خلاصه قسمت های 1 تا 44 دیلا

خلاصه قسمت یک سریال دیلا

داستان با دعوای رضا و ازر برادر احسان شروع می شود و یک گلوله شلیک می شود. داستان به عقب بر می گرده به عروسی احسان پسر سعید خان ساری گل و دیلا. احسان و دیلا هر دو وکیل هستند و دیلا اهل استانبول است و نمی خواهد که در روستا زندگی کند و از اول با احسان شرط کرده که در شهر زندگی کند . پدر احسان خیلی  مغرور است و همش به دیلا می گوید که تو نباید احسان را از اینجا دور کنی. ازر برادر احسان خیلی ناتو است و با رضا خان ده بد مشکل دارد احسان برای دیلا تعریف می کند که ازر برادرش خواهر رضا را دزدیده بود و رضا هم می اید و خواهرش را پس می گیرد و از ان موقع بین این دو دشمنی بوده. رضا از سعید خان درخواست می کند که زمینی را بهش بفروشد تا او کارخانه اش را در انجا بنا کند و سعید خان قبول می کند اما ازر ناراحت می شود و درگیری اول فیلم بین رضا و ازر باعث شلیک گلوله می شود.

خلاصه قسمت 2 سریال دیلا

دیلا و احسان قراره برن ماه عسل رم بابای احسان سعید خان بهش می گه اول برو تکلیف فروش زمین را روشن کن بعد برو. دیلا با مامانش می ره فرودگاه. احسان و رضا دارن توافق می کنن که ازر می اید و می گوید تو زمین را به قیمت واقعی نمی خری و می خواهد معامله را بهم بزند به روی رضا اسلحه می کشد و رضا برای دفاع اسلحه اش را برمی دارد هر دو هم زمان شلیک می کنند احسان جلوی ازر می پرد و گلوله رضا به احسان می خورد و گلوله ازر به دست رضا. احسان می میرد. خلاصه دیلا خانم بیوه می شود. رضا می خواهد خودش را تسلیم کند که مادرش شخصی به نام محمت را می فرستد تا او قتل را به گردن بگیرد و ازر هم چیزی نمی گوید. رضا عذاب وجدان دارد و می رود پیش سعید خان. 

 

خلاصه قسمت3 سریال دیلا

رضا خان به نزد سعید می ره و می گه من به عدالت تو راضی هستم و هر کاری بگی می کنم من تصادفی احسان را کشتم و جریان را توضیح می ده سعید اسلحه را در می اره و رضا اسلحه را می چسبونه به پیشونیش. سعید اسلحه را می اره پایین می گه همین که دیگه یک خواب راحت نداری همه عمر باید زجر بکشی برات کافی است. سعید با ازر دعواش می شه که دیلا می ره جلو. ازر می گه رضا شوهرت را کشت تو نمی خوای انتقام بگیری که دیلا می گه احسان رفت با مرگ هزار نفر دیگه هم اون زنده نمی شه. می خواد برگرده استانبول. سعید خان می گه نمی گم بمون نمی گم برو اما بدون اینجا تا ابد خونه تو است و تو عروس منی. موقع سوار ماشین شدن دیلا اسب احسان می اید بیرون و شیهه می کشه. دیلا می ره سوار اسب می شه و می ره. رضا به کلبه خودش در جنگل رفته که صدای جیغی می شنوه می بینه که دیلا از اسب افتاده اونو به کلبه اش می بره دیلا به هوش می اید رضا می گه تو کی هستی که دیلا می گه من زن احسان هستم قلب رضا پر درد می شه اما نمی گه که خودش کی هست. دیلا برمی گرده و می گه که من انتقام احسان را می گیرم و بعد از اینجا می روم. مادر رضا یک هوو داشته و هوویش یک پسر به نام متین. متین برادر رضا می شه با دوست دخترش می اید مزرعه که مادر رضا به قصد اسم دختر را با اسم دوست دختر قبلی متین صدا می کنه و دختر می فهمه متین قبلا با یکی دیگه اومده بوده مزرعه. 

 

خلاصه قسمت 4 سریال دیلا

دیلا به اتاق ازر می ره و می گه که تو باید شهادتت را پس بگیری و علیه رضا شهادت بدی تا مجرم واقعی بره زندان اما ازر قبول نمی کنه. فاطیما خواهر رضا با دوست متین می ره بیرون که ازر اونها را می بینه و یاد عشقش به فاطیما می افته اولین بار فاطیما توی اب افتاده بوده که ازر نجاتش داده و از همون نگاه اول عاشقش شده بوده اما فاطیما خودش را می کشه کنار و می گه حق نداری به من نزدیک بشی. دیلا می ره سمت کلبه و باز رضا را می بینه رضا می گه اسمم یاوز است و دیلا می گه من و احسان دوست داشتیم اسم بچه مان را یاوز بگذاریم اما اون رضای نامرد نگذاشت و حالا یک بچه 15 ساله را جای خودش فرستاده زندان. رضا حسابی ناراحت می شود و به مادرش می گوید که حق نیست ان بچه جرم من را به گردن بگیره من باید خودم را تحویل بدم مادرش می گه می خوای ما رو با این هوو و پسر بی لیاقتش متین تنها بگذاری. این اقا رضای ما هم گویا خاطر خواه دیلا شده

 

