این دو برادر برای به گیر انداختن جلال هم دست می شن. اول مرت می خواد مصطفی را به مادرش برسونه که جلال نمی گذاره هم را ببینن. اما متوجه می شن که یشیم اونها را لو داده به جلال . مرت و سارپ توسط جلال دستگیر میشن اما نقشه ی شماره ی دومشون عمل می کنه مصطفی از خونه فرار میکنه و با جوشگون می ره. جلال می خواد سارپ و مرت را بکشه که اونها می گن که مصطفی دست اونهاست. از طرفی سارپ و مرت وادار می کنن که جلال به گناه هاش اعتراف کنه و اون را ضبط می کنن و در نهایت پلیس وارد می شه و افتخار دست بند زدن به دستان جلال به سارپ می رسه که بسیار احساسی بود. غافل از اینکه داوود داره اونها را می بینه و نقشه فرار جلال را ترتیب می ده و در تونل جلال را می دزدن که در این میان از یک راهرو فرار می کنن و مینیک هم کشته می شه. در ادامه داوود هم کشته می شه و در واقع خودش خودش را می کشه. جلال و مرت و سارپ هم با هم درگیر می شن که در نهایت شلیک می شه. نفس همه بند امد و فکر کردن که مرت مرد اما خوشبختانه مرت نمی میره و جلال در زندان خودکشی می کنه و پلیس به سارپ جایزه می ده و ازش تقدیر می کنه. مرت برای مدتی می ره زندان و در حیاط زندان خانواده اش میان دنبالش و با خوبی و خوشی و خنده های دو برادر داستان تمام می شه در ضمن مرت و ایلم هم قراره با هم ازدواج کنن. که داستان ازدواج اینها هم کلی ارتیست بازی داشت که افراد جلال با تفنگ دوربین دار و مادون قرمز ایلم را هدف می گیرن و مرت خودش را تسلیم می کنه که به ایلم اسیبی نرسه. کلا صحنه ی خواستگاری خیلی باحال بود.