قبول می کنم

خلاصه قسمت748قبول میکنم
آزاد تو اتاقش سرگرم و مشغوله.ماهیرا میخواد از آزاد عکس بگیره.ماهیرا یواشکی میره تو اتاق آزاد
سایرا و بانو هم دارن کارهای ماهیرا رو زیرنظر دارن.ماهیرا سرشو از پشت تخت آزاد بالا میاره که از آزاد عکس بگیره میبینه آزاد غیب شدش و نیست.آزاد کتف ماهیرا رو تکون میده.ماهیرا یه خرده میترسه

آزاد : اینجا چیکار میکنی؟
ماهیرا میخواد یه جوری سر و ته قضیه رو هم بیاره و بپیچونه.ولی آزاد عکسا و دوربین رو از دست ماهیرا میقاپه.عکسارو میندازه زمین.دوربین هم طی کشمکش شون شکسته میشه.آزاد از اتاق خارج میشه.ماهیرا عکسارو میبینه.ماهیرا از اینکه عکسای خودش واضح افتاده بود ولی عکسای آزاد بی کیفیت و تار شدش عصبانی میشه و زیر لب غر میزنه و حسابی از دست آزاد و دوربینش شکسته اش دلخوره.سایرا و بانو هم لبخند از روی غرور بهم تحویل میدن.
تو راهرو کائنات میاد پیش ماهیرا.همو بغل میکنن.ازش بخاطر داروهای گیاهی تشکرمیکنه چون که بعد از مدت زمان خیلی طولانی ای ، دستاش کمی حرکت کرده و از این امیدواره که به زودی دستاش خوب میشه.
ماهیرا خوشحال میشه و بهش میگه که این روزا رو حتما خواهد دید و نباید اعتمادشوازدست بده و ناامیدشه.ماهیرا برای پیداکردن گیاهان دارویی بیشتر از کائنات دور میشه.ماهیرا تصمیم داره برای درمان دست کائنات گیاهان دارویی پیدا کنه.همچنین یک هدفش هم درمان آزاد هست و اینکه بفهمه چه چیزهایی برای آزاد مضره.

در جاده
خان بیگم تو ماشین با بی تابی منتظر اون دختره.ماهیرا تو جاده راه میره.دنبال گیاهان دارویی برای کائنات هست.خاکسترهایی که خان بیگم روی جاده ریخت ماهیرا رو از سر تا پا احاه میکنن و یه دفعه شروع به درخشیدن میکنن.ماهیرا تلاش میکنه اینار از خودش دور کنه ولی تلاشش فایده نداره.
خان بیگم ازدور میبینه دختری داره میاد که ذرات کوچیک درخشانی احاطه اش کردن و سورپرایز میشه.دوباره حرفای راضیه رو یادش میاد.خان بیگم سعی میکنه ماشینشو روشن کنه که بهتر بتونه اون دخترو ببینه.هر چی استارت میزنه ماشین روشن نمیشه.از ماشین پیاده میشه.ولی همون لحظه طوفان و باد سنگینی شروع به وزیدن میکنه که گرد و خاک زیادی بلند میکنه.همین باعث میشه ماهیرا از کنار خان بیگم رد بشه بدون ینکه خان بیگم 
ببینه و متوجه بشه.بعد اینکه طوفان تموم شد.خان بیگم میبینه دختری وجود نداره و آشفته میشهدر خانه خان بیگم

