خلاصه قسمتهای 122 تا 136 سریال شمیم عشق
یوسف و باده با هم خوب شدن یوسف برای خوشحال کردن باده پدر باده را به صبحانه دعوت می کنه. سر میز صبحانه باده از پدرش می پرسه که ایا به کارمند احتیاج نداره که همه تعجب می کند. پدر باده می گه که چطور و او می گه که منور دنبال کار می گرده. پدرش هم می گه بزار ببینم چی کار می تونم براش بکنم. مامور ها میاد در خونه یوسف و می گن که شما باید با ما بیاین در محصولات ارگانیک شما مواد شیمیایی پیدا شده. همه تعجب می کنن و یوسف با اونها می ره . تحقیقات انجام می شه و یوسف می گه من فکر می کنم کسی می خواسته خراب کاری بکنه. پلیس دوربین ها را بررسی می کنه که یلماز برادر یوسف می گه این منطقه یک دوربین دیگه هم داره . رنگ محمت می پره. محمت به پلیس می گه که من اون سی دی ها را نگاه می کنم چون زیاده و شما خسته می شوید. اما مامور می گه نه ما باید خودمان اون شخص را پیدا کنیم. و بعد از چند ساعت می گن که ما مورد مشکوکی پیدا کردیم و قرار می شه که یوسف و پدرش برن فیلم را ببینند
.

حوا کم کم دارد سلامتی خود را به دست می اورد. جنید پدر یکی از دوستانش را که پزشک است را به دیدن حوا می برد و پزشک می گوید که حوا به زودی خوب خواهد شد. دوست زن پرستار تحقیق می کند و می فهمد که حوا نامزد یوسف هانچی اوغلو است و نامزدی انها بهم خورده و در روز عروسی حوا خودکشی کرده و بعد اعلام کرده اند که او مرده پس حتما کاسه ای زیر نیم کاسه است. این دو در اتاق دارند صحبت می کنند و حوا همه چیز را می شنود و اهسته اشک می ریزد.دوست زن پرستار می خواهد که به حوا تجاوز کند که پرستار می رسد و دعوایی بین انها در می گیرد. آن مرد پرستار را تهدید می کند که می خواهد یک پول حسابی از رمزی بگیرد و او نباید دخالت کند. پرستار گوشی اش را در اتاق جا می گذارد و حوا با ان به موبایل یوسف اس مس می زند که من زنده هستم اما یوسف گوشی را جا گذاشته و همیت اس مس را می خواند و با عصبانیت نزد حوا می رود. از طرفی دوست پرستار دارد ماشین یوسف را تعقیب می کند و به در خانه یوسف می رود تا با او صحبت کند. همیت بالای سر حوا می رود پرستار می گوید او بی هوش است و شما اشتباه می کنید. همیت چند کشیده به حوا می زند و می گوید با من حرف بزن اما حوا از جایش تکان نمی خورد

جنید دوست پرستار حوا را که به در خانه یوسف رفته بود را تعقیب می کند. سلطان میرود یوسف را صدا می کند یوسف دم در می اید اما کسی نیست. از طرفی پلیس فیلم را اورده تا به خانواده یوسف نشان بدهد. محمت دست و پای خود را گم کرده است . به محض مشاهده فیلم می گوید این که جنید است و همه تایید می کنند. یلماز خان پدر یوسف می گوید در فیلم یک ماشین هم هست که محمت سریع می گوید حتما ماشین جنید است. یک چراغ ان ماشین شکسته بود. جنید می خواهد به همراه حوا و پدرش به آمریکا برود اما هنوز پاسپورتش درست نشده و اول قرار می شود که حوا و رمزی بروند

همیت به باده می گوید که زود بچه دار شوید و باده هم این را به یوسف می گوید که دلش می خواهد زود بچه دار شود. پدر یوسف می گه ما یک سری زمین داریم که مال مادر و خواهرته می تونی کارهای ارگانیکت را اونجا پیگیری کنی. یوسف خوشحال می شه و می ره سر زمینها که می فهمه مادرش اونا رو فروخته. منور به شرکت جلال پدر باده می رود. نگاه های جلال بر روی منور بسیار سنگین است. اولین باری که منور وارد اتاق جلال می شود جلال در اتاق نیست. منور یک نگاه به کتابخانه جلال می اندازد و کتاب شعر عاشقانه ای در ان می یابد. مشغول خواندن است که جلال وارد می شود و می گوید من هم ان کتاب را خیلی دوست دارم. بعد از کار جلال می گوید یک روز باید مرا به یک قهوه دعوت کنی. منور به خانواده اش نگفته که برای جلال کار می کند و هر وقت مادرش زنگ می زند به او می گوید که دارم با دوستهایم تست کنکور می دهم. گویا این جلال خان نقشه های شومی درباره منور در سر دارد.

حوا کم کم قدرت پیدا می کند که راه برود اما این امر را از جنید و رمزی مخفی می کند. موقع رفتن به فرودگاه هم با ویلچر می رود و خود را به فلج بودن می زند. همیت مردی را فرستاده تا هنگام خروج از کشور انها کنار انها باشد و تعقیبشان کند تا مشکلی پیش نیاید. رمزی بقیه پول را از همیت گرفته است و جنید هم اسلحه را به محمت می دهد و پولش را می گیرد. همه به فرودگاه می روند. حوا می گوید که می خواهم کمی کنار این پنجره تنها باشم. وقتی رمزی و جنید از او کمی دور می شوند حوا بلند می شود و فرار می کند و به در خانه یوسف می رسد. او یوسف را دست دست باده می بیند و از ته گلو داد می زند یوسف اما یوسف متوجه نمی شود و به داخل خانه می رود. سلطان می اید که به گربه ها غذا بدهد که حوا را می بیند. بلافاصله غش می کند . حوا با بدبختی او را به هوش می اورد اما سلطان باور نمی کند حوا به قدری به او دست می زند که سلطان باور کند که او روح نیست. از طرفی پلیس فرودگاه جنید را شناسایی می کنند و دستگیرش می کنند. یوسف مادرش را به گوشه ای می کشد و می گه چرا زمین ها را فروختی و داری پنهان از چشم ما چی کار می کنی که پلیس به یوسف زنگ می زند که به انجا برود. یوسف و محمت و پدرش به انجا می روند. یوسف سریع سوار ماشین می شود و حوا را نمی بیند اما یلماز برادر یوسف در آینه ماشین متوجه حوا می شود اما چیزی نمی گوید. همیت که بسیار آشفته است سریع لباس می پوشد که برود که مامورش به او زنگ می زند که حوا فرار کرده است. حوا می خواهد وارد خانه شود که سلطان جلوی او را می گیرد که وارد خانه نشود. یوسف می گوید می خواهم تنها جنید را ببینم. وقتی جنید و یوسف تنها می شوند یوسف یقه او را میگیرد می گه محصولاتم رو خراب کردی مهم نیست تو عروسی منو با تیر زدی اینا مهم نیست اما حوا عشق من بود نباید این کار را می کردی و عصبانی از اتاق بیرون میرود. اشاره اش به بارداری دروغی حوا بود که همیت به او گفته بود. سلطان حوا را به انباری می برد و می گوید تو مردی اما یوسف یک قطره اشک نریخت حتی سر قبر تو هم نیامد و بعد از مرخصی از بیمارستان با باده جونش رفت ماه عسل. حوا قاطی می کنه و می گه این حرف ها را به من نزن اگه یوسف بفهمه من زنده هستم اونو طلاق می ده. سلطان می گه چقدر خوش خیالی دختر. یوسف هرگز اونو طلاق نمی ده چون دوسش داره و هر شب را با اون صبح می کنه. حوا داغون و در مانده است. سلطان به رمزی زنگ می زنه و می گه دیونه بدون من چه کارهایی کردی تو واقعا پدری. امشب من حوا را سرگرم می کنم تا پیش یوسف نره چون اگه همیت اون را این بار ببینه واقعا می کشتش. هر وقت بهت زنگ زدم با یک وسیله بیا در خونه و ما را به یک جای امن ببر.

حوا در خونه یوسف و در انباری گیر افتاده . حسابی عصبی شده. شب سلطان می خواد که حوا را بیرون بیاره اما محمت جلوی در نوشیدنی خورده و تا صبح همون جا می مونه و سلطان نمی تونه حوا را بیرون بیاره. سگ ایلماز هم دائم پشت در پارس می کنه. صبح یلماز میره داخل انباری سینی صبحانه را می بینه اما نمی تونه حوا را ببینه و میره. حوا خودش را کشان کشان به داخل خونه می کشه و حلقه ای که سلطان بهش داده بوده را در جیب یوسف می گذارد. یوسف در ماشین دست در جیب کتش می کنه و حلقه را می بینه. حسابی عصبی می شه و می ره پیش سلطان و می گه می دونم که تو نمی خوای من حوا را فراموش کنم من هنوز فراموشش نکردم و خیلی برام سخته تو دیگه اذیتم نکن. یکی از دخترها یک بسته قرص ضد بارداری تو سطل اشغال می بینه و به سلطان می ده. سلطان قرص ها ر ابه باده نشون می ده باده می گه یوسف گفت دیگه نخورم که بچه دار بشیم. سلطان قرص و حلقه را پیش حوا می بره. به حوا می گه حلقه تو سطل اشغال بود . حوا جا می خوره و می گه من اون رو تو جیب یوسف گذاشته بودم که سلطان می گه حتما یوسف اونو انداخته بیرون. و بسته قرص ها را به حوا نشون می ده و می گه اونا می خوان بچه دار بشن. دنیا روی سر حوا خراب می شه.

یلماز بی پدر یوسف ماشین محمت را می بینه که چراغش را عوض کرده و یاد ماشین توی فیلم می افته و به محمت شک می کنه. صبح می ره که یک نسخه از فیلم را از پلیس بگیره. سی دی فیلم را می گیره . محمت هم به اداره پلیس می اید یلماز بی می گه چرا امدی اینجا که محمت می گه اومدم جنید را ببینم. که بازپرس می گه جنید زیر بازجویی است و کسی را نمی تواند ببیند.

حوا شب یواشکی به داخل عمارت می رود و خود را کشان کشان به بالا می کشد. می ره تو اتاق یوسف. یوسف و باده را روی تخت و کنارهم می بینه. دنیا روی سر حوا خراب می شه و اشک در چشمانش جمع می شه

 

خلاصه قسمت های 137 تا 139 سریال شمیم

حال حوا بسیار بد است و به سلطان می گوید خاله منو همیت نکشت بلکه یوسف با پناه بردن به اغوش یک زن دیگه منو کشت. خلاصه حال حوا خوب نیست و سلطان می خواهد او را به بیمارستان ببرد. سلطان یک روسری سبز سر حوا می کند ولی جلوی در یلماز برادر یوسف انها را می بیند. و می گوید بگذار ماشین بیاورم و شما را برسانم. وقتی می اید حوا را سوار ماشین کند به حوا حالت غش دست می دهد و بر روی دستان ایلماز می افتد. یلماز با دیدن چشمان خوشگل حوا یک جوری می شود گویا عاشقش شده. سلطان می گوید که حوا یکی از اقوامش است و در مزرعه کار می کند. بچه یوسف هم تب می کند و انها او را به همان بیمارستان می اورند. حوا بعد از زدن سرم حالش بهتر می شود. یکی از پرستار ها می گوید من او را می شناسم. ولی سلطان می گوید اشتباه می کنی و می گوید اسم او عایشه است. حوا می اید جلوی در ورودی بیمارستان که یوسف هم وارد می شه یوسف یک لحظه مکث می کنه اما حوا روش را بر می گردونه. سلطان دوباره حوا را به خونه یوسف می بره و در اتاق خودش پنهان می کنه. همیت به کارهای سلطان شک می کنه و می اید انباری را که قبلا حوا انجا بود را می گردد اما چیزی پیدا نمی کند و سلطان حلقه را که حوا وسط انباری انداخته بود را از در بیرون می اندازد. بعد رفتن همیت سلطان حوا را دوباره به انباری می برد. یوسف از در وارد می شود و جلوی در انباری چشمش به حلقه می افتد وارد انباری می شود قلب حوا تند می شود اما تا یوسف می خواهد پرده ای که حوا پشتش پنهان است را عقب بکشد باده می اید. حوا با باده می خواهد وارد شود که حلقه از دستش می افتد و باده با دیدن حلقه ناراحت می شود. شب رمزی به سراغ حوا می اید و حوا را سوار می کند باده که بی خواب شده به تراس می رود و حوا را می بیند. سریع لباس می پوشد و به پیش سلطان می رود .سلطان می گوید تو خیالاتی شدی منم گاهی اوقات حوا را در خواب می بینم. باده کنار یوسف می خوابد و در خواب می بیند که یوسف از جایش بلند می شود می رود سوار ماشین حوا می شود و ان دو با هم می برند و باده اشفته از خواب بر می خیزد

 

خلاصه قمست 140 سریال شمیم

حوا و پدرش به هتل می رن. حوا موبایل رمزی را برداشته تا به توپراک زنگ بزنه. رمزی می اید و به حوا می گوید که انها با مرگ تو کنار امده اند. توپراک هم می خواهد دوباره بچه دار بشه یادته سر نازلی چقدر عذاب کشید تو را ببینه یکدفعه بچه اش می افته و حوا گریان گوشی را قطع می کنه. حوا یک نامه برای یوسف می نویسه و نامه را به یک بچه می دهد که به دست یوسف برساند. بچه با هزار کلک نامه را روی میز یوسف می گذارد. یوسف نامه را می بیند. باده او را صدا می کند که برود و در جلسه شرکت کند. یوسف نامه را در جیب کتش می گذارد. یوسف به مادرش فشار اورده که پول زمین ها را به من بده و همیت به دروغ گفته بود که با پولش برای تو و باده یک ویلا خریده ام. یوسف می گه من به اون پول احتیاج دارم. همیت می ره بانک تا وام بگیره و برای ضمانت خانه را به گرو می گذارد. شب قبل وقتی حوا از خانه خارج می شد گوشواره اش از گوشش افتاده بود باده گوشواره را می بیند و قاطی می کند. می خواهد پیش سلطان برود که سلطان خانه نیست. رمزی به همیت زنگ می زند که بقیه پول را بده تا از کشور برویم. همیت به مامورش می گوید موقع گرفتن پول ها رمزی را تعقیب کند.

