خلاصه قسمت های شمیم عشق

خلاصه قسمتهای 122 تا 136 سریال شمیم عشق
یوسف و باده با هم خوب شدن یوسف برای خوشحال کردن باده پدر باده را به صبحانه دعوت می کنه. سر میز صبحانه باده از پدرش می پرسه که ایا به کارمند احتیاج نداره که همه تعجب می کند. پدر باده می گه که چطور و او می گه که منور دنبال کار می گرده. پدرش هم می گه بزار ببینم چی کار می تونم براش بکنم. مامور ها میاد در خونه یوسف و می گن که شما باید با ما بیاین در محصولات ارگانیک شما مواد شیمیایی پیدا شده. همه تعجب می کنن و یوسف با اونها می ره . تحقیقات انجام می شه و یوسف می گه من فکر می کنم کسی می خواسته خراب کاری بکنه. پلیس دوربین ها را بررسی می کنه که یلماز برادر یوسف می گه این منطقه یک دوربین دیگه هم داره . رنگ محمت می پره. محمت به پلیس می گه که من اون سی دی ها را نگاه می کنم چون زیاده و شما خسته می شوید. اما مامور می گه نه ما باید خودمان اون شخص را پیدا کنیم. و بعد از چند ساعت می گن که ما مورد مشکوکی پیدا کردیم و قرار می شه که یوسف و پدرش برن فیلم را ببینند
.

حوا کم کم دارد سلامتی خود را به دست می اورد. جنید پدر یکی از دوستانش را که پزشک است را به دیدن حوا می برد و پزشک می گوید که حوا به زودی خوب خواهد شد. دوست زن پرستار تحقیق می کند و می فهمد که حوا نامزد یوسف هانچی اوغلو است و نامزدی انها بهم خورده و در روز عروسی حوا خودکشی کرده و بعد اعلام کرده اند که او مرده پس حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است. این دو در اتاق دارند صحبت می کنند و حوا همه چیز را می شنود و اهسته اشک می ریزد.دوست زن پرستار می خواهد که به حوا تجاوز کند که پرستار می رسد و دعوایی بین انها در می گیرد. آن مرد پرستار را تهدید می کند که می خواهد یک پول حسابی از رمزی بگیرد و او نباید دخالت کند. پرستار گوشی اش را در اتاق جا می گذارد و حوا با ان به موبایل یوسف اس مس می زند که من زنده هستم اما یوسف گوشی را جا گذاشته و همیت اس مس را می خواند و با عصبانیت نزد حوا می رود. از طرفی دوست پرستار دارد ماشین یوسف را تعقیب می کند و به در خانه یوسف می رود تا با او صحبت کند. همیت بالای سر حوا می رود پرستار می گوید او بی هوش است و شما اشتباه می کنید. همیت چند کشیده به حوا می زند و می گوید با من حرف بزن اما حوا از جایش تکان نمی خورد

جنید دوست پرستار حوا را که به در خانه یوسف رفته بود را تعقیب می کند. سلطان میرود یوسف را صدا می کند یوسف دم در می اید اما کسی نیست. از طرفی پلیس فیلم را اورده تا به خانواده یوسف نشان بدهد. محمت دست و پای خود را گم کرده است . به محض مشاهده فیلم می گوید این که جنید است و همه تایید می کنند. یلماز خان پدر یوسف می گوید در فیلم یک ماشین هم هست که محمت سریع می گوید حتما ماشین جنید است. یک چراغ ان ماشین شکسته بود. جنید می خواهد به همراه حوا و پدرش به آمریکا برود اما هنوز پاسپورتش درست نشده و اول قرار می شود که حوا و رمزی بروند

همیت به باده می گوید که زود بچه دار شوید و باده هم این را به یوسف می گوید که دلش می خواهد زود بچه دار شود. پدر یوسف می گه ما یک سری زمین داریم که مال مادر و خواهرته می تونی کارهای ارگانیکت را اونجا پیگیری کنی. یوسف خوشحال می شه و می ره سر زمینها که می فهمه مادرش اونا رو فروخته. منور به شرکت جلال پدر باده می رود. نگاه های جلال بر روی منور بسیار سنگین است. اولین باری که منور وارد اتاق جلال می شود جلال در اتاق نیست. منور یک نگاه به کتابخانه جلال می اندازد و کتاب شعر عاشقانه ای در ان می یابد. مشغول خواندن است که جلال وارد می شود و می گوید من هم ان کتاب را خیلی دوست دارم. بعد از کار جلال می گوید یک روز باید مرا به یک قهوه دعوت کنی. منور به خانواده اش نگفته که برای جلال کار می کند و هر وقت مادرش زنگ می زند به او می گوید که دارم با دوستهایم تست کنکور می دهم. گویا این جلال خان نقشه های شومی درباره منور در سر دارد.