ماهیرا میرسه به خانه.تو چمنای حیاط داشته راه میرفته.به این فکرمیکنه که چرا یه دفعه باد شدیدی وزید.یه لحظه دقت نمیکنه و میفته تو چاه.کل بدن و لباسش گلی و کثیف میشه.عینکش لکه دار میشه و نمیتونه جایی رو ببینه.همون لحظه آزاد میاد و به ماهیرا کمک میکنه.ماهیرا ازش خیلی تشکر میکنه.ماهیرا عینگ گلیشو به آزاد میده.نمیتونه جایی رو ببینه.ماهیرا هی غر میزنه که عجب گیری افتاده و چرا اینجوری آلوده شده و ....آزاد هم گوشه لبش لبخند داره.
آزاد شیلنگ آبو میگیره سمت ماهیرا.ماهیرا سر و صورت و دستشو تمیز میکنه.همینجور که داشت خودشو تمیز میکرد از نگاه عاشقانه آزاد تعجب میکنه.وقتی ماهیرا چشماشو بازمیکنه میبینه کسی نیست.باخودش میگه اون هیولا کجا رفته و هنوز باور نداره که اون آزاد بوده که کمکش کنه
ماهیرا میره خونه.آزاد تو حیاط با خودش فکر میکنه : " چه اتفاقی برام افتاده؟چرا من مجذوب اون دختر شدم؟"
در درون خونه خان بیگم فکرمیکنه که باید هرچه سریعتر اون دخترو پیداکنه.تو همین فکرا میبینه یه نفر پشت پرده پنهان شده.خان بیگم تعجب میکنه و باخودش فکر میکنه شایدهمون دختریه که دنبالشه.میره پیش دختره.ولی میبینه طرف لطیفه.لطیف یه کیک دستشه.امشب ساعت 12 تولد إماد هستش.خان بیگم ازاینکه تولد إماد رو یادش رفته بود و لطیف بهش گفت ناراحت میشه.خان بیگم به خودش بد و بیراه میگه بخاطر فراموش کردن تولد إماد.

خان بیگم میگه من فقط میتونم تولدشو تبریک بگم.همین.ولی لطیف میگه : امشب پارتی هیجان انگیزیه که من میتونم توش شرکت کنم.
ماهیرا میاد پیششون.حسابی ذوق زده میشه. به لطیف میگه فوق العاده بنظر میرسه.



إماد با دوستاش یه مهمونی برگزار کرده.همه تو استخر هستن و بهم آب میپاشن و بازی میکنن.ماهیرا و غزاله و لطیف با کیک تولد میان کنار استخر و حسابی هیجان زده اند.یه دفعه موزیک قطع میشه.
آزاد باعصبانیت : کی موزیکو قطع کرد؟

خان بیگم باعصبانیت و ناراحتی میاد پیششون و میگه تو این خونه چخبره؟

بعد دوستای إماد میگن : هپی بیرث دی تو یو.(تولدت مبارک)

خان بیگم ازشون میخواد از استخر بیان بیرون که با خانواده جشن بگیرن.
ماد : اینجا فقط یه نفر تولدمو یادش رفته

آزاد همون لحظه با بسته ی کادو واردمیشه و میگه : من فراموش نکردم.برادر بزرگترت هیچوقت تولدتو فراموش نمیکنه.در خانه همگی هستن و تولد إمادو جشن مییرن.إماد تو دهان مادرش و کائنات و حتی آزاد کیک میزاره.آزادهم یه تیکه از کیکو میزاره تو دهن إماد.بهم لبخند میزنن.بعد إماد و همه ی دخترا مشغول رقص میشن.ماهیرا هم یه ذره میرقصه.آزاد با لبخند ماهیرا رو نگاه میکنه.بعد إماد گلو هدیه میده به ماهیرا.ماهیرا حسابی شگفت زده میشه و گلو قبول میکنه.آزاد هم قیافش درهم میشه


پایان

خلاصه قسمت749قبول میکنم
محل اقامت خان بیگم:

إماد به ماهیرا یه گل هدیه میده.آزاد ناراحت میشه.ماهیرا هم ، ذوق زده میشه و خجالت میکشه و گلو قبول میکنه.إماد زیرچشمی به آزاد نگاه میکنه که با آزردگی شاهد صحنه هست.إماد به ماهیرا پیشنهاد رقص میده.ماهیرا حسابی سورپرایز میشه.

ماهیرا با حالت خنده : من رقصم افتضاحه.