خلاصه قسمت 141 و 142 سریال شمیم عشق

 

باده که حسابی به زنده موندن حوا شک کرده به مغازه ای می رود که عکس های بالن سواری یوسف و حوا را انجا دیده بود. و دقیقا در ان عکس همان گوشواره در گوش حوا بود. باده یواشکی وارد خانه حوا می شود و دفتر خاطرات حوا را می بیند. همان موقع رمزی وارد خانه می شود و چمدان لباس های حوا را جمع می کند. در را قفل می کند و باده انجا می ماند. باده از راه زیر زمین خانه که یک در وسط حیاط دارد از انجا می خواهد خارج شود که می افتد و پایش اسیب می بیند. خلاصه خودش را کشان کشان به شرکت می رساند. محمت او را می بیند و دارد زخم پایش را پانسمان می کند که یلماز بی می رسد و از رفتار صمیمانه این دو شک می کند. منشی شرکت صورت حسابی برای یلماز بی می اورد که نشان می دهد محمت روز عروسی یوسف به قبرس رفته بوده نه به تشیع جنازه دوستش. یوسف نامه ی حوا را می خواند و اشفته می شود. حوا نوشته بود که من تو را برای همیشه دوست خواهم داشت تو دست از دوست داشتن من برداشتی اما من هرگز این کار را نمی کنم و همیشه خودم را برای تو نگه خواهم داشت. یوسف می ره پیش پزشک و می گه مطمئنی حوا حامله بوده که دکتر می گه بله. یوسف می ره سر خاک حوا و نامه را پاره می کنه. باده به تعقیب رمزی ادامه می ده و وقتی رمزی می ره هتل روی تراس حوا را می بینه و حسابی حالش خراب می شه. حوا می ره بیرون حلقه دستش بود که با ماشین یلماز برادر یوسف تصادف می کنه و حلقه داخل یک جوی خالی از اب می افتد. یلماز می گه من شما را قبلا ندیدم که حوا می گه نه و حلقه را پیدا نمی کنه و مجبور می شه بره.

باده عصبی می ره سر خاک حوا که می بینه یوسف نامه ای را انجا پاره کرده و ریخته . یوسف برای اسب سواری می رود که باده عصبی می ره پیش یوسف که این نامه چیه. در ضمن یوسف چون چند وقت شرکت نرفته بوده می گه شاید حوا صبح روز خودکشی این نامه را نوشته باشه

 

خلاصه قسمت 143 و 144 سریال شمیم عشق

باده بسیار عصبانی پیش یوسف می رود و به او می گوید که این نامه چیه. و نامه های پاره شده که سر خاک حوا پیدا کرده بود را جلوی یوسف می ریزد. یوسف می گه چرا سر خاک حوا رفته بودی؟ باده همچنان عصبی است و جواب درستی نمی دهد. باده می گوید قصیه این سفر که منشی ات از زبانش در رفت و گفت چیه؟ یوسف می گه می خواستم سورپرایزت کنم. اما خراب شد می خوام یک سفر برویم اسپانیا. باده می گه به من دروغ نگو یوسف. یوسف می گه چرا باید دروغ بگم. پدرم اولین بار مادرم را به اسپانیا برده بود و مادرم همیشه از ان سفر می گفت. من هم می خواهم تو را به انجا ببرم. باده می گه می خوام برم دستشویی. در انجا به منشی یوسف زنگ می زنه و می گه قضیه این سفر اسپانیا چیه. منشی می گه سورپرایز رو خراب کردم ببخشید. باده می گه برای کیا بلیط رزرو کردی؟ منشی می گه برای شما و اقا یوسف. باده می گه فقط ما؟ منشی می گه مگه کس دیگری هم هست؟ باده می گه نه همین طوری پرسیدم. باده برمی گرده پیش یوسف و باز می گه یوسف من طاقت شنیدنش رو دارم اگه می خوای با کس دیگه ای بری بگو. یوسف می گه امروز چیزی شده باده؟ چرا اینطوری می کنی ؟ قراره با تو که زنمی برم. و باده قبول می کنه. شب اونها با هم خوابیدن و باده ناگهان می گه یوسف اگه حوا زنده باشه چی کار می کنی؟ یوسف می گه تو دیونه شدی من که الان پیش تو هستم چرا منو انقدر ازار می دی ؟ حوا مرده بفهم. همان شب حوا در خواب خودش را در لباس عروسی می بیند که کنار یوسف است و یوسف را نشان می دهد که کنار باده است. صحنه بسیار دردناکی است.

صبح باده تصمیم می گیرد که حوا را بکشد به دفتر یوسف می رود و اسلحه اش را بر می دارد و به هتل می رود. اما وقتی می خواهد حوا را بکشد می فهمد که انها اتاق هتل را خالی کرده اند. گویا این کار به دستور همیت بوده است. باده می ره تو اتاق و یک لنگه دیگه از گوشواره حوا را پیدا می کنه و چک نویس نامه ای که حوا برای یوسف نوشته بوده را در سطل پیدا می کنه و با خوندنش ضجه می زنه.

همیت به رمزی زنگ زده که حوا گوشی رو از رمزی می گیره و می گه من که دارم فردا می رم دیگه چی از جون من می خوای تو یک مار هستی که زندگی منو نابود کردی و گوشی را قطع می کنه.

ایلماز بی به محمت می گه که من می دونم تو تو عروسی یوسف شرکت نکردی و رفته بودی قبرس و این هم مدارکش.

باده در اتاق حوا در حال گریه کردنه که همیت وارد اتاق می شه و می گه فهمیدم که تو می دونی حوا زنده است.

.

خلاصه قسمت 145 سریال شمیم عشق

باده که با خواندن نامه حوا داره گریه می کنه با ورود همیت شوکه می شه و می گه از کجا فهمیدید که من اینجا هستم. همیت می گه وقتی از شرکت بیرون امدی خیلی اشفته بودی. همیت او را به داخل ماشین می برد و می گوید من همه چیز را می دانم. باده دیوانه می شود و می گوید لابد همه اینها نقشه یوسف بوده و او شما را فرستاده تا من را سرگرم کنید تا با حوا فرار کند. می خواهد در ماشین را باز کند که در ماشین قفل است. همیت او را ارام می کند و به یک جایی میروند و می نشینند. همیت همه ماجرا را برای باده تعریف می کند که چطور وانمود کرده که او مرده و فکر نمی کرده که حوا باز بتواند بلند شود. باده می گوید من اولین بار او را هنگام خارج شدن از خانه به همراه سلطان دیدم که سلطان به من گفت که خیالاتی شدم. همیت می گه این همه مدت که من دنبالش بودم او در خانه خودم بوده. سلطان من پدر تو را در خواهم اورد. خلاصه باده ارام می شود. همیت می گوید که انها فردا به امریکا می روند و هر دوی ما راحت می شویم. باده می گه کاش به من گفته بودید و این بار سنگین را تنها به دوش نمی کشیدید. همیت می گه همه این کارها را برای خوشبختی تو و یوسف انجام دادم لازم باشه باز هم انجام می دهم. حوا و پدرش در روستا هستند. حوا لباس هایی که رمزی برای او از خانه اورده بود را نگاه می کند و هر کدام او را یاد خاطره ای از یوسف می اندازد. پس لباس ها را از چمدان در می اورد و به گوشه ای پرتاب می کند و لباس های نو را می پوشد. حوا برای گردش به داخل روستا می رود . پیرزنی را می بیند که حالش بد شده . او را تا خانه می رساند و به داخل خانه می برد. ان پیرزن مادر بزرگ جمیله خدمتکار یوسف است که حوا و سلطان او را با پاپوش از خانه بیرون کرده بودند. جمیله با دیدن حوا از هوش می رود.

خلاصه قسمت 146 سریال شمیم عشق

جمیله مستخدم یوسف از دیدن حوا غش می کنه. حوا با بدبختی او را به هوش می اره. اون به حوا می گه زنده یا مرده ات همیشه باعث عذابه و از اینجا برو. یوسف دنبال کلید گاوصندقش می گرده اما پیدا نمی کنه. چون باده اسلحه را از گاوصندق یوسف برداشته بوده. باده به دروغ می گه که شاید خونه جا گذاشته باشی. یوسف می گه بابات باده به ما پیشنهاد شراکت داده من گفتم باید فکر کنم. باده عصبی می شه و می گه نکنه نمی خوای رابطه ام با تو محکم بشه و می خوای از دستم خلاص بشی. یوسف می گه تو چی می گی . من اگه تو را نمی خواستم بهت می گفتم که نباید حامله بشی. یوسف می گه نکنه حامله هستی. باده می گه نه اما ای کاش بودم. یوسف می گه می رم خونه ببینم کلیدها اونجاست یا نه. همیت می ره خونه و به سلطان می گه کارت دارم و سلطان می گه می دونم چه بلایی سر حوا اوردی و ما رو خون به جیگر کردی. همیت یک سیلی محکم به گوش سلطان می زنه. یوسف هم اونجاست اسم حوا را نمی شنوه اما سیلی را می بینه و می گه مامان چی کار داری می کنی؟ سلطان به دروغ می گه داشتم اتاق را تمیز می کردم انگشتر همیت خانم را پیدا کردم و گذاشتم تو جیبم اما ایشون فکر می کنه من انگشتر را برداشتم. یوسف می گه مامان دیگه همچین رفتاری نکن. وقتی یوسف می ره سلطان می گه حوا امد اینجا که یوسف ر ا ببینه اما من جلوش را گرفتم. من می خوام حوا هم از این خانواده دور باشه. بابای باده هم بدجوری به منور گیر داده می خواد با منور به یک مهمونی بره که منور می گه من نمی ایم. پدر باده هم می گه اگه تصمیمت عوض شد به من بگو. 

( در تبلیغ قسمت بعد نشون می ده که یوسف کنار اونجایی که همیشه با حوا می رفتند حوا را می بینه. حالا معلوم نبود خواب است یا واقعیت. تو این قسمت ها دیگه انقدر خواب و تصور نشون داده که نمی شه تشخیص داد)

خلاصه قسمت 147 سریال شمیم عشق

یوسف برای خرید زمین هایی که می خواهد کارش را در انجا توسعه دهد به خارج از شهر می رود. سلطان و همیت همچنان با هم درگیر هستند. سلطان می گوید می روم و همه چیز را به ایلماز خان می گویم تا بفهم که اینجا جای من است یا تو همیت. همیت به سلطان می گوید به تو پول می دهم و تا اخر عمر زندگی ات را تامین می کنم از اینجا برو. سلطان میگه مگه من مثل رمزی دیوانه هستم. من عمر و جوانی ام را در این خانه گذاشتم. اون موقع که تو عروس این خانه شدی من اینجا بودم. من صاحب اصلی این خانه هستم من همه رازهای افراد این خانه را می دانم. و خلاصه کلی همیت را تهدید می کند و روی اعصابش می رود.

یوسف به زمین ها می رسد و در حال دیدن زمین ها است که دختری را از پشت می بیند که شبیه به حوا است. حوا مشغول خواندن اهنگی است که ترجمه ی ان را در بخش های قبلی گذاشته بودم و در پیج شمیم هست. یوسف هم از پشتش همین اهنگ را زمزمه می کند. حوا خشکش می زند و بر می گردد. یوسف را می بیند . اشک در چشمان هر دو جمع می شود. حوا فرار می کند و در بیشه زار می دود ویوسف به دنبالش. بلاخره یوسف حوا را می گیرد. به چشمان او خیره می شود و او را در اغوش می کشد. می گوید تو این چند وقت کجا بودی و چرا به من نگفتی؟ حوا می گه یوسف هیچی نپرس.