حوا کم کم قدرت پیدا می کند که راه برود اما این امر را از جنید و رمزی مخفی می کند. موقع رفتن به فرودگاه هم با ویلچر می رود و خود را به فلج بودن می زند. همیت مردی را فرستاده تا هنگام خروج از کشور انها کنار انها باشد و تعقیبشان کند تا مشکلی پیش نیاید. رمزی بقیه پول را از همیت گرفته است و جنید هم اسلحه را به محمت می دهد و پولش را می گیرد. همه به فرودگاه می روند. حوا می گوید که می خواهم کمی کنار این پنجره تنها باشم. وقتی رمزی و جنید از او کمی دور می شوند حوا بلند می شود و فرار می کند و به در خانه یوسف می رسد. او یوسف را دست دست باده می بیند و از ته گلو داد می زند یوسف اما یوسف متوجه نمی شود و به داخل خانه می رود. سلطان می اید که به گربه ها غذا بدهد که حوا را می بیند. بلافاصله غش می کند . حوا با بدبختی او را به هوش می اورد اما سلطان باور نمی کند حوا به قدری به او دست می زند که سلطان باور کند که او روح نیست. از طرفی پلیس فرودگاه جنید را شناسایی می کنند و دستگیرش می کنند. یوسف مادرش را به گوشه ای می کشد و می گه چرا زمین ها را فروختی و داری پنهان از چشم ما چی کار می کنی که پلیس به یوسف زنگ می زند که به انجا برود. یوسف و محمت و پدرش به انجا می روند. یوسف سریع سوار ماشین می شود و حوا را نمی بیند اما یلماز برادر یوسف در آینه ماشین متوجه حوا می شود اما چیزی نمی گوید. همیت که بسیار آشفته است سریع لباس می پوشد که برود که مامورش به او زنگ می زند که حوا فرار کرده است. حوا می خواهد وارد خانه شود که سلطان جلوی او را می گیرد که وارد خانه نشود. یوسف می گوید می خواهم تنها جنید را ببینم. وقتی جنید و یوسف تنها می شوند یوسف یقه او را میگیرد می گه محصولاتم رو خراب کردی مهم نیست تو عروسی منو با تیر زدی اینا مهم نیست اما حوا عشق من بود نباید این کار را می کردی و عصبانی از اتاق بیرون میرود. اشاره اش به بارداری دروغی حوا بود که همیت به او گفته بود. سلطان حوا را به انباری می برد و می گوید تو مردی اما یوسف یک قطره اشک نریخت حتی سر قبر تو هم نیامد و بعد از مرخصی از بیمارستان با باده جونش رفت ماه عسل. حوا قاطی می کنه و می گه این حرف ها را به من نزن اگه یوسف بفهمه من زنده هستم اونو طلاق می ده. سلطان می گه چقدر خوش خیالی دختر. یوسف هرگز اونو طلاق نمی ده چون دوسش داره و هر شب را با اون صبح می کنه. حوا داغون و در مانده است. سلطان به رمزی زنگ می زنه و می گه دیونه بدون من چه کارهایی کردی تو واقعا پدری. امشب من حوا را سرگرم می کنم تا پیش یوسف نره چون اگه همیت اون را این بار ببینه واقعا می کشتش. هر وقت بهت زنگ زدم با یک وسیله بیا در خونه و ما را به یک جای امن ببر.

حوا در خونه یوسف و در انباری گیر افتاده . حسابی عصبی شده. شب سلطان می خواد که حوا را بیرون بیاره اما محمت جلوی در نوشیدنی خورده و تا صبح همون جا می مونه و سلطان نمی تونه حوا را بیرون بیاره. سگ ایلماز هم دائم پشت در پارس می کنه. صبح یلماز میره داخل انباری سینی صبحانه را می بینه اما نمی تونه حوا را ببینه و میره. حوا خودش را کشان کشان به داخل خونه می کشه و حلقه ای که سلطان بهش داده بوده را در جیب یوسف می گذارد. یوسف در ماشین دست در جیب کتش می کنه و حلقه را می بینه. حسابی عصبی می شه و می ره پیش سلطان و می گه می دونم که تو نمی خوای من حوا را فراموش کنم من هنوز فراموشش نکردم و خیلی برام سخته تو دیگه اذیتم نکن. یکی از دخترها یک بسته قرص ضد بارداری تو سطل اشغال می بینه و به سلطان می ده. سلطان قرص ها ر ابه باده نشون می ده باده می گه یوسف گفت دیگه نخورم که بچه دار بشیم. سلطان قرص و حلقه را پیش حوا می بره. به حوا می گه حلقه تو سطل اشغال بود . حوا جا می خوره و می گه من اون رو تو جیب یوسف گذاشته بودم که سلطان می گه حتما یوسف اونو انداخته بیرون. و بسته قرص ها را به حوا نشون می ده و می گه اونا می خوان بچه دار بشن. دنیا روی سر حوا خراب می شه.

یلماز بی پدر یوسف ماشین محمت را می بینه که چراغش را عوض کرده و یاد ماشین توی فیلم می افته و به محمت شک می کنه. صبح می ره که یک نسخه از فیلم را از پلیس بگیره. سی دی فیلم را می گیره . محمت هم به اداره پلیس می اید یلماز بی می گه چرا امدی اینجا که محمت می گه اومدم جنید را ببینم. که بازپرس می گه جنید زیر بازجویی است و کسی را نمی تواند ببیند.

حوا شب یواشکی به داخل عمارت می رود و خود را کشان کشان به بالا می کشد. می ره تو اتاق یوسف. یوسف و باده را روی تخت و کنارهم می بینه. دنیا روی سر حوا خراب می شه و اشک در چشمانش جمع می شه

 