إماد مات میشه.دستشو بالا میاره تا ماهیرا پیشنهاد رقصو قبول کنه.

إماد و ماهیرا با یه آهنگ شاد و سریع مشغول رقص میشن.قیافه آزاد عبوسه.
آزاد تو دلش فکر میکنه إماد هیچوقت آدم خوبی نمیشه ولی ماهیرا خیلی بی گناهه و من نمیتونم اشکشو ببینم بااینکه اصلا نمیخوام تو زندگی إماد دخالتی کنم.

موقع رقص ، ماهیرا برمیگرده و آزاد رو جلوی خودش میبینه.ماهیرا اول تمایلی برای رقص با آزاد نشون نمیده ولی با سماجت آزاد ، رقصشون شروع میشه.یه رقص رمانتیک و آروم.از 
طرف دیگه خان بیگم با ناراحتی فکرمیکنه که زمان داره ازبین میره و من باید زود اون دخترو پیداکنم.ماهیرا و آزاد هنگام رقصشون ، عاشقانه بهم نگاه میکنن.ماهیرا یه کم از 
رقص خسته میشه یاد کینه إماد از آزاد میفته.همه دست و کف میزنن.بعد رقص آزاد و 
ماهیرا ، إماد میاد پیش ماهیراإماد : این دقیقا همونیه که تو باید درمانش کنی.آزاد بهم حسودی کرد و میخواد همه چیزو ازم بگیره.

ماهیرا میره پیش آزاد.

ماهیرا با حالت شوخی و رقص: بیا بریم آب بنوشیم.من خیلی تشنمه.

آزاد مات و مبهوت رفتار ماهیرا میشه و میگه : چرا اینقد غیرعادی رفتار میکنی؟

ماهیرا معذرت خواهی میکنه و قد و وزن آزادو میپرسه.آزاد با بی اعتنایی نگاه میکنه ولی بعد بهش قد و وزنو میگه.ماهیرا بیاد میاره که باید رنگ چشم آزاد رو هم بفهمه.ماهیرا هی سر و صدا و خل بازی درمیاره و حوصله ی آزادو سر میبره.ماهیرا هم خیره میشه تو چشمای آزاد.
آزاد : چته؟چیکار داری میکنی؟

ماهیرا : من فقط متوجه شدم چشمات خیلی عمیقه. 

باز این دوکفتر عاشق بهم خیره میشن.

خان بیگم در حال رد شدنه.تو نور کم اتاق و شلوغی اون " نماد 8 خوابیده" رو پشت ماهیرا میبینه(ولی چون چهره ی ماهیرا رو ندید نتونست تشخیص بده اون دختره ماهیرا هست.).خان بیگم اول فکر میکنه خیالاتی شده ولی دقیق که به نماد پشت اون دختر نگاه میکنه مطمئن میشه.خان بیگم به سمت اون دختر میره.خان بیگم چاقو برمیداره و از توشلوغی و رقص به سمت اون دختر میره که اون دخترو بکشه.ماهیرا و آزاد دارن درباره ی چشمای آزاد حرف میزنن.آزاد لباس ماهیرا رو میگیره و یه کم قدم میزنن.دخترا دور خان بیگم حلقه میزنن و میرقصن.خان بیگم هم یه لبخند الکی بهشون میزنه ولی سرشو که بالا میاره میبینه اون ختری که پشتش نماد 8 داشت رفته و ناپدید شده

ماهیرا به آزاد : لباسم روی مچت گیر کرده.

