علی لیندا را به سرعت به بیمارستان می بره. دکتر بعد از سی تی اسکن به او می گوید که حال لیندا خوب است علی می گه بچه چی؟ که دکتر می گه این خانم باردار نیست. علی فقط به لیندا نگاه می کنه و می ره. یلماز خان و یلماز می رن علی را دلداری بدن علی می گه اصلا لیندا باردار نبوده. علی می گه توی این مدتی که با هم دوست بودیم لیندا حتی یک دروغ هم نگفته بود و این باعث تعجب منه. همیت داره با محمد صحبت می کنه و محمد می گه اگر می خوای پای تو وسط نیاید هر طور شده سودا را راضی کن شهادتش را پس بگیره. سودا از بالکن همه مکالمه را می شنود و در اخر همیت نگاهش به سودا می افتد و می فهمد که همه چیز را شنیده. همیت به خانه می اید و به او می گویند لیندا پرت شده او خودش را به بیمارستان می رساند. لیندا می گوید که چیزی راجع او به علی عمر نگفته است. یلماز خان همیت را کنار می کشد و می گوید می دانم این نقشه تو بود گوشت را باز کن علی یوسف نیست و تو نمی توانی بلاهایی که سر یوسف اوردی سر علی هم بیاوری. همیت به لیندا می گوید تو همش اه و ناله کن و من علی را مجبور می کنم پیشت بیاید. علی با یلماز بیرون می رود و نوشیدنی می خورد و درددل می کند . بازی این صحنه های بوراک حکی فوق العاده است او می گوید داشتم زندگی ام را به خاطر یک دروغ از دست می دادم یلماز می گوید اگر از عشقت به سودا مطمئن هستی بجنگ و او را به دست اور. حتی اگر سودا مخالفت کرد با او هم مبارزه کن. ایگیت از این که یلماز برای منور ماشین ظرفشویی خریده ناراحت می شود و منور می گوید اگر دوست نداری پسش می دهیم. سلطان با ایگیت صحبت می کند و می گوید این رسم است که به تازه عروس کادو می دهند و ایگیت قبول می کند. همیت سودا را تهدید می کند که باید برود شکایتش را پس بگیرد و گرنه او را به راحتی می کشد سودا ترسیده و به الیف می گوید این کار را انجام می دهم الیف می گوید بگذار یکم پول جمع کنیم با بچه ات از اینجا فرار می کنیم