قبول می کنم

خلاصه قسمت739قبول میکنم
مادر اکرم به خان بیگم طعنه میندازه و میگه:" چه اتفاقاتی در خانه ات افتاده.هه. خدمتکارات به خانواده
اسم و رسم دار و معروف ما توهین کردند.ما میدونیم که دخترت رو خیلی از مردا رد کردند.ما میدونیم
کائنات چه چیز زیر لباسش پنهان کرده
همه شوکه و پریشان
میشن.آزاد و إماد خشمگین میشن.آزاد دستاشو مشت میکنه.مادر اکرم میاد جلوتر و لباسو از دست فلج
شده ی کائنات کنار میزنه.کائنات خجالت میکشه و گریه میکنه
دهان آناندکومار و ماهیرا
بازمیمونه.آزاد اشک تو چشاش جمع میشه
خان بیگم آشفته میشه.مادراکرم
بیشتر به طعنه زدن میپردازه.خان بیگم میگه شما ماهیرا رو نمیشناسید و نباید بخاطر یه خدمتکار ،
کائنات مجازات بشه.ولی مادراکرم به اکرم میگه بیا ازاینجا بریم.بعد آزادمیگه صبرکنید.مادراکرم توقف
میکنه و روشو برمیگردونه طرف آزاد.آزاد بهشون میگه اونها نباید جایی برن ، کسی که باید اینجارو
ترک کنه ماهیرا هستش
.ماهیرا میگه اجازه بدید حرف بزنم.آزاد میگه" حرف نزن.بس
کن.".إماد میگه بذارید یه بار حرفشو بزنهخان بیگم قات
میزنه و میگه" خفه شووو تو حرف نزن برو تو اتاقت".إماد هم با دستای مشت کرده از روی خشم سرشو
میندازه پایین و میره.ماهیرا دوباره میاد جلوی خان بیگم و به شدت تلاش میکنه تا اونارو متقائد کنه
داره[.قیافه آزادخشمگین تر میشه.اکرم میگه :"چطور به خودت اجازه میدی وایسی درباره من و
خاندانم حرف بزنی؟"ماهیرا میگه میتونید گوشیمو چک کنید و ببینید که اون دختره ، عکس دوست
پسرشو برام فرستاد.بعد ماهیرا همه رو دنبال خودش میکشونه آشپزخونه.خخخخخخ.لطیف داشت دزدکی
غذا میخورد .ماهیرا از لطیف میخواد حرف بزنه.غزاله از لطیف درباره گوشی میپرسه.لطیف خنگ
میگه گوشی رو گذاشتم تو ماکروویو که خشک بشه
همه با چشای گشادشده به درون
ماکروویو نگاه میندازن.ماهیرا میخواد بره گوشی رو از تو ماکروویو برداره که گوشی منفجرمیشه و
همه از ترس یک قدم به سمت عقب برمیدارن.غزاله درشو باز میکنه.بعله.گوشی به کباب گوشی تبدیل
میشه.ماهیرا با چشمای خیره به کباب گوشی نگاه میکنه.کائناتِ بیچاره ناراحته.مادرِ اکرم میگه به ماهیرا
میگه اگه توطئه جدیدی درباره پسرم داری بگو و گرفتارش کن.ماهیرا میگه اون دختره زهره بود و شمامیتونید لیست تماسامو از مخابرات بگیرید.آزاد با عصبانیت میگه کافیه و همین الان باید ازاینجا
بری.ماهیرا میخواد ازشون که یکبار هم شده بررسی کنند و برن مخابرات و شماره ی زهره رو
پیداکنند.آزاد دست ماهیرا رو میگیره که اونو بیرون کنه.ماهیرا هم بشدت سعی میکنه شمارو رو بیاد
بیاره.اکرم و مادرش یه نگاه از روی نگرانی بهم میندازن.ماهیرا از آزاد درخواست میکنه گوشی بهش
بده تا اثبات کنه.کائنات آروم اشک میریزه.آزاد به ماهیرا گوشی میده.ماهیرا سعی میکنه شماره زهره
یادش بیاد.همه به ماهیرا نگاه میکننن.ماهیرا شماره رو بیاد میاره ولی کسی برنمیداره.اکرم میگه شماره
های رندوم بگیر بلکه یکی جواب داد.ماهیرا دوباره به همون شماره زنگ میزنه.زهره جواب
میده.جرئت و اعتمادبنفس ماهیرا بیشتر میشه و ازش میپرسه اسم دوست پسرت چیه؟بعد زهره میگه
:"سرتاج".همه ، خصوصا ماهیرا تعجب میکنن.اکرم یه لبخند موزیانه میزنه و یادش میاد وقتی گوشی
ماهیرا تو آب پرت شد ، عکس خودشو تو گوشی دید.ماهیرا با بغض به زهره میگه پس چرا گفتی از
دوست پسرت ، اکرم ، بارداری؟
زهره همه چی رو انکار میکنه.اکرم و مادرش با لبخند بهم نگاه میکنن.اکرم یادش میاد کهبعداینکه
عکسشو تو گوشیه تو پارچ آب دید ، با مادرش رفت بیرون و به زهره زنگ زد و با چرب زبانی بهش
گفت : " ما اومدیم اینجا تا فقط خواست پدرمادرم رو عملی کنم.مطمئن باش با تنها کسی که ازدواج میکنم
تویی.من عاشقتم.ما بچه داریم.زهره هم لبخندمیزنه.بعد اکرم بهش میگه اگه تماس کسی رو دریافت کردی
نباید چیزی درباره رابطه مون به کسی بگی .بعد اکرم به مادرش که کنارش ایستاده بود و داشت مکالمه
شونو گوش میداد لبخند میزنه و میگه میدونم زهره ساکت میمونه.بعدش با کائنات ازدواج میکنم و
صاحب ثروت میشم
آزاد گوشی رو از دست ماهیرا میگیره و قطع میکنه و بعد باخشم به ماهیرا خیره
میشه.ماهیرا میگه شاید شماره رو اشتباه گرفتم
خان بیگم با ابرو به آزاد اشاره
میده.آزاد به ماهیرا میگه:" نمایش بسه.دیگه نمیتونی اینجا بمونی.اگه فردا این دخترو)ماهیرا( اینجا ببینم
سایرا و بانو هم اخراجن.دیگه به هیچ وجه نمیتونی تو این خونه باشی.ماهیرا هرطور شده باز هم سعی
میکنه اونارو راضی و متقائد کنه ولی کسی به ماهیرا توجه نمیکنه.آزاد بهش میگه داستانت تمومه و تو
اجازه نداری حتی یک ثانیه هم اینجا باشی.سایرا و بانو از دور دارن نگاه میکنن.ماهیرا طفلی اشکشدرمیاد و چندقدم ازشون دورمیشه و دائم گریه میکنه.مادراکرم میگه : " فکرخوبیه که این دختر از این
خونه پرت شه بیرون.نباید با خدمتکارا اینقد با ملایمت رفتار کرد.".خان بیگم شونه دخترشو دست میکشه
و سعی میکنه دلداریش بده.همینطور که ماهیرا داشت گریه میکرد و خانواده خان بیگم رو میدید ، آزاد
درو به روی ماهیرا میبنده
رو میز شام ، خان بیگم و آناند کومار بخاطر اتفاقاتی که افتاده فوق العاده خشمگین هستن که چطور یه
خدمتکار کوچک به خانواده آینده کائنات توهین کرده.با خودشون میگن که این اتفاقات قبلا نمی افتاده.آزاد
خشمشو بیرون میده و شروع به حرف زدن میکنه.إماد با بشقاب میوه بهش میگه آرامش خودشو حفظ
کنه.آزاد میگه زندگی کائنات داره خراب میشه.آزاد و إماد یکباردیگر درگیری لفظی پیدامیکنن.کائنات
میاد و بینشون میشینه تا دعواشون تموم شه
فردا قراره کائنات و اکرم نامزد شن.خان بیگم سر میز شام اعلام میکنه که دوست نداره فردا هیچ مشکلی
پیش بیاد چون فردا یک روز بزرگ وهمچنین یک شب مهم هستش.آزاد به مادرش اطمینان میده که فردا
به هیچ وجه مشکلی پیش نمیاد

