علی سودا را به خانه می برد و به الیف میگه ببرش توی اتاقش . همیت به علی می گه که به نظر من او با میل خودش رفته و گرنه چطور از خونه دزدیدش که کسی صدایی نشنیده. علی می گه وقتی من رسیدم او دست و پایش بسته بود همیت همش می گه من فکر می کنم خودش رفته علی عصبی می شه و می گه یا من نمی تونم منظورم را بیان کنم یا شما متوجه نمی شوید می گم دست و پایش بسته بود. همیت کوتاه می اید. لیندا که قراره به زودی عقد کنه با علی حسابی ناراحت است و یک شیشه نوشیدنی می خوره. علی شب می اید روی لیندا چیزی بیاندازد که شیشه را می بیند و می رود . سودا کت علی را که دورش گرفته بود تا سرما نخورد حسابی بو می کند و یاد علی می افتد می رود کت را به علی پس بدهد روبروی علی می نشیند علی می گوید که من قراره لیندا را عقد کنم وقتی که تو با وجود علاقه من گفتی نه ترجیح دادم که بچه ام کنار خانواده اش بزرگ بشه لیندا این حرف ها را می شنود و می فهمد عشق علی سودا است عصبی نزد همیت می رود و می گوید که این دختر را بیرون کن همیت می گه امتحان کردم هر بار علی پیداش می کنه و می اوردش خانه لیندا دیوانه بازی در نیاور فردا روز عقد شماست و علی برای تو می شود. منور و ایگیت هم بعد از کلی عشقولانه برای صبحانه به خانه علی نزد سلطان و رشید می روند سلطان می گوید که برای خانه شما یک مقدار وسایل گرفتیم. ایگیت منور را به خانه شان می برد . خانه که نه گویی خرابه بود منور شوکه می شود یک خانه داغون و کوچک . حسابی شوکه می شود ولی به ایگیت می گوید من فقط تو را می خواهم و این چیزها برایم مهم نیست. همیت دستور می دهد اتاق منور را خالی کنند و همه وسایلش را دور بریزند