قبول می کنم

خلاصه قسمت746قبول میکنم محل اقامت خان بیگم خان بیگم میاد پیش آزاد خان بیگم : چیزای خاصی تو چهره اون دختر میبینم.هرموقع میبینمش انگار یه جورایی اون یادآور گذشته هست. آزاد: تو نباید وقتو هدر بدی. بعد خان بیگم با ناراحتی از کنارآزاد رفت.إماد میاد پیش آزاد. آزاد: زیاد دور و بر اون دختر نگرد و بهش رو نده.اونو از خودت دور کن. إماد : چرا تو همه ی کارها دخالت میکنی؟ قبل اینکه بحثشون بالا بگیره دوتا دختر وارد میشن و برای إماد عشوه میان و إماد هم حسابی تحویلشون میگیره.درباره پارتی حرف میزنن.بعد إماد به همراه اون دو دختر از کنار آزاد رد میشن. در اتاق خان بیگم لطیف و غزاله دارن پاهای خان بیگم رو ماساژ میدن.خان بیگم از این شرایطی که داره خیلی ناراحته. خان بیگم: خیلی ناراحتم. غزاله : شما اون دختری که اون نماد رو داره پیداخواهی کرد بعد میکشیش و دوباره قدرتتون برمیگرده.بعد اون دختر زاهد و وارسته نمیتونه شمارو به چالش بکشه. خان بیگم یادش میاد که صنم شکستش داد.بهشون میگه:" اینقد گذشته امو بیادم نیارید.سرنوشت مرگ منو میخواست ولی آناند اون روز نذاشت.من اون دختره رو هرجا که باشه پیدامیکنمروز بعد خان بیگم وقتی میبینه که ماهیرا داره یه سری داروهای گیاهی رو دست کائنات میذاره شوکه میشه.خان بیگم باحالت عصبانیت به ماهیرا میگه چیکار داری میکنی و اینا چیه که داری استفاده میکنی؟ ماهیرا: اینا برای بهتر شدن دست کائنات هستش خان بیگم: دست کائنات رو بهترین دکترای جهان دیدند و نتونستند درمان کنن ماهیرا: دکترها ممکنه درمان همه امراضو بلد نباشن ولی طبیعت بلده.من داشتم روش های درمانی رو روی دست کائنات برای بهترشدنش انجام میدادم و اصلا بهش آسیبی نمیزنه. کائنات: من کاملا مطمئنم که ماهیرا بیهوده حرف نمیزنه. خان بیگم : کائنات بهت امیدواره از این رو بهت اجازه میدم درمانتو ادامه بدی و نمیخوام ناامیدش کنی ماهیرا: مطمئن باشید.من حرفه ای نیستم ولی نکته ها و فرمول های پدرم فوق العاده هست.دیروز پشتم خارش میکرد و ... [ماهیرا پشتشو به سمت خان بیگم میکنه] ماهیرا پشتشو به سمت خان بیگم میکنه ولی خان بیگم نگاه نمیکنه و بی توجه به حرفا و نماد 8 روی پشت ماهیرا هستش. خان بیگم به کائنات میگه : من میرم به یه سری کارها برسم.اگه میتونی یه شربت لیموناد برای إماد درست کن چون سرش درد میکرد.کائنات قبول میکنه و خان بیگم میره.کائنات یه خرده نگرانه.نگرانیش بخاطراینه چطور بره پیش إماد وقتی روی دستش دارو هست. ماهیرا: من میرم و بهش میدم. ماهیا تو دلش میگه: من علاقه ای به دیدنش ندارم ولی بخاطر کائنات میرم اتاق إماد إماد تو حالت خماریه.ماهیرا با شربت لیموناد میاد تو.لیمونادو میزاره روی میز و بعدش میخواد بره.إماد صداش میزنه.ماهیرا تردید داره که پاسخ بده یا نه.بالاخره روشو برمیگردونه.إماد وانمود میکنه که خیلی مریضه و درد میکشه. آزاد : من قرارو فراموش نکردم.واقعا یادم بود.من باید عصبانی باشم که تو نیومدی. ماهیرا با حرارت: آزاد اجازه نداد و منو جای دیگه فرستاد إماد : اعتماد بنفس همیشه جواب میده.آزاد همیشه عادت داره چوب لای چرخم بندازه.گذشته ام خیلی سخت بوده و نمیخوام الان از گذشته ام حرف بزنم.آزاد همیشه بهم حسادت میکرده. ماهیرا: من میخوام بدونم چرا آزاد عجیب و غریبه. إماد میره تو فکر که آزاد حتما احساس میکنه باید محافظ این دختر باشه ولی من باید این دخترو ضد آزاد کنم. إماد : آزاد دوست نداره کسی عاشقش بشه فقط میخواد جلب توجه کنهبعد ماهیرا میشینه رو تخت إماد و میخنده ولی إماد اصلا نمیخنده.