در تاریکی شب ، ماهیرا داره لباساشو میریزه تو چمدون که تا صبح نشده از خونه بره.با عصبانیت با
خودش حرف میزنه و میگه :" چه خانواده ی احمقی هستن که دارن حاضر میشن زندگی بچه شون
خراب شه ." با دیدن عکس پدرش ، به خودش میگه :"بابا؟همیشه میگفتی که به ضعفا کمک کنم ولی
الان هیشکی حرفمو باور نمیکنه و من راه دیگه ای جز رفتن ندارم".ماهیرا و بانو با عصبانیت وارد اتاق
ماهیرا میشن و ازش میخوان که از خونه بره بیرون و دستشو میگیرن و تا دم در خروجی
میبرنش.ماهیرا به خواهراش میگه این وقت شب کجارو دارم که برم؟سایرا و بانو ، ماهیرا رو ترک
میکنن.ماهیرا هم چمدونشو میگیره و از خونه خارج میشه.
روز بعد
خان بیگم داره لباس میپوشه و آماده میشه.با خودش میگه:" امشب دخترم نامزدمیکنه و گل کجنار هم
شکوفه میده و من با اون میتونم قدرتمو دوباره تا ابد بدست بیارم و شرارت و نابودیمو گسترش بدم."

ترجمه پرومو قسمت740
مراسم نامزدی شروع میشه.خان بیگم میگه لطفا موبایل هایتان را خاموش کنید یا بذارید روی سایلنت.

ماهیرا برای اینکه شناخته نشه با یک لباس مبدل واردمیشه و سعی میکنه یواشکی موبایلِ اکرم رو از جیبش دربیاره.آزاد میاد کنار اکرم و ماهیرا به عقب گام برمیداره.آزاد مشکوک میشه.آزاد به طرز مشکوکی ماهیرا رو میبینه.بعدش اونو شناسایی میکنه و میفهمه ماهیرا هستش و حسابی عصبانی میشه.خان بیگم هم میاد یه سیلی به ماهیرا میزنه.

خلاصه قسمت740قبول میکنم
ن بیگم لباساشو پوشیده و از غزاله میخواد مطمئن بشه که همه چیز روبراهه و مشکلی نیست.غزاله هم این دستورو به لطیف میگه و میره.لطیف هم به سایرا و بانو منتقل میکنه.سایرا و بانو هم این دستورالعمل رو همزمان بهم میگن.
کمی بعد اکرم و خانواده اش اومدن.خان بیگم و آناندکومار بهشون خوشامد گفتن.مادراکرم به خان بیگم به طعنه میگه:" ما خانواده ی بزرگی هستیم ، تردیدداشتم مارو به اینجا دعوت کنید اونم بعد رفتار دیروز.راستی اون خدمتکارو اخراج کردید؟"خان بیگم لبخندشو میخوره و قیافه اش یه کم ناراحت میشه و میگه بله بله بفرمائید
اکرم و خانواده اش واردمیشن.مادراکرم هم هی غرمیزنه که چرا فقط 11نفر از خانواده ی مارو دعوت کردن.غزاله میفهمه که اونا بجای 11نفر ، 12نفر آوردن.چندنفر از فامیلای اکرم ، نقاب و چادر سیاه داشتن که یکیشون ماهیرا بود که اومده بود اجازه نده اکرم با کائنات ازدواج کنه و زندگیشو خراب کنه و ماهیرا میخواست حقائقو مقابل کائنات و خانواده اش 
افشا و اثبات کنه.ماهیرا باخودش فکرمیکنه که اکرم و زهره حتما تو موبایلشون ، مسج وعکس و زنگ باهم رد و بدل کردن و همین میتونه اثبات کنه که اکرم با زهره ارتباط داره.

