15 چکاوک

خلاصه قسمت 15 سریال چکاوک

عمارت

کامران مخفیانه اونجا میاد وپدرشو که تو حیاطه صدا میزنه ولی سیف الدین جوابی بهش نمیده وکامران هم با حسرت وناراحتی بهش میگه یه جوابی بهش بده که سیف الدین بهش میگه من دیگه به خودمم امیدی ندارم واز این به بعد دعاهای منم دیگه مستجاب نمیشه..امیدوارم که تو از بندگان خوب خدا باشی..خدا تورو ببخشه پسرم واز اونجا میره وکامران هم با ناراحتی به خونه روحانی میره وبالاسرش میره وبهش میگه شنیدم که دنبال من هستید؟؟روحانی هم بهش میگه تو؟؟کامران هم بهش میگه طبیبی که برای سرش جایزه گذاشتید کامران هستم..وبا این حرف روحانی داد میزنه وکامران هم جلوی دهنشو میگیره وبهش میگه اصلا سر وصدا نکنه وازش نترسه ونیومده که بلایی سرش بیاره واومده خودشو تسلیم بکنه ولی به یه شرط..باید به همه بگه که کاری که کردم گناه نبوده..هرکسی که زندگی کسی رو نجات بده زندگی همه انسانارو نجات داده این آیه قرآن کریمه یادت میاد هرکاری بخوای میتونی با من بکنی اما بابام بدونه که نه من ونه اون گناهکار نیستیم تا دیگه غصه نخوره

کارناوال

لونت به دیدن فریده میاد وبهش میگه چشمات خیلی شبیه مادرته وتو الان باید دخترمن باشی!!که فریده بهش میگه پس خدا بهم رحم کرد ولونت هم بهش میگه ولی الان عروس من میشی که فریده هم بهش میگه چه عروسی؟؟لونت هم بهش میگه من یه زمانی لباس عروس واسه مادرت خریده بودم که فریده بهش میگه نمیخوام که لونت بهش میگه پس کامرانو لو میده تا دستگیرش کنند وفریده هم با گریه قبول میکنه که با پسرش ازدواج کنه ولونت هم بهش میگه حالا شد مطمئن باش که خوشبختت میکنه

خونه روحانی

روحانی به کامران میگه حکم تغیر نمیکنه وکامران هم بهش میگه..میشه.. فقط من نه.. میخوام همه انسانارو ببخشی که روحانی بهش میگه توبه..نمیشه اونوقت هرکسی میره دنبال کارای ممنوع..کامران هم بهش میگه ما طبیب هستیم وبرای سلامتی انسانا قسم خوردیم وروحانی هم بهش میگه ما هم همینطور ولی تو مجازات کارتو میبینی وداد میزنه وکامران هم درگیر میشه وآدماشو میزنه واز وانجا با نگاه کردن به پسر روحانی میره

مدرسه

دختر جدیدی به مدرسه فریده اینا میاد به اسم والز (در آینده با شخصیتش آشنا میشید فقط اینو بگم از فریده متنفره) که با سلیم روبرو میشه واونم بهش میگه فریده رو میشناسه یا نه؟؟که والز بهش میگه معلوم نیست این فریده کیه از وقتی که اومده همش اسم مسخره اونو میشنوه ولباساشو به طرف سلیم به بیرون پرت میکنه وسلیم هم عطر فریده روبو میکنه

کارناوال

فریده به لونت میگه تا وقتی که از کامران نامه ای نگیره واز سلامتیش باخبر نشه نمیتونه با پسر اون ازدواج کنه ولونت هم از فریده میخواد تا برگه ای که دستشه رو امضا کنه تا زیرحرفش نزنه وبعدش از اونجا میره