خلاصه قسمت 5 و 6 سریال دیلا

دیلا می ره پیش محمت پسری که توی زندان به جای رضا رفته و بهش می گه باید حقیقت را بگه از طرفی پیش مامان اون پسر می ره و می خواد مامانش را ببره اداره پلیس که یک نفر هاجر مادر محمت را با اسلحه دوربین دار می کشن همه حتی رضا شکش به مادرش رفته اما اون می گه که کار من نبوده. حتی متین هم فکر می کنه که شاید کار نامادری اش بوده. دیلا با رضا درددل می کنه و می گه من نمی دونم این رضا چه ادم سنگدلی است که تونسته هم احسان را بکشه هم هاجر را . رضا می گه شاید نمی دونسته دیلا می گه اگر از روی تصادف احسان را کشته باید می رفت و اعتراف می کرد. دیلا می ره خونه و اسلحه را برمی داره می ره سراغ خونه رضا خان و می گه رضا کجایی که امدم انتقام شوهرم را بگیرم که مامان رضا می اید و می گه رضا خونه نیست. دیلا می ره خونه و سعید خان می گه که تفنگ خالی بود و دیلا را سرزنش می کنه و می گه تو که دم از قانون می زدی حالا دست به اسلحه شدی و دیلا می گه اگه شما ترس دارید من ندارم و می رم انتقام می گیرم که سعید خان یک کشیده به دیلا می زنه

 

خلاصه قسمت7 سریال دیلا

ازر هنوز توی فکر فاطیما خواهر رضا است به فاطیما اس مس می ده و فاطیما می ره دیدنش و ازر به فاطیما می گه که من هنوز دوستت دارم از خون برادرم می گذرم به شرطی که با من ازدواج کنی فاطیما می گه که تو قاطی داری تو خودت باعث مرگ احسان شدی. ازر می گه من سلطان را طلاق می دم بیا زنم شو. که فاطیما می گه نه. ازر می گه پس هرچی بلا سر رضا می اید تقصیر توست فاطیما این را به رضا می گه که ازر همچین حرفی زده که رضا می گه هیچ غلطی نمی تونه بکنه نگران نباش. رضا با مامانش درگیره و می گه اگه باز کار سرخود بکنی دیگه جواب سلامت را نمی دم. ازر یاد فاطیما می افته که شب عروسی هم همش فاطیما را جای زنش می دیده. دیلا به رضا می گه به من تیراندازی یاد بده تا برم انتقام شوهرم را از رضا بگیرم. رضا می گه بلد نیستم که دیلا می گه دیدم اون روز به کمرت اسلحه بود و رضا مجبوری می پذیره. شب دیلا به یاد رضا می افته و اینکه احسان گفته بود اگر من زودتر از تو بمیرم تو ازدواج می کنی که دیلا گفته بود هرگز. از طرفی مامان رضا محمت را در زندان تهدید می کنه که تو یک خواهر داری که دو تا بچه داره تا محمت لب از لب باز نکنه.

 

خلاصه قسمت 8 دیلا

رضا به دیلا تیراندازی کردن را یاد می ده اما بعد می ره و به دیلا می گه ممکنه دیگه نبینمت. میره سروقت ازر . می گه تو نباید به خواهر من نزدیک شی و با هم دعوا می کنند و ازر می گه یک روز جواب اون سیلی که به من زدی را بهت می دم. با هم درگیر می شوند ازر با دوستش هماهنگ کرده که به رضا شلیک کنه اما تا دوستش رضا را هدف می گیره یکی از افراد رضا می رسه و او را خلع سلاح می کنه. خلاصه ازر و دوستش دعواشون می شه و می گه به بابا بگو که ما تصادف کردیم. مادر رضا می ره خونه سعید خان و می گه ما بهتره با هم صلح کنیم و با کسی دعوا نکنیم سعید خان هم قبول می کنه دیلا می اید و با مامان رضا دست می ده و می گه بابت رفتار اون روزم معذرت می خواهم و من انقدر منتظر می مونم تا قاتل احسان پیدا بشه. مادرش این حرف ها را به رضا می گه اما رضا باور نمی کنه می ره پیش دیلا و دیلا می گه فعلا باید سکوت کنم تا کسی از انتقام من مطلع نشه. رضا می گه یهو می خوای بری جلوی رضا و بهش شلیک کنی اما بدون به این راحتی ها هم نیست حالا که می خوای این کار را بکنی اول باید به موجودات زنده شلیک کنی 

خلاصه قسمت 9 سریال دیلا

رضا دیلا را می بره تا یک خرگوش شکار کنه اما دیلا نمی تونه شلیک کنه دیلا می گه فهمیدم منظورتون را که من نمی تونم به رضا شلیک کنم دیگه نمی خوام بهم کمک کنید . رضا می گه باشه فقط بزار باشم کاری به کارت ندارم. رضا عاشق دیلا شده و دیلا هم یک حس هایی به رضا داره. ازر مست می ره خونه سلطان زنش بهش گیر می ده که این چه وضعی است که ازر می گیره و سلطان را کتک می زنه. سعید خان و دیلا و مادرش نجاتش می دن فردا صبح سلطان می گه چیزی خاصی نیست اون همون قدر که من را کتک زده منو دوست هم داره که دیلا اعتراض می کنه که تو نباید اجازه بدی کتکت بزنه. حولیه دوست متین ماشین متین را برمی داره و می ره بیرون و گریون برمی گرده که ماشین را دزد برده. ملک مامان رضا حسابی سرزنشش می کنه و متین می ره پیشش و دلداری اش می ده ملک به مامان متین می گه بهتره این دختر بره اون از سر و وضعش اون هم از این کارهاش. سعید خان زیر سم های اسب دیلا خاک طلایی پیدا می کنه که مربوط به زمین های رضا است و به دیلا شک می کنن یک نفر را می فرسته تعقیبش کنه که دیلا می فهمه برای رد گم کردن می ره سر قبر احسان.