انها همانطور در اغوش هم گریه می کند. باران می گیرد و انها به زیر یک الاچیق می روند. و در کنار هم ارام می گیرند. یوسف می فهمد که حوا هرگز به او خیانت نکرده و کسی به او پیش از این دست نزده است. یوسف گریان می گه حوا تو به من خیانت نکردی اما من با تو چی کار کردم. یاد مراسم ازدواجش با باده می افتد. حوا می گوید من به تو قول داده بودم که همه چیزم را برای تو نگه دارم و این کار را هم کردم.

( در خلاصه قسمت بعد نشان می دهد که حوا به یوسف می گوید فکر کن که این دیدار یک خاطره و خواب بوده و می میرد غافل از این که حوا باردار شده است

 

خلاصه قسمت 148 سریال شمیم عشق

یوسف و حوا عاشقانه زیر الاچیق هستند. حوا به یوسف می گه فکر کنه همه اینها یک خواب بوده و تو با ازدواج با باده انتخابت را کردی. سهم من هم زندگی کردن با این خاطرات است. یوسف می گه نرو حوا یا حداقل بگو این کارها کار کی بوده. حوا می گه نپرس یوسف اگر بدونی تو داغون می شی. حوا می ره و یوسف به دنبالش می ره اما گمش می کنه. حوا توی خونه او را می بینه از پنجره . اما هی می خواد بره پیشش اما پشیمون می شه. یوسف از پیدا کردن حوا نا امید می شود. رمزی شب را پیش یک زن در کافه گذرانده و در روز می بیند که ان زن ماشینش و همه پول های کیفش را برده است. حوا ساکش را جمع می کند و به فرودگاه می رود و به خاله اش زنگ می زند تا به فرودگاه برود و با او صحبت کند. همیت به شرکت جلال خان می رود و منور را انجا می بیند و می فهمد برای جلال کار می کرده و حسابی عصبی می شود و او را به خانه می برد.

 خلاصه قسمت 149 سریال شمیم عشق

باده و محمت دارن باهم بحث می کنن. محمت می گه شما بدون مشورت با من با شرکت پدرت شریک شدید و من این کارتون را تلافی می کنم و دوباره عشقش را نسبت به باده اعتراف می کند. ایلماز بی انجاست و این را می شنود. محمت را می کشد کنار و می گوید موضوع علاقه ات به باده چیست؟ که محمت موضوع را می پیچاند و می گوید شما اشتباه شنیدید و ما داشتیم راجع شراکت با شرکت پدرش بحث می کردیم.

یوسف داغون می اید خونه به مادرش می گوید که شما تا حالا به من دروغ گفته اید؟ یاد دروغ مادرش درباره بارداری حوا از جنید می افتد و همیت موضوع را به زمین ها ربط می دهد و از سرش باز می کند و می گوید فردا صبح پول زمین ها در حسابت است. یوسف حسابی کلافه است و شب از خانه می زند بیرون و به کافه همیشگی می رود. 

حوا در فرودگاه به سلطان می گوید که یوسف را دیده . سلطان می گوید حالا که قسمت این بوده چرا همه چیز را به او نگفته و او را تنها گذاشته. حوا می گوید یوسف یک بار مرگ من را فراموش کرد این رابطه را هم فراموش خواهد کرد. 

منور که می بیند همه حواس خانواده به یوسف است و احساس تنهایی می کند به جلال پدر باده زنگ می زند و می گوید که با او به مهمانی می رود. در مهمانی بسیار مست می کند و جلال هم به او کلی حرف های قشنگ می زند و منور جلال را می بوسد . حال منور بد است و جلال او را به خانه خودش می برد.

خلاصه قسمت 150  سریال شمیم عشق

یوسف سلطان را می بیند و او را تحت فشار قرار می دهد و می فهمد که حوا امروز پرواز دارد پس خود را به سرعت به پرواز می رساند. مردی که همیت او را فرستاده مراقب ان دو است. رمزی که حالش خوب نبود به دستشویی می رود و ان مرد هم به دنبالش می رود. یوسف به یکی از دوستانش زنگ می زند و برایش بلیط می گیرد. یوسف حوا را می بیند اما از ان طرف محمت می اید که می خواست به قبرس برود. یوسف می گوید من یک کار فوری دارم و می رود و حوا را از روی پله های هواپیما پایین می کشد. حوا می گه مگه تو منو نکشته مگه بغل یک زن دیگه نبودی مگه نمی خواستی ازش بچه داری شی پس منو می خوای چیکار برو با باده . برو با کسی که انتخاب کردی . یوسف یک سیلی به صورت حوا می زند و حوا غش می کند( این مورات اونالمیش این صحنه مثل ادم اهنی ها سیلی می زنه و افتادن حوا بسیار مسخره و پیش پا افتاده در امده و کلی به جای گریه دار شدن خنده دار شده). خلاصه یوسف او را سوار ماشین می کند در بین راه حوا به هوش می اید و از ماشین به اجبار پیاده می شود و یوسف دنبالش می رود. از طرفی منور صبح در خانه جلال خان بیدار می شود و می اید برود که زن جلال و مادر باده او را می بیند ولی او را با باده اشتباه می گیرد. باده و همیت هم بسیار خوشحال هستند که از دست حوا خلاص شدند اما خبر ندارند که حوا پیش یوسف است. ( در قسمت بعد نشان می دهد که یوسف حرف حوا را درباره همیت باور نمی کند)

 

خلاصه قسمت 151 و 152 سریال شمیم عشق

حوا در ماشین به هوش می اید و از ماشین یوسف پیاده می شود ولی یوسف نمی گذارد که او برود و مجبورش می کند که سوار ماشین بشود. انها به یک ویلا که اطرافش حالت مزرعه است و جای دوری است می روند. یوسف با مهربانی به حوا می گوید که باید به من بگویی که چه کسی این کارها را کرده من خودم کاری می کنم که مجازات کارهایشان را ببینند. حوا می گه هر کسی که باشه؟ یوسف می گه هرکی می خواد باشه. حوا می گه نزدیک ترینته. یوسف می گه باده را می گویی؟ حوا می گه پس باده نزدیک ترینته. یوسف می گه نه عزیزم. حوا خلاصه به یوسف می گه مادرت. یوسف شوکه می شه. حوا می گه او هیچ وقت از من خوشش نیومد همیشه یک کاری می کرد که ما را از هم دور کنه یک امبولانس گرفت و مرا همراه پدرم به یک جای دور برد. یوسف می گه درسته مادرم از تو خوشش نمی امد اما دیگه این کارها از دستش ساخته نیست. حوا می گه مادرت با پول همه کار کرد و حتی کارت شناسایی جعلی اش را به او نشان می دهد . اما یوسف می گوید من فکر می کردم که تو عوض شدی حوا اما هنوز همان حوای سابقی. تو از مادرم کینه داری که این حرف ها را می زنی و می رود. او وسط راه ماشین را متوقف می کند و به حوادث این چند وقت فکر می کند. اولین کسی که به او گفت حوا مرده مادرش بود . توپراک و مادرش در تشیع جنازه نبودند. پول زمین هایی که مادرش فروخته بود. گوشی اش که رویش اب ریخته بود تا حوا با او تماس نگیرد. همه و همه گواه بی گناهی حوا و گناهکاری مادرش بود. یوسف بر می گردد حوا از خانه رفته او را در مزرعه پیدا می کند و او را در اغوش می کشد و می گوید حرف هایت را باور می کنم . با هم به خانه می روند. یوسف می خواهد برود با مادرش صحبت کند اما حوا می گوید یک شب را کنار من بمان تا صبح. یوسف می ماند انها با هم اشپزی می کنند حرف می زنند و کلی خوش می گذرانند و صبح یوسف می خواهد برود پیش مادرش تا حساب پس بگیرد. 

یلماز بی پیش جنید می رود و جنید همه قضیه محمت از سم ریختن پای محصولات تا قصد جان یوسف را کردن با تفنگ محمت را همه و همه را برای یلماز بی می گوید. حتی به دروغ می گوید دستور قتل یوسف را محمت به من داده بود. یلماز بی در اتاق محمت یک گاوصندق پیدا می کند که رمزش کلمه باده است و داخل ان یک اسلحه می باشد.

محمت به قبرس رفته است و انجا با دختری عکاس روبرو می شود و شب را با ان دختر می گذراند. از طرفی جلال خان پدر باده به دیدن یلماز خان می رود و می گوید که منور برای من کار می کند و یلماز خان هم غافل از همه جا از این خبر خوشحال می شود. مادر باده که ان روز منور را دیده بود او را همان جا شناخته بود و به دروغ به او گفته بود باده تا خجالت نکشد. او به جلال می گوید که او خیلی شبیه یوسف است و جلال هم کمی خجالت زده می شود.

 

خلاصه قسمت 153 سریال شمیم عشق

یوسف خیلی عصبانی وارد خانه می شود و به سراغ مادرش می رود و به باده می گوید ما را تنها بگذار با مادرم کار دارم. ایلماز بی که اسلحه را در گاوصندق محمت پیدا می کند بسیار عصبی و ناراحت می شود ان اسلحه را در گاوصندق خود می گذارد و وقتی میرود طبقه پایین قلبش درد می گیرد و سکته می کند. سلطان داد می زند و یوسف را صدا می کند و یوسف وقت نمی کند که راجع حوا با مادرش صحبت کند. خلاصه همه به بیمارستان می روند و یوسف باز تا می اید سر صحبت را با همیت باز کند همیت فشارش بالا می رود و بستری می شود. یوسف به مادرش می گوید همه وظیفه تو مواظبت از پدر است سرت به چه کار دیگری مشغول بوده که او را از یاد برده ای. باده به یوسف می گوید مادرت حالش بده این چه حرف هایی است که می زنی؟ دکتری که خبر بارداری حوا را به یوسف گفته بود می خواهد برود و پدر یوسف را جراحی کند که یوسف می گوید من به شما اعتماد ندارم و شما حق ندارید پدرم را جراحی کنید. باده می گوید او جان تو را نجات داد اما یوسف می گفت اگر دکتر خوبی بود جان حوا را نجات می داد. خلاصه یک دکتر دیگر می رود سر عمل. همیت که حالش خوب می شود به یوسف می گوید من به دکتر پدرت اعتماد دارم و یوسف می گوید ان دکتر پدر را عمل نکرد و من به او اعتماد ندارم و نگذاشتم پدر را عمل کند. همیت حسابی ترسیده که یوسف چه چیزی را فهمیده. جلال خان به منور می گوید که حال پدرش بد شده و منور را به بیمارستان می رساند. سلطان از پنجره می بیند که منور را جلال به بیمارستان اورده و حسابی شک می کند که رابطه این دو با هم چیست. منورهم که حسابی نخ به جلال می ده و برای خودشان بلیط کنسرت گرفته بوده که با هم بروند. ( این دختر اصلا نرمال نیست به خدا). دوست دختر محمت که عکاس بوده به استانبول بر می گردد و یوسف به محمت زنگ می زند که حال پدرم بد است زود خودت را برسان.

از طرفی حوا از همه چیز بی خبر مشغول اشپزی برای یوسف است. یکی از همسایه های فضول انها که می بیند از دودکش ویلا دود می اید می رود در خانه و با حوا سر صحبت را باز می کند و موقع برگشت به شوهرش می گوید که من عکس عروس یوسف را دیده بودم در روزنامه اصلا این شکلی نبود. حوا خیلی نگران یوسف است می اید به سلطان پیام بدهد و از او بپرسد که پشیمان می شود.

خلاصه قسمت 154 سریال شمیم عشق

حوا غذا درست می کنه و می ره بیرون برای خودش لباس می خره اما یوسف نمی اید. یوسف در بیمارستان باز به مادرش تیکه می اندازه که به جای اینکه به فکر پدرم باشی به فکر کارهای دیگری بودی. همیت می گه من بدون ایلماز بی می میرم اما یوسف می گه نه مادرم نمی میری تو سنگدل تر از این ها هستی تو با زندگی همه بازی می کنه. همیت تعجب می کنه. باده می گه این چه حرفهایی است که به مادرت می زنی . یوسف می گه به تو مربوط نیست دخالت نکن. یوسف می گه شما برید خونه من می مونم. باده می گه من می خوام بمونم مامان همیت هم فکر نکنم بخواد بره. یوسف می گه من نظرتون را نخواستم گفتم برین خونه. خیلی بد با باده صحبت می کنه دلم برای باده سوخت. یوسف می ره خونه. حوا می گه خیلی منتظرت بودم پیش زنت بودی می فهمم. ولی یوسف می گه پدرم بیمارستان بود. حوا عذرخواهی می کنه. یوسف از خسته گی و ناراحتی غش می کنه حوا بهوشش می اره براش سوپ درست می کنه. یوسف چند قاشق به زور می خوره و بعد به حوا می گه بیا پیشم. باده حسابی در اتاقش تنهاست به یوسف زنگ می زنه یوسف می گه بیمارستانم. حوا ناراحت می شه یوسف می گه دلم نمی خواد دروغ بگم اما فعلا مجبورم. دوست دختر محمت همون دختر عکاس می اید در خانه تا محمت را سورپرایز کنه. محمت می ره جلوی در و او را در اغوش می کشه. باده از تراس داره با حسرت این دو تا را نگاه می کنه. محمت متوجه می شه و از لجش پلین او دختر را می بره خونه. به باده معرفی اش می کنه و باده با ناراحتی بهش خوش امد می گه. محمت و پلین با هم هستند که باده از پنجره داره اونا را نگاه می کنه. پلین می گه رابطه تو با این دختر چیه محمت می گه هیچی. محمت دختر را به اتاقش می بره. باده تنها و غمگین تو اتاقش نشسته. منور هم می ره پیش جلال خان و با او درد دل می کنه و هر روز داره به او نزدیک می شه.