خلاصه قسمت های 137 تا 139 سریال شمیم

حال حوا بسیار بد است و به سلطان می گوید خاله منو همیت نکشت بلکه یوسف با پناه بردن به اغوش یک زن دیگه منو کشت. خلاصه حال حوا خوب نیست و سلطان می خواهد او را به بیمارستان ببرد. سلطان یک روسری سبز سر حوا می کند ولی جلوی در یلماز برادر یوسف انها را می بیند. و می گوید بگذار ماشین بیاورم و شما را برسانم. وقتی می اید حوا را سوار ماشین کند به حوا حالت غش دست می دهد و بر روی دستان ایلماز می افتد. یلماز با دیدن چشمان خوشگل حوا یک جوری می شود گویا عاشقش شده. سلطان می گوید که حوا یکی از اقوامش است و در مزرعه کار می کند. بچه یوسف هم تب می کند و انها او را به همان بیمارستان می اورند. حوا بعد از زدن سرم حالش بهتر می شود. یکی از پرستار ها می گوید من او را می شناسم. ولی سلطان می گوید اشتباه می کنی و می گوید اسم او عایشه است. حوا می اید جلوی در ورودی بیمارستان که یوسف هم وارد می شه یوسف یک لحظه مکث می کنه اما حوا روش را بر می گردونه. سلطان دوباره حوا را به خونه یوسف می بره و در اتاق خودش پنهان می کنه. همیت به کارهای سلطان شک می کنه و می اید انباری را که قبلا حوا انجا بود را می گردد اما چیزی پیدا نمی کند و سلطان حلقه را که حوا وسط انباری انداخته بود را از در بیرون می اندازد. بعد رفتن همیت سلطان حوا را دوباره به انباری می برد. یوسف از در وارد می شود و جلوی در انباری چشمش به حلقه می افتد وارد انباری می شود قلب حوا تند می شود اما تا یوسف می خواهد پرده ای که حوا پشتش پنهان است را عقب بکشد باده می اید. حوا با باده می خواهد وارد شود که حلقه از دستش می افتد و باده با دیدن حلقه ناراحت می شود. شب رمزی به سراغ حوا می اید و حوا را سوار می کند باده که بی خواب شده به تراس می رود و حوا را می بیند. سریع لباس می پوشد و به پیش سلطان می رود .سلطان می گوید تو خیالاتی شدی منم گاهی اوقات حوا را در خواب می بینم. باده کنار یوسف می خوابد و در خواب می بیند که یوسف از جایش بلند می شود می رود سوار ماشین حوا می شود و ان دو با هم می برند و باده اشفته از خواب بر می خیزد

 

خلاصه قمست 140 سریال شمیم

حوا و پدرش به هتل می رن. حوا موبایل رمزی را برداشته تا به توپراک زنگ بزنه. رمزی می اید و به حوا می گوید که انها با مرگ تو کنار امده اند. توپراک هم می خواهد دوباره بچه دار بشه یادته سر نازلی چقدر عذاب کشید تو را ببینه یکدفعه بچه اش می افته و حوا گریان گوشی را قطع می کنه. حوا یک نامه برای یوسف می نویسه و نامه را به یک بچه می دهد که به دست یوسف برساند. بچه با هزار کلک نامه را روی میز یوسف می گذارد. یوسف نامه را می بیند. باده او را صدا می کند که برود و در جلسه شرکت کند. یوسف نامه را در جیب کتش می گذارد. یوسف به مادرش فشار اورده که پول زمین ها را به من بده و همیت به دروغ گفته بود که با پولش برای تو و باده یک ویلا خریده ام. یوسف می گه من به اون پول احتیاج دارم. همیت می ره بانک تا وام بگیره و برای ضمانت خانه را به گرو می گذارد. شب قبل وقتی حوا از خانه خارج می شد گوشواره اش از گوشش افتاده بود باده گوشواره را می بیند و قاطی می کند. می خواهد پیش سلطان برود که سلطان خانه نیست. رمزی به همیت زنگ می زند که بقیه پول را بده تا از کشور برویم. همیت به مامورش می گوید موقع گرفتن پول ها رمزی را تعقیب کند.

خلاصه قسمت 141 و 142 سریال شمیم عشق

 

باده که حسابی به زنده موندن حوا شک کرده به مغازه ای می رود که عکس های بالن سواری یوسف و حوا را انجا دیده بود. و دقیقا در ان عکس همان گوشواره در گوش حوا بود. باده یواشکی وارد خانه حوا می شود و دفتر خاطرات حوا را می بیند. همان موقع رمزی وارد خانه می شود و چمدان لباس های حوا را جمع می کند. در را قفل می کند و باده انجا می ماند. باده از راه زیر زمین خانه که یک در وسط حیاط دارد از انجا می خواهد خارج شود که می افتد و پایش اسیب می بیند. خلاصه خودش را کشان کشان به شرکت می رساند. محمت او را می بیند و دارد زخم پایش را پانسمان می کند که یلماز بی می رسد و از رفتار صمیمانه این دو شک می کند. منشی شرکت صورت حسابی برای یلماز بی می اورد که نشان می دهد محمت روز عروسی یوسف به قبرس رفته بوده نه به تشیع جنازه دوستش. یوسف نامه ی حوا را می خواند و اشفته می شود. حوا نوشته بود که من تو را برای همیشه دوست خواهم داشت تو دست از دوست داشتن من برداشتی اما من هرگز این کار را نمی کنم و همیشه خودم را برای تو نگه خواهم داشت. یوسف می ره پیش پزشک و می گه مطمئنی حوا حامله بوده که دکتر می گه بله. یوسف می ره سر خاک حوا و نامه را پاره می کنه. باده به تعقیب رمزی ادامه می ده و وقتی رمزی می ره هتل روی تراس حوا را می بینه و حسابی حالش خراب می شه. حوا می ره بیرون حلقه دستش بود که با ماشین یلماز برادر یوسف تصادف می کنه و حلقه داخل یک جوی خالی از اب می افتد. یلماز می گه من شما را قبلا ندیدم که حوا می گه نه و حلقه را پیدا نمی کنه و مجبور می شه بره.