ماهیرا و آزاد این مشکل کوچیکی که پیش اومد رو حل کردن.ماهیرا لباسشو مندازه رو پشتش.
خان بیگم متوجه یه دختر دیگه میشه.دختری که داره میرقصه و یه دست بند قرمز شبیه همون دست بندی که توی گوی راضیه دیده بود داره.اون دختری که درحال حاضر  دستبند قرمز داشت با دوستش داشت میرقصید.دوستش ازش میپرسه این دستبندو از کجا گرفتی؟ دختره در جواب دوستش میگه این مال منه.(ولی درحقیقت این همون دستبندیه که از دست ماهیرا جدا شده بود و پرت شده بود یه گوشه.این دختره دست بندو پید کرد وگذاشت تو دست خودش.).
خان بیگم ماهیرا و آزادو میبینه که دارن باهم حرف میزنن.بخاطر همین مسئله ناراحت میشه.ولی تو دلش میگه این مسئله رو بعدا رسیدگی میکنم ولی الان باید به این دختری کهدستبند داره توجه کنم. خان بیگم میره پیش دختره و باهاش سلام احوال پرسی میکنه.بعد اونو گول میزنه و به بهانه نشون دادن اتاق دوست عزیزش یعنی إماد ، ازش میخواد همراهش بیاد تو اتاق.

إماد میاد پیش آزاد و ماهیرا و میگه مادرم کجاست؟بعدش إماد یه کم با ماهیرا صمیمی میشه.آزاد باعصبانیت ترکشون میکنه.إماد به طنازیش ادامه میده.بعد إماد از ماهیرا میخواد دنبال خان بیگم بگرده
خان بیگم دهن اون دخترو میبنده.اون دختر حسابی میترسه.

خان بیگم باعصبانیت: این پایان زندگیه تو و بدبخیه منه.

بعدش خان بیگم سر اون دخترو تو لگن آب میکنه و میگه : به زودی با مرگ روبرو میشی

اون دختره هم نمیتونه نفس بکشه.
ماهیرا تو راهرو درحال راه رفتنه.صداهای عجیب غریب از اتاق خان بیگم میشنوه.در اتاق خان بیگم رو میزنه.خان بیگم حسابی چشماش گشاد میشه.سر اون دخترو از آب میاره بیرون و اون دختر به سختی نفس نفس میزنه.ماهیرا میخواد دو بازکنه.

ترجمه پرومو قسمت750


ماهیرا داره کف خونه رو تمیز میکنه و جارو میزنه.پشت ماهیرا بازه و نماد 8 کاملا معلومه.خان بیگم با فاصله از ماهیرا ایستاده.خان بیگم ناراحت میشه از اینکه دختری که این همه دنبالش میگشت جلوش ایستاده..


پایان

با تشکر ا زخانم عسل که مرتب خلاصه های این سریال را در اختیارمون قرار می دن

/ 15 نظر / 92 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسل

ترجمه پروموقسمت751 همه تو تالار اصلی هستن.إماد به همه میگه یه دختری از دیشب غیبش زده و آخرین عکس سلفیش با اون رو که دیشب تو مهمونی گرفته بودن رو به همه نشون میده.ماهیرا و غزاله و لطیف هم هستن و یه خرده ناراحتن.ماهیرا عکسو میبینه و بعد با حالت آگاهانه به خان بیگم نگاه میکنه و خان بیگم از پاسخی که ماهیرا میخواد بده میترسه. پایان

عاطی

صنم و آهیل پس چی شدن عایا

عسل

سلام.اهیل به دست مرتضی که بدل شاد بود طبق نقشه جادوگر و سیف و شاشی کاپور و راضیه کشته شدو صنم هم بعد از گرفتن انتقام مرگ آهیل خودکشی کرد و خودشو از صخره انداخت پایین.داستان به بیست سال بعد جهش خورد.