یلماز خان به خون احتیاج داره و سلطان هم که می دونه یلماز پسرشه بهش می گه بیا تست خون بده که او هم قبول می کنه و به یلماز خان خون می ده. باده و همیت در بیمارستان هستند باده از دکتر می پرسه یوسف را ندیدید؟ دکتر می گه خیلی وقته اینجا ندیدمش. باده حس می کنه که حتما خبری شده

خلاصه قسمت 155 سریال شمیم عشق

یوسف در بیمارستان باز با مادرش سرد برخورد می کند. مادر یوسف می گوید یوسف به من بگو چی شده. یوسف همه چیز راجع حوا را به مادرش می گوید و می گوید فکر نمی کردم انقدر سنگدل باشید. همیت می گه هر وقت پای تو درمیان باشه من همه کاری می کنم. می گه می خوای دست حوا را بگیری و بیای خونه و من هم بندازی زندان . پس حال پدرت که اگر بهش شوک وارد بشه می میره چی می شه. تو مسئول این مسئله می شی. اگر من به زندان بیافتم خودم را دار می زنم. حالا میل خودته. یوسف مستاصل شده  و می ره پیش حوا. حوا از حال یوسف تعجب می کنه. و یوسف همه ماجرا را برای حوا تعریف می کنه. حوا می گه می دونستم که اینجوری می شه. هر چی باشه اون مادرته یوسف. بهتره که من برم. اما یوسف می گه که من به تو قول دادم و تا اخر عمرم پای قول تو می مونم و هرگز ترکت نمی کنم و حوا خوشحال می شه. 

در بیمارستان باده دنبال یوسف می گرده که بهش می گن رفته با مادرش صحبت کنه اما تو حیاط بیمارستان نمی تونه که پیداش کنه و بسیار عصبی به خانه می رود ولی او انجا هم نیست. 

محمت به دیدار عمویش می رود اما ایلماز خان با دیدن او حالش بد می شود و می گوید که او را از اتاق بیرون کنند. 

همیت هم دلشکسته به جایی می رود و روی نیمکتی می نشیند.

( درقسمت بعد نشان خواهد داد که چشم های یوسف هنگام رانندگی سیاهی می رود و او در حال تصادف به همراه باده است. و همیت یک نفر را مامور می کند که حوا را از زیر سنگ هم پیدا کنند.

.

خلاصه قسمت 156 سریال  شمیم عشق

یوسف پیش حوا است و همچنان سرش گیج می رود و چشمانش تار می بیند. باده با یوسف تماس می گیرد و یوسف می گوید که با مادرم بودم و الان می ایم دنبالت که با هم برویم بیرون. حوا می شنوه و کمی ناراحت می شه. حوا می گه یوسف شب می ایی و یوسف می گه هر طوری بشه شب می ایم و تنها پیش تو می خوابم. یوسف می ره باده را سوار می کنه و سلطان هم می گه من می خوام برای یلماز خان ملافه تمیز ببرم من را هم به بیمارستان ببرید. در راه یوسف پشت فرمان دچار سرگیجه و تاری دید می شود. از طرفی رمزی به سلطان زنگ می زنه و سلطان می خواد طوری حرف بزنه که کسی نفهمه او رمزی است. یوسف از جاده منحرف می شود و تصادف می کند. باده کمی صورتش زخمی میشه. دست سلطان می شکند و یوسف را به اتاق مراقبت های ویژه می برند.( توی این فصل سریال نذر کردن هر قسمت یکی بیمارستان باشه)

محمت می ره پیش جنید و میگه چه حرف هایی  به عموم زدی که حاضر نیست منو ببینه و عمویم با حرف های تو سکته کرد. جنید ناراحت می شه و می گه من تو را به زندان نمی اندازم و اگر می خواستم تا حالا به زندان افتاده بودی.

همیت مردی را که مامور کرده بود تا حوا و پدرش را تا فرودگاه تعقیب کند پیدا می کند و بعد از بازخواست او را مجبور می کند که حوا را هر جا که هست پیدا کند. یاد خانه اش در مزرعه می افتد و کلید انجا را به ان مرد میدهد. حوا در حیاط بود و ان مرد و ماشینش را می بیند و سریع به خانه می رود و همه چیز را مرتب می کند و اتش را خاموش می کند. مرد چیزی پیدا نمی کند ولی در را قفل می کند و می رود. حوا پشت در می ماند.(در خلاصه قسمت بعد نشان میدهد که همیت به باده می گوید که یوسف ان یک کلیه اش را هم از دست داده اگر تو به او کلیه بدهی یوسف هرگز تو را ترک نمی کند)

خلاصه قسمت 157 سریال شمیم عشق

باده و یوسف در بیمارستان هستند باده همش داره گریه می کنه که همیت و منور هم میرسن و از قضیه تصادف اگاه می شوند. همیت حسابی داغون می شه و می گه پسرم من خیلی اذیتت کردم . و باده می فهمه که حوا نرفته امریکا. به همیت می گه اگر این تصادف نمی افتاد شما نمی خواستید به من بگید که حوا نرفته و این چند شب یوسف پیش حوا بوده. دکترها می گن که یوسف یک کلیه اش را هم از دست داده و سریع احتیاج به پیوند دارد . منور می گه من کلیه ام را می دهم اما جلال خان قاطی می کنه و می گه چرا تو باید کلیه بدی. همیت هم نمی تونه کلیه بده چون سنش بالا است و دیابت داره. همیت به باده می گه اگر تو به یوسف کلیه بدی یوسف تا اخر عمر به تو وفادار می مونه و ترکت نمی کنه. اما بعد می گه ولش کن فکر خوبی نیست. باده می گه من تصمیمم را گرفتم و این کار را می کنم. اما دکتر به باده می گه چو ن تو خانواده شما سابقه بیماری دیابت هست برای تو خطرناکه که کلیه بدی.

از طرفی حوا که در روش قفل شده شیشه را می شکنه و در را باز می کنه و می ره تو خونه و حسابی منتظر یوسف می شینه اما یوسف نمی اید. حوا شماره سلطان را می گیرد اما او هم به خاطر عمل دستش در اتاق عمل است و نمی تواند جواب بدهد.

در قسمت بعد نشان می دهد که یک نفر مرگ مغزی شده و می خواهد اعضایش را هدیه بدهد. باده این را می شنود و می رود دکتر را تهدید می کند کلیه ان مرد به یوسف پیوند می شود و باده الکی عمل می کند که بگوید من به یوسف کلیه داده ام.

خلاصه قسمت 158 سریال شمیم عشق

باده با دکتر صحبت می کند و او را تهدید می کند که به او کمک کند. باده جراحی می کند و یک شکاف در جای کلیه اش ایجاد می کنند و بعد بخیه می زنند. همیت به دیدن کسی که به یوسف کلیه داده می رود و می بیند که ان شخص باده است. باده می گوید که من کلیه را خریدم و برای خودم جای عمل درست کردم و همیت می گوید باده من واقعا از تو می ترسم. باده می گوید که من کار خودم را کردم و حالا نوبت شماست. یوسف به هوش می اید و باده در تخت کناری او خوابیده است. یوسف هنگام به هوش امدن همش اسم حوا را صدا می زند و باده عصبی می شود. همیت به یوسف می گوید که باده به او کلیه داده و باده که از دست یوسف عصبانی است می گوید مرا به اتاق دیگری منتقل کنید. یوسف بسیار عصبانی می شود و می گوید کس دیگری نبود که از او کلیه بگیرم. همیت می گوید باده انقدر تو را دوست دارد که هرکاری برای تو می کند. یوسف می گوید مادر من می دانم که این فکر را شما در کله باده انداخته اید.

مردی که همیت برای پیدا کردن حوا فرستاده بود یاد شومینه تازه خاموش شده ویلا می افتد و دوباره به ویلا برمی گردد. حوا خواب بود اما بیدار می شود و با گلدان از پشت به سر مرد می زند و با سرعت خارج می شود و سوار ماشین مرد می شود. حوا رانندگی اش خوب نبود ولی مرد به هوش امده و به سمت حوا می اید و حوا با بدبختی ماشین را روشن می کند و به راه می افتد. مرد موتور یک نفر را در راه می بیند سوار می شود و حوا را تعقیب می کند.

در قسمت بعد نشان می دهد که حوا با ماشین تصادف می کند

خلاصه قسمت 159 سریال شمیم عشق

حوا با ماشین تصادف می کند و جلوی ماشینش داغون می شود از طرفی ان مرد می رسد و با زور اسلحه حوا را پیاده می کند و دستانش را می بندد. به یکی از دوستانش زنگ می زند و او با ماشین می اید. حوا می گوید که پاسپورتم در ویلا است میروند پاسپورت او را بیاورند.

یوسف به همیت می گوید که تو این فکر را در سر باده انداختی. همیت می گه مگه من خدا هستم حتما می گی این بلا را هم من بر سر تو اوردم. یوسف می گه ببین مامان من باده را طلاق می دم و با حوا ازدواج می کنم حالا هر چی دلت می خواد بگو. از طرفی محمت می اید و باده را در ان حال می بیند حسابی ناراحت می شود. یوسف به گوشی حوا زنگ می زند اما جواب نمی دهد. برایش یک نامه می نویسد که من بیمارستان بودم و هر وقت خوب شدم می ایم. بعد ایماز برادرش را صدا می کند و می گوید من انجا یک مهمان دارم برو و این نامه را به او بده انجا خیلی سرده ببرش هتل. باده پشت در است و همه را می شنود. وقتی یلماز بیرون می اید باده به او می گوید که نامه را به من بده. اما حال باده بد می شود و همان جا می افتد. باده به همیت می گوید که من کار خودم را کردم حالا نوبت توست. ان مرد به همیت زنگ می زند و می گوید حوا را پیدا کردم. همیت هم می گه یک بلیط می گیری و با او به استانبول می ری و تا سوار هواپیما نشده ولش نمی کنه. ان مرد به ویلا می رود و دوستش در حال صحبت با تلفن است که حوا دستانش را باز می کند و فرار می کند. در راه زهرا خانم همان زن فضول همسایه یوسف را می بیند. می گوید می خواهم به یوسف زنگ بزنم. می ره زنگ می زنه اما یوسف برنمی داره. ان زن به حوا می گوید من روزنامه یک ماه پیش را دیدم اسم عروس همیت خانم باده بود و حوا چیزی نمی گوید. ان زن می گه می خوای شماره مادر شوهرت را بگیرم باهاش حرف بزنی که حوا می گه نه لازم نیست و می رود. یلماز به ویلا می رود و گلدان شکسته و ویلای به هم ریخته را می بیند.

خلاصه قسمت 160 سریال شمیم عشق

یلماز می ره پیش یوسف و می گه مهمونتان از ویلا رفته بود یوسف ادرس خانه حوا را هم می دهد تا یلماز به انجا سر بزند. یوسف به مادرش می گوید که من  هر طور شده باده را طلاق می دهم و با حوا ازدواج می کنم. همیت می گه باده در حق تو خیلی خوبی کرده و اگر این کار را بکنی تو را حلال نمی کنم. یوسف هم می گه اگه بلایی سر حوا بیاد من همه شما را بیچاره می کنم. سلطان می ره اتاق یوسف و یوسف می گه خاله تو می دونستی که حوا زنده است. اول انکار می کنه اما بعدش می گه اره می دونستم. یوسف می گه پس چرا به من نگفتی ندیدی چه زجری کشیدم. سلطان می گه شما با باده بودید نخواستم که اذیتتان کنم. یوسف می گه پس ممکنه حوا به شما زنگ بزنه. همیت سلطان را در اتاق یوسف می بینه و می گه حوا کجاست و سلطان هم می گه شما فرستادیدش امریکا و از من نمی تونید حالش را بپرسید.  حوا همش داره از یک مغازه به سلطان زنگ می زنه و سلطان تو اتاق یوسفه. وقتی برمی گرده به اتاقش می بینه گوشیش زنگ خورده به شماره که افتاده زنگ می زنه و صاحب مغازه گوشی را به حوا می ده. سلطان می گه من یوسف را دیدم به جایی برو که بچه گی هاتون با توپراک می رفتی منتظر باش من یوسف را به سراغت می فرستم. خودش می ره به اتاق یوسف یوسف لباس می پوشه که همیت و باده وارد می شوند باده خبر غافلگیر کننده ای دارد باده باردار است. یوسف خشکش می زند و بعد یک لبخند می زند. بیچاره حوا. 