خلاصه قسمت های 10 تا 12 دیلا

دیلا و رضا با هم به تفریح می روند و روز به روز بیشتر به هم وابسته می شوند اما هیچ کدام جرات اعتراف ندارند. حتی دیلا خواب احسان را می بیند که بهش گفته تو به من خیانت کردی و آشفته از خواب می پرد. رضا زمینی را به شخصی به نام قادر بخشیده که آزر تصمیم دارد آن زمین را به چنگ آورد که به قادر فشار می آورد که زمین ها را بفروشد. رضا پشت قادر درمی آید و باعث دعوا می شود. آزر به دروغ به سعید خان می گوید که به قادر پیشنهاد پول داده در حالی که به خانه قادر حمله کرده و می گوید اگر زمینها را نفروشی خانه ات را به آتش می کشم. رضا افرادش را به جنگ آزر می فرستد که سعید خان می رسد و جلوی تیراندازی را می گیرد. دیلا می خواهد رضا را بکشد که مامور رضا جلوش را می گیرد. آزر همش دور فاطیما می چرخد و می خواهد او را عاشقش کند. فاطیما در باشگاه با مربی تمرین می کند که آزر دستور می دهد که مربی را کتک بزنند تا به فاطیما نزدیک نشود. متین هم با دوست دخترش نامزد می کند.

خلاصه قسمت 13 دیلا

دیلا می ره عروسی ای که قراره رضا شاهد عقدش باشه. مامان رضا می فهمه از طرف یکی از مستخدمها که برای رضا دام پهن کردن متین می ره عروسی دیلا می گه باز رضای ترسو نیامد متین یک کشیده می زنه و با خودش دیلا را می بره. مامان رضا دستور می ده دست و پای دیلا را ببندن رو اسب می نشوننش و طناب دار به گردنش می اندازه. رضا دلش شور می زنه مادرش چیزی نمی گه متین می گه. رضا با اسلحه طناب دار را قطع می کنه و دیلا را که داشت خفه می شد نجات می ده.

خلاصه قسمت 14 دیلا

رضا عصبانی می ره خونه شان و با مادرش دعواش می شه و می گه همان بلایی که سر دیلا اوردی سر تو می اورم مادرش را سوار اسب می کند و یک طناب به گردنش می اندازد و پشت اسب می زند همه در حال جیغ و داد هستند اما طناب بسته نبود و باز می شود مامانش بسیار ترسیده و فاطمیا و متین مادرشان را در اغوش می گیرند و به رضا پرخاش می کنند که تو حق نداشتی این کار را با مادرمان بکنی رضا می گوید من خان هستم و خانها مانند پادشاهان روی زمین هستند هر کس از من نافرمانی کند این سزای اوست. مادرش بسیار عصبی است و می گه چرا اینقدر این دختره براش مهمه شاید با هم رابطه ای دارند. گریه می کنه و می گه شیرم را حلالش نمی کنم مامانش می خواد رضا را ببینه اما رضا پیشش نمی ره. راستش اصلا از این کار رضا خوشم نیومد درسته مادرش کار بدی کرد اما نباید همچین کاری با مادرش می کرد واقعا از مرد هایی که مادرشون را به زن می فروشند عصبی می شوم. سعید خان که خبر اسلحه به دست بودن دیلا را می شنود او را دعوا و توبیخ می کند و نمی گذارد از خانه خارج شود دیلا یک دستمال گردن بسته تا کسی جای طناب را در گردنش نبیند اما مادرش می بیند و دیلا کل ماجرا را توضیح می دهد. رضا هم دارد روز به روز به دیلا وابسته تر می شود.

خلاصه قسمت 15 دیلا

رضا به دیلا پیشنهاد می ده که چند روز برای اینکه اعصاب دیلا اروم بشه برن یک جای دیگه و دیلا قبول می کنه می ره خونه و به مامانش می گه که من می خوام برم استانبول مامانش و سعید خان مخالفت می کنند سعید خان می گه که تو توی این خونه زندگی می کنی و اختیارت دست منه شاید بخوای دوباره یک کار دیگه ای دستم بدی و براش چند تا مراقب می گذارد که نره. رضا رفته با یک زن روستایی که از اشناهاش است صحبت کرده که چند روز با دیلا برن اونجا و به زن گفته که رضا صداش نزنه و بگه که نجاره و زن قبول می کند. ازر هم باز می ره پیش فاطیما از فاطیما ناز و از طرف ازر اصرار. فاطیما می گه اخه تو زن داری که ازر می گه طلاقش می دهم و می ره به سلطان می گه من می خوام طلاقت بدم که سلطان می گه پای کسی وسطه که ازر می گه اره و سلطان تهدید می کنه که به سعید خان می گم که به من خیانت کردی. رضا شب می ره خونه سعید خان یکی از نگهبانها را بی هوش می کنه به دیلا می گه بیا بریم که دیلا نازمی کنه و می گه سعید خان بفهمه ناراحت می شه که رضا می ره اما پشتش دیلا می اید و می گه بریم سوار اسب رضا می شوند و می روند مادر دیلا هم همه اینها را می بیند.

 

 

 

خلاصه قسمت 16 دیلا

رضا و دیلا می رن به خانه همون پیرزن روستایی. فردا صبح سعید خان فکر می کنه دیلا را دزدیدن و این یعنی اینکه شاید کار رضا باشه با اسلحه و افرادش می رن خونه رضا مامان رضا می گذاره خونه را بگردن اما چیزی را پیدا نمی کنن. مامانش شک می کنه چرا رضا با دیلا غیبشون زده و واقعا این براش سوال می کنه و شک می کنه شاید این دوتا عاشق هم شدن. دیلا با مامانش حرف می زنه و گوشی اش را خاموش می کنه با رضا شرط می بنده که می تونه مثل یک زن روستایی زندگی کنه اما نه می تونه هیزم بشکنه نه می تونه اتش درست کنه نه می تونه تخم مرغ ها را برداره. زن روستایی بهش می گه که بهش بگو تو کی هستی اگر خودش بفهمه فکر می کنه بازیش دادی. رضا می گه اخه اون تو قلبش دو تا عشق هست وقتی با من هست یاد احسان می افتد واقعا سخته برام. که زن می گه عشقی که بزرگتره می مونه. ازر هم رفته در اتاق فاطیما و با هم یاد شبی می افتن که فاطیما را دزدیده بود.