ماهیرا به همراه بقیه از پله ها پایین میاد.درعین حال ماهیرا خودشو پنهانی به اکرم نزدیک میکنه.بعد یواشکی سعی میکنه موبایل اکرم رو از جیبش دربیاره.ولی همون لحظه آزاد میاد و با اکرم از ماهیرایی که نقاب زده بود دور میشن.ماهیرا هم چندگام سریع میره عقب تر و آزاد هم متوجه میشه و شک میکنه.
آناندکومار درحال سخنرانیه.سایرا و بانو غذاهارو میارن.ماهیرای گرسنه هم یه بشقاب غذارو برمیداره و با سایرا و بانوشوخی میکنه.ماهیرا غذارو میگیره میره یه گوشه و سریع مشغول خوردن میشه.سایرا و بانو به خودشون میگن که چقد صداش شبیه ماهیرا بود.ماهیرا سکسکه اش میاد.یه لیوان آب بهش تعارف میشه.آبو میگیره و مینوشه.بعد روشو برمیگردونه که لیوانو به اون نفر تحویل بده میبینه آزاد روبروشه.هول میشه لیوان 
ازدستش میفته میشکنه.بعدش باترس عذرخواهی میکنه.آزاد میپرسه همه چیز اوکیه؟ماهیرا جوابی نمیده.آزاد یه نگاه همراه با تردید به ماهیرا میندازه که چرا این دختر اینطوری شد یهو و این رفتارو کرد.ماهیرا پیش زنای دیگه که نقاب و چادر داشتن و قاطی اونامیشه.ماهیرا نگران اینه که آزاد چیکارمیخواد بکنه و نکنه شناسایی بشه.آزاد میاد پیش زنای چادری.با دقت نگاشون میکنه ولی بالاخره اونجارو ترک میکنه و ماهیرا یه نفس راحت میکشه.ماهیرا دوباره دنبال اینه که به اکرم نزدیک بشه.اکرمو پیدامیکنه و میره پیشش.صداشو شبیه عمه اکرم میکنه و با اکرم حرف و شوخی میکنه.گوشای اکرمو میکشه و بالاخره موبایل اکرمو به هر بهونه ای که شده قرض میگیره و میره یه  گوشه.اکرم هم یه لبخند همراه با نگرانی میزنه.ماهیرا نقابو از صورتش برمیداره.دونه دونه عکسای تو گوشی 
رو میبینه.فقط عکسای اکرم رو میبینه.ولی بازم به فضولی تو گوشی اکرم ادامه میده.که نگاهان یه چیزایی رو میبینه که تعجب میکنه.(دوربین نشون نداد ماهیرا چه چیزی دید).بعدش ماهیرا موبایل اکرم رو از طریق کابل وصل میکنه به تلویزیون.از طرف دیگه اکرم دنبال گوشیش و عمه اش میگرده.میاد پیش خانمای چادری و گوشیشو از اونا 
میخواد.عمه اش نقابو از صورتش میده کنار و میگه ما گوشی رو برنداشتیم.اکرم گیج میشه و تعجب میکنه و میگه پس کار کیه.خان بیگم و مادراکرم ازدور مکالمه شونو میشنون و بانگرانی میان پیش اکرم.خان بیگم به اکرم میگه اون نفر حتما بین ماست.مادراکرم میگه به گوشیت فکرنکن و بیا مراسم نامزدی رو انجام بده.

اکرم و کائنات نشسته ان و بهم لبخند عاشقانه میزنن.بعد دستای اکرمو میگیره که حلقه بذاره توش.ماهیرا هم سعی میکنه بین گوشی و تلویزیون ارتباط برقرارکنه.ولی قبل ازاینکه ارتباط کامل بشه گوشی زنگ میخوره و توجه همه به موبایل برمیگرده.به ویژه اکرم که میگه 
این صدای زنگ گوشیه منه.بعد همه بلندمیشن و به ماهیرا نگاه میکنن.ماهیرا حسابی میترسه.مادراکرم میپرسه این زن کیه؟آزاد مشکوک میشه و میره سمت ماهیرا.نقاب و پوشش رو از روش برمیداره و همه میفهمن این خانم ماهیرا بودش و کلی تعجب میکنن و عصبانی میشن.مادراکرم بحالت طعنه میگه:" این دختر که هنوز نرفته و بهم دروغ گفتید.".خان بیگم سرشو به نشونه تاسف میندازه پایین.ماهیرا خجالت میکشه.ماهیرا میگه من میدونم شماعصبانی هستید ولی باورکنید من دروغ نمیگم واکرم پسر مناسبی نیست.خان 
بیگم جیغ میزنه و میگه کافیه.ماهیرا شوکه میشه و خشکش میزنه.بقیه هم ناراحتن.خانبیگم میاد جلو .جلووو.جلوووتر درست روبروی ماهیرا.دوثانیه نگاش میکنه.دستشو میکشه عقب و باقدرت تمام یه سیلی به ماهیرا میزنه.اکرم و ماادرش خوشحال میشن ولی بروزنمیدن.ماهیرا میگه:" اگه میخوای بازم منو بزن.ولی اون چیزی که میخواام بگم اینه که زندگی ِ کائنات برام مهم ترو گرانبهاتر از آبرو و احترام خودمه."خان بیگم با عصبانیت میگه چطور جرئت کردی یکباردیگه بیای اینجا و نمایش اجراکنی؟
آناندکومار زنگ میزنه 110.ببخشید.110 نه.زنگ میزنه پلیس که بیان ماهیرا رو جمع کنن و ببرن.ماهیرا با ناراحتی و بغض ایستاده
.آزاد به آناند میگه دست نگه داره و این کارو نکنه و نیازی به این کار نیست.آزاد میاد دست ماهیرا رو میگیره و به سمت در خروجی حرکت میکنه.ماهیرا درحال رفتن التماس میکنه که یکبار هم شده به حرفش گوش کنند و گوشی ای که به صفحه تلویزیون وصله رو پلی و پخش و اجرا کنند.اکرم 
تا دیرنشده میاد که گوشی رو از کابل بکشه.همین که میخواد گوشیشو دربیاره ، فیلم اجرا میشه تو ال سی دی. فیلمی که توش اکرم و زهره، تنها ، کنار هم روی مبل نشسته ان واکرم به زهره داره میگه خیلی عاشقشه و میخواد همیشه خوشحال نگهش داره.زهره تو فیلم به اکرم میگه چقد دوسم داری؟اکرم درجواب میگه خیلی عاشقشه و به هیچ وجه این حرفش دروغ نیست.