باده عصبی می ره سر خاک حوا که می بینه یوسف نامه ای را انجا پاره کرده و ریخته . یوسف برای اسب سواری می رود که باده عصبی می ره پیش یوسف که این نامه چیه. در ضمن یوسف چون چند وقت شرکت نرفته بوده می گه شاید حوا صبح روز خودکشی این نامه را نوشته باشه

 

خلاصه قسمت 143 و 144 سریال شمیم عشق

باده بسیار عصبانی پیش یوسف می رود و به او می گوید که این نامه چیه. و نامه های پاره شده که سر خاک حوا پیدا کرده بود را جلوی یوسف می ریزد. یوسف می گه چرا سر خاک حوا رفته بودی؟ باده همچنان عصبی است و جواب درستی نمی دهد. باده می گوید قصیه این سفر که منشی ات از زبانش در رفت و گفت چیه؟ یوسف می گه می خواستم سورپرایزت کنم. اما خراب شد می خوام یک سفر برویم اسپانیا. باده می گه به من دروغ نگو یوسف. یوسف می گه چرا باید دروغ بگم. پدرم اولین بار مادرم را به اسپانیا برده بود و مادرم همیشه از ان سفر می گفت. من هم می خواهم تو را به انجا ببرم. باده می گه می خوام برم دستشویی. در انجا به منشی یوسف زنگ می زنه و می گه قضیه این سفر اسپانیا چیه. منشی می گه سورپرایز رو خراب کردم ببخشید. باده می گه برای کیا بلیط رزرو کردی؟ منشی می گه برای شما و اقا یوسف. باده می گه فقط ما؟ منشی می گه مگه کس دیگری هم هست؟ باده می گه نه همین طوری پرسیدم. باده برمی گرده پیش یوسف و باز می گه یوسف من طاقت شنیدنش رو دارم اگه می خوای با کس دیگه ای بری بگو. یوسف می گه امروز چیزی شده باده؟ چرا اینطوری می کنی ؟ قراره با تو که زنمی برم. و باده قبول می کنه. شب اونها با هم خوابیدن و باده ناگهان می گه یوسف اگه حوا زنده باشه چی کار می کنی؟ یوسف می گه تو دیونه شدی من که الان پیش تو هستم چرا منو انقدر ازار می دی ؟ حوا مرده بفهم. همان شب حوا در خواب خودش را در لباس عروسی می بیند که کنار یوسف است و یوسف را نشان می دهد که کنار باده است. صحنه بسیار دردناکی است.

صبح باده تصمیم می گیرد که حوا را بکشد به دفتر یوسف می رود و اسلحه اش را بر می دارد و به هتل می رود. اما وقتی می خواهد حوا را بکشد می فهمد که انها اتاق هتل را خالی کرده اند. گویا این کار به دستور همیت بوده است. باده می ره تو اتاق و یک لنگه دیگه از گوشواره حوا را پیدا می کنه و چک نویس نامه ای که حوا برای یوسف نوشته بوده را در سطل پیدا می کنه و با خوندنش ضجه می زنه.

همیت به رمزی زنگ زده که حوا گوشی رو از رمزی می گیره و می گه من که دارم فردا می رم دیگه چی از جون من می خوای تو یک مار هستی که زندگی منو نابود کردی و گوشی را قطع می کنه.

ایلماز بی به محمت می گه که من می دونم تو تو عروسی یوسف شرکت نکردی و رفته بودی قبرس و این هم مدارکش.

باده در اتاق حوا در حال گریه کردنه که همیت وارد اتاق می شه و می گه فهمیدم که تو می دونی حوا زنده است.

.

خلاصه قسمت 145 سریال شمیم عشق

باده که با خواندن نامه حوا داره گریه می کنه با ورود همیت شوکه می شه و می گه از کجا فهمیدید که من اینجا هستم. همیت می گه وقتی از شرکت بیرون امدی خیلی اشفته بودی. همیت او را به داخل ماشین می برد و می گوید من همه چیز را می دانم. باده دیوانه می شود و می گوید لابد همه اینها نقشه یوسف بوده و او شما را فرستاده تا من را سرگرم کنید تا با حوا فرار کند. می خواهد در ماشین را باز کند که در ماشین قفل است. همیت او را ارام می کند و به یک جایی میروند و می نشینند. همیت همه ماجرا را برای باده تعریف می کند که چطور وانمود کرده که او مرده و فکر نمی کرده که حوا باز بتواند بلند شود. باده می گوید من اولین بار او را هنگام خارج شدن از خانه به همراه سلطان دیدم که سلطان به من گفت که خیالاتی شدم. همیت می گه این همه مدت که من دنبالش بودم او در خانه خودم بوده. سلطان من پدر تو را در خواهم اورد. خلاصه باده ارام می شود. همیت می گوید که انها فردا به امریکا می روند و هر دوی ما راحت می شویم. باده می گه کاش به من گفته بودید و این بار سنگین را تنها به دوش نمی کشیدید. همیت می گه همه این کارها را برای خوشبختی تو و یوسف انجام دادم لازم باشه باز هم انجام می دهم. حوا و پدرش در روستا هستند. حوا لباس هایی که رمزی برای او از خانه اورده بود را نگاه می کند و هر کدام او را یاد خاطره ای از یوسف می اندازد. پس لباس ها را از چمدان در می اورد و به گوشه ای پرتاب می کند و لباس های نو را می پوشد. حوا برای گردش به داخل روستا می رود . پیرزنی را می بیند که حالش بد شده . او را تا خانه می رساند و به داخل خانه می برد. ان پیرزن مادر بزرگ جمیله خدمتکار یوسف است که حوا و سلطان او را با پاپوش از خانه بیرون کرده بودند. جمیله با دیدن حوا از هوش می رود.

