محمد سودا را مجبور می کنه که پشت تلفن به الیف بگه که با میل خودش پیش محمد رفته علی وقتی این را می شنوه خیلی ناراحت می شه. قبلش به لیندا گفته بود که باهاش ازدواج نمی کنه اما بعد از شنیدن این خبر به لیندا می گه باهاش ازدواج می کنه اما فقط می خواد پدر بچه باشه و چیزی از لیندا نمی خواد. لیندا با خوشجالی این خبر را به همه می ده. منور لباس عروسی می پوشه و کلی گریه می کنه که چرا مامانم نیست. یلماز خان می اید تور قرمز را روی سرش می اندازد و یلماز به عنوان برادرش دور کمرش نوار قرمز می بندد. همیت وارد اتاق می شود به منور می گوید فکرت را بکن اگر از این اتاق بروی دیگه دختر من نیستی و تا اخر عمرم اسمت را نمی اورم. اما منور که ایگیت را می بینه می گه یک عمر ارزوی ازدواج با ایگیت را داشتم و دست ایگیت را می گیرد و می رود. همیت برای محمد دو تا بلیط هواپیما فرستاده و محمد دارد سودا را راضی می کند که با او به استانبول برود. سودا همچنان زیر بار نمی رود. سلطان یک سرویس طلا قسطی برای منور می خرد تا از همیت چیزی کم نداشته باشد.