عمارت

نریمان از منور خداحافظی میکنه وبهش قول میده که یه روزی اون پیش خودشون میبره چون کامران برای خوشبختی اون هرکاری میکنه ویواش راه میفته که با نجمیه روبرو میشه وبه نجمیه میگه کامران خیلی اونو دوست داره وهراتفاقی که بیفته کامران هیچ وقت به فریده نمیرسه ودست بهش نمیزنه که یهویی در چمدون نریمان باز میشه ووسایل کامران از توش بیرون میریزه ونجمیه هم دادوبیداد راه میندازه که میخوای با داداشم فرار کنی که سیف الدین بیرون میاد وهمه چیزو میفهمه ولی عکس العملی نشون نمیده ومیذاره تا نریمان از اونجا بره ونجمیه هم تا میخواد برای پدرش توضیح بده سیف الدین گوش نمیکنه وبه اتاقش میره

کارناوال

فریده کتاب پاسخ هارو که کامران براش نوشته رو میخونه از خدای خودش کمک میخواد که کاترینا میاد ومیگه فکر نمیکنه که کامران بدون خداحافظی بره وفریده هم بهش میگه فکر نمیکنم که دیگه بیاد چون به کشتی نمیرسه وبهش میگه به مدرسه میره وبیرون میره ومیبینه اژدر مامورارو خبر کرده وکامران هم داره از دور میاد وبهش میگه فرار کن ومامورا هم دنبالش میرن

نریمان خودشو به کشتی میرسونه ولی خبری از کامران نیست واونا هم بهش میگن باید برن چون خیلی دیر شده ونریمان هم برای ساکت کردنشون گردنبندشو میده واونا هم بهش میگن فقط 5 دقیقه میتونن منتظر بمونن که لونت هم میرسه ونریمان بهش میگه تو اینجا چیکار میکنی؟؟اونم بهش میگه فکر میکنی کشتی رو کی جور کرده؟؟

کامران هنوزم در حال فرارکردنه که فریده با اسب دنبالش میاد وبهش میگه سوار شو وبا همدیگه از اونجا دور میشن

نریمان به لونت میگه حتما بلایی سرکامران اومده که نیومده ولونت هم بهش میگه فریده اونو سرکار گذاشته ومیخواسته اونو به یه جای دور ببره تا ازدستش راحت بشه وبهش میگه میتونن با هم یه توافقی بکنن اون کامران ومیخواد ومن فریده رو که نریمان به حرفاش گوش نمیده

کامران به فریده میگه یعنی نریمان الان رفته خونه؟؟فریده هم بهش میگه حتما رفته عمارت وکامران هم بهش میگه خوبه که جاش امنه والان هم باید یه راهی پیدا کنه که ببرتش عمارت که فریده بهش میگه تو به فکر خودت باش اونا فکر میکنن من الان مدرسه هستم..کامران هم بهش میخنده ومیگه میبینم که این روزا خوب دروغ میگی..میترسم شغلت بشه دروغگویی!!فریده هم بهش میگه میخواسته باهاش خداحافظی کنه واسه همین دروغ گفته ولی چون اون نذاکت سرش نمیشه نمیتونه این چیزارو درک کنه..کامران هم بهش میگه نذاکتو دیدیم من رفتم عمارت ودیدم بابام از دستم خیلی ناراحته حتی تو صورتمم نگاه نکرد که فریده بهش میگه برای اینکه ناراحت نشه چیزی بهش نگفته که کامران هم بهش میگه نه اینکه خیلی براش مهمه؟؟فریده هم بهش میگه معلومه که نیستی واگه میدونسته چقدر ازش متنفره شاخ درمیاورده وازش میخواد اونو پیاده کنه وکامران هم دنبالش راه میفته وبهش میگه چیکار میکنی؟؟فریده:به تو چیه؟؟کامران:دیگه دارم عصبانی میشم وکاسه صبرم لبریز میشه که فریده با گریه بهش میگه ببین کی داره کاسه صبرش لبریز میشه..میکشنت..چرا اومدی؟؟کامران هم بهش میگه وقتی عصبانی میشه خیلی قیافه ت بامزه میشه ومیخنده که فریده بهش میگه به جای اینکه الان با عشقت توی کشتی باشی چرا اومدی؟؟کامران هم بهش میگه نمیدونستم که انقدردوست داری از دستم راحت بشی وتازه شم فکر نکن نفهمیدم به نریمان حسودی کردی!!فریده با این حرف ازش دور میشه وکامران هم بهش میگه همون بهتر که خرسا وگرگا بخورنت چون چکاوکاروخیلی دوست دارند وفریده رو کول میگیره وبهش میگه پس همیشه باید زور بالاسرت باشه