بعد ماهیرا خودشو جمع و جور میکنه و از روی تخت بلند میشه و به حرفاش ادامه میده. إماد : آزاد همیشه میاد بینمون. ماهیرا هنگ میکنه.إماد از خجالت ماهیرا هیجان زده میشه.از ماهیرا لیمونادو درخواست میکنه.ماهیرا لیمونادو به آزاد میده آزاد از دورمیبینه که إماد و ماهیرا باهم گرم صحبت شدن.ناراحت و نگران میشه!!!از این تعجب میکنه که چرا دخترا اینقد زود با إماد گرم میگیرن ولی در مقابل خودش احساس ترس میکنن ماهیرا از پیش إماد میره.یه دفعه آزاد رو در مقابلش میبینه و میترسه آزاد: دور و بر إماد نپلک. ماهیرا: به چه دلیل ؟ آزاد رو حرفش اصرار و پافشاری کرد بدون اینکه دلیلی بیاره. ماهیرا: من به حرف کسایی که دلیلی برای حرفاشون ندارن گوش نمیدم آزاد:این قضیه منو عصبانی میکنه ماهیرا : من ازت نمیترسم.تو باید رفتار و کردارو یاد بگیری. آزاد به ماهیرا بی احترامی میکنه و میگه : پاتو از گلیمت درازتر نکن.به نظر نمیرسه پدرمادرت بهت تربیت مناسب و اخلاق خوب رو یاد داده باشن ماهیرا: درباره ی خانواده ام حرف نزن آزاد : اینقد اطراف خانواده ی من نگرد.تو کاری نمیتونی بکنیماهیرا : تو عاشق خانواده ات هستی؟نه اینطور نیست.کسی که عاشق خانواده ی خودش هست هیچوقت چیزهای گرانبهای خانواده اشو نمیدزده. آزاد با عصبانیت : منظورت چیه؟ ماهیرا: تو زندگی برادرتو دزدیدی.عشق واقعیشو ازش گرفتی.من میدونم باهاش چیکارا کردی. آزاد مات و مبهوت شد.انتظار چنین حرفایی از ماهیرا نداشت.آزاد باسرعت از ماهیرا دورشد.به إماد که رسید إماد یه لبخند مغرورانه بهش تحویل داد.آزاد باعصبانیت بدون اینکه چیزی به برادرش بگه از پیشش رفت. سکانس بعدی : منطقه نامعلوم و خانه ی خان بیگم خان بیگم رفت تا راضیه رو ببینه.راضیه عصبانی میشه که خان بیگم تو عبادت قدرت های شیطانی اختلال ایجاد کرده. خان بیگم : اگر من و تو باهم کارکنیم سودمندتره.اگه کمکم کنی که اون دخترو پیداکنم و قدرتم برگرده من هرکاری و کمکی که ازدستم بربیاد برات انجام میدم. راضیه یه کم فکرمیکنه.لبخند میزنه و بهش میگه منتظر باش تا اون دخترو پیداکنم.خان بیگم نگرانه.راضیه مشغول انجام دادن مراسم سحر و جادو سیاه و سفید میشه تا تعیین کنه اون دختر چقد به خان بیگم نزدیکه.جادو نشان داد که اون دختر در کشور هند هست.درشهر خان بیگم هست.خان بیگم سورپرایز میشه. از طرف دیگه ماهیرا تو خانه ی خان بیگم احساس میکنه توسط چیزایی کشیده میشه و پاهاش غیرارادی حرکت میکنه. راضیه به خان بیگم: اون دختر در اطرافته.من باید قدرتمو تقویت کنم خان بیگم از راضیه میخواد که به تلاشش ادامه بده.راضیه چشماشو میبنده تا قدرتشو دوباره بیدار کنه.همین سبب میشه که اطراف ماهیرا باد شدیدی شروع به وزیدن کنه و ماهیرا کنترلشو ازدست میده ترجمه پرومو قسمت747قبول میکنم ماهیرا بخاطر باد شدیدی که میوزید تعادلشو ازدست میده.خان بیگم که کنار راضیه بود میگه من بزودی باید بتونم بازتاب چهره اون دخترو توی این گوی جادویی ببینم. کمی بعد نورخورشید به دست ماهیرا میخوره و بازتابش میفته توی گوی راضیه.راضیه و خان بیگم منتظر اینن که چهره کامل شخص توی گوی بیفته و بفهمن اون دختر ، چه کسی هستش.همینجور که به گوی نگاه میکنن یه دفعه شوکه میشن.. پایان