خلاصه قسمت 146 سریال شمیم عشق

جمیله مستخدم یوسف از دیدن حوا غش می کنه. حوا با بدبختی او را به هوش می اره. اون به حوا می گه زنده یا مرده ات همیشه باعث عذابه و از اینجا برو. یوسف دنبال کلید گاوصندقش می گرده اما پیدا نمی کنه. چون باده اسلحه را از گاوصندق یوسف برداشته بوده. باده به دروغ می گه که شاید خونه جا گذاشته باشی. یوسف می گه بابات باده به ما پیشنهاد شراکت داده من گفتم باید فکر کنم. باده عصبی می شه و می گه نکنه نمی خوای رابطه ام با تو محکم بشه و می خوای از دستم خلاص بشی. یوسف می گه تو چی می گی . من اگه تو را نمی خواستم بهت می گفتم که نباید حامله بشی. یوسف می گه نکنه حامله هستی. باده می گه نه اما ای کاش بودم. یوسف می گه می رم خونه ببینم کلیدها اونجاست یا نه. همیت می ره خونه و به سلطان می گه کارت دارم و سلطان می گه می دونم چه بلایی سر حوا اوردی و ما رو خون به جیگر کردی. همیت یک سیلی محکم به گوش سلطان می زنه. یوسف هم اونجاست اسم حوا را نمی شنوه اما سیلی را می بینه و می گه مامان چی کار داری می کنی؟ سلطان به دروغ می گه داشتم اتاق را تمیز می کردم انگشتر همیت خانم را پیدا کردم و گذاشتم تو جیبم اما ایشون فکر می کنه من انگشتر را برداشتم. یوسف می گه مامان دیگه همچین رفتاری نکن. وقتی یوسف می ره سلطان می گه حوا امد اینجا که یوسف ر ا ببینه اما من جلوش را گرفتم. من می خوام حوا هم از این خانواده دور باشه. بابای باده هم بدجوری به منور گیر داده می خواد با منور به یک مهمونی بره که منور می گه من نمی ایم. پدر باده هم می گه اگه تصمیمت عوض شد به من بگو. 

( در تبلیغ قسمت بعد نشون می ده که یوسف کنار اونجایی که همیشه با حوا می رفتند حوا را می بینه. حالا معلوم نبود خواب است یا واقعیت. تو این قسمت ها دیگه انقدر خواب و تصور نشون داده که نمی شه تشخیص داد)

خلاصه قسمت 147 سریال شمیم عشق

یوسف برای خرید زمین هایی که می خواهد کارش را در انجا توسعه دهد به خارج از شهر می رود. سلطان و همیت همچنان با هم درگیر هستند. سلطان می گوید می روم و همه چیز را به ایلماز خان می گویم تا بفهم که اینجا جای من است یا تو همیت. همیت به سلطان می گوید به تو پول می دهم و تا اخر عمر زندگی ات را تامین می کنم از اینجا برو. سلطان میگه مگه من مثل رمزی دیوانه هستم. من عمر و جوانی ام را در این خانه گذاشتم. اون موقع که تو عروس این خانه شدی من اینجا بودم. من صاحب اصلی این خانه هستم من همه رازهای افراد این خانه را می دانم. و خلاصه کلی همیت را تهدید می کند و روی اعصابش می رود.

یوسف به زمین ها می رسد و در حال دیدن زمین ها است که دختری را از پشت می بیند که شبیه به حوا است. حوا مشغول خواندن اهنگی است که ترجمه ی ان را در بخش های قبلی گذاشته بودم و در پیج شمیم هست. یوسف هم از پشتش همین اهنگ را زمزمه می کند. حوا خشکش می زند و بر می گردد. یوسف را می بیند . اشک در چشمان هر دو جمع می شود. حوا فرار می کند و در بیشه زار می دود ویوسف به دنبالش. بلاخره یوسف حوا را می گیرد. به چشمان او خیره می شود و او را در اغوش می کشد. می گوید تو این چند وقت کجا بودی و چرا به من نگفتی؟ حوا می گه یوسف هیچی نپرس.

انها همانطور در اغوش هم گریه می کند. باران می گیرد و انها به زیر یک الاچیق می روند. و در کنار هم ارام می گیرند. یوسف می فهمد که حوا هرگز به او خیانت نکرده و کسی به او پیش از این دست نزده است. یوسف گریان می گه حوا تو به من خیانت نکردی اما من با تو چی کار کردم. یاد مراسم ازدواجش با باده می افتد. حوا می گوید من به تو قول داده بودم که همه چیزم را برای تو نگه دارم و این کار را هم کردم.

( در خلاصه قسمت بعد نشان می دهد که حوا به یوسف می گوید فکر کن که این دیدار یک خاطره و خواب بوده و می میرد غافل از این که حوا باردار شده است

 

خلاصه قسمت 148 سریال شمیم عشق

یوسف و حوا عاشقانه زیر الاچیق هستند. حوا به یوسف می گه فکر کنه همه اینها یک خواب بوده و تو با ازدواج با باده انتخابت را کردی. سهم من هم زندگی کردن با این خاطرات است. یوسف می گه نرو حوا یا حداقل بگو این کارها کار کی بوده. حوا می گه نپرس یوسف اگر بدونی تو داغون می شی. حوا می ره و یوسف به دنبالش می ره اما گمش می کنه. حوا توی خونه او را می بینه از پنجره . اما هی می خواد بره پیشش اما پشیمون می شه. یوسف از پیدا کردن حوا نا امید می شود. رمزی شب را پیش یک زن در کافه گذرانده و در روز می بیند که ان زن ماشینش و همه پول های کیفش را برده است. حوا ساکش را جمع می کند و به فرودگاه می رود و به خاله اش زنگ می زند تا به فرودگاه برود و با او صحبت کند. همیت به شرکت جلال خان می رود و منور را انجا می بیند و می فهمد برای جلال کار می کرده و حسابی عصبی می شود و او را به خانه می برد.