یلماز خان به وکیلش پول می دهد تا به جنید در زندان بدهد تا جنید حرفی علیه محمت نزد. محمت هم کلید ساز می اورد و گاوصندق اتاق یلماز خان را باز می کند و اسلحه اش ر ا بر می دارد که پدرش سر می رسد و می گوید چه می کنی و اسلحه چیست.

 

خلاصه قسمت 161 سریال شمیم عشق

یوسف بعد از شنیدن خبر بارداری باده شوکه می شود باده جواب ازمایش را نشان یوسف می دهد. باده از این که یوسف هیچ خوشحال نشده ناراحت می شود و به اتاقش می رود. همیت سعی می کند که باده را دلداری بدهد. یوسف از دکتر می پرسد که ایا این که باده بی هوش بوده و دارو مصرف کرده می تواند روی بچه تاثیر گذاشته باشد که دکتر می گوید ممکنه. یوسف می ره پیش باده و می گه باید همین الان بری معاینه شی. باده هم قبول می کنه. همیت به باده می گه اگر سنوگرافی بشی توش مشخص می شه که دو تا کلیه داری و دروغ گفتی و باده حسابی اشفته می شود. میرن تو و دکتر بچه را با دستگاه می بینه و به یوسف و باده نشان می ده اما با دیدن کلیه ها شوکه می شه و می گه یک چیز عجیب پیش امده و من باید با دکتری مشورت کنم زنگ می زنه به دکتری که باده را عمل کرده بود و می گه این چه وضعی این که دو کلیه را داره. دکتر شرایط را توضیح می ده ولی دکتر زن قبول نمی کنه و به یوسف می گه بهتره شرایط را از دکتر باده بپرسید. یوسف با اون دکتر درگیر می شه و می گه من به شما اعتماد ندارم و می گه فردا باده را می برم پیش یک دکتر دیگه. دکتر با باده حرف می زنه و یکی از دوستانش که مورد اعتمادش است را به باده معرفی می کند تا باده بگوید او دکتر خودم است و با یوسف پیش او بروند. همیت می گوید وضعیت سختی شده و تو نه ماه باید زیر نظر باشی و ممکنه هر ان لو بروی.

حوا تاکسی می گیرد و به محلی که سلطان گفته می رود هرچی صبر می کند سلطان نمی اید. گوشی راننده را می گیرد و به سلطان زنگ می زند سلطان که می بیند یوسف درگیر است خودش به سراغ حوا می رود و پول تاکسی را حساب می کند. سلطان قضییه تصادف و مشکل کلیه را به حوا می گوید. حوا میگوید برویم من کلیه ام را به یوسف بدهم. سلطان می گوید لازم نیست اما باید بدانی که باده به یوسف کلیه داده . حوا گریان می شود و می گوید یوسف مدیون او شده و دیگر پیشم نمی اید اما سلطان قسم می خورد که یوسف او را دوست دارد و گفته تحت هیچ شرایطی حوا را تنها نمی گذارم. حوا و سلطان به خانه پدری حوا می روند می بینند چراغ روشن است. می گویند شاید پدرش روشن گذاشته وقتی می روند تو می فهمند که پدر حوا خانه را به مردی که از اسب های یوسف نگه داری می کرد فروخته.  ان مرد با دیدن حوا غش می کند اما وقتی به هوش می اید اسلحه را برمی دارد و به انها می گوید از خانه من بروید. این مرد مثل اینکه در جوانی عاشق سلطان بوده و بعدها در سریال هم با سلطان ازدواج می کند. کلی با سلطان کل کل می کند و در اخر اجازه می دهد که حوا و سلطان یک شب در انجا بمانند.

خلاصه قسمت 162 سریال شمیم عشق

باده می ره پیش دکتری که از قبل معین کرده و دکتر سونوگرافی را انجام میده. یوسف می پره تو این مدت باده دارو مصرف کرده برای بچه مشکلی پیش نیومده که دکتر می گه نه . اما سلامت خوده باده خانم در خطره چون تازه یک کلیه از دست داده. یوسف می گه باده به فکر خودت باش اما باده می گه من هر طوری که شده این بچه را به دنیا می اورم. یوسف غمگین به حیاط بیمارستان می رود و در انجا منور را می بیند که از ماشین جلال خان پیاده می شود حسابی تعجب می کند. همیت به خدمتکارش پول می دهد تا شیرینی پخش کند. سلطان که برگشته بیمارستان می بیند دارند شیرینی پخش می کنند . سلطان می گوید این برای چیست که به او می گویند باده حامله است. سلطان وا می رود و به پیش یوسف می رود. یوسف غمگین است و سلطان می گوید اقا یوسف من به عشق شما شک ندارم اما حالا موضوع یک بچه درمیان است اگر می خواهید حوا را ترک کنید به من بگید که من بهش بگم و با این دختر از این شهر بروم تا کمتر اسیب ببیند. یوسف میگه خودم با حوا صحبت می کنم. محمت به بیمارستان میاید و این در حالی است که باده دارد خبر بارداری اش را به جلال می دهد. محمت وا می رود اشک در چشمانش جمع می شود و سریع به بیرون بیمارستان می رود در راه یوسف را می بیند با خشم به او نگاه می کند و می رود. در ماشین او شروع به اشک ریختن می کند و اهنگ بسیار زیبایی هم پخش می شود ان دختر پلین هم کنار محمت است. رشید خان به حوا می گوید که وقتی برگشتم در خانه من نباش اگر باشی به پلیس اطلاع می دهم. ( در خلاصه قسمت بعد یوسف به در خانه حوا می رود تا موضوع را به او بگوید که به نظر خیلی رمانتیک می رسد)

 

خلاصه قسمت 163 سریال شمیم عشق

یوسف می ره جلوی در بیمارستان که یلماز را می بینه یلماز بهش تبریک می گه و یوسف به یلماز می گه منو از اینجا ببر دارم خفه می شم. یلماز یوسف را به در خانه حوا می بره. حوا می دوه و عاشقانه یوسف را بغل می کنه و یوسف را به اتاق خودش می بره. با هم دراز می کشن. یوسف می گه زندگی بدون بوی تن تو برای من ناممکنه. حوا می گه چرا نا امیدی. من تو را در یک گوشه قلبم جا دادم که امنه و کسی نمی تونه تو را از من بگیره. یوسف داغونه و نمی تونه درباره باده و بارداریش چیزی به حوا بگه.

باده صحبت های همیت را که داره با مردی که حوا را گم کرده دعوا می کنه را می شنوه و می گه باز از دستتون فرار کرد و کلی حرف های تند به همیت می زنه . باده حسابی عصبی شده همش شماره یوسف را می گیره اما جواب نمی ده. به اغوش پدرش امان می بره و گریه می کنه . پدر باده هم می گه تو حساسیتت به خاطر بارداری است.

یلماز متوجه می شه که دختری که در این خونه است وهمسایه ها می گن مرده عشقه یوسفه.

محمت و پدرش با هم سر اسلحه دعوا می کنن و محمت می گه با اون اسلحه شلیک شده و پدرش را می بره بیرون تا همه چیز را بهش توضیح بده.

توپراک فهمیده که جوا زنده است و به شهر امده وبه بیمارستان به نزد خاله اش می رود. رمزی هم که جنید به او زنگ زده به دروغ به او می گوید که خارج از کشور است ودل حوا هم  برای جنید تنگ شده و حوا می خواهد برایش نامه بنویسد.

خلاصه قسمت 164 سریال شمیم عشق

یوسف از حوا عاشقانه خداحافظی می کنه و این در حالی است که یوسف نمی تونه قضییه باده و بارداری اش را به حوا بگه. سلطان برمی گرده بیمارستان توپراک می ره دیدنش و با هم به خانه یوسف می روند. سلطان به توپراک می گوید که حوا زنده است و همه جریان را مو به مو برای او تعریف می کند . از طرفی یوسف به سلطان می گوید که نتوانستم که به حوا بگویم . یوسف می گوید که من از حوا نمی تونم جدا شم و هر جور شده باید با حوا باشم. همیت برای مرخصی باده و یوسف سورپرایز ترتیب داده و همه را به خانه شان دعوت کرده. توپراک به دیدن حوا می رود و دو خواهر همدیگر را بغل کرده و عاشقانه می گریند. محمت قضیه اسلحه و این که از ان به یوسف شلیک شده را به پدرش می گوید از طرفی دادگاه جنید جلو افتاده و محمت فکر می کند که عمو یش به جنید گفته که علیه او شهادت دهد و او را به زندان بیاندازد

 

خلاصه قسمت 165 سریال شمیم عشق

توپراک بعد از شنیدن حرف های حوا از در نصیحت در می اید و به او می گوید که ببین یشیم هم زندگی من را بهم ریخته به هر حال باده زن یوسفه. حوا ناراحت می شه و می گه من و یوسف هم را دوست داریم. توپراک می گه تو نمی تونی روی خرابه های زندگی کسی زندگی ات را بناکنی. حوا می گه اما ان ها زندگی من را خراب کردن و روی زندگی من خانه ساختن و خوشبخت شدن. منو با یشیم مقایسه می کنی توپراک اون دختری بود که از شوهر خواهرش باردار شد و در ضمن اون یک بچه داره ولی ما وضعیتمون اینجوری نیست. توپراک و حوا ناراحت می شوند و توپراک تصمیم می گیرد که برگردد. 

همیت یک جشن در خانه اش به مناسبت ورود یوسف و باده و بچه یوسف گرفته که یوسف ناراحت می شود و می گوید ما مریض هستیم تازه مرخص شدیم اما شما فکر خودت باش. پدر یوسف هم می بیند که یوسف حالش بد است می گه چی شده یوسف می گه اگر دهنم را باز کنم از کسایی که تو زندگی ات برات خیلی مهم هستند متنفر می شودی.

حوا تصمیمی می گیرد به در خانه یوسف می رود و با تاکسی همیت را که دارد بیرون می رود را تعقیب می کند همیت وارد مطب دکتری می شود و حوا به دنبالش می رود حال وقت روبرو شدن همیت و حوا است.

 

خلاصه قسمت 166 سریال شمیم عشق

حوا بالا می ره و وقتی همیت با اسانسور به بالا می رسه و در اسانسور باز می شه حوا را روبروی خودش می بینه. حوا می گه امدم باهات صحبت کنم و با همیت سوار اسانسور می شه. همیت می گه نکنه می خوای منو بکشی منو نکش هرچی پول بخوای بهت می دم. حوا می گه من اگر بخوام همین الان می رم پیش پلیس و تو را به زندان می اندازم با من بیا برات یک پیشنهاد دارم. حوا و همیت می رن بیرون و حوا به همیت می گه با این که خیلی اذیتم کردی حاضرم به خاطر یوسف همه بلاهایی که سرم اوردی فراموش کنم و تو هم به ازدواج ما رضایت بده. همیت به فکر فرو می ره. باده می بینه یوسف از خونه بیرون رفته بیرون با ماشین دنبالش می کنه یوسف متوجه می شه و تو یک کوچه او را گیر می اندازه. می گه چرام نو تعقیب می کنه باده می گه نگرانت بودم. یوسف می گه من باید یک سری چیزها را به تو بگم حوا زنده است و او تنها زن زندگی منه و من می خوام با او باشم. باده ضجه می زند و خیلی سخت گریه می کنه. یوسف می گه اگر بخوای می تونی بچه را سقط کنی و یا اینکه بعد از به دنیا امدن بچه طلاق بگیریم من تا اخر عمرم براش پدری می کنم اما من با تو نمی تونم زندگی کنم و طلاقت می دم. باده گریون سوار ماشین می شه و با سرعت می ره. یوسف نگران می شه و به باده زنگ می زنه اما باده جواب نمی ده. باده در راه می گه یوسف طلاق دادن من به این اسونی هم نیست. میره خونه و یک عکس از بالن سواری یوسف و حوا را برمی داره. همیت می گه کجا بودی که باده می گه هیچ جا من نمی گذارم که یوسف به این راحتی منو ترک کنه و می ره.

از طرفی محمت با عموش صحبت می کنه و می گه نکنه می خوای منو بندازی زندان که یلماز خان جوابی نمی ده. جنید با کمک وکیل یلماز خان و به دلیل نبود مدارک کافی ازاد می شود. جنید همش عکس حوا دستش بود و به حوا فکر می کنه. حوا به خاله اش زنگ می زنه و می گه که می خواد با همیت توافق کنه.

 

 

خلاصه قسمت 167 سریال شمیم عشق

یوسف می ره دیدن حوا ولی خیلی داغونه حوا دستانش را می گیره اما یوسف دستانش را ول می کنه. یوسف می گه همه چیز را به باده گفتم خیلی ناراحت شد سوار ماشین شد و رفت. حوا یوسف را دلداری می ده و می گه که اون می دونست که تو منو دوست داری و با تو ازدواج کرد احساس گناه نداشته باش تو که نمی تونی همه را خوشبخت کنی. یوسف ناراحته و زود می ره. دم در سلطان را می بینه. حوا به سلطان می گه که این یوسف همیشگی نبود و دو دل شده و مشکلی داره که به من نمی گه. سلطان دلش نمی اید که موضوع بچه را به حوا بگوید.