همه شوکه و خیره و با چشمای گشادشده دارن فیلم عاشقانه بین اکرم و زهره رو میبینن.

بعدش زهره از پشت ماهیرا واردمیشه و در مقابل همه وایمیسته.ماهیرا به زهره میگه خوب شد که اومدی.بعد همه با تعجب روشونو از صفحه تلویزیون به سمت ماهیرا و زهره برمیگردونن.اکرم و مادرش ، دستپاچه و سردرگم و سراسیمه و ناراحت ایستاده ان.کائنات حسابی ناراحنه

پایان

خلاصه قسمت741قبول میکنم
وقتی که زهره کنار ماهیرا ایستاده بود همه شوکه میشن.ماهیرا یادش میاد که رفته بود خونه زهره ، ولی زهره اونو به خونه اش راه نداد و درو به روش بست.

ماهیرا گفت : من از اینکه ازاین خونه رفته بودم پشیمان بودم ولی اگه نامزدیِ اکرم و کائنات رو متوقف نمیکردم اونوقت براهمیشه حسرت میخوردم و پشیمون بودم.بعد ماهیرا از زهره خواست که واقعیتو به همه اعلان کنه.زهره میاد درمقابل اکرم و میگه:"اکرم قبلا 
بهم گفته بود که این نمایش طنز رو بخاطر دلخوشی مادرش انجام خواهدداد." خان بیگم و بقیه حسابی تعجب میکنن.اکرم ادامه میده ولی این فقط یه نمایش نبود بلکه حقیقت بود.کائنات و خان بیگم اشک تو چشماشون جمع میشه.زهره به کائنات میگه :" اکرم پدر بچه ای هستش که تو شکممه."کائنات ضعف میره و میفته.همه دورش جمع میشن.خان بیگم اشک میریزه.زهره از خونه خارج میشه.خان بیگم به کائنات میگه گریه نکنه و قوی باشه.اکرم میگه اینها همش دروغه و توطئه مایرا هستش
آزاد و إماد باعصبانیت به اکرم نزدیک میشن.آزاد گلوی 
اکرم رو میگیره و میگه : "چطور جرئت کردی به خواهر کوچیکم خیانت کنی ؟ من میییکششمتو خفه ات میکنم.چشمای اکرم داشت از حدقه درمی اومد.بزور نفس میکشید.إماد یه مشت میکوبه تو صورت اکرم و پخش زمینش میکنه.إماد میگه من باید اینو از خونه پرت کنم بیرون.بعد اکرمو میگیره و اونو به سمت در خروجی هول میده.یقه اشو میگیره و اکرم رو از خونه بیرون میکنه.
ماهیرا داره خونه رو ترک میکنه.کائنات سراسیمه میاد از آزاد و مادرش خواهش میکنه که جلوی ماهیرا رو بگیرن و نذارن بره چون که امروز جلوی خراب شدن زندگیمو گرفت.آزاد یادش میاد چنددفعه با ماهیرا با عصبانیت و تندی رفتار کرده.خان بیگم کمی نگرانه.کائنات میگه شما باید قبول کنید که اشتباه فکرمیکردید و ماهیرا درست میگفته و حق داشته و پذیرفتن اشتباه به منزله ی کوچک شدن نیست.آزاد با حرص میگه که اگه یکباردیگه اکرم رو ببینم میکشمش.کائنات یادآوری میکنه که ماهیرا هم میگفته که اکرم آدم درستی نیست.کائنات باالتماس بهشونمیگه اگه جلوی ماهیرا رو نگیرن اونوقت دیگه باکسی حرف 
نمیزنه.بعدش کائنات سراسیمه از کنارشون دور میشه.آزاد تصمیم میگیره بره جلوی رفتن ماهیرا رو بگیره ولی خان بیگم بهش میگه :" کائنات بچه هست هنوز ولی تو پخته و باتجربهای و دلیلی نداره فکر و ذهن و وقتتو بخاطر یه خدمتکار تلف کنی.داره دیرمیشه.بیاد بیار امشب چه شب مهمیه." آزاد یادش میاد که امشب اولین قرص کامل ماه هستش.بیادمیاره شبی که ماه برای اولین بار کامل بود  که از بالاتنه لخته تو یه کوچه باریک هستش و جلوش یه مَردِ مُرده هست و چطور برای بدست آوردن گل کجنار شکست خورد.
خان بیگم به آزاد میگه امشب آخرین فرصت برای پیداکردن گل کجنار آبی هست و من نمیتونم چهارسال دیگه صبرکنم تو این چهارسال شاید خیلی چیزها تغییر کنه پس هرطور شده و به هرقیمتی اون گلو پیداکن" آزادمیگه اون گل فردا اینجا خواهدبود یا اینکه خورشید هرگز طلوع نخواهدکرد.آزاد میخواد بره که با حرف مادرش دوباره 
وایمیسته.خان بیگم میگه قبل رفتن یه سری کارهای مذهبی انجام بده
آزاد به مادرش میگه این کارها رو بعدا انجام میدم.خان بیگم بهش میگه که سایرا و بانو رو بفرست تا ماهیرا رو برگردونن.اونم موافقت میکنه و میگه شاید نتونم کار ماهیرا رو جبران کنم ولی حداقل کاریه که میتونم انجام بدم.آزاد سراسیمه میره 
ولی میبینه در خروجی بازه و باخودش فکرمیکنه ماهیرا رفته.سرشو برمیگردونه که ماهیرارو در مقابلش میبینه.ماهیرا میگه : " لازم نیست فریاد بزنی و دنبالم بگردی.من داشتم میرفتم ولی برگشتم که بعضی چیزهارو بردارم.ماهیرا درباره درمانِ مرضِ قدرتِ خارق العاده داشتنِ آزاد حرف میزنه.آزاد یادش میاد که یه زمانی اونو بخاطر همین قدرت خارق العاده اش به زنجیر بسته بودن.ماهیرا به آزاد یاداور میشه که بانوی بسیار خودخواهیه و نمیخواد الان به خونه برگرده مگر اینکه اون ازش خواهش و تقاضاکنه
ماهیرا چندقدم یواش و آروم به سمت درخروجی میره ولی منتظره تا آزاد به حرف بیاد.آزادمیگه صبرکن و نیازی نیست جایی بری.ماهیرا بوجد میاد و یه لبخند پنهانی میزنه.بعد برمیگرده و یه کم ناز میکنه.آزادمیگه که کائنات خواسته که بمونی
ماهیرا هم میگه منم بخاطر کائنات میخوام بمونم که دلش نشکنه.ماهیرا از آزاد میخواد سه کلمه جادویی رو بیان کنه.