 خلاصه قسمت 149 سریال شمیم عشق

باده و محمت دارن باهم بحث می کنن. محمت می گه شما بدون مشورت با من با شرکت پدرت شریک شدید و من این کارتون را تلافی می کنم و دوباره عشقش را نسبت به باده اعتراف می کند. ایلماز بی انجاست و این را می شنود. محمت را می کشد کنار و می گوید موضوع علاقه ات به باده چیست؟ که محمت موضوع را می پیچاند و می گوید شما اشتباه شنیدید و ما داشتیم راجع شراکت با شرکت پدرش بحث می کردیم.

یوسف داغون می اید خونه به مادرش می گوید که شما تا حالا به من دروغ گفته اید؟ یاد دروغ مادرش درباره بارداری حوا از جنید می افتد و همیت موضوع را به زمین ها ربط می دهد و از سرش باز می کند و می گوید فردا صبح پول زمین ها در حسابت است. یوسف حسابی کلافه است و شب از خانه می زند بیرون و به کافه همیشگی می رود. 

حوا در فرودگاه به سلطان می گوید که یوسف را دیده . سلطان می گوید حالا که قسمت این بوده چرا همه چیز را به او نگفته و او را تنها گذاشته. حوا می گوید یوسف یک بار مرگ من را فراموش کرد این رابطه را هم فراموش خواهد کرد. 

منور که می بیند همه حواس خانواده به یوسف است و احساس تنهایی می کند به جلال پدر باده زنگ می زند و می گوید که با او به مهمانی می رود. در مهمانی بسیار مست می کند و جلال هم به او کلی حرف های قشنگ می زند و منور جلال را می بوسد . حال منور بد است و جلال او را به خانه خودش می برد.

خلاصه قسمت 150  سریال شمیم عشق

یوسف سلطان را می بیند و او را تحت فشار قرار می دهد و می فهمد که حوا امروز پرواز دارد پس خود را به سرعت به پرواز می رساند. مردی که همیت او را فرستاده مراقب ان دو است. رمزی که حالش خوب نبود به دستشویی می رود و ان مرد هم به دنبالش می رود. یوسف به یکی از دوستانش زنگ می زند و برایش بلیط می گیرد. یوسف حوا را می بیند اما از ان طرف محمت می اید که می خواست به قبرس برود. یوسف می گوید من یک کار فوری دارم و می رود و حوا را از روی پله های هواپیما پایین می کشد. حوا می گه مگه تو منو نکشته مگه بغل یک زن دیگه نبودی مگه نمی خواستی ازش بچه داری شی پس منو می خوای چیکار برو با باده . برو با کسی که انتخاب کردی . یوسف یک سیلی به صورت حوا می زند و حوا غش می کند( این مورات اونالمیش این صحنه مثل ادم اهنی ها سیلی می زنه و افتادن حوا بسیار مسخره و پیش پا افتاده در امده و کلی به جای گریه دار شدن خنده دار شده). خلاصه یوسف او را سوار ماشین می کند در بین راه حوا به هوش می اید و از ماشین به اجبار پیاده می شود و یوسف دنبالش می رود. از طرفی منور صبح در خانه جلال خان بیدار می شود و می اید برود که زن جلال و مادر باده او را می بیند ولی او را با باده اشتباه می گیرد. باده و همیت هم بسیار خوشحال هستند که از دست حوا خلاص شدند اما خبر ندارند که حوا پیش یوسف است. ( در قسمت بعد نشان می دهد که یوسف حرف حوا را درباره همیت باور نمی کند)

 

خلاصه قسمت 151 و 152 سریال شمیم عشق

حوا در ماشین به هوش می اید و از ماشین یوسف پیاده می شود ولی یوسف نمی گذارد که او برود و مجبورش می کند که سوار ماشین بشود. انها به یک ویلا که اطرافش حالت مزرعه است و جای دوری است می روند. یوسف با مهربانی به حوا می گوید که باید به من بگویی که چه کسی این کارها را کرده من خودم کاری می کنم که مجازات کارهایشان را ببینند. حوا می گه هر کسی که باشه؟ یوسف می گه هرکی می خواد باشه. حوا می گه نزدیک ترینته. یوسف می گه باده را می گویی؟ حوا می گه پس باده نزدیک ترینته. یوسف می گه نه عزیزم. حوا خلاصه به یوسف می گه مادرت. یوسف شوکه می شه. حوا می گه او هیچ وقت از من خوشش نیومد همیشه یک کاری می کرد که ما را از هم دور کنه یک امبولانس گرفت و مرا همراه پدرم به یک جای دور برد. یوسف می گه درسته مادرم از تو خوشش نمی امد اما دیگه این کارها از دستش ساخته نیست. حوا می گه مادرت با پول همه کار کرد و حتی کارت شناسایی جعلی اش را به او نشان می دهد . اما یوسف می گوید من فکر می کردم که تو عوض شدی حوا اما هنوز همان حوای سابقی. تو از مادرم کینه داری که این حرف ها را می زنی و می رود. او وسط راه ماشین را متوقف می کند و به حوادث این چند وقت فکر می کند. اولین کسی که به او گفت حوا مرده مادرش بود . توپراک و مادرش در تشیع جنازه نبودند. پول زمین هایی که مادرش فروخته بود. گوشی اش که رویش اب ریخته بود تا حوا با او تماس نگیرد. همه و همه گواه بی گناهی حوا و گناهکاری مادرش بود. یوسف بر می گردد حوا از خانه رفته او را در مزرعه پیدا می کند و او را در اغوش می کشد و می گوید حرف هایت را باور می کنم . با هم به خانه می روند. یوسف می خواهد برود با مادرش صحبت کند اما حوا می گوید یک شب را کنار من بمان تا صبح. یوسف می ماند انها با هم اشپزی می کنند حرف می زنند و کلی خوش می گذرانند و صبح یوسف می خواهد برود پیش مادرش تا حساب پس بگیرد. 