توی قسمت بعد نشون داد که رضا هویت واقعی اش را برای دیلا می گه قسمت بعدش باید قشنگ باشه

خلاصه قسمت 17 دیلا

رضا در خواب می بیند که به دیلا گفته که رضا است و قاتل شوهرش و این که الان عاشقش است و دیلا اسلحه را به سمتش گرفته است رضا از خواب می پرد. با دیلا به گردش می روند بارون می گیرد اینها می رن زیر یک پل اینجاش را نشان نمی دهد اما یهو دیلا را نشان می دهد که زیر بارون داره می دوه و می گه ما نباید این کار را می کردیم من عاشق احسان هستم ولی رضا می گه من عاشق تو هستم دیلا از دستش در می ره و می خواد فردا صبح بره که رضا جلوش را می گیره دیلا یک کشیده به رضا می زنه و رضا به جاش اون را می بوسه . خلاصه دیلا هم می ره مزرعه. شب قبلش سلطان زن ازر و زن دوست ازر می رن پیش یک دعانویس تا دعای مهر و محبت بگیرند و در روستای دعانویس رضا را می بینند. شب می رن موهای ازر را می چینند و می رن قبرستان موهاش را چال می کنند دوست ازر می بیندشون و زنش همه چیز را بهش می گه اون هم می ره به سعید خان و ازر می گه که رضا را در روستا دیدن سعید و ازر می رن روستا و وقتی می رسن که دیلا رفته. رضا هم برمی گرده خونه اش و سعید خان هم کلی دیلا را سرزنش می کنه و دیلا می گه می خوام برگردم استانبول. مادر رضا هم حسابی به رابطه این دو تا شک کرده

 

خلاصه قسمت 18 دیلا

دیلا یک نامه برای رضا می نویسد که من هم به تو یک سری حس دارم که نمی دانم چیست ولی ما نمی توانیم عاشق هم باشیم و بهتر است از هم جدا شویم و در کلبه می گذارد و می رود. از سعید خان و خانواده اش خداحافظی می کند و به استانبول می رود. رضا حسابی کلافه است مامانش می گه نکنه عاشق دیلا شدی که رضا می گه اره من دوستش دارم اما من قاتل شوهرش هستم اما چی کار کنم عاشقش شدم. داستان دو ماه جلو می رود رضا همش در کلبه است و یکم به هم ریخته است و ریش هاش در امده. سعید خان به ازر می گوید که چرا با سلطان همش دعوا داری که سلطان می گوید ازر کسی دیگر را دوست دارد و به من خیانت می کند ازر می گوید بابا این زندگی من است و هر کاری بخواهم انجام می دهم و می رود که سعید خان سکته می کند. به دیلا زنگ می زنند و دیلا به شهر انها می رود سعید خان به دیلا می گوید برگردد و با ما زندگی کن. دیلا می خواهد برود که رضا را اشفته جلوی خودش می بیند می خواهد برود که رضا نمی گذارد و می گه من عاشق تو بودم و داشتم روز به روز عاشق تر می شدم اما تو ترسیده و فرار کردی دیلا می گه عشق من و تو ممکن نبود. چند نفر می بینند این دو دارند بجث می کنند و رضا نمی گذارد دیلا برود که دیلا می گوید رضا مزاحمم است و رضا با ان مردها درگیر می شود و دیلا می رود. دستیار رضا می رود و او را از اداره پلیس ازاد می کند. فردا صبح دیلا به نزدیک کلبه می رود که انجا دوباره با رضا رودر رو می شود.

خلاصه قسمت 19 دیلا

دیشب بعضی از صحنه های دیلا به حای رمانتیک بودن بیشتر خنده دار بود به خاطر کارگردانی و تدوین ضعیفش و نکته ی دیگه که به چشم می خورد این بود که ارکان بازیگر نقش رضا سعی می کرد نقش را خوب در بیاره اما بازیگر دیلا واقعا خشک و مصنوعی بود.

 

رضا به دیلا می گه که من دیگه نمی گذارم تو از پیشم بری بیا سوار اسبم شو. دیلا سوار نمی شه و رضا دستهای دیلا را با طناب می بنده و با اسبش می کشونش به یک کلبه جنگلی. خودمونیم این نقش رضا کلا مشکل روانی داره اون از دار زدن مادرش این هم از این کارش با دیلا. خلاصه دیلا هی می خواد فرار کنه رضا نمی گذارد رضا می گه یک بار بگو دوستت دارم تا بگذارم بری . دیلا لج می کنه غذا نمی خوره و می زنه زیر ظرف غذا رضا مجبور می کنه اونجا را تمیز کنه دیلا گرسنه اش شده رضا می گه باید لباسم را بشوری تا بهت غذا بدم. دیلا می اید از پنجره فرار کنه که  رضا می گیرش و پنجره ها را با چوب می پوشاند. دست و پای دیلا را با طناب می بنده دیلا سعی می کنه یک لیوان را بشکنه و با شیشه دستش را باز کنه رضا می فهمه تازه گوشی دیلا را هم در اب می اندازد. خلاصه کلی فیلم داشتند این دو تا دیشب. از طرفی مامان رضا را نشان می دهد که در جوانی عاشق حیدر همان پیرمردی که برای رضا کار می کند بوده و اینکه حیدر از دهانش در می رود و می گوید رضا کجاست و مامان رضا هم می رسد و از پشت پنجره می بیند که رضا دست و پا و دهان دیلا را بسته است. سلطان هم می فهمد که ازر با فاطیما خواهر رضا قرار دارد و پشتشان می رود. حولیا نامزد دزد متین هم از  کارهای خود پشیمان است و می خواهد پیش متین برگردد که همدستش نمی گذارد

