ازر به هوش امده و بعد از یک هفته به خانه می اید. سلطان می رود ازمایش می دهد و می فهمد که باردار است سر میز شام این قضیه را می گوید ازر به فکر فرو می رود به دکتر مردان می رود گویا دکتر به او گفته بوده که به خاطر مشکلش نمی تواند بچه دار شود اسلحه را روی گلوی سلطان می گذارد که بگو این بچه کی است. دیلا شال پاره اش را که مامان رضا به جانیپ داده بود تا در کمد دیلا بگذارد را پیدا می کند شال را به رضا می دهد رضا عصبی نزد مادرش می رود که چرا دیلا را تهدید کرده که ملک می گوید که این ازدواج باعث خون و خونریزی می شود ولی رضا می گوید که من عاشقش هستم و هرگز رهایش نمی کنم. رضا با فاطیما صحبت می کند فاطیما می گوید که ازر چند بار سر راهم قرار گرفت و من را تهدید کرد که تو را می کشد رضا و می گفت باید مال او بشوم ان روز با اسلحه سر قرار رفتم. رضا عصبی می گوید اون به تو دست زد که فاطیما می گه نه و اگر باور نداری برویم دکتر که رضا قبول می کند. ازر به فاطیما زنگ می زند و فاطیما گوشی را به مامانش می دهد و ملک می گوید مثل اینکه گلوله هایی که خوردی بس ات نبوده است. ازر می گوید من اشتباه کردم می خواهم با فاطیما به استانبول بروم و او را عقد کنم که ملک هم کلی به او بد و بیراه می گوید و قطع می کند