یلماز بی پیش جنید می رود و جنید همه قضیه محمت از سم ریختن پای محصولات تا قصد جان یوسف را کردن با تفنگ محمت را همه و همه را برای یلماز بی می گوید. حتی به دروغ می گوید دستور قتل یوسف را محمت به من داده بود. یلماز بی در اتاق محمت یک گاوصندق پیدا می کند که رمزش کلمه باده است و داخل ان یک اسلحه می باشد.

محمت به قبرس رفته است و انجا با دختری عکاس روبرو می شود و شب را با ان دختر می گذراند. از طرفی جلال خان پدر باده به دیدن یلماز خان می رود و می گوید که منور برای من کار می کند و یلماز خان هم غافل از همه جا از این خبر خوشحال می شود. مادر باده که ان روز منور را دیده بود او را همان جا شناخته بود و به دروغ به او گفته بود باده تا خجالت نکشد. او به جلال می گوید که او خیلی شبیه یوسف است و جلال هم کمی خجالت زده می شود.

 

خلاصه قسمت 153 سریال شمیم عشق

یوسف خیلی عصبانی وارد خانه می شود و به سراغ مادرش می رود و به باده می گوید ما را تنها بگذار با مادرم کار دارم. ایلماز بی که اسلحه را در گاوصندق محمت پیدا می کند بسیار عصبی و ناراحت می شود ان اسلحه را در گاوصندق خود می گذارد و وقتی میرود طبقه پایین قلبش درد می گیرد و سکته می کند. سلطان داد می زند و یوسف را صدا می کند و یوسف وقت نمی کند که راجع حوا با مادرش صحبت کند. خلاصه همه به بیمارستان می روند و یوسف باز تا می اید سر صحبت را با همیت باز کند همیت فشارش بالا می رود و بستری می شود. یوسف به مادرش می گوید همه وظیفه تو مواظبت از پدر است سرت به چه کار دیگری مشغول بوده که او را از یاد برده ای. باده به یوسف می گوید مادرت حالش بده این چه حرف هایی است که می زنی؟ دکتری که خبر بارداری حوا را به یوسف گفته بود می خواهد برود و پدر یوسف را جراحی کند که یوسف می گوید من به شما اعتماد ندارم و شما حق ندارید پدرم را جراحی کنید. باده می گوید او جان تو را نجات داد اما یوسف می گفت اگر دکتر خوبی بود جان حوا را نجات می داد. خلاصه یک دکتر دیگر می رود سر عمل. همیت که حالش خوب می شود به یوسف می گوید من به دکتر پدرت اعتماد دارم و یوسف می گوید ان دکتر پدر را عمل نکرد و من به او اعتماد ندارم و نگذاشتم پدر را عمل کند. همیت حسابی ترسیده که یوسف چه چیزی را فهمیده. جلال خان به منور می گوید که حال پدرش بد شده و منور را به بیمارستان می رساند. سلطان از پنجره می بیند که منور را جلال به بیمارستان اورده و حسابی شک می کند که رابطه این دو با هم چیست. منورهم که حسابی نخ به جلال می ده و برای خودشان بلیط کنسرت گرفته بوده که با هم بروند. ( این دختر اصلا نرمال نیست به خدا). دوست دختر محمت که عکاس بوده به استانبول بر می گردد و یوسف به محمت زنگ می زند که حال پدرم بد است زود خودت را برسان.

از طرفی حوا از همه چیز بی خبر مشغول اشپزی برای یوسف است. یکی از همسایه های فضول انها که می بیند از دودکش ویلا دود می اید می رود در خانه و با حوا سر صحبت را باز می کند و موقع برگشت به شوهرش می گوید که من عکس عروس یوسف را دیده بودم در روزنامه اصلا این شکلی نبود. حوا خیلی نگران یوسف است می اید به سلطان پیام بدهد و از او بپرسد که پشیمان می شود.

خلاصه قسمت 154 سریال شمیم عشق

حوا غذا درست می کنه و می ره بیرون برای خودش لباس می خره اما یوسف نمی اید. یوسف در بیمارستان باز به مادرش تیکه می اندازه که به جای اینکه به فکر پدرم باشی به فکر کارهای دیگری بودی. همیت می گه من بدون ایلماز بی می میرم اما یوسف می گه نه مادرم نمی میری تو سنگدل تر از این ها هستی تو با زندگی همه بازی می کنه. همیت تعجب می کنه. باده می گه این چه حرفهایی است که به مادرت می زنی . یوسف می گه به تو مربوط نیست دخالت نکن. یوسف می گه شما برید خونه من می مونم. باده می گه من می خوام بمونم مامان همیت هم فکر نکنم بخواد بره. یوسف می گه من نظرتون را نخواستم گفتم برین خونه. خیلی بد با باده صحبت می کنه دلم برای باده سوخت. یوسف می ره خونه. حوا می گه خیلی منتظرت بودم پیش زنت بودی می فهمم. ولی یوسف می گه پدرم بیمارستان بود. حوا عذرخواهی می کنه. یوسف از خسته گی و ناراحتی غش می کنه حوا بهوشش می اره براش سوپ درست می کنه. یوسف چند قاشق به زور می خوره و بعد به حوا می گه بیا پیشم. باده حسابی در اتاقش تنهاست به یوسف زنگ می زنه یوسف می گه بیمارستانم. حوا ناراحت می شه یوسف می گه دلم نمی خواد دروغ بگم اما فعلا مجبورم. دوست دختر محمت همون دختر عکاس می اید در خانه تا محمت را سورپرایز کنه. محمت می ره جلوی در و او را در اغوش می کشه. باده از تراس داره با حسرت این دو تا را نگاه می کنه. محمت متوجه می شه و از لجش پلین او دختر را می بره خونه. به باده معرفی اش می کنه و باده با ناراحتی بهش خوش امد می گه. محمت و پلین با هم هستند که باده از پنجره داره اونا را نگاه می کنه. پلین می گه رابطه تو با این دختر چیه محمت می گه هیچی. محمت دختر را به اتاقش می بره. باده تنها و غمگین تو اتاقش نشسته. منور هم می ره پیش جلال خان و با او درد دل می کنه و هر روز داره به او نزدیک می شه.