خلاصه قسمت 20 دیلا

رضا شب به دیلا که خواب است نگاه می کنه و یک نامه براش می نویسه که من دوستت داشتم اما حالا که من را نمی خوای برات ارزوی خوشبختی می کنم و دست و پای دیلا را باز می کنه و می ره. صبح دیلا بیدار می شه می ره سر خاک احسان و بعد می ره دنبال رضا . او روی ریل قطار خوابیده او را بلند می کنه و می گه من هم دوستت دارم و عشقولانه می شه و سانسور. رضا و دیلا می رن توی کلبه و با هم یک شام شاعرانه می خورن و شب دیلا اجازه می ده که رضا کنارش باشه. ازر برای فاطیما رستوران را خالی کرده و سر راهش کلی گل ریخته موقع بیرون امدن از رستوران فاطیما را می بوسه و سلطان زنش می بینه جلوی ماشین فاطیما را می گیره و می گه اون شوهر من است و دست از سرش بردار. فاطیما می گه من خواهر رضا هستم و تو نمی تونی با من بد برخورد کنی و حالا می فهمم که چرا ازر تو را دوست نداره. حولیا نامزد دزد متین هم پیش متین برمی گرده و دوباره مخ متین را می زنه.

خلاصه قسمت 21 دیلا

مامان دیلا می اید به ساری گل و دیلا و رضا را مواخذه می کند و به دیلا می گوید تو چی راجع این یاوز همون رضا می دانی که دیلا می گه چیز زیادی نمی دونم. مامانش می گه تو حتی فامیلش را هم نمی دونی راجع خانواده اش هیچی نمی دونی شاید اصلا زن داشته باشه. دیلا می ره با رضا حرف می زنه قبلا رضا گفته بود والدینم را خیلی وقت پیش از دست داده ام و حرف الانش متناقض بود که دیلا می گه و رضا می گه با دیدن تو هل می شوم. فاطیما جریان حرف های سلطان را به ازر می گوید ازر با سلطان می رود بیرون و وسط جنگل ماشین را متوقف می کند یک دیلم از ماشین بیرون می اورد و سلطان را تهدید می کند و می گه من از تو متنفر هستم. سلطان می گه ولی من دوستت دارم ازر می گه من فاطیما را می خواهم و تو حق نداری در زندگی من دخالت کنی گلوش را فشار می ده و این حرف ها را می زنه و می گه جلوی بابام نگو که من چه حرف هایی زدم. واقعا این فیلم به زنهاش توهین می کنه اخه این چه طرز برخورد با یک زنه. فاطیما راجع مرد رویاهاش به ازر می گه و ازر با مزه ادا در می اره کلا با نمکه. رضا به دستیارش می گه که شاید یک هویت جعلی درست کردم و با همین نام یاوز رفتم استانبول و با دیلا ازدواج کردم. دستیارش می گه تا کی می خوای هویتت را پنهان کنی. حولیا می خواد همه چیز را راجع گذشته اش به متین بگه متین فکر می کنه که بابا مامانش دکتر هستند . حولیا و متین در رستوران هستند که دستیار حولیا در کارهای خلافش می اید و به او می گوید 50 هزار لیر به من بده تا بی خیالت شوم

خلاصه قسمت 22 دیلا

وای بچه ها این قسمتش با حال بود. رضا به دیلا اسم یک روستا را می گه و می گه اونجا کارگاه داره دیلا یک تاکسی می گیره و می ره اونجا اما کسی رضا را نمی شناسه خلاصه دیلا برمی گرده. رضا می ره بانک همه پول هاش را در می اره که با دیلا بره دیلا موقع خروج بانک رضا را می بینه و می بینه سوار یک ماشین خوب شد. حسابی شوکه می شه و با ماشین تعقیبش می کنه که یهو یک ماشین وسط جاده می اید و نمی تونه بره. دیلا می ره هتل پیش مامانش مامانش توی لابی است ازر می بینش و دنبالش می ره . دیلا می ره کلبه رضا و رضا که کت و شلوار تنش بوده سریع لباس هاش را در می اره و می گذاره زیر تخت رضا کیف پول را هم زیر تخت می گذارد. دیلا می ره روی تخت می شینه و رضا می ره بیرون هیزم بیاره که پای دیلا به کیف می خوره کیف را در می اره و می بینه که پر پوله. رضا می اید دیلا و رضا حرفشون می شه دیلا می گه دیدم سوار ماشین شدی و تو همش داری به من دورغ می گی شاید متاهل باشی و می ره. دیلا داره می ره هتل که ازر و جانیب دستیارش می بینش. دنبالش می ره و ازر می بینه که دیلا داره به مامانش از یاوز می گه اینکه عاشقش بوده و یاوز بهش کلک زده. رضا می ره خونه اسلحه را برمی داره یک دست کت و شلوار می پوشه و به دیلا می گه بیا حقیقت را بهت بگم. دیلا می ره قرارشون دم دریا است و ازر و جانیب هم انجا هستند. رضا می گه اسم من یاوز نیست من رضا هستم من شوهرت را کشتم و این اتفاقی بود دیلا فقط اشک می ریزه و می گه تو به من گفته بودی که نمی تونم تو چشم های رضا نگاه کنم و شلیک کنم شاید رضا را یک روز می بخشیدم اما تو همه قلب و روح من را کشتی رضا اسلحه را به دیلا می ده و می گه من عاشقتم حالا اگر می خوای من را بکش که دیلا شلیک می کنه.

