رجب خبر دستگیری شادیه را در روزنامه می خواند و به خانه نارین می رود انجا فیرات و دنیز را می بیند. به دنیز می پرد که همش تقصیر خواهر توست اما دنیز می گوید نه اینکه دختر تو هم یک پرنسس بوده است خواهرم سوییس است. فیرات شک می کند به دفتر ایرماک زنگ می زند و منشی که با ایرماک هماهنگ کرده بود می گوید ایرماک جلسه است و ایرماک با گوشی زنگ می زند و می گوید سوار ماشین شدم دارم می روم زوریخ فیرات می گه اگر دورغ گفته باشی با من طرفی و ایرماک گوشی را قطع می کند. جلوی دادگاه رجب گردن شادیه را می گیرد می گوید که من باید تو را بکشم تو ابروی ما را بردی نارین انها را از هم جدا می کند. می گوید ان وقت که ما را رها کردی باید به این ها فکر می کردی فاصله من و شادیه یک مو است من هم کلی بدبختی کشیدم تا به اینجا رسیدم. ظفر هم روزنامه را می بیند و پیش سرمت می رود سرمت عصبی می شود می گوید ان وقت که ان خیاط را زدی ولی بعد شادیه یک دختر شانزده ساله را از خودت راندی باید به اینجا فکر می کردی. زن علی هم رفته و بچه اش را نزد انها امانت گذاشته. سرمت رییس نارین را می خواهد و می گوید نگو که گم شدن اتف کار تو نیست که رییس نارین انکار می کند و می گوید اگر بلایی سر من بیاوری طبق دستور من نارین را می گیرند سرمت او را رها می کند اما می گوید من فکر می کنم کار قتل بابای من هم کار شما بوده است. داستان به گذشته برمی گردد فیرات طبق توافقش با سرمت که به نارین نزدیک نشود گوشی اش را خاموش می کند. نارین به ادرسی که در دانشگاه روی بورد بود می رود و با دختر به توافق می رسد به مدیر مدرسه زنگ می زند او هم قرار می شود که دیپلم را پست کند اما ان روز که قرار است مامور پست بیاید هم اتاق نارین با دوست پسرش می اید و نارین خجالت می کشد می رود بیرون و دوستش پاکت را تحویل می گیرد اما با بی دقتی به پشت دراور می افتد. نارین به مدیر زنگ می زند مدیر قرار می شود خودش بیاید نارین که از دست فیرات که گوشی اش قطع است عصبی است گوشی خودش را خاموش می کند. فیرات به مدیر زنگ می زند مستخدم می گوید رفته استانبول مدارک نارین را به دستش برساند فیرات همش به دانشگاه زنگ می زند و می فهمد که او هنوز ثبت نام نکرده به محض این که می فهمد مدیر به استانبول امده جلوی دانشگاه نارین منتظر می ایستد