با تشکر از خانم عسل

/ 8 نظر / 23 بازدید
الهام

سلام وبت حرف نداره به منم سر بزن Quboolhai22.mihanblog.com

عسل

خلاصه قسمت747قبول میکنم مکان نامعلوم و خانه خان بیگم باد شدیدی تو خونه خان بیگم میوزه.پاهای ماهیرا بخاطر جادوی راضیه غیرارادی حرکت میکنه و کنترلشو ازدست میده. خان بیگم: من به زودی اون شخصو میبینم. از طرفی دیگه آزاد در خانه داره حرکات ورزشی اجام میده.آزاد متوجه میشه اوضاع غیرطبیعیه.آزاد ماهیرا رو میبینه که داره روی پله ها لیز میخوره.آزاد دوان دوان خودشو به ماهیرا میرسونه و دستشو میگیره.همزمان به دست دیگر ماهیرا نور آفتاب میتابه.بازتاب دستش در گوی راضیه میفته.خان بیگم و راضیه در گوی یک دست که روی مچش دستبند قرمز بسته شده میبینن.خان بیگم و راضیه منتظر اینن تا چهره کامل اون شخص در گوی نشون داده شه.خان بیگم چشاشو از حدقه درمیاره و میگه پس چرا چهره شخص معلوم نمیشه؟ راضیه: بعضی قدرت ها دارن از اون دختر مواظبت میکنن و نگهش داشتن. ماهیرا و آزاد دست همو دارند و دارن چشم تو چشم هم نگاه میکنن.یه صحنه رمانتیکی بین این دو پیش میاد.هیچکدومشون نگاهشو از دیگری نمیگیره.بهم خیره هستن. از طرف دیگه بین راضیه و خان بیگم ، گوی شیشه ای منفجر میشه و خرد میشه.جفتشون شوکه میشن

عسل

راضیه: بعضی قدرت ها دارن از اون دختر محافظت میکنن.سرنوشت داره باهات بازی میکنه خان بیگم.از این رو ما نمیتونیم چهره اون دخترو ببینیم جفتشون از اینکه اون قدرت از چه نوعیه متعجبن.خان بیگم بیخبر از اینه که پسرش ، آزاد ، از ماهیرا محافظت کرده. ی رشته از موهای ماهیرا روی پیشونیش میفته.آزاد دستشو بالا میاره که موهارو کنار بده ولی منصرف میشه و غرورش اجازه نمیده.ماهیرا یه لحظه سورپرایز میشه.ماهیرا از تغییررفتار آزاد حسابی متعجبه.آزاد هم لبخندای عاشقانه میزنه.ماهیرا خجالت میکشه و سرشو پایین میندازه. آزاد یه دفعه إماد رو میبینه که از دوره بهشون نگاه میکنه و لبخند میزنه.آزاد اعصابش بهم میریزه و دست ماهیرا رو ول میکنه و ازش دور میشه.ماهیرا هم روی زمین میفته.دست بند قرمز هم ازدست ماهیرا جدامیشه و میره یه گوشه ای. ماهیرا از خل و دیوونه بودن آزاد متعجب میشه.به این فکرمیکنه که :" آزاد که دستمو گرفت و نذاشت بیفتم حالا چرا ولم کرد و افتادم؟" إماد به آزاد لبخند میزنه و میگه:" به به میبینم که احساسات عاشقانه ات توسعه یافته و نترس این حس و رازتو به کسی نمیگم