باده به دیدن دوست پدرش می رود و عکس حوا را به او می دهد تا او را برایش پیدا کند. منور باده را در حال صحبت با ان مرد می بیند و به جلال پدر باده این موضوع را می گوید.

همیت پیش وکیل رفته و ماجرا را توضیح می دهد و میگوید دوستم این کار ها را کرده. وکیل می گوید که اگر ان زن یعنی حوا شکایت کند جرم سنگینی برای دوستتان است و حتی اگر شکایت نکند خود قانون پیگیری می کند. همیت به فکر فرو می رود و تصمیم می گیرد که پیشنهاد حوا را بپذیرد که حوا سکوت کند او هم به ازدواج حوا و یوسف تن دهد.

جنید هم از زندان ازاد شده و به دیدن دوستش عادل می رود.

در قسمت بعد نشان می دهد که باده اسلحه به دست به سراغ حوا می رود

 

خلاصه قسمت 168 سریال شمیم عشق

مردی که باده فرستاده بود حوا را در خانه اش می بیند از طرفی جلال خان ان مرد را احضار می کند و او هم عکس حوا را نشان می دهد و میگوید او زنده است. جلال باور نمی کند به در خانه حوا می رود. از طرفی همیت هم به نزد حوا می رود و می گوید که پیشنهاد تو را می پذیرم اما هرگز نباید به کسی چیزی بگویی و حوا می گوید من برایم فقط یوسف مهم است. جلال همیت را موقع بیرون امدن از خانه می بیند و بعد می بیند که حوا هم انجاست و سریع می رود. باده هم  اسلحه یوسف را از گاوصندق در اورده به نزد حوا می رود. حوا می گه از جون من چی می خوای که باده می گه یوسف را. یوسف تو را وقتی زنده بودی رها کرد بعد که فهمید مردی احساس گناه کرد و حالا به این خاطر با توست.حوا می گوید که من و یوسف هم را دوست داریم و تو کاری نمی توانی بکنی . که باده برگه های سونو گرافی را در می اورد و می گوید ببین من باردارم. حوا شوکه می شود ولی سریع خودش را جمع می کند و می گوید که یوسف من را تحت هیچ شرایطی تنها نمی گذارد.

جلال به دیدن یلماز بی می رود و میگوید که همیت خانم دکتر نرفته و حوا زنده است اول یلماز نمی پذیرد اما بعد به شک می افتد. محمت هم به سراغ جنید می رود و می گه این چه حرفهایی بود که به یلماز خان زدی و سر چیزهایی که من مقصر نبودم مرا مقصر جلوه دادی. زیرا محمت صحبت یلماز بی و جنید را پشت تلفن شنیده بود که یلماز بی باعث ازادی جنید شده و حال جنید گوش به فرمان یلماز بی است.

در قسمت بعد نشان می دهند که باده به حوا شلیک می کند اینام  کشتن ما را با این فیلمنامه شان.

 

خلاصه قسمت 169 سریال شمیم عشق

حوا می گه باده عشق ما زمینی نیست تو با حامله شدن هم نتونستی تاثیری روی یوسف بگذاری ما هم را می خواهیم و تو هم هیچ کاری نمی توانی بکنی یک بچه برای ادامه زندگی کافی نیست تازه من هم می توانم باردار بشوم. باده کنترلش را از دست می دهد و به پهلوی حوا شلیک می کند. حوا غرق خون می شود باده می ترسد و فرار می کند. در راه به پدرش زنگ می زند و جلال می گوید الان با یک دکتر به انجا میروم. همیت هم می اید و یلماز خان او را مجبور می کنند تا همه حقایق راجع حوا را به او بگوید و همیت می گوید برای به دست اوردن پول مزرعه ها را فروختم که قلب یلماز بی می گیرد. یوسف هم به خانه حوا می رود و حوا را در ان وضعیت می بیند و به اورژانس زنگ میرسد. جلال بی با دکتر می رسد و به یوسف می گوید حوا باید در خانه درمان شود چون پای باده وسط است و او شلیک کرده.

در قسمت بعد نشان می دهد که باده دچار خونریزی می شود و بچه اش سقط می شود.

 

 

خلاصه قسمت 170 سریال شمیم عشق

یوسف بالای سر حوا است و داره زخم ها را بخیه می زنه یوسف هم داره نگاه می کنه و حسابی ناراحته. جلال خان به باده زنگ می زنه که نگران نباش حوا نمرده. از طرفی شریفه و رمزی می ان به خونه. شریفه می دوه سمت اتاق و وقتی که حوا را با ان حال می بینه بی هوش می شه. خونه اقا رشید بیچاره هم که شده کاروانسرا. یوسف همش بالای سر حوا است و با دستمال خیس همش پیشونی حوا را خنک می کنه. باده حسابی اشفته است و بعد می فهمد که خونریزی پیدا کرده و بچه اش سقط شده او به بیمارستان می رود . یوسف دارد همش شماره باده را می گیرد اما گوشی او خاموش است.

محمت به نزد عمویش می رود و می گوید فهمیدم که شما با جنید صحبت کرده اید که من را لو ندهد. یلماز خان می گوید رمز گاوصندق تو باده است این چه ابروریزی است. محمت می گه پس بگذارید همه چی را از اول بگم. من اول عاشق باده شدم و ان زمان یوسف عاشق حوا بود . روز عروسی یوسف هم از ناراحتی به قبرس رفتم و با تیر خوردن یوسف هم ارتباطی ندارم. همیت هم پشت در همه اینها را می شنود. یلماز خان اتاق خوابش را از همیت جدا می کند

 

خلاصه قسمت 171 سریال شمیم عشق

یوسف بالای سر حوا است که حوا به هوش می اید و می گه باده را به پلیس تحویل دادی که یوسف می گه نه چون پای مادرم هم سر تو گیره. حوا با دلخوری می گه که مگه قرار نبود بودنم را به همه بگی که یوسف می گه می گم فقط نگران مادرم هستم. حوا می گه شنیدم بابا شدی. یوسف خجالت می کشه و می گه اره . برای اینکه تو ناراحت نشی ازت پنهون کردم. یوسف می گه سر چی باده بهت شلیک کرد که حوا می گه گفتم من و تو هم را دوست داریم و یک بچه نمی تونه بینمون جدایی بندازه. باده به یوسف زنگ می زنه و یوسف با هاش دعوا می کنه و باده می گه باید ببینمت که یوسف هم می گه باشه می ام پیشت. از طرفی مادر حوا که حسابی عصبی است به یوسف می گه از اینجا برو و می ره تو حیاط به پلیس زنگ می زنه و می گه که دخترم را مرده جا زدن و کلا قضیه حوا را می گه. یوسف می ره پیش باده و باده می گه که یوسف حوا باز به تو همه واقعیت را نگفته و من می خوام بهت بگم و در واقع یک سری دروغ می خواد تحویل یوسف بده که قسمت تمام می شه و در قسمت بعد نشون می ده که یوسف از دست حوا عصبانی شده و می گه حوا باز به من دروغ گفت و از طرفی باده با یوسف با اسلحه درگیر می شه و یک تیر شلیک می شه. این داستان هم شده همش تیر خوردن و بیمارستان واقعا دیگه فیلمنامه نویس چیزی به ذهنش نمی رسه.

 

خلاصه قسمت 172 سریال شمیم عشق

یوسف و باده دارن با هم بحث می کنن. باده می گه حوا به من گفت که شما با هم هستید و او هم ممکنه باردار باشه. شما به من و غرورم توهین کردید. یوسف می گه واقعا حوا همچین حرف هایی زده که باده می گه همین طوره و اسلحه را میگذارد روی شقیقه اش و می اید که شلیک کند که یوسف می اید اسلحه را از اوبگیرد که تیر شلیک می شود و به دست یوسف می خورد. یوسف میگه باده چی کار داری می کنی که باده شروع به گریه کردن می کنه یوسف که کف دستش رخمی شده می اید که پانسمان کند که باده از حال می رود. یوسف بالای سر باده می رود تا به هوش بیاید. میگه تو بارداری اخه چرا خودت را اذیت می کنی و گریه و ضجه های باده تمامی ندارد. 

پلیس به خانه حوا می رود تا راجع گزارش مادر حوا تحقیق کند. رشید خان و سلطان می گوید که نه این خبر اشتباه است و حوا مرده است از طرفی رمزی در زیرزمین جلوی دهان شریفه را گرفته که چیزی نگوید شریفه دست رمزی را گاز می گیرد و کلنگ را برمی دارد و میگوید اگر جلو بیایی تو را می زنم و خودش به سراغ پلیس ها می رود. اما سلطان و رمزی جوری وانمود می کنند که شریفه از غم دخترش دیوانه شده . شریفه پلیس ها را به اتاق حوا می برد ولی حوا انجا نیست در واقع حوا زیر تخت قایم شده است. پلیس چیزی پیدا نمی کند و می رود شریفه به سلطان و رمزی می گوید که ازشما نمی گذرم. حوا هم می گوید که مامان من به خاطر یوسف سکوت کرده ام. شریفه میگه یوسفی که تو رو با اون هم عشق تنها گذاشت و رفت با باده ازدواج کرد به نظرت پیش تو بر می گرده.

همیت به یلماز خان می گوید که تنها راه خلاص شدن من از پرونده حوا این است که همه کارها را به گردن جنید بیاندازیم اینگونه هم من و هم محمت از این جریان خلاص می شویم. یلماز بی می گوید که من نمی توانم این کار را انجام دهم.

 

خلاصه قسمت 173 سریال شمیم عشق

باده و یوسف در حال حرف زدن هستند که باده یواشکی با گوشی یوسف شماره حوا را می گیره تا حوا بفهمه انها با هم هستند. حوا عصبانی می شه می گه خاله من فکر می کنم مادرم درست می گه یوسف هیچ وقت حاضر نیست که زن و مادرش را رها کنه. من را اینجا ول کرده در طول شب داشتم با مرگ دست و پنجه نرم می کردم اما اون رفته دنبال باده. سلطان می ره خونه و می بینه که یوسف به همیت زنگ زده که بیا ویلای جلال خان باده تنهاست من باید برم جایی کار دارم. از طرفی جلال خان با داد و بیداد می اید و می گه تو با دختر من چیکار داری و اسلحه را به سمت یوسف می گیره که باده می گه بابا من یوسف را دوست دارم و شوهرم را از من نگیر. جلال می گه این عشق نیست و جنونه و باده انقدر التماس می کنه که جلال می ره. همیت می اید پیش باده اما باده ماجرای سقط جنینش را به همیت هم نمی گوید. یوسف خیلی عصبانی و طلبکارانه می ره پیش حوا. از طرفی جنید رمزی را در خیابان می بینه و می فهمه حوا هم هست و با یک دسته گل می ره پیش حوا. اما حوا می گه اگه منو دوست داری از اینجا برو. جنید می گه که این یوسف هم یک هانچی اغلو است و تو را بلاخره تنها می گذارد. جنید خارج می شه و یوسف می رسه اما هم را نمی بینند. یوسف عصبی در می زنه و حوا باز می کنه یوسف می ره تو . حوا می گه چی شده چرا به زنگ هام جواب نمی دادی؟ منو اینجا تنها گذاشتی. یوسف می گه توضیح می دم پیش باده بودم. تو من گفته بودی که باده گفته به یوسف زنگ بزن و بگو دوستش نداری و چون تو زنگ نزدی باده شلیک کرد. حوا می گه درسته. یوسف می گه تو که به من دروغ نمی گی؟ حوا می گه نمی فهمم. یوسف می گه تو به باده گفتی که با یوسف بودی و شاید تو هم باردار باشی. حوا می گه نه اینجوری نگفتم و اصلا چرا تو نگفتی که باده بارداره. یوسف با عصبانیت نگاهش می کنه و این قسمت تمام می شود از طرفی محمت هم ان دختر پلین را پیدا کرده تا ببرد بیرون باهاش صحبت کنه و جلوی یلماز خان بگه که دیگه عاشق باده نیست و عاشق پلین شده. این یوسف خان شما هم می خواد باده و حوا را هم زمان داشته باشه تازه اگر حوا ان حرف را هم زده باشه مگه دروغ گفته

 

