش مری می رسه که جان ناکس در جشن برداشت محصول می خواد اشوب به پا کنه و کاتولیک ها را برعلیه مری بشورانه. مری به همراه دارنلی و برادرش به همراه کلی اذوقه به انجا می رن و نقشه ی جان را به هم می ریزن. جان یک اتش سوزی راه می اندازه و مری و دارنلی و جیمز به مرد کمک می کنن که اتش خاموش بشه و مردم از اینکه مری پیش اونها بوده خوشحال می شن. دوباره اتش سوزی می شه و دارنلی یک بچه را اتش بیرون می کشه که باعث محبوبیتش می شه. یک نامه ی سری به دفتر مری می اد که می گه مراقب دارنلی باش و اون اتش سازی کار خودش بود تا قهرمان بشه. مری این موضوع را با اون مطرح می کنه و اون هم قبول می کنه. بین دارنلی ویکی از افراد قصر درگیری لفظی می شه و اون پشت پدر دارنلی حرف می زنه و اونها قرار دوئل می گذارن. اون فرد به دارنلی می گه که تو می خواستی من را مسموم کنی اما دارنلی زیر بار نمی ره و یک نفر را می فرستن که با یک شی سفت محکم روی دست دارنلی می زنه. دارنلی با اون وضعیت برای دوئل می ره که مری این وسط که می بینه اون داره کتک می خوره یواشکی توی مشتش یک کیسه ی طلا می گذاره که مشتش قوی می شه و وقتی رقیب می افته زمین با زرنگی کیسه ی طلا را می گیره و بعد دست دارنلی را بالا می بره. دارنلی تیکه می اندازه که تو هم تقلب بلدی و مری می خنده. گریر با شوهرش مشکل داره  وبه مری می گه که اون بهم توجه نمی کنه حتی توی یک اتاق نمی خوابه. بعد از اینکه شوهر گریر می اد پیش گریر اعتراف می کنه که عاشق یک زن دیگه شده و گریر می گه تو پروتستانی و من از تو طلاق می گیرم تا راحت ازدواج کنی همین که اسمت را به بچه ام دادی کافیه. از فرانسه بشنوید که لیزا خواهر بزرگ کلود مچ اون را توی اتاق با یک مرد می گیره و می خواد اون را به صومعه بفرسته که نارسیس پیشنهاد می کنه که کلود با پسرش ازدواج کنه و به صومعه نره. کلود هم مجبوری قبول می کنه و بعد از عقد مشخص می شه که لیث زنده است. نارسیس اون را می بینه  وبه سیاهچال می اندازه . بعد صبح زود به بهانه ی دادن یک انگشتر به اتاق انها می ره و انها را با هم می بینه. به پسرش می گه که تو به کلود بگو که لیث زنده است و اون را از سیاهچال بیار بیرون. کلود شوکه می شه ولیث را بغل می کنه و می بوسه و می گه این ازدواج را به کمک شاه به هم می زنم. اما نارسیس می گه که من دیدم که شما با هم در ارتباط بودید و این باعث می شه که ازدواج کنسل نشه. لوک پسر نارسیس هم به کلود می گه که می تونی یک ازدواج باز داشته باشی و با لیث پنهانی در ارتباط باشی اما باید برای من هم دو وارث بیاری که لیث می گه من نمی خوام به هیچ عنوان در زمینه ی کلود با کسی شریک بشم. از طرفی حال چارلز هم حسابی بده و اون دختره بیانکا که به اتاقش فرستاده بودن را خونین توی جنگل پیدا می کنن و این شایعه به وجود می اد که چارلز خون اشامه و وقتی می ره برای مردم سخنرانی کنه یک سطل خون روی صورتش می ریزن و اون فرار می کنه می ره توی یک غار. کاترین می ره سراغش اما او از دست کاترین فرار می کنه و می گه من نمی خوام پادشاه باشم.

/ 0 نظر / 406 بازدید