عسل

آزاد: من این کارو با هرکس دیگه ای هم بجاش بود انجام میدادم.من فقط خواستم ازش محافظت کنم که نیفته إماد نیشخند میزنه و آزاد با حالت غضب ازش رد میشه بعدش إماد میاد پیش ماهیرا که اونو بیشتر ضد آزاد قراربده. إماد : آره.اول سعی میکنه نگهت داره بعد بیشتر بهت درد میده. بعد إماد سعی میکنه بیشتر با ماهیرا صمیمی و نزدیک شه.ماهیرا هم دوباره خل بازیاشو شروع میکنه و میخنده. إماد : چرا اینقد سست شدی و افتادی و لیز میخوردی؟ ماهیرا: چیزای عجیب غریبی برام اتفاق میفته.ابتدا خارش پشتم بعدش هم کشیده شدنش به عقب.چرا آزادو درمان نمیکنید؟ إماد : فقط تو میتونی مشکل آزاد رو حل کنی.بخاطر من هم که شده ازش مراقبت کن.تو از داروهای گیاهی خبر داری.اگه آزاد خوب نشه نمیتونه ازدواج کنه.اگه آزاد ازدواج نکنه منم باید مجرد بمونم ماهیرا خجالت میکشه. خان بیگم عصبانیه و استرس داره که اون دخترو پیداکنه. راضیه میخنده. راضیه : مبارزه ی بین خوبی و بدی قرن هاست که وجود داشته.فقط ابزارهاش فرق خواهد کرد.دیروز من و صنم.الان تو و اون دختر خاص. خان بیگم با ناراحتی: بعدش چی میشه و چی پیش میاد؟

عسل

راضیه باعصبانیت : مگه من همه چیزو درباره ی تو میدونم؟ خان بیگم : چه طور میتونم اثری از اون دختر پیدا کنم؟ راضیه : من میتونم به وقتش و در سکوت ببینمش ولی مبهمه.باید واضح باشه. خان بیگم: هر کاری رو که خودت میدونی بکن ولی اون دخترو پیدا کن. راضیه چشماشو میبنده.خان بیگم ناراحته.ازش میخواد که اون دختره رو پیدا کنه. راضیه چشماشو باز میکنه و میگه جواب سوالاتتو پیداکردم. راضیه: تو مسیری رو پیداخواهی کرد به اون دختر منتهی میشه.به طور طبیعی به سمت اون دختر کشیده میشی. خان بیگم بدقت گوش میکنه. راضیه:خاکستر گل کجنار میتونه برای اون دختر جذاب و جذب کننده باشه. خان بیگم: چطور میتونم مطمئن بشم؟ راضیه: بازی بین تو و اون دختر هستش.سرنوشت تصمیم گیرندست. خان بیگم ناراحته. راضیه: اون دختر خیلی بهت نزدیکه.اگر میخوای قدرتتو بدست بیاری باید ریسک خطر هارو هم تحمل کنی.

عسل

سکانس بعدی ماهیرا تو اتاقش داره درباره گیاهان دارویی برای آزاد تحقیق میکنه.ابتدا ویژگیهای فیزیکی آزاد رو بررسی میکنه.اینکه همیشه عصبانیه.ماهیرا یه تصویر از آزاد میکشه.دوربینشو درمیاره.یه عکس از خودش میگیره و مثل خل و چلا از خودش تعریف میکنه و میره بیرون سکانس بعدی : در جاده خان بیگم خاکستر گل کجنار رو در کیسه داره.بیاد میاره که صنم نفرینش کرد.باخودش فکرمیکنه صنم قبل رفتن یه سری زخم هارو بجا گذاشت که من دارم تو این 25 سال زجرشو میکشم ولی من به شکستم اعتراف نمیکنم.هر کاری میکنم که قدرتم برگرده.بعد خاکستر گلو روی جاده ریخت.حرفای راضیه رو بیاد میاره.

عسل

ترجمه پرومو قسمت748 ماهیرا توی جاده راه میره.از طرف دیگه خاکسترها مثل مروارید شروع به درخشیدن میکنه.از دور دورا خان بیگم تو ماشینش منتظر نشسته.بعد شگفت زده میشه وقتی میبینه دختری تو جاده داره میاد که نورهای درخشان خاکستر گل احاطه اش کرده ان.خود ماهیرا هم شوکه میشه و سعی میکنه خاکسترایی که مثل مروارید میدرخشیدن رو از خودش دور کنه. پایان

سلام ميشه بگید، این خان بیگم همان دختر تنویر هستش؟ یا ارتباطی با تنویر نداره؟