"لطفا"بخاطر اینکه برگرده

"متشکرم" بخاطر کاری که من میکنم
"متاسفم"بخاطر کارایی که کردی
آزاد با اخم همیشگیش گفت که این کارو انجام نمیده.ماهیرا ازش خواست که فقط بگه متاسفم.آزاد حرفی نمیزد.إماد اومد بینشون و با حالت دست انداختن و طعنه گفت که اونهیچوقت معذرت خواهی نخواهدکرد.آزاد از کنارشون میره.ماهیرا تو دلش میگه من آخر کاری میکنم که تو معذرت خواهی کنی.إماد بخاطر کاری که برای کائنات انجام داد ازش تشکر میکنه و میگه :" من تو باهم میریم بیرون برای صرف شام ،دیدن فیلم یا پارتی.هر کدومش که خودت بخوای." ماهیرا حسابی ذوق زده میشه.إماد میگه خوبه پس. ماهیرا یه لحظه حالت غش و ضعفی میگیره و میگه خییییلیییی خوشحالم.إماد هم با یه لبخند جذاب میره خونه.
همین که ماه تو تاریکی شب ظاهرمیشه ، خان بیگم با خودش میگه " بعد از 25 سال ، انتظار ها به آخرش رسید." از طرف دیگه آزاد داره تشریفات مذهبی رو انجام میده تا آماده بشه بره گل کجنارو بچینه.
آزاد دوباره اون جنازه رو بیادمیاره و امیدواره تو این شب خاص هیچ کار اشتباهی انجام نده.آزاد بطری پر از خون رو برمیداره!! و میره پیش خان بیگم.خان بیگم پیشونیه پسرشو میبوسه و میگه اون گل فقط در نیمه ی شب شکوفه میده همون زمانی که نمیتونی خودتو کنترل کنی!!!
آزاد به مادرش اطمینان میده که باوجود ریسک ها میتونه خودشو کنترل کنه و اون گلوبدست بیاره چرا که زندگی مادرش و خواهرش در گرو اون گله و فردا هر طور شده با اون گل برمیگرده.

ماهیرا دوباره تو خونه خان بیگم جایی رو برای اسکان و موندن پیدامیکنه.کائنات میاد از ماهیرا حسابی تشکر میکنه.ماهیرا میگه اینقد رسمی نباش باووو من این کارو بخاطر اینکه دوستیم انجام دادم و تو تکی و سزاوار بهترینایی.کائنات میگه خانواده ام هم همینو بهم میگن.بعد با ناراحتی به دست فلجش نگاه میکنه. ماهیرا بهش میگه هر اتفاقی دلیلی داره و 
تو خوب میشی.کائنات میگه ولی این دستم هیچوقت شفا پیدانمیکنه و میره.ماهیرا یادش میاد که پدرش بهش درباره قدرت های درمانی گل کجنار آبی توضیحاتی داده.ماهیرا از پنجره به آسمان نگاه میکنه.بعد میفهمه که قرص کامل ماه تو آسمونه و چهارسال گذشته و گل کجنار که میتونه شفا بده هم هر چهارسال شکوفه میده و پدرش کاملا مطمئن بود که 
دخترش  اون گلو بدست میاره.

در تاریکی جنگل : 

آزاد به ساعتش نگاه میکنه و میبینه فقط 10 دقیقه مونده تا نیمه شب.یه کم نگرانه چون 
هنوز نتونسته بود شکوفه رو پیداکنه.ماهیرا هم به جنگل میرسه.نمیدونه کجا میتونه اون گلو پیداکنه.بعد پدرش ظاهر میشهو بهش میگه نور ماه رو دنبال کن تا شکوفه اون گلو بدست بیاری.ماهیرا هم همینکارو میکنه

آزاد به ماه تو آسمون نگاه میکنه که درحال جنب و جوش بود و ساعت هم هنوز 5 دقیقه مونده بود به 12 شب.

