علی از مستخدم ها می پرسه که لیندا کجاست که می گن رفته اسب سواری علی عصبی می شه و به لیندا می گوید که تو اصلا امادگی مادر شدن نداری این از ان شب که نوشیدنی خورده بودی و این هم از اسب سواری مگه تو نمی دونی زن حامله نباید اسب سواری کنه. لیندا از علی عذرخواهی می کنه. علی می گه بیا ببرمت دکتر که لیندا هل می شه از ان طرف یلماز خان می اید و می گوید که منور ما را به خانه اش دعوت کرده همیت می گوید شما بروید من او را به دکتر می برم. یلماز خان از مشاهده وضعیت دخترش ناراحت می شود و می خواهد به ایگیت کمک مالی بکند اما ایگیت نمی پذیرد . منور باید کلی ظرف بشورد و این برای دختر نازپرورده ای مثل او سخت است یلماز به عنوان کادوی عروسی برای او ماشین ظرفشور می خرد. همیت طاقت نمی اورد و می رود منور را از دور می بیند و با دیدن خانه و زندگی اش ناراحت می شود. روز جشن عقد علی و لیندا است علی باز با سودا صحبت می کند و می گوید نمی خواهی چیزی بگویی که سودا باز می گوید که بهتر است با مادر بچه ات باشی. لیندا از پشت سر دارد ناخن دستش را در دست دیگرش فرو می کند و دستش خونی شده اما طاقت می اورد و می گوید که علی برو و ازدواج کن. اشک در چشمان علی جمع شده است. لیندا که مکالمه انها را می شنود از پله ها می افتد. در قسمت بعد علی او را پیش دکتر می برد و می فهمد باردار نبوده و حساب همیت و لیندا را می رسد هورا