قبول می کنم

خلاصه قسمت751قبول میکنم

محل اقامت خان بیگم

خان بیگم ازاینکه ماهیرا رو دومتریه جنازه میبینه شوکه میشه.ماهیرا دنبال عینکش میگرده.
ماهیرا همه جارو تار میبینه.ماهیرا عینک و دستبند قرمزشو پیدا میکنه.بعد تمیز و پاکش میکنه و میزاره تو چشمش.ولی کسی رو اون طرفا نمیبینه و برمیگرده.تو راه برگشت به خونه باخودش میگه : " این دستبندم چطوری اومده اینجا ؟ چه کسی با لباس خیس اومده خونه و غیب شده؟ "

خان بیگم که پشت یک درخت قایم شده بود ازاینکه ماهیرای خنگ اونو ندید احساس آرامش میکنه ولی ازاینکه یک فرصت دیه برای پیداکردن اون دخترو ازدست داده ناراحته.
صبح روز بعد ، همه تو تالار اصلی هستند
إماد به همه توضیح میده که یه دختر از بعد از مهمونیه دیشب غیب شده.عکس سلفه خودش و اون دخترو نشون میده.غزاله و لطیف شوکه میشن.خان بیگم چشاش گشاد میشه و پریشونه.
خان بیگم : من این دخترو نمیشناسم.ناراحت نباش.من دیشب سرم درد میکرد و تو اتاقم بودم.نگران نباش.

ماهیرا درخواست میکنه عکسو ببینه.عکسو که دقیق دیدش بعد با حالت آگاهانه به خان بیگم نگاه میکنه.خان بیگم از پاسخ احتمالی ماهیرا ترس صورتشو فرا میگیره.

ماهیرا دست بند توی عکسو تشخیص میده و میشناسه .میفهمه دست بندی که الان دستشه رو دیشب از توی باغ گرفته و اینکه این دوست إماد هم همین دستبندو داشته و الان غیب شدش.

خان بیگم دستبند رو توی دست ماهیرا میبینه.بهش میگه این دستبندو از کجا گرفتی؟

ماهیرا : از تو باغ گرفتم.اونجا چندتا دختر هم بودن که من نتونستم خوب ببینمشون.

ماهیرا میخواد توضیح بده که این دستبند براخودشه ولی قبل اینکه بگه ، خان بیگم میگه : برو وظایفی که داری رو انجام بده
ماهیرا هم با ناراحتی میره.خان بیگم فکر میکنه که :" من یه دخترو اشتباهی کشتم.ولی مطمئنم اون دختری که نماد 8 داشت رو توی مهمونی دیدم.من باید تمام افراد دعوت شده رو بررسی کنم تا هرجوری که شده و به هر قیمتی که شده اون دخترو پیداکنم."

مخفیگاه راضیه:

راضیه با اطمینان: من پی بردم که تو چیکار باید بکنی؟

حان بیگم به راضیه نگاه میکنه و میگه: من هر کاری برای شکست دادن مرگ میکنم  و حاضرم به هر قیمتی که شده زنده بمونم.
راضیه یه باکس چوبی رو به خان بیگم میده و میگه : روح شرارت میتونه بهت کمک کنه.خان بیگم با لبخند شیطانی : الان کسی نمیتونه اون دخترو حفظ کنه.

محل اقامت خان بیگم

کائنات به ماهیرا : آیا مطمئنی؟

ماهیرا : من کاملا مطمئنم.

کائنات : من هنوز نگرانم.تولد إماد بوده.خان بیگم هم اون دخترو نمیشناسه.

ماهیرا: من هرچیزی رو که بفهمم حتما بهت میگم.