ماهیرا هم تو جنگل داشت راه میرفت و دنبال گل بود.
آزاد شکوفه گل کجنارو پیدامیکنه.چشماش نارنجی میشه.رنگ چشماش در حال تغییر به قرمز هستش.ماهیرا هم از پشت بوته ها میاد و آزاد اصلا حواسش به ماهیرا نیست.فقط گلو نگاه میکنه.ماهیرا به گل خیلی نزدیک میشه و لبخند میزنه.یادش میاد که پدرش بهش گفته بود:" وقتی به گل کجنار رسیدی باید به کسی که قراره با چیدن گل به اون کمک کنی فکرکنی.".ماهیرا تصمیم میگیره این گلو برای کائنات بچینه چون بیشتر از همه بهش نیاز داره.بعد یهو متوجه چشمای نارنجی متمایل به  قرمز شخصی میشه که پشت بوته ها پنهان شده.ماهیرا میترسه

ترجمه پرومو قسمت742
ماهیرا بدجور میترسه و باصدای بلند فریاد میزنه و بعد میچرخه و فرارمیکنه.بعد به آزاد برمیخوره.وقتی چشمای آزادو میبینه صدای جیغش بلندتر میشه

پایان

خلاصه قسمت742قبول میکنم
ماهیرا وقتی چشمای قرمز و سایه هیولا رو کنار بوته میبینه روشو برمیگردونه و فرارمیکنه.حسابی میترسه و بلندبلند جیغ میزنه.همینجور که داشت فرارمیکرد تعادلشو ازدست میده و زمین میخوره.دستاشو میبینه که خراش برداشته و داره خون میاد
.ماهیرا دستاشو میبینه و نگران میشه.

از طرفی دیگه آزاد که الان مطمئنم خون آشامه یه مردو میکشه که از خونش برای رفع تشنگی خودش استفاده میکنه.

ماهیرا گردن بندش که رو زمین افتاد رو نمیبینه و بلندمیشه ، دوباره فرارمیکنه.
همینجور که ماهیا فرارمیکنه یه دفعه به آزاد برمیخوره.آزاد پشتش به ماهیرا بود..آزاد چشماش قرمز بود
].ماهیرا میگه تو کی هستی؟ آزاد برنمیگرده.آزاد به حرکت ماه تو ابرا نگاه میکرد و چشماشو بست.همین که ماه رفت پشت ابرا آزاد چشماشو باز کرد.چشماش حالت نرمال و طبیعی پیداکرده بود.ماهیرا یه چوب گرفت و بهش گفت که برگرده.آزاد که میدونست الانرازش 
محفوظ باقی میمونه روشو سمت ماهیرا برگردوند.ماهیرا شوکه میشه و ازش میپرسه:" اینجا چیکارمیکنی؟" و بعدش درباره حیوان خطرناکی که دیده بود توضیح میده.آزاد یادش میاد اون مردی رو که کشت و از خونش تغذیه کرد اکرم بود.آزاد میگه :" اینجا جنگله و حیوونای وحشتناکی پیدامیشه.".ماهیرا شروع میکنه درباره اینکه امشب شب خاصیه حرف میزنه ولی آزاد به دستای خونیه ماهیرا خیره میشه و برااینکه کنترلو از دست نده سریع روشوبرمیگردونه و میگه برو خووونه.ماهیرا میگه : " نمیخواد به من دستور بدی.من اون کاری رو که دوست دارم انجام میدم و این وقت شب من خدمتکارت نیستم.اصلا بگو خودت این وقت شب اینجا چیکار میکنی؟". آزاد پاسخی نمیده و ماهیرا هم اصرار و سماجت و پرحرفیشو ادامه میده.آزاد دستای ماهیرا رو میگیره و اونو میکشه ولی ماهیرا زمین میخوره و مچ پاش کبود میشه
ماهیرا میگه من نمیتونم راه بیام دیگه.آزاد ، ماهیرا رو رو بازوهاش بغل میگیره.ماهیرا و آزاد چندثانیه تو سکوت چشم تو چشم میشن و آزاد عاشقانه بهش نگاه میکنه.ماهیرا شگفت زده میشه و تو چشمای آزاد نگاه میکنه و باخودش فکرمیکنه که چه دلیلی باعث شده این هیولا یه دفعه مهربون و نرم بشه.آزاد در حالی که ماهیرا تو بغلش بود گام برمیداره.در خانه خان بیگم

خان بیگم بسیار نگران و مظطربه و منتظر گل کجنار هست تا دوباره قدرتشو بعد 25 سال بدست بیاره.

خان بیگم وقتی آزادی که چشماش قرمزه رو میبینه که برگشته ولی گلی دستش نیست کلی ناراحت و پریشان میشه.
آزاد میگه من این گلو برات آوردم چون نمیتونستم مرگ مادرمو ببینم.خان بیگم میگه :" من میدونم چقد برات سخت بوده که تو این شب خاص خودتو کنترل کنی و من ازت خیلی ممنوونم که این کارو انجام دادی.برا من و همچنین بخاطر خواهرت." خان بیگم با تردید به آزاد میگه:"آزاد ؟ گلو بهم بده که دست خواهرتو خوب کنم. گلو بهم بده اگه عاشق من و خواهرت هستی."  بعد آزاد بیاد میاره که کنار شکوفه کجنار بوده و ماه هم بالای سرش بوده و بعد گلو میچینه و تو پاکت کیسه ای میزاره و تو جیبش قرارمیده.
خان بیگم منتظر گل بود.آزاد  دستشو میزاره تو جیبش و کیسه ای که توش گل بود رو به مادرش میده و میگه من وظیفه امو به عنوان یک پسر بخاطر مادرم و سلامتی خواهرم انجام 
ادم.خان بیگم سریع میگه کائنات خوب میشه حتما.آزاد سریع از اتاق بیرون میره.خان بیگم 
لبخند میزنه و کلی خوشحاله.با حالت شگفتی و خوشحالی به گل نگاه میکنه.خانبیگم گلو تو دستاش میگیره و وارد اتاقش میشه.درخشش و نورِ گل کجنار ، اتاقو روشن میکنه.خان بگم به گل خیره میشه.گلو باظرافت خاصی توی گلدان میزاره.با افتخار و با شرارت به گل نگاه میکنه.خان بیگم میگه :" برام مهم نیست چه کسی با این گل درمان میشه.اون چیزی که فقط برام مهمه اینه که کل قدرتمو دوباره بدست میارم.من تا حالا مثل آدمای معمولی زندگی کردم ولی دیگه نه.من الان این گلو دراختیاردارم ." خان بیگم گلدانو تو دستش میگیره و بیاد میاره که صنم قبل از مرگش چه تهدیدایی میکرده.بعد باصدای بلند میگه:"صنم ازبین رفته و الان من قدرتمندتر میشم ولی صنم کاری نمیتونه بکنه و جلوشو بگیره.صنم هیچ جایی نیست.اون مرده و نمیتونه برگرده.هیچ چیزی نمیتونه جلومو بگیره.من بواسطه ی قدرت جادویی ام ، ملکه ی این دنیا میشم." خان بیگم دستشو روی گل میزاره و دوباره قدرتشو بدست میاره.
ماهیرا تو اتاقش اون حیوان ترسناکی که تو جنگل دیده بود  رو بیاد میاره.تو این فکره که بره و اون گلو برای کائنات بچینه.ماهیرا ناراحته.همچنین از بیاد آوردن اون هیولا و حیواندوپا ترس و وحشت داره.یادش میاد که آزاد هم تو جنگل بوده.با خودش میگه که چرا آزاد اینقد ازش مراقبت میکرده