خلاصه قسمت 23 دیلا

دیلا بعد از شلیک به رضا غش می کند و ازر و جانیب او را به ویلایشان می برند ازر به مامان دیلا زنگ می زند که سریع به ویلا برود. مامان رضا که نگران شده با ماشین دنبال او می گردد و او را در کنار ساحل پیدا می کند و به بیمارستان می برد. مامان رضا به پلیس می گوید که کار دیلا بوده. پلیس دنبال دیلا به ویلای انها می رود اما سعید خان می گوید که دیلا اینجا نیست. دیلا عذاب وجدان گرفته و می خواهد خودش را معرفی کند که ازر نمی گذارد و می گوید رضا نمرده و زندانی است. دیلا بالای سر رضا در بیمارستان می رود و به حیدر پیشکار رضا می گوید که جز سلامتی او ارزوی دیگری ندارد و اینکه رضا را دوست دارد. دیلا به مسجد می رود و برای رضا دعا می کند و رضا به هوش می اید. ازر و دیلا صحبت می کنند و دیلا می گوید که رضا خودش را به نام یاوز به من معرفی کرده بود و ما عاشق هم بودیم اون روز هم به من گفت که نام اصلی اش رضا است. او جریان مرگ احسان را گفت اما رضا می گوید تصادفی بوده. ازر حقیقت را می گوید که رضا می خواست به من شلیک کند و اول من اسلحه را کشیدم که احسان خودش را جلوی من انداخت و تیر خورد حالا اینا را برو به بابام بگو دیلا خانم من هر شب با فکر احسان می خوابم و بیدار می شوم. دیلا به ازر می گوید که رضا را دوست دارد. رضا بعد از به هوش امدن به پلیس چیزی راجع دیلا نمی گوید و می گوید او کسی را بهش شلیک کرده ندیده و به خاطر ندارد

خلاصه قسمت 24 دیلا

مامان رضا به همراه متین و افرادشون به ویلای باراز اغلو ها می روند تا دیلا را پیدا کنند سعید خان و ازر جای دیلا را نمی گویند مامان رضا ملک اسلحه را روی سر ازر می گذارد و می گه تا سه می شمارم اگر دیلا نیاد به متین می گم که شلیک کنه و ازر هم بمیره که دیلا می اید بیرون ملک اسلحه را روی سر دیلا می گذارد که رضا با همان حال زخمی از بیمارستان می اید و جلوی مامانش را می گیرد و نمی گذارد که به دیلا شلیک کند. همه افراد را هم برمی گرداند و با سعید خان دست دوستی می دهد تا دیگر جنگ و خونریزی تمام شود. ازر نزد فاطیما می رود اما فاطیما او را از خود می راند و می گوید دیلا می خواست داداشم را بکشد ازر می گه دیگه از دست همه شما خسته شده ام تو یک روز با من مهربانی و روز دیگر اذیتم می کنه خلاصه ازر می رود فاطیما دنبالش می رود و نهایتا اشتی می کنند. ازر شب بسیار نوشیده و با سلطان به اتاقش می رود و به سلطان می گه بیا لباس هام را بو کن بوی فاطیما را می ده من فاطیما را دوست دارم سلطان گوش هاش را می گیره و فقط گریه می کنه ازر همه لباس های سلطان را وسط اتاق می ریزه و می گه این لباس خواب ها را باید تنهایی برای خودت بپوشی با حرف هاش حسابی سلطان را ازار می ده. مردهای این فیلم با زنها مثل حیوون رفتار می کنن واقعا بده این رفتارها و توی ذوق می زنه. رضا همش به گوشی دیلا زنگ میزنه اما دیلا جوابش را نمی ده. دیلا تصمیم می گیره توی ساری گل بمونه و در شهر برای خودش خونه بگیره و دفتر وکالت بزنه که سعید خان می گه ما زمین به این بزرگی داریم بهتره همین جا بمونه و در شهر خانه نگیری

خلاصه قسمت 25 دیلا

رضا همش سعی می کنه با دیلا تماس بگیره اما دیلا بهش محل نمی ده و هر وقت سر راهش قرار می گیره دیلا بی توجه رد می شه. دیلا یک روز می ایسته و به رضا می گه من با تو کاری ندارم برو. رضا می گه تو به من تیر اندازی کردی می تونی بازم این کار را بکنی اما به من و عشقم بی اعتنا نباش که دیلا می گه سزای تو همینه که به عشقت بی اعتنا باشم می خوام تو این شهر و جلوی چشمات باشم اما نتونی به من برسی وعذاب بکشی. دیلا می ره خونه و برای مامانش گریه می کنه که بد حرف زدم باهاش. از طرفی حولیا با تحریک هم دستش که بهش می گه یک خونه تو استانبول بخر به متین می گه اون هم قبول می کنه متین دوباره دو تا حلقه می خره به رضا می گه بیا دستمون کن رضا می گه من چهل شبانه روز برات عروسی می گیرم اما قبلش باید بفهمیم بابا مامان حولیا کی هستند ما هیچ شناختی نداریم ازشون. حولیا با گریه می ره و متین سر رضا داد می زنه که تو کی هستی که راجع نامزد من نظر بدی رضا می گه من خان هستم و باید زنی بگیری که در شان خانواده مان باشد. ازر هم همش سلطان را تحت فشار گذاشته تا طلاق بگیرد. 