ماهیرا اون کاری رو که قراره بکنه رو به کائنات میگه و متقائدش میکنه.
خان بیگم شتابان میره تو اتاقش.مطمئنه که کسی ندیده اومده تو اتاق.چراغارو خاموش میکنه.د و پنجره رو قفل میکنه.شمع روشن میکنه و باخودش فکر میکنه که روح شرورش امروز میتونه کارهای غیرقابل تصوری انجام بده.جعبه ای که از راضیه گرفته بود رو باز میکنه.خنجر زرق و برق دار رو از توش درمیاره.یه کم نگاهش میکنه.یاد حرفای راضیه میفته که بهش گفته بود:" یکبار خنجر رو به بدنت بزن.بعدش تو میمیری.15دقیقه وقت داری.روحت میتونه هرجایی بره.جاهایی که جسمت نمیتونه بره.بعد اینکه وقت 15 دقیقه ات 
تموم شد ، روحت به بدنت برمیگرده و خنجر بیرون میاد.بهت هشدار میدم که اگه 15 دقیقه به تاخیر بیفته دیگر نمیتونی به جسمت برگردی و زنده شی و برای همیشه یک روح سرگردانو تنها باقی میمونی."خان بیگم خنجرو تو قفسه سینه اش فرو میبره. روی زمین میفته.

روحش از بدنش جدامیشه.

روح خان بیگم : من در یک شرطی گماشته شدم.قبل اینکه 15 دقیقه تموم بشه من باید به بدنم برگردم.ولییی تو این مدت یا من اون دخترو پیدا میکنم یا برای همیشه یک روح سرگردان و تنها باقی میمونم.
روح خان بیگم از در میگذره.از پله ها پایین میره.إماد از پله ها بالا میاد.از روح خان بیگم میگذره درحالی که روح خان بیگم توسط کسی دیده نمیشه.روح خان بیگم هیجان زده میشه. روح ، لطیف و غزاله و کائنات رو میبینه ولی کسی از اونا قادر به دیدن روح نیستن.روح مطمئن میشه که میتونه نقشه رو عملی کنه.روح از کنارشون میگذره. کائنات چیزی رو احساس میکنه.احساس میکنه کسی از کنارش رد شده ولی به هرحال فکرمیکنه خیالاتی شده.
روح یرسه به یه عده از خانم ها.ماهیرا هم بینشون بود.روح خان بیگم با خودش میگه :" اینا کین؟اینجا چیکار میکنن؟ مممم.من وقت ندارم منتظر بمونم." روح میخواد از کنارشون رد بشه که یه دفعه متوجه یه چیز میشه و شوکه میشه و سرشو برمیگردونه.روح خان بیگم نماد8 رو پشت یکی از دخترا میبینه.با هیجان میگه : سرنوشت بالاخره به نفع من رقم خورد.من اون دختری که دنبالش میگشتم رو پیدا کردم." روح میخواد به سمت اون دختر بره ولی سر جاش متوقف میشه.میبینه تو دست خانمی قرآن مقدس هست. همه ی خانم ها مرتب میشینن و خانمی که قرآن داشت شروع به خواندن سوره ی حمد میکنه.روح با شنیدن صدای قران آشفته میشه.روح جو مقدس رو در تمام تالار حس میکنه .کائنات هم بین اون خانم ها هست.روح خان بیگم تحت تاثیر جو عرفانی و مقدس به عقب و بیرون تالار پرت میشه و بعدش درها بسته میشه.
روح خان بیگم سعی میکنه درو باز کنه ولی نمیتونه.بعدش حسابی پریشان و آشفته میشه.از طرف دیگه باید به جسمش برگرده که نمیتونه و در ها بسته ان.نمیدونه چه خاکیی باید به سرش بریزه.
از طرف دیگه آزاد بخاطر این وضعیتی که توش گیر افتاده تاسف میخوره و ناراحته.از این ناراحته که این ترس دائمی همیشه باهاشه و نمیتونه با کسی نزدیکی کنه و اگه کسی رازشو بفهمه مشکلات بزرگی ایجاد میشه.با خودش میگه همه میخوان دست کائنات رو درمان کنند.من همیشه باید تنها زندگی کنم.آزاد از اتاق خارج میشه و میره راهرو.روح خان بیگم ، سایرا و بانو میان کنار در.تصمیم دارن برن درون عمارت.روح امیدوار میشه و میگه الان وقت مناسبیه همراهشون برم تو خونه.سایرا و بانو میگن الان اون تو حوصله ی آدم سر میره و بعدش بدون اینکه درو باز کنن و برن تو تالار برمیگردن
خان بیگم نا امید میشه.آزرده و خشمگین به ساعت نگاه میکنه.باخودش میگه اگه به خونه برنگردم همه چیزو برای همیشه ازدست میدم


پایان

با تشکر از خانم عسل

/ 0 نظر / 131 بازدید