خلاصه قسمت 174 سریال شمیم عشق

یوسف با حوا بحث می کنه و می گه چرا به باده گفتی که ما با هم بودیم و تو ممکنه باردار باشی. حوا می گه من اینو نگفتم تازه مگه دروغه. یوسف می گه من می خوام این وسط تعادل ایجاد کنم اما تو نمی گذاری. دیدی گفتم یوسف می خواد هر دو را داشته باشه. حوا می گه یعنی چی چرا تو همش باده باده می کنی و طرف اون رو می گیری. یوسف می گه باده گفته که تو به طرفش رفتی و تحریک کردی که اون شلیک کرده. حوا عصبی می شه می گه اونی که تیر خورده منم اون با اسلحه امد خونه من و تو طرف اون رو میگیری تو چرا حرف همه را قبول می کنی جز منو. یوسف می گه تو عصبی هستی می رم بعدا می ایم که حرف بزنیم. جنید در روزنامه خبری درباره شراکت پدر باده و شرکت هانچی اغلو می بینه و عصبی می شه و می ره سراغ حوا روزنامه را بهش نشون می ده و می گه ببین حوا با این شراکت یعنی یوسف قصد نداره از باده جدا شه. حوا قاطی می کنه و می ره در خونه یوسف از طرفی یلماز خان موافقت می کنه که برای نجات خانواده همه چیز را به گردن جنید بیچاره بیاندازند. واقعا افراد این خانواده بجز بازی کردن با زندگی دیگران چه می کنند. از طرفی محمت پلین را می اره خونه و می گه من عاشقشم و دیگه به باده فکر نمی کنم و می خوام با پلین ازدواج کنم. حوا می رسه چلوی در خانه یوسف و سلطان در را باز می کنه و می گه برو یوسف را صدا کن. منور تو اتاق باده در کمد را باز می کنه و لباس بچه ای که باده برای بچه اش خریده بوده می افته بیرون. باده شروع می کنه به جیغ زدن و گریه کردن و می گه خون خون یاد صحنه شلیک و سقط بچه اش می افته. یوسف داره باده را اروم می کنه که سلطان می اید و می گه حوا دم دره. یوسف می ره. حوا عصبی می گه چرا تلفن را روم قطع می کنی اول موضوع بچه را پنهون کردی و حالا موضوع شراکت را و روزنامه را به یوسف می ده. حوا می گه مگه نگفتی با هم یک روز دست تو دست می ایم اینجا حالا کسی که باید قایم بشه باز منم بدون هویت همه فکر می کنن من مردم. از طرفی منور باده را می اره تو تراس تا اروم بشه که باده صدای حوا را می شنوه دوباره حالت عصبی بهش دست می ده و می گه اون امده حوا امده می خواد همه چیزم را بگیره. حوا به یوسف می گه به من یک جواب بده همین الان هم بده من را می خوای یا می خوای با باده زندگی کنی. منور حوا را می بینه و شوکه می شه از طرفی یلماز بی هم او را می بینه و می گه باید یک فکری کنیم.

در قسمت بعد مثل اینکه یوسف به حوا می گه که تو رو نمی خوام یا همچین چیزی که حوا سخت داره گریه می کنه و همیت و یلماز بی برای صحبت پیش حوا می رن. من اگر جای حوا بودم حالا که به یوسف نرسیدم می رفتم از همیت شکایت می کردم که حداقل حال اینو بگیرم والا.

.

خلاصه قسمت 175 سریال شمیم عشق

حوا و یوسف حسابی با هم بحث می کنند و حوا می گوید اگر باده واقعا می خواست خودکشی کند منتظر تماشاچی نمی شد و حتما می خواسته جلب توجه کند. اما یوسف به حوا می گه تو نمی فهمی که چی چی می گی. حوا می گه یوسف تو نمی تونی همه را خوشحال کنی بلاخره یکی این وسط ناراحت می شود. یوسف به حوا می گه برو خونه فردا می ام باهات حرف می زنم و در را می بندد. حوا شوکه می شود و سلطان می گوید باید صبور باشی اما حوا می گوید که یوسف معلوم نیست می خواهد چه کار کند و هنوز به من اعتماد ندارد و گذشته را توی صورت من می کوبد. حوا غمگین به خانه می رود و یوسف به سراغ باده می رود و او را ارام می کند تا بخوابد. یلماز خان می گوید باید سریع راه چاره ای بیاندیشیم. یوسف را صدا می کند و یوسف همه چیز را توضیح می دهد. فردا صبح یلماز خان و همیت به خانه باده می روند و می گوید اعتبار ما در خطر است و باید همه چیز را گردن جنید بیاندازیم و حوا شوکه می شود. از طرفی یوسف صبح می فهمد که مادر و پدرش با هم بیرون رفته اند و شوکه می شوند. واقعا خانواده کثیفی هستند که حاضرند همه را قربانی خود بکنند بیچاره جنید از اول فیلم همش زندان بوده.

خلاصه قسمت 176 سریال شمیم عشق

حوا از دیدن یلماز خان و همیت تعجب می کند و انها به او می گویند که باید همه چیز را گردن جنید بیاندازد و بگوید او به خاطر عشق من را مرده جلوه داده بود و در جایی زندانی کرده بود. حوا می گوید اخه چرا می خواید همه چیز را گردن ان بیچاره بیاندازید او گناهی جز عشق من ندارد. مادر حوا هم وارد می شود و با دیدن همیت شروع به داد و هوار می کند و به صورت همیت توف می اندازد و چاقو را برمی دارد که به او حمله کند و می گوید تو انسان نیستی تو مادر نیستی اخه کدوم حیون همچین کاری را می کند که تو کردی. همیت عصبی می شود و می رود. حوا ماجرا را به سلطان می گوید جنید به حوا زنگ می زند و به نزد حوا می رود. یوسف برای باده روانپزشک می اورد و او می گوید که باده ترس از دست دادن تو و بچه اش را دارد و موقع خوبی برای طلاق نیست. منور به نزد جلال خان می رود و به او می گوید که حوا زنده است ولی جلال خان می گوید که من می دانستم و همه نقشه مادرت بوده و منور هم غش می کند. از طرفی یلماز برادر یوسف به سلطان می گوید که یوسف خان با زنی در ارتباط است.

 

خلاصه قسمت 177 سریال شمیم عشق

حوا و جنید مشغول صحبت کردن هستند و حوا به جنید می گه من هر کاری بکنم تو از دست من ناراحت نمی شوی که جنید می گه بگو بمیر می میرم و حوا جریان همیت را توضیح می دهد و جنید می گه پس می گه باز باید برم زندان دیگه. جنید می اید از در بیرون برود که یوسف می رسد و بسیار عصبانی می شود و می گه تو کی از زندان ازاد شدی و جنید را از خانه می اندازه بیرون. بعد با حوا دعوا می کنه که چرا او را راه دادی و بعد گلی که جنید اورده را می بیند و دیوانه تر می شود. حوا می گوید خوب او هم من را دوست داره همان طور که باده تو را دوست داره اما یوسف باز عصبی تر می شه. حوا می گه چطور جنید رو با من دیدی ناراحت شدی اما من هر روز تو را باده می بینم ناراحت نشم. که یوسف می گه باده فرق می کنه من براش دکتر روانشناس اوردم که خوب بشه و حوا می گه باریک الله حتما دکتر هم گفت که در این شرایط نباید او را تنها بگذاری. یوسف می گه با تو نمی شه حرف زد . حوا می گه خسته شدم بیماری باده حاملگی باده. همش باده باده پس من چی و یوسف می گذارد می رود. حوا عصبی می شه لباس می پوشه می ره تو پارک و به سلطان می گه بیا با هم حرف بزنیم و زنی در پارک حوا را می شناسد. حوا می گه خسته شدم خاله صبرم سر امده یوسف من را درک نمی کنه و سلطان می گه باز باید صبر کنی. از طرفی تو خونه باده که می فهمه یوسف پیش حوا بود باز دیوانه بازی در می اره و یوسف می گه تا به دنیا امدن بچه کنارت هستم. باده محمت را به همراه دوستش دست در دست هم می بیند و عصبی می شود. منور هم که غش کرده بود جلال او را به اتاق هتل می برد و منور می گوید جلال من تو را دوست دارم و بعد هم ...اما منور وسط کار به خودش می اید و می گوید من باید بروم و این کار درست نیست. رمزی هم در همان هتل است و وکیل شریفه به او زنگ می زند و می گوید شریفه تقاضای طلاق کرده . رمزی عصبی می شود و می گوید که تو می خوای پول های من را به دست بیاوری که شریفه می گوید من به پول تو احتیاج ندارم و فقط با تو بدبختی را تجربه کردم

 

 

 

خلاصه قسمت 178 یریال شمیم عشق

حوا با سلطان درد دل می کنه و می گه وضعیت جنید و باده شبیه به همه . حرف زدن برای جنید برای من مشکل داره اما باده که همش به یقه یوسف چسبیده مهم نیست. سلطان می گه هر چی باشه اون زن عقدیشه. حوا می گه اینکه زیر یک سقف زندگی می کنن منو اذیت می کنه هر شب تو یک خونه ان. چنار رو توپراک را ندیدی ازدواجشون قراردادی بود اما حالا ببین عاشق هم شدن خاله می ترسم. به این فکرم که پیشنهاد همیت را قبول کنم اینجوری همیت طرف منه. اما سلطان می گه صبر کن و فعلا کاری نکن. باده می ره پیش دکتر و دکتر می گه مشکلی نداری و دوباره می تونی باردار بشی و باده می گه قضییه سقط این بچه هم باید مانند کلیه سری بمانه. باده حسابی تیپ می زنه و یک لباس خوب و باز می پوشه . یوسف می اید تو اتاق باده الکی می گه بچه تکون می خوره و یوسف می ره دست می زنه اما چیزی نمی فهمه. از طرفی باده میگه می شه امشب پیشم بمونی یوسف به اجبار قبول می کنه . باده می خواد به یوسف نزدیک بشه که یوسف می گه بهت قول دادم تا به دنیا امدن بچه پیشت می مونم اما بیشتر از این از من انتظار نداشته باش و از اتاق می ره. رمزی منور و جلال را در هتل دست در دست می بینه و می گه این پولدارا هر کاری بکنن هیچی نیست اما من بدبخت تا یک کاری کردم برگه طلاق امد دستم. شریفه به حوا می گه تو خیلی سختی کشیدی اما با سکوتت انگار هم دست اونا شدی. حوا می گه مامان من عاشق یوسف هستم تو عاشق بابام نبودی و داری بعد از این همه سال خودت را ازاد می کنی اما من عاشق یوسف هستم همه وجودم یوسفه من برای یوسف جونم را هم میدم. شریفه می گه اگر حاضری برای عشقت جونت را هم بدی و از خودت بگذری این دیگه اسمش عشق نیست ضعفه. من به خاطر بلاهایی که پدرت سر تو اورده نمی خوام ازش طلاق بگیرم به خاطر خودم می خوام ازش جدا شم.. سلطان خانم هم برای رشید بیچاره حسابی عشوه می ریزه و اون بیچاره را عاشق خودش کرده. از طرفی منور و جلال در هتل هستند و دارن درباره اینکه اولین بار کجا و چگونه عاشق هم شدند صحبت می کنند. این منورهم عجب سلیقه بدی داره به خدا. خدا رو شکر تو فصل سوم بازیگر نقش ایگیت عوض می شه و یک بازیگر خوشتیپ می اید. واقعا تو سرش به جای مغز گچه.

در قسمت بعد هم نشان می دهد که حوا تصمیمش را می گیرد که علیه جنید شکایت کند و همیت دارد ماجرای انداختن گناه ها گردن جنید صحبت می کند.

 

خلاصه قسمت 179 سریال شمیم عشق

حوا تصمیمش را می گیره و همیت می ره پیشش و می گه بیا با هم بریم اداره پلیس. حوا می گه پس چرا یلماز خان یا یوسف نیامدن. همیت می گه اونا انقدر بیکار نیستند که بیان راستش یوسف هم وقت نکرد. حوا می گه حتما پیش باده بوده. همیت می ره به همراه حوا به اداره پلیس و حوا می گه که کار جنید بوده و احضار نامه پر می کنه بعد حالش بد می شه و می اید بیرون. همیت می ره پیش حوا و می گه اگه یوسف بفهمه جا زدی و به ما کمک نکردی در این داستان تو را حتما رها می کنه. حوا با نفرت به همیت نگاه می کنه و می گه چقدر دلم می خواست انتقام بلایی که به سرم در اوردی را سرت دربیارم. همیت می گه مگه تو نبودی که التماس می کردی و به پام افتادی که باهاتون کاری نداشته باشم و بگذارم با یوسف خوشبخت بشی. حوا مجبور می شه که دوباره بره تو و درخواستش را تکمیل کنه. پلیس این بار همیت را راه نمی ده و حوا به دروغ می گه همیت خانم را در بیمارستان دیدم و ایشان به من این جسارت را داد که علیه جنید شکایت کنم. کاراگاه می گه حتما هم دست داشته و تنهایی نمی توانسته این کار را بکند و شما حوا خانم اگر چیزی بدانی و به ما نگی شما هم شریک جرم می شوی و حوا که اشک در چشمانش جمع شده می گه نه چیزی نمی دونم. یلماز خان هم این جریان را که باید همه چیز را به گردن جنید بیاندازند را به یوسف می گوید و یوسف عصبانی می شود و می گوید من به حوا قول دادم که مسبب این کار به سزای عملش برسه و جنید تو این موضوع بی گناهه. از طرفی باده داره به محمت نخ می ده چون باید زودتر تا کسی نفهمیده باردار بشه. به محمت می گه به نظر من اون دختره پلین اصلا مناسب تو نیست. محمت می گه چه طور که باده می گه تو لیاقت بهترین ها را داری. یلماز بی هم که اونها را می بینه حرفشون قطع می شه و باده می گه داشتیم راجع پلین با هم صحبت می کردیم.

 

خلاصه قسمت 180 سریال شمیم عشق

حوا بعد از بیرون امدن از اداره پلیس به همیت می گه که باید به فکر بیرون کردن باده باشی تا یوسف بیش از این براش دلسوزی نکنه. همیت می گه تو تا اخر عمرت می خوای سرکوفت این کار را به من بزنی؟ حوا می ره خونه و می بینه که سلطان هم امده. می گه که چی کار کرده. سلطان می گه اخ اگه همچین موقعیتی گیر من می امد می دونستم که با این همیت چی کار کنم. حوا می گه خودم هم شیطون رفته بود تو جلدم که همه چی را بگم اما به خاطر یوسف نگفتم. همیت می ره خونه و یوسف می گه خیال اینکه جنید را مقصر کنی از سرت بیرون کن. همیت می ره پیش یلماز خان و او هم می گه فعلا دست نگه دار. همیت که نگران حوا حرفی به یوسف بزنه. به حوا زنگ می زنه و می گه فعلا راجع اون موضوع به یوسف چیزی نگو تا اول باباش بهش بگه که تو رفتی شکایت کردی. سلطان تعجب می کنه و می گه این یک کاسه ای زیر نیم کاسه اش است. از طرفی منور دیوانه شب را با جلال گذرانده. باده می ره شرکت پدرش. با یوسف می ره یوسف می خواد جلوی شرکت پیاده اش کنه و بره که باده خودش را به غش و ضعف می زنه و یوسف می بردش تو. جلال داد و بیداد می کنه که بابا این یوسف را ول کن که باده می گه یوسف پشیمونه و می خواد جبران کنه. جلال می گه می خوام شراکتم را باهاشون بهم بزنم که باده کلی گریه و زاری می کنه و جلال را منصرف می کنه. از طرفی محمت می گه می خوام با پلین عروسی کنم. اما در عین حال باده داره بهش نخ می ده. یلماز خان وکیل را خبر می کنه و می گه می خوام وصیت کنم و برای یکی از کارکنان خانه به نام یلماز هم ارث بگذارم سلطان پشت در است و همه چیز را می شنود.

خلاصه قسمت 181 سریال شمیم عشق

حوا به یوسف زنگ می زنه ومی گه دلم برات تنگ شده شب بیا پیش من و یوسف قبول می کنه. از طرفی باده بدون هماهنگی با کسی پدر و مادرش را به خانه یوسف دعوت می کند و یوسف مجبور می شود که شام در خانه باشد. از طرفی سلطان پیش رشید بی می رود تا نگذارد او شب به خانه برود و الکی می گوید که مادر حوا سیاه سرفه گرفته و بهتر است به خانه نروی او فردا به روستا می رود و من می روم خانه را تمیز می کنم بعد برو. و خودش هم تا دیر وقت پیش رشید می ماند. حوا نگران است و یوسف نیامده به او اس مس می دهد. شب منور از اینکه جلال پیش همسرش است ناراحت میشود و مادر باده ناگهان رو به منور می کند و می گوید تو چند روز پیش خانه ما بودی که منور کپ می کند و جلال قضییه را جمع می کند و می گوید او منور را با باده اشتباه گرفته است . منور قاطی می کند و از سر میز بلند می شود و می گه می خوام برم به خدمتکارا سر بزنم از طرفی جلال هم به یک بهانه بلند می شود و می رود به منور دلداری می دهد و می گوید من فقط عاشق تو هستم. از طرفی محمت با پلین می اید و ناگهان حلقه ای در می اورد و دست پلین می کند تا با هم ازدواج کنند. باده عصبی می شود. محمت می رود نوشیدنی بیاورد که باده پشتش می رود و به محمت می گوید که تو با او خوشبخت نمی شوی و می خواهد او را ببوسد که محمت نمی گذارد و می گوید تو حالت خوب نیست و نمی دونی چی کار می کنی. یوسف سریع لباس می پوشد که به دیدن حوا برود و به حوا اس مس می دهد و حوا خوشحال می شود. از اداره پلیس زنگ می زنند که جنید دستگیر شده و همیت همه چیز را به یلماز خان می گوید و می گوید حوا سرخود و بدون اجازه رفته اداره پلیس شکایت کرده و به من به دروغ گفته بود که یوسف همه چیز را می داند. یلماز خان می گه نمی تونی سر من را شیله بمالی چون اگر تو فکر می کردی یوسف قبول کرده با ذوق نزد من می امدی و می گفتی یوسف قبول کرده و همیت که دستش رو شده به التماس می افتد که من را ببخش و بگذار همه چیز گردن جنید بیافتد. باده که مکالمه همیت و یلماز را می شنود به یوسف می گوید که حوا رفته کلانتری و از جنید شکایت کرده که یوسف عصبانی به نزد حوا می رود. واقعا اینا مردای داستان را چی فرض کردن خوب مثل روز روشنه که این کار همیته گاهی وقتا فکر می کنم که نویسنده این سریال در حال نوشتنش حالت عادی نداشته.

 

خلاصه قسمت 182 سریال شمیم عشق

یوسف میره از پدرش بپرسه که ایا حرف های باده درست بوده یا نه. همیت داره به یلماز خان التماس می کنه که اگه یوسف بفهمه دیگه تو صورتم هم نگاه نمی کنه. یوسف می ره تو و یلماز خان به دروغ می گه صبح مادرت رفته بود پیش حوا و جریان شکایت از جنید را تعریف کرده بود و حوا هم مادرت را برداشته برده کلانتری و  از جنید شکایت کرده و همیت فکر می کرده که تو از ماجرا خبر داری. یوسف عصبی می ره خونه حوا. حوا می گه خوش امدی عزیزم. یوسف قاطی می ره تو می گه تو باز سرخود کار کردی کی گفت بری از جنید شکایت کنی؟ حوا شوک می شه می گه مادرت امد اینجا و گفت تو نمی تونی بیای. یوسف تو باز حرف مادرت را قبول کردی. یوسف می گه من به حرف مادرم نمی ام اینجا پدرم هم این موضوع را تایید کرد. یادته به خاطر دروغ هایی که به من گفتی ازت جدا شدم و تو باز هم دروغ می گی. حوا می گه یوسف بیا با هم حرف بزنیم تو رو خدا این کار را با من نکن. یوسف می گه حوا همه چیز بین ما تمام شد. حوا طفلی وا می ره می ره یوسف را بغل می کنه و می گه من که می خواستم برم تو وادارم کردی بمونم. یوسف خودش را از حوا جدا می کنه و می گه دیگه طاقت دروغ هاتو ندارم و می ره. طفلی حوا تو حیاط ضجه می زنه. واقعا صحنه دردناکی بود بچه ها اشکم از بازی خوب بیرجه در امده بود. سلطان می اد بره تو خونه که یوسف را می بینه و می گه مگه قرار نبود شب پیش حوا بمونید یوسف خان که یوسف می گه برو پیش حوا و امشب تنهاش نگذار. از طرفی نخ دادن های باده هم تمامی نداره می ره تو اتاق محمت . پلین رفته دوش بگیره و می گه محمت زندگی ام داره بهم می خوره لطفا به من یک بچه بده. محمت کپ می کنه. باده می اد ببوستش که محمت نمی گذارد و می گه تو قاطی کردی. از اون طرف پلین می اد و محمت برای دست به سر کردن پلین می گه که ما تازه نامزد کردیم برای اینکه خانواده هامون هنوز با هم اشنا نشده اند بهتره یک مدت از هم جدا زندگی کنیم تا به دیدن خانواده ات بریم و خلاصه به زور پلین را بیرون می کنه. باده در اتاق محمت منتظرشه و می گه که بچه ام سقط شده و اگر یوسف بفهمه دیگه پیشم نمی مونه و می گه که حوا زنده است و همیت چه کارهایی که کرده است. محمت می گه باده من و تو چقدر شبیه هم هستیم هر دو مون از کمترین فرصت ها داریم برای رسیدن به عشقمون استفاده می کنیم. باده می اید محمت را باز ببوسد که محمت او را از اتاق بیرون می کند و می گه کاری نکن که فردا پشیمون بشی باده. باده می اید تو حیاط که یوسف اون رو صدا می زنه .

 

خلاصه قسمت 183 سریال شمیم عشق

سلطان به خانه حوا می بیند و میبیند که حوا در ان سرما وسط حیاط است می رود حوا را بغل می کند و به داخل می رود حوا به شدت گریه می کند و تب شدیدی دارد. تا صبح او و رشید که به منزل امده بالای سر حوا می نشینند و سعی می کنند که تب او را پایین بیاورند. صبح حوا به سلطان می گوید که یوسف هم مانند بقیه خانواده اش با من بد رفتار کرد و می گوید شاید یوسف هم از تصمیم مادرش مطلع بوده و او این وسط بین من و مادرش او را انتخاب کرد بعد به فکر فرو می رود و می گوید خاله من یوسف را دیشب از دست ندادم من او را شبی از دست دادم که فهمید باده حامله است. او زن و مادرش را ترجیح داد. من دو بار مردم اخرین بار دیشب یوسف من را کشت . از این به بعد ان حوای عاشق مرده است و کاری می کند که یوسف هر شب بمیره همان طور که من را دیروز کشت. سلطان سعی می کنه که ارامش کنه اما حوا می گه که یوسف هم یک هانچی اغلو است و از انها هر کاری بر می اید. از طرفی یوسف در خانه به مادر و پدرش می گوید که همه چیز بین او و حوا تمام شده است یوسف می گوید از دروغ خسته شدم و قبل از گفتن این موضوع به مادرش یک بار دیگر از یلماز بی می پرسد که این نقشه مادرم نیست و یلماز بی می گوید که نه . یوسف می گوید من فقط به شما اعتماد دارم و به کسی اعتماد ندارم و باید یک فکری به حال جنید بکنم که بی گناه در زندان نباشد. از طرفی همیت که بسیار خوشحال است به باده می گوید که دیگه یوسف مال تو شد ولی باده می گه مامان تو فقط همه چیز را به نفع خودت می خواهی. همیت با وکیل جنید حرف می زند و می گوید که تو باید به جنید تهمت جنون بزنی که کسی حرف هایش درباره من را باور نکند. جنید به حوا زنگ می زنه و می گه امیدوارم کسی که به خاطرش به من از پشت خنجر زدی ارزش عشق تو را داشته باشه که اشک در چشمان حوا جمع می شود.

 

خلاصه قسمت 184 سریال شمیم عشق

یوسف به سلطان پول می ده که به دست حوا برسونه تا اگر می خواد از کشور بره یا اینکه می خواد با اون پول برای خودش زندگی خوبی تشکیل بده. به سلطان می گه نگو من این پول را دادم شاید قبول نکنه. سلطان می ره پول ها را می ریزه جلوی حوا می گه بگیر ارزش تو همین قدر پول بود. سلطان نقشه کشیده و چه کسی بهتر از یلماز برادر یوسف. حسابی زیر زبان یلماز را می کشه که ببینه کسی تو زندگی اش است یا نه. باده رفته حمام و محمت او را می بینه و بهش می گه که خیلی دوستت دارم و با هم می رن به اتاق... واقعا اینا خیلی کثیف هستند به خدا. منور برای اینکه جلال را سورپرایز کنه می بردش به دنس کلاپ و براش با یک لباس قرمز کوتاه  سالسا می رقصه و همه براشون کف می زنن و رقصشون را با هم تمجید می کنند. جلال که رقصان می ره خانه و روی هواست می بینه که زن بدبختش کلی غذا درست کرده چون سالگرد ازدواجشون بوده و اقا توی دنس کلاب با منور جون بوده. سلطان به حوا که حسابی عصبانی است می گه می خوای از هانچی اغلو ها انتقام بگیری یکی هست. حوا می گه حرف محمت را نزن . سلطان می گه من یلماز را می گم که برادر ناتنی یوسف است و کسی نمی دونه. از طرفی شریفه یلماز خان پدر یوسف را می بینه و می گه یک عمر حسرت زندگی با تو را داشتم اما الان خوشحالم که عضو خانواده کثیفت نشدم. از طرفی یک مامور پلیس می اید در خانه همیت و به او می گوید برای صورت جلسه گفته هاتون درباره حوا باید بیایید اداره پلیس

 

 

 

خلاصه قسمت 185 سریال شمیم عشق

سلطان جریان یلماز را که برادر ناتنی یوسف است را برای حوا تعریف می کند. سلطان می گوید که بهتر است به یلماز بگوییم که او پسر یلماز خان است و به جای اینکه به او سهم بدهند او را مستخدم خانه شان کرده اند و اینجوری همیت می فهمه بهش خیانت شده و ما هم از دور می نشینیم و حسابی دلمان خنک می شود. حوا به فکر فرو می ره و می گه به من چی می رسه نهایت یک ذره خونشون بهم می ریزه و همیت می فهمه بهش خیانت شده. کی چی بعد یوسف و منور هم می فهمن که یک برادر دارن و او را در جمع خودشون راه می دن. من می خوام یوسف را اتش بزنم خاله. همون جور که اون منو اتیش زد. می خوام