آزاد تو اتاقششه.مخزن ها و بطری هایی که توش خون بوده رو در میاره ولی میبینه ذخیره ی خونش تموم شده.حسابی آشفته میشه از اینکه نمیتونه تشنگیشو رفع کنه.به خودش میگه هرطور شده باید تشنگیم به خونو برطرف و حل کنم.

پایان

با تشکر از عسل خانم

/ 21 نظر / 145 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسل

باید هرچه سریعتر دنبال دختره بگردم." ماهیرا میاد و میگه آزاد تو اتاقش نیست.خانواده ی اکرم میگن که اینا حتما اونو جایی مخفی کردن.پلیسا تصمیم میگیرن که خونه رو بگردن.خان بیگم میترسه و مخالفت میکنه و میگه:" این کار آزاد نیست.آزاد تو جنگل نبوده." پلیس میگه ما میخوایم همین حرفو از آزاد بشنویم.بعد آزاد از پله ها میاد پایین.ماهیرا شوکه میشه.خان بیگم خیالش آسوده میشه.آزاد درمقابل پلیس وایمیسته و میگه من تو اتاقم بودم.پلیس میگه:" ولی ماهیرا میگفت که تو در اتاقت نبودی." آزاد میگه اون دقیق و درست ندید.ماهیرا تو دلش میگه:" مگه میشه ؟ چرا دروغ میگی؟" پلیس از آزاد میپرسه دیشب کجا بودی؟ آزاد میگه همینجا بودم.ماهیرا یادش میاد که آزاد و همینطور خودش دیشب تو جنگل بودن پس چرا آزاد داره دروغ میگه نکنه واقعا اکرم رو کشته باشه؟!ماهیرا با حالت درماندگی تو دلش میگه :" اه.چرا همیشه من باید تو شرایط سخت قراربگیرم؟من باید واقعیتو به پلیس بگم یااینکه ساکت باشم؟ ولی اگه واقعیتو نگم هم خودش جرمه." ماهیرا تصمیم میگیره چیزایی بگه. پایان

ay

حیف چه طوری شروع شد ولی حالابه کجارسیده !!!!شده فیلم ترسناک [وحشتناک]

عسل

خلاصه قسمت745قبول میکنم محل اقامت خان بیگم ماهیرا تصمیم میگیره واقعیتو بگه.یه لحظه دستشو مثل اجازه گرفتن بالامیاره ولی موبایل پلیس زنگ میخوره و سرش شلوغ میشه.بعد از اینکه موبایلشو قطع کرد میگه اکرم رو هیچ جا نتونستیم پیداکنیم حتما رفته جایی.خان بیگم جسارتش بیشتر میشه و میگه :" وقتی چیزی رو اطلاع ندارید به آدم نسبت دروغ ندید و با حرفای بی ارزش مارو اذیت نکنید." پلیس معذرت خواهی میکنه.پدر اکرم میگه : "حتما آزاد پسرمو مورد ضرب و شتم قرارداده و ما خاندان بانفوذ و قدرتمندی هستیم".إماد عصبانی میشه و گلوی پدراکرم رو میگیره و میگه :"تو نباید درباره ی داداشم اینطور حرف بزنی.اکرم شاید گم شده باشه ولی تو اینجا هرگز نمیتونی پیداش کنی و ببینیش.برادرم آزاد نمیتونه به کسی صدمه برسونه.برو بیرون.دیگه ریختتو نبینم." پدرمادرم اکرم میرن.خان بیگم آزاد رو بغل میکنه و موهاشو نوازش میده.إماد این صحنه و عشق فرزندمادری رو میبینه با خودش میگه:"شاید من هرکاری رو انجام بدم ولی مادرم عاشق داداشم ، آزاد ، هستش ." ماهیرا تو دلش میگه :"یا

عسل

اینا گیج شدن یا من .چون آزاد و إماد همیشه باهم دعوا و مبارزه داشتن ولی الان داره ازش دفاع میکنه ولی برادرش همیشه خشن هست." ماهیرا تو باغ در حال قدم زنه.از این متعجبه که چرا آزاد دروغ گفته.چطوری تونسته دروغ بگه.بعد یه دفعه آزاد رو جلوی خودش میبینه و سورپرایز میشه. آزاد : از کی تا حالا مردم با خودشون حرف میزنن؟ اونا فراموش میکنن که حتی جهان هم به صداشون گوش میده.اگه سوالاتی داری میتونی ازم بپرسی ماهیرا:لطفا با تن ترسناک باهام حرف نزن.من ازت نمیترسم.تو تو جنگل بودی.تو دروغ گفتی و میدونم کار خودت بوده.هر کی باشه حدس خواهد زد که تو یه کارهایی در ارتباط با ناپدیدشدن اکرم انجام دادی. آزاد : تو هم تو جنگل بودی و شاید کارهایی درارتباط با اکرم انجام داده باشی ماهیرا با حالت طعنه: یک مرد به قتل رسیده است و این کار یک زن ضعیف نمیتونه باشه.یک مرد سرسختی مثل تو... من دارم کلی مثال میزنم و بهت اتهامی واردنمیکنم.من داشتم میرفتم جنگل آزاد:با فکرایی که دربارم میکنی من اصلا ناراحت نمیشم ولی اون چیزی که باید بدونی اینه که من کاری با اکرم نکردم