خلاصه قسمت26 دیلا

رضا می ره ساختمانی که دیلا توش دفتر اجاره کرده را می خره و می ره توی همان ساختمان دفتر می زنه یک روز یک نفر می اید پیش دیلا که کسی به زمینش تجاوز کرده که رضا می اید تو و چون خان هست مشکل را حل می کنه دیلا عصبانی می شه که مشتری اش را پرونده. رضا می گه که تو هم من را دوست داری و نمی تونی از دست من فرار کنی بهترین جای تو توی اغوش منه پس این کارها را نکن دیلا می ره توی پارک که رضا هم می ره دنبالش و سعی می کنه مجابش کنه. اما جانیپ او را می بینه و به ازر می گه ازر می گه خودم با هردوشون صحبت می کنم ازر می خواد فعلا این قضیه رو نشه و جانیپ هم برای حق السکوت ازش یک زمین می خواد. ازر و فاطیما در رستوران هستند که سلطان هم می اید کنارش می نشیند. ازر عصبی می شه و می گه برو اما سلطان می نشیند و ازر را عصبی می کند و به فاطیما می گوید می بینی چطور عصبانی می شود و هر چی از دهانش در می اید. من که ازش طلاق نمی گیرم اگر می خوای باهاش باشی باید هووی من بشی پس باید اخلاق های بدش را بشناسی فاطیما می رود و سلطان هم سریع از دست ازر در می رود و می رود ازر می گه اگر دستم بهت برسه می کشمت سلطان می گه می رم خانه مامانم در روستا تو هم می تونی بیای اینجا ازر هم بسیار عصبی و ناراحت است. مامان فاطیما اصرار دارد که او پیش مورات که دوست رضا است کار کند مورات از فاطیما خوشش می اید اما فاطیما قبول نمی کند . نمی دونم چرا به یک مرد متاهل گیر داده. مامان دیلا صحبت سلطان را با زن جانیپ شنیده و به دیلا می گوید که فاطیما و ازر دوست هستند و دیلا می گه رضا بفهمه قیامت می شه

خلاصه قسمت 27 دیلا

دیلا یاد صحنه های عاشقانه اش با رضا می افتد و گریه می کند . فردا صبح دیلا رضا را با زنی خیلی صمیمی می بیند . دیلا با بی اعتنایی از کنارشان می رود  رضا به اتاقش می رود و می گوید ان زن دوست دختر قبلی من بود. دیلا می گه تو که گفتی من اولین عشقت هستم که رضا می گه دروغ گفتم دیلا می گه تو همش کارت دروغ گویی است که رضا با شیطنت می گه حسودی ات شد که دیلا می گه نه. دیلا در رستوران با یکی از موکلانش غذا می خورد که رضا  و این زن وارد می شوند دیلا که همش چشمش دنبال این دو است و رضا هم همش به دیلا نگاه می کند بعد از رستوران رضا با زن به خانه اش می رود دیلا هم با ماشین او را تعقیب می کند پشت در خانه منتظر می نشیند و وقتی می بیند که چراغ ها خاموش شد با عصبانیت به خانه می رود با مامانش صحبت می کند و می گوید که خیلی رضا را دوست دارد مامانش می گوید بیا بریم استانبول که دیلا می گوید نمی توانم از احساساتم فرار کنم. فاطیما راجع رابطه رضا و دیلا به ازر می گه و ازر عصبی می اید خونه دیلا را با خودش می برد بیرون روی دیلا اسلحه می کشد که دیلا هم این کار را می کند خلاصه کلی با هم جنگ می کنند که سعید خان می رسد. ازر ترسیده به دیلا می گه اگر لوم بدی لوت می دم. اما دیلا می گه من از چیزی نمی ترسم و می گه که من رضا خان را می بینم اما فقط فکرم انتقام بود ازر می گه اون عاشق رضا است و دیلا می گه من چطور می تونم عاشق قاتل شوهرم باشم که سعید حرف دیلا را باور می کند و به ازر می گوید پشت زن داداشت جرف نزن

خلاصه قسمت 28 دیلا

دیلا صبح رضا را سوار ماشینش می بینه رضا می پیچه جلوی ماشین دیلا . به دیلا می گه من هنوز تو را دوست دارم اما دیلا می گه من دیگه از تو متنفر هم نیستم و هیچ احساسی به تو ندارم. یکم جلوتر دیلا حالش بد می شه و رضا می برش بیمارستان و به سعید خان زنگ می زنه مامان دیلا و سعید می رن بیمارستان و می فهمن که دیلا چهار ماهه بارداره  و پسره بچه اش. همه تعجب می کنن و دیلا می گه من این چند وقت فکر می کردم به خاطر استرس حالم بد می شه. از اون طرف رضا به حیدر می گه که دیگه می خوام فکر دیلا را از سرم خارج کنم من خان هستم و نباید انقدر خودم را کوچک کنم اما باز دلش نمی اید به دیلا زنگ می زنه و دیلا می گه مسمومیت بوده و راجع بارداری اش چیزی نمی گه. سلطان هم از بارداری دیلا حسودی اش شده است. سعید خان که از خوشحالی روی پاش بند نیست می خواد جشن بگیره. ازر وقتی می فهمه دیلا بارداره با طعنه می گه از رضا که دیلا یک کشیده به ازر می زنه. از طرفی حولیا از طرف همدستش تحت فشاره که سی هزار دلار پول جور کنه با گریه به متین می گه که باباش توی بیمارستانه توی یک کشور دیگه و به پول دسترسی ندارن متین می ره پیش رضا رضا می گه اسم بیمارستان را بگو بگم بانک براش حواله کنه که حولیا خودش را می زنه به کولی بازی و می گه شما به من اطمینان ندارید. متین هم طرف حولیا را می گیره و با دلخوری می ره رضا به دادستانی سپرده راجع حولیا و خانوداده اش تحقیق کنند

خلاصه قسمت 29 دیلا

سعید خان برای دیلا یک جشن بزرگ می گیره حولیا روی مخ متین کار کرده که با هم برن استانبول که رضا با مدرکی می اید خونه می گه این خانم که کنار شما است یک کلاهبردار است و به جرم دزدی چند بار دستگیر شده متین حولیا را از خانه بیرون می کند اما به رضا می گوید که تو با این کارت من  را تحقیر کردی تا نشان دهی که اشتباه می کنم. روزی که برای دیلا جشن گرفته اند رضا برای حضور در یک نمایشگاه به چین رفته و مامان رضا در جشن حضور پیدا می کند و حسابی به انها و مخصوصا دیلا تبریک می گوید می گوید که بهتره که دشمنی را کنار بگذاریم که دیلا هم می پذیرد. سلطان که حسابی حسودی اش شده به ازر می گوید که تو فقط داد و بیداد بلدی و عقیم هستی و نمی توانی به من بچه بدهی که ازر عصبی می شود مست می کند و شب به سر وقت سلطان می رود و با او بسیار بد برخورد می کند و شب را با او می گذراند. از طرفی فاطیما هم یک جوری جلوی دوستش اعتراف می کند که از ازر خوشش می اید.