عمارت

نریمان میاد وبهشون میگه کامران نیومد وفکر میکنه اونو دستگیرکردند وسیف الدین هم میره تا از کامران خبری بگیره ونجمیه بعد از رفتن پدرش به نریمان میگه فکر نکنه پدرش رابطه شو با کامران تایید کرده فقط میخواسته پسرشو نجات بده

گلخونه

لونت میاد وبه سلیم میگه که کامران وفریده با هم فرار کردند وسلیم هم حسابی ناراحت وعصبانی میشه ومیگه کامران با فریده؟؟

کلبه چوبی

کامران با فریده اونجا میرن ولی فریده بیرون از کلبه میمونه وکامران هم پیشش میاد وکتشو بهش میده ومیگه هوا سرده واگه مریض بشه استاد لازار هم نیست که خوبش کنه وبه کلبه برمیگرده واز دور به کارای فریده نگاه میکنه ومیخنده وفریده خانم هم از سرما داره یخ میزنه وصدای گرگ هم میشنوه ومیترسه وزود میره توکلبه وکامران هم بهش تیکه میندازه ومیگه خیر باشه ترسیدی؟؟فریده هم بهش میگه هیچم اینطور نیست اومده بودم تورو کنترل کنم..که کامران بهش میخنده ومیگه بیا پیشم وپتوشو کنار میزنه تا فریده هم توآغوشش بخوابه که فریده بهش میگه کامران اینجا مثل اونجاست؟؟کلبه احزان همون جایی که یوسف پسر یعقوب گم شده بود..کلبه احزان(این حرفی که فریده میزنه برای همون کتاب پاسخ هاست که کامران براش نوشته بود)کامران هم بهش میگه بستگی به خودشون داره که کلبه احزان بشه یا گلستان ولی با وجود تو برای من میشه کلبه اعصاب وروان!!!مغزمو میخوری وفریده هم بهش میگه پس اینطوره من دیگه چیزی نمیگم تا از سکوتم دیوونه بشی..التماسم هم بکنی که من حرف بزنم منکه حرف نمیزنم حالا ببین!!!کامران هم بهش میگه لزو می نداره که ساکت شه چون از الان داره خوابش میبره

عمارت

سیف الدین میاد وبه اعضای خونه میگه که کامران ونتونستن دستگیر کنند ونجمیه هم بهش میگه شاید فرار کردند؟؟سیف الدین هم میگه امیدوارم ونریمان هم حسابی از تو حرص میخوره که کامران الان کجاست؟؟ومیاد به نریمان میگه فریده اونو گول زده ومیخواد یه کاری کنه تا کامرانو صاحب بشه ومنور هم بهش میگه خانمی که میشناسه این کار چکاوکو بی جواب نمیذاره.

/ 4 نظر / 73 بازدید
ميلاد

سلام دوست عزيز وبلاگ خوبي داري ما يه سايت آپلود داريم خوشحال ميشم اگه از اين به بعد فايل ها و عکس هاتو توي سايت ما آپلود کني ممنون

ناهید

مرسی عالی بود

الهه(کارادایی)

مژگان جون بهم گفتید قسمتایی که مینویسی به شما بگم از این به بعد قسمتایی که از منبع باشه که حتما زیرش ذکر میکنم واگه چیزی ننوشتم که خودم مینویسم[لبخند]

نسترن

مرسی[گل]