در شرکت بوراک جلوی اسانسور جلوی ملدا و گونه ی را می گیرد و می گوید دیدم که شما هم را می بوسیدید گونه ی اگر بخوای بانو را ناراحت کنی راحتت نمی گذارم. بوراک سوار اسانسور می شود و اسانسور سقوط می کند اما بوراک جان سالم به در می برد و به باریش می پرد که این کار تو بوده و باز سعی کردی من را بکشی. بوراک با زینب دوست می شود و زینب که می بیند بوراک اسلحه دارد با او به جنگل می رود و اسلحه را داخل اب می اندازد.در زندان به کوزه ی سه نامه دمت زینب و جمره را می دهند. کوزه ی نامه دمت را بدون خواندن پاره می کند. نامه زینب را باز می کند زینب می گوید کاش بعد از ان اشنایی مان به طرز خوب و دوستانه ای از هم خداحافظی می کردیم ان موقع از هم کینه نمی گرفتیم. کوزه ی نامه جمره را بو می کند و باز می کند. جمره می گوید تنها یک ماه به ازادی تو مانده است و ان وقت هیچ کس نمی تواند من را از تو جدا کند من درخواست طلاق هم داده ام. باریش گردنبندی که تو به من داده بودی را گرفته بود اما حتی برای گرفتن ان هم دیگر پیش باریش برنمی گردم. گلتن خانم در روزنامه اگهی فوت کاظم عشقش و بابای جمره را می بیند دگرگون می شود و در مراسم خاکسپاری اش شرکت می کند وقتی جمره را می بیند می گوید جمره هیچ وقت به خاطر هیچ کسی از عشقت دست نکش و کوزه ی را هیچ وقت رها نکن شما دو تا خیلی سختی کشیده اید و لایق خوشبختی هستید. وکیل بابای جمره به در خانه می اید و خبر فوت را می دهد جمره شوکه می شود بابایش برایش یک نامه نوشته که جمره او را ببخشد. جمره می گوید که من از او کینه ندارم اما پولی را که به ارث گذاشته را هم نمی خواهم تنها خوشحالم که وقتی به بقیه می گویم بابایم مرده دیگر دروغ نگفته ام پدرم من فقط یک خلا بود در زندگی من و هیچ نقشی در زندگی من و مادرم نداشت. سیمای می رود دکمه سر دستی را که گونه ی در خانه او جا گذاشته بود را بفروشد اما چون جفت نبود از او نخریدند به شرکت می رود تا ان را به گونه ی برگرداند اما گونه ی نمی خواهد او را ببیند. باریش می اید و با سیمای به کافه می روند باریش ان شب با سیمای دوست می شود و با هم هستند. البته سانسور می شود. کوزه ی از زندان ازاد شده اول از همه به سراغ باریش می رود و او را حسابی کتک می زند به تلافی این همه زجری که به جمره داده است. شریف دختر فرهاد را سر قبر عشقش پیدا می کند و می گوید می دانم که تو از پدر عشقت خواستی که جرم قتل را به گردن بگیرد تا کوزه ی ازاد شود دنیز می خندد و می گوید نمی توانی ثابت کنی.