خلاصه قسمت 30 دیلا

رضا از سفرش به چین برگشته و هنوز کسی نتونسته خبر بارداری دیلا ر ابهش بده رضا با حیدر در رستوران نشسته که دیلا و سعید خان می اید و سعید از جشن می گه که مامان رضا هم توش بوده که رضا می گه به چه مناسبت که رضا خان می گه به مناسبت نوه جدیدم رضا فکر می کنه بچه ازر است اما سعید خان می گه دیلا بارداره. رضا شوکه می شه و به دیلا نگاه می کنه دیلا هم سرش را زیر انداخته رضا از خشم به کلبه که همیشه با دیلا می رفته می ره و می زنه همه شیشه های کلبه را می شکند تا خشمش کم بشه به دیلا زنگ می زنه که بیا برای اخرین بار ببینمت دیلا می ره و می گه که من تو را بخشیدم زیرا نمی خواهم فرزندم را با کینه و خشم بزرگ کنم رضا می گه اگر دوست داری کلا از ساری گل می رم که دیلا می گه لازم نیست فقط سر راه من نیا که رضا قبول می کنه. دوست رضا که خواستگار فاطیما هم هست امده خانه شان و فاطیما راضی نمی شه که بره پیشش و مامانش میگه تو داری زیرزیرکی یک کارهایی می کنی فقط اگر بفهمم چی کار می کنی حسابت را می رسم. ازر هم فاطیما را می بره بیرون و براش روی زمین یک نوشته عاشقانه درست کرده و بعد نوشته ها را به اتش می کشه و می گه این اتش عشق منه فاطیما

خلاصه قسمت 31 دیلا

سعید خان بسیار از حاملگی دیلا خوشحاله و اون را دیگه خانم باراز اغلوها می داند و مراسم حاجت را که مردم می ایند مشکلاتشان را می گویند و سعید خان انها را حل می کرد به دیلا واگذار می کند که این باعث ناراحتی ازر می شود. رضا و مادرش به پیشنهاد سعید خان به ویلای انها می روند سعید خان می خواهد ازر هم باشد اما هرچی با گوشی اش تماس می گیرد نمی تواند او را پیدا کند. سعید خان نصف اموالش را به نام دیلا کرده است. سعید به رضا پیشنهاد می دهد که به او زمین بدهد و در ساختن کارخانه با او شریک شود و از دیلا می خواهد قراردادی تنظیم کند دیلا در قراردادش سهم باراز اغلو ها را 51 درصد و سهم رضا را 49 درصد قرار می دهد که رضا اعتراض می کند و می گوید باید سهام مساوی باشد و قرار می شود که راجع این موضوع فکر کند. ازر به دیدن فاطیما رفته و از زبان فاطیما می شنود که رضا خان به دیدن پدرش رفته ولی او خبر ندارد ازر بسیار عصبی می شود. سعید خان می گوید من همش با تو تماس گرفتم اما تو جواب ندادی. ازر به فاطیما می گوید بیا فرار کنیم فاطیما قبول نمی کند ازر یک گلوله در اسلحه اش می گذارد و هر بار که فاطیما می گوید نه یک بار دکمه اسلحه را فشار می دهد در نهایت فاطیما مجبور می شود که قبول کند که با ازر برود. سلطان مادرش مریض است و به دیدن مادرش می رود وضع مادرش بسیار فقیرانه است و سلطان از بودن در انجا خجالت می کشد معلوم نیست سعید خان چطور سلطان را که دختر  فقیری بوده برای پسرش گرفته بود. در انجا مردی را می بیند به نام رشید که گویا قبلا عاشق سلطان بوده است

خلاصه قسمت 32 دیلا

متین که بسیار از رفتن حولیا و خیانتی که او بهش کرده ناراحته می ره بار و با یک دختر دوست می شه دیلا و دوستش جانان که او هم دادستان است هم در بار هستند و می بینند که متین با دختر می رود فردای ان روز دختر از متین شکایت می کند که به او تعدی کرده و پلیس متین را دستگیر می کند. دیلا پیش دوستش جانان می رود و جانان می گوید باید درباره این قضیه تحقیق شود چون ما بعد از رفتن انها نمی دانیم چه اتفاقی افتاده است اما اگر متین بی گناه باشد ما می فهمیم و حتما بهش کمک می کنیم . رضا از دیلا می خواهد که وکیل متین شود. مادر متین که هووی ملک مامان رضا می شود قبلا رقاص بوده و یک از دوستان سابقش به دلیل این که گربت به او محل نگذاشته عکس های رقاصی اش را به ملک می دهد ملک عکس ها را به گربت نشان می دهد و می گوید تو کاری با شوهر من کردی که پنج سال خانه نیامد و من دست تنها رضا را بزرگ کردم بعد پنج سال با یک بچه که متین بود امدی خانه من و من مجبور شدم تو را به عنوان هوو قبول کنم حالا هم اگر هی با من کل کل کنی و بخوای با من مبارزه کنی عکسهایت را نشان رضا  ومتین می دهم. رضا خان قبول می کند که در کارخانه با دیلا شریک شود سعید خان دیلا را می فرستد تا با رضا ق

/ 1 نظر / 378 بازدید
اسما

خوب بود