عسل

خلاصه قسمت751قبول میکنم محل اقامت خان بیگم خان بیگم ازاینکه ماهیرا رو دومتریه جنازه میبینه شوکه میشه.ماهیرا دنبال عینکش میگرده. ماهیرا همه جارو تار میبینه.ماهیرا عینک و دستبند قرمزشو پیدا میکنه.بعد تمیز و پاکش میکنه و میزاره تو چشمش.ولی کسی رو اون طرفا نمیبینه و برمیگرده.تو راه برگشت به خونه باخودش میگه : " این دستبندم چطوری اومده اینجا ؟ چه کسی با لباس خیس اومده خونه و غیب شده؟ " خان بیگم که پشت یک درخت قایم شده بود ازاینکه ماهیرای خنگ اونو ندید احساس آرامش میکنه ولی ازاینکه یک فرصت دیه برای پیداکردن اون دخترو ازدست داده ناراحته. صبح روز بعد ، همه تو تالار اصلی هستند إماد به همه توضیح میده که یه دختر از بعد از مهمونیه دیشب غیب شده.عکس سلفه خودش و اون دخترو نشون میده.غزاله و لطیف شوکه میشن.خان بیگم چشاش گشاد میشه و پریشونه. خان بیگم : من این دخترو نمیشناسم.ناراحت نباش.من دیشب سرم درد میکرد و تو اتاقم بودم.نگران نباش. ماهیرا درخواست میکنه عکسو ببینه.عکسو که دقیق دیدش بعد با حالت آگاهانه به خان بیگم نگاه میکنه.

عسل

خان بیگم از پاسخ احتمالی ماهیرا ترس صورتشو فرا میگیره. ماهیرا دست بند توی عکسو تشخیص میده و میشناسه .میفهمه دست بندی که الان دستشه رو دیشب از توی باغ گرفته و اینکه این دوست إماد هم همین دستبندو داشته و الان غیب شدش. خان بیگم دستبند رو توی دست ماهیرا میبینه.بهش میگه این دستبندو از کجا گرفتی؟ ماهیرا : از تو باغ گرفتم.اونجا چندتا دختر هم بودن که من نتونستم خوب ببینمشون. ماهیرا میخواد توضیح بده که این دستبند براخودشه ولی قبل اینکه بگه ، خان بیگم میگه : برو وظایفی که داری رو انجام بده ماهیرا هم با ناراحتی میره.خان بیگم فکر میکنه که :" من یه دخترو اشتباهی کشتم.ولی مطمئنم اون دختری که نماد 8 داشت رو توی مهمونی دیدم.من باید تمام افراد دعوت شده رو بررسی کنم تا هرجوری که شده و به هر قیمتی که شده اون دخترو پیداکنم." مخفیگاه راضیه: راضیه با اطمینان: من پی بردم که تو چیکار باید بکنی؟ حان بیگم به راضیه نگاه میکنه و میگه: من هر کاری برای شکست دادن مرگ میکنم و حاضرم به هر قیمتی که شده زنده بمونم. راضیه یه باکس چوبی رو به خان بیگم میده و میگه : روح شرارت میتونه بهت کمک کنه.

عسل

خان بیگم با لبخند شیطانی : الان کسی نمیتونه اون دخترو حفظ کنه. محل اقامت خان بیگم کائنات به ماهیرا : آیا مطمئنی؟ ماهیرا : من کاملا مطمئنم. کائنات : من هنوز نگرانم.تولد إماد بوده.خان بیگم هم اون دخترو نمیشناسه. ماهیرا: من هرچیزی رو که بفهمم حتما بهت میگم. ماهیرا اون کاری رو که قراره بکنه رو به کائنات میگه و متقائدش میکنه. خان بیگم شتابان میره تو اتاقش.مطمئنه که کسی ندیده اومده تو اتاق.چراغارو خاموش میکنه.د و پنجره رو قفل میکنه.شمع روشن میکنه و باخودش فکر میکنه که روح شرورش امروز میتونه کارهای غیرقابل تصوری انجام بده.جعبه ای که از راضیه گرفته بود رو باز میکنه.خنجر زرق و برق دار رو از توش درمیاره.یه کم نگاهش میکنه.یاد حرفای راضیه میفته که بهش گفته بود:" یکبار خنجر رو به بدنت بزن.بعدش تو میمیری.15دقیقه وقت داری.روحت میتونه هرجایی بره.جاهایی که جسمت نمیتونه بره.بعد اینکه وقت 15 دقیقه ات تموم شد ، روحت به بدنت برمیگرده و خنجر بیرون میاد.بهت هشدار میدم که اگه 15 دقیقه به تاخیر بیفته دیگر نمیتونی به جسمت برگردی و زنده شی و برای همیشه یک روح سرگردان