عسل

ماهیرا از پیش آزاد رد میشه.خان بیگم شاهد مکالمه این دونفر بوده.اون میاد پیش آزاد و میگه هر دروغ حقیقتی رو پنهان میکنه پس آیا تو واقعا به اکرم آسیبی نزدی؟آزاد مادرشو به یه گاراژ میبره.در گاراژ رو باز میکنه.ماشینی که تو گاراژ پارک شده رو به خان بیگم نشون میده. خان بیگم: چرا منو اینجا آوردی؟اینجا چطور میتونم جواب سوالمو بگیرم؟این ماشین کیه؟شاید بخاطر همین به دام بیفتیم.اکرم کجاست؟ آزاد کنار در عقب ماشین ایستاده.خان بیگم میاد پیشش.آزاد به مادرش ، اکرم رو نشون میده.چاقو در قفسه سینه اش قرارداده شده بود.در عقب ماشین جسدش افتاده بود.خان بیگم شوکه میشه. خان بیگم:حتما میدونی که این خنجر معمولی ای نیست.این الان مرده.تو این خنجرو داشتی برای محافظت از خودت نه کشتن.میدونی چیکار کردی؟ آزاد : دیروز وقتی بای تهیه گل رفتم اونجا کس دیگه ای هم غیر از من بود.من اکرم رو ماوراء طبیعی دیدم.چشماش کامل سیاه بود.از دستاش آتش زده بود بیرون.داشت ماهیرا رو نگاه میکرد.اکرم یه گرگه که درطول روز بین آدما بصورت عادی زندگی میکنه ولی در شبایی خاص مثل دیشب بصورت حیوانی خودش تبدیل میشه.

عسل

خان بیگم: انسانی که به گرگ تبدیل شده باشد بصورت پنهانی و از دور به افراد بخاطر انگیزه ای نگاه میکنن.اون خواستگاری کائنات اومده بود.پس حتما انگیزه ای داشته.شایدم بخاطر افراددیگه ای اومده باشه.نکنه اون بخاطر تو یا من به خواستگاری کائنات اومده بود.انگیزه اش چی میتونسته باشه. آزاد : من این چیزارو نمیدونم ولی وقتی اونو دیدم شوکه شدم.وقتی اکرم روشو برگردوند دید من درمقابلشم.من نمیخواستم عمدا بهش صدمه بزنم ولی چاره ای نداشتم.من ازش پرسیدم چرا میخوای اون دخترو بکشی؟ اکرم در جوابم گفت اون دختر اومده گل کجنار رو بچینه ولی من [اکرم]اجازه نمیدم این اتفاق بیفته.من نمیخواستم اکرم اون گلو ازم بِقاپه.من فقط میخواستم بترسونمش چون اون گلو فقط من باید میگرفتم.بعدش اون خواست با من مبارزه کنه که افتاد روی خنجر.اکم زنده هست.از اینرو آوردمش اینجا.اگه پلیس اینو پیدا کنه تنها کسی که مقصره منم. خان بیگم : اگه کسی خنجرو از سینه اش بیرون بیاره اون دوباره زنده میشه و برامون مصیبت و خطرناک میشه.حتی روح شرورش هم میاد خونه مون...اهداف شرورانه ای برای

عسل

کائنات حتما خواهد داشت...اون میخواد با کائنات ازدواج کنه و بیاد تو خانواده مون.این یعنی فاجعه. ازطرفی دیگه ، ماهیرا تو اتاقش برای مهمونی ای که إماد دعوتش کرده بود داره لباس خاص و خوشگلشو جلوی آینه میپوشه.بعد با هیجان خارج میشه.سایرا و بانو حرصشون میگیره و تصمیم میگیرن یه درس حسابی به ماهیرا بدن و نقشه های ماهیرا رو خراب کنن خان بیگم تو اتاق پذیرایی درحال قدم زنه و حرفای راضیه رو بیادمیاره.با خودش فکرمیکنه" من بزودی اون دخترو پیدا میکنم. دختری که با عدد 8 ارتباط داره ولی چطوری اون دخترو تو این دنیای بزرگ پیداکنم ." ماهیرا هم از روبرو وارد اتاق پذیرایی میشه.سایرا و بانو چندتا تیله رو میندازن جلوی پای ماهیرا.ماهیرا لیز میخوره و بعدش رو کف اتاق میفته.لباس ماهیرا جوری بود که پشتش باز بود و اون علامت 8 هم مشخص بود.خان بیگم از دور دیدش که ماهیرا زمین خورده.ولی قبل اینکه خان بیگم اون علامتو ببینه ماهیرا از جاش بلند میشه و از روبرو به خان بیگم تیله هارو نشون میده.همین که میخواد روشونو برگردونه و بره ، آزاد میاد

عسل

آزاد : اینجا چیکار میکنی؟از اینجا برو ماهیرا به تته پته میفته و میگه : چرا برم؟من به اینجا دعوت شدم. قبل اینکه ماهیرا توضیح بده خان بیگم میگه : آزاد ؟ اون دختر چی میگه؟ آزاد: إماد نگفته بود قراره چیکار کنه ولی رفته پارتی با دخترا ماهیرا شوکه و مایوس میشه.تیله هایی که تو دستش بود میفته. آزاد: اینجا نباش.ماهیرا خان بیگم رو میبینه و بعدش میره در حالی که لباسش اون نشانه 8 رو پوشونده بود پایان

سپیده

میشه خلاصه قسمت اخر سریال برگ ریزان رو بزارید

مریم

عسل جان ممنون بایت خلاصه ها