یلماز خان به خون احتیاج داره و سلطان هم که می دونه یلماز پسرشه بهش می گه بیا تست خون بده که او هم قبول می کنه و به یلماز خان خون می ده. باده و همیت در بیمارستان هستند باده از دکتر می پرسه یوسف را ندیدید؟ دکتر می گه خیلی وقته اینجا ندیدمش. باده حس می کنه که حتما خبری شده

خلاصه قسمت 155 سریال شمیم عشق

یوسف در بیمارستان باز با مادرش سرد برخورد می کند. مادر یوسف می گوید یوسف به من بگو چی شده. یوسف همه چیز راجع حوا را به مادرش می گوید و می گوید فکر نمی کردم انقدر سنگدل باشید. همیت می گه هر وقت پای تو درمیان باشه من همه کاری می کنم. می گه می خوای دست حوا را بگیری و بیای خونه و من هم بندازی زندان . پس حال پدرت که اگر بهش شوک وارد بشه می میره چی می شه. تو مسئول این مسئله می شی. اگر من به زندان بیافتم خودم را دار می زنم. حالا میل خودته. یوسف مستاصل شده  و می ره پیش حوا. حوا از حال یوسف تعجب می کنه. و یوسف همه ماجرا را برای حوا تعریف می کنه. حوا می گه می دونستم که اینجوری می شه. هر چی باشه اون مادرته یوسف. بهتره که من برم. اما یوسف می گه که من به تو قول دادم و تا اخر عمرم پای قول تو می مونم و هرگز ترکت نمی کنم و حوا خوشحال می شه. 

در بیمارستان باده دنبال یوسف می گرده که بهش می گن رفته با مادرش صحبت کنه اما تو حیاط بیمارستان نمی تونه که پیداش کنه و بسیار عصبی به خانه می رود ولی او انجا هم نیست. 

محمت به دیدار عمویش می رود اما ایلماز خان با دیدن او حالش بد می شود و می گوید که او را از اتاق بیرون کنند. 

همیت هم دلشکسته به جایی می رود و روی نیمکتی می نشیند.

( درقسمت بعد نشان خواهد داد که چشم های یوسف هنگام رانندگی سیاهی می رود و او در حال تصادف به همراه باده است. و همیت یک نفر را مامور می کند که حوا را از زیر سنگ هم پیدا کنند.

.

خلاصه قسمت 156 سریال  شمیم عشق

یوسف پیش حوا است و همچنان سرش گیج می رود و چشمانش تار می بیند. باده با یوسف تماس می گیرد و یوسف می گوید که با مادرم بودم و الان می ایم دنبالت که با هم برویم بیرون. حوا می شنوه و کمی ناراحت می شه. حوا می گه یوسف شب می ایی و یوسف می گه هر طوری بشه شب می ایم و تنها پیش تو می خوابم. یوسف می ره باده را سوار می کنه و سلطان هم می گه من می خوام برای یلماز خان ملافه تمیز ببرم من را هم به بیمارستان ببرید. در راه یوسف پشت فرمان دچار سرگیجه و تاری دید می شود. از طرفی رمزی به سلطان زنگ می زنه و سلطان می خواد طوری حرف بزنه که کسی نفهمه او رمزی است. یوسف از جاده منحرف می شود و تصادف می کند. باده کمی صورتش زخمی میشه. دست سلطان می شکند و یوسف را به اتاق مراقبت های ویژه می برند.( توی این فصل سریال نذر کردن هر قسمت یکی بیمارستان باشه)

محمت می ره پیش جنید و میگه چه حرف هایی  به عموم زدی که حاضر نیست منو ببینه و عمویم با حرف های تو سکته کرد. جنید ناراحت می شه و می گه من تو را به زندان نمی اندازم و اگر می خواستم تا حالا به زندان افتاده بودی.

همیت مردی را که مامور کرده بود تا حوا و پدرش را تا فرودگاه تعقیب کند پیدا می کند و بعد از بازخواست او را مجبور می کند که حوا را هر جا که هست پیدا کند. یاد خانه اش در مزرعه می افت

/ 6 نظر / 393 بازدید
faezeh

مژگان الان توی این وبلاگ خلاصه میزاری یا مژگان5؟[فرشته][سوال]

لینا

سلام وبلاگتون رو دیدم مطالبش قشنگ بود ازش استفاده کردم لطفا سایت مارو هم نگاه کنید http://mehestan.org/page.php?29 مطالبش راجع ساختمان هوشمنده مثل آبیاری گیاهان و تغذیه حیوانات خانه هوشمند سیستم های صوتی و تصویری خانه هوشمند سیستم‌های حفاظتی وامنیتی خانه هوشمند کنترل روشنایی خانه هوشمند و غیره . اگه از مطالب وب سایت ما خوشتون اومد لطفا مارو لینک کنید

sara

سلام وب قبلیتون از دسترس خارج شده از ای به بعد تو این وبلاگ میان

نرگس

گیردادن به تو .عزیزم چکار میکنی؟ماهستیم.

رعنا

سلام مژگان جون از این به بعد تو همین سایت هستی؟؟

غزل

درمورد سریال لطیفه سوال داشتم؟