عسل

و تنها باقی میمونی."خان بیگم خنجرو تو قفسه سینه اش فرو میبره. روی زمین میفته. روحش از بدنش جدامیشه. روح خان بیگم : من در یک شرطی گماشته شدم.قبل اینکه 15 دقیقه تموم بشه من باید به بدنم برگردم.ولییی تو این مدت یا من اون دخترو پیدا میکنم یا برای همیشه یک روح سرگردان و تنها باقی میمونم. روح خان بیگم از در میگذره.از پله ها پایین میره.إماد از پله ها بالا میاد.از روح خان بیگم میگذره درحالی که روح خان بیگم توسط کسی دیده نمیشه.روح خان بیگم هیجان زده میشه. روح ، لطیف و غزاله و کائنات رو میبینه ولی کسی از اونا قادر به دیدن روح نیستن.روح مطمئن میشه که میتونه نقشه رو عملی کنه.روح از کنارشون میگذره. کائنات چیزی رو احساس میکنه.احساس میکنه کسی از کنارش رد شده ولی به هرحال فکرمیکنه خیالاتی شده. روح یرسه به یه عده از خانم ها.ماهیرا هم بینشون بود.روح خان بیگم با خودش میگه :" اینا کین؟اینجا چیکار میکنن؟ مممم.من وقت ندارم منتظر بمونم." روح میخواد از کنارشون رد بشه که یه دفعه متوجه یه چیز میشه و شوکه میشه و سرشو برمیگردونه.روح خان بیگم نماد

عسل

8 رو پشت یکی از دخترا میبینه.با هیجان میگه : سرنوشت بالاخره به نفع من رقم خورد.من اون دختری که دنبالش میگشتم رو پیدا کردم." روح میخواد به سمت اون دختر بره ولی سر جاش متوقف میشه.میبینه تو دست خانمی قرآن مقدس هست. همه ی خانم ها مرتب میشینن و خانمی که قرآن داشت شروع به خواندن سوره ی حمد میکنه.روح با شنیدن صدای قران آشفته میشه.روح جو مقدس رو در تمام تالار حس میکنه .کائنات هم بین اون خانم ها هست.روح خان بیگم تحت تاثیر جو عرفانی و مقدس به عقب و بیرون تالار پرت میشه و بعدش درها بسته میشه. روح خان بیگم سعی میکنه درو باز کنه ولی نمیتونه.بعدش حسابی پریشان و آشفته میشه.از طرف دیگه باید به جسمش برگرده که نمیتونه و در ها بسته ان.نمیدونه چه خاکیی باید به سرش بریزه. از طرف دیگه آزاد بخاطر این وضعیتی که توش گیر افتاده تاسف میخوره و ناراحته.از این ناراحته که این ترس دائمی همیشه باهاشه و نمیتونه با کسی نزدیکی کنه و اگه کسی رازشو بفهمه مشکلات بزرگی ایجاد میشه.با خودش میگه همه میخوان دست کائنات رو درمان کنند.من همیشه باید تنها زندگی کنم.آزاد از اتاق خارج میشه و میره راهرو.

عسل

روح خان بیگم ، سایرا و بانو میان کنار در.تصمیم دارن برن درون عمارت.روح امیدوار میشه و میگه الان وقت مناسبیه همراهشون برم تو خونه.سایرا و بانو میگن الان اون تو حوصله ی آدم سر میره و بعدش بدون اینکه درو باز کنن و برن تو تالار برمیگردن خان بیگم نا امید میشه.آزرده و خشمگین به ساعت نگاه میکنه.باخودش میگه اگه به خونه برنگردم همه چیزو برای همیشه ازدست میدم پایان

نورا

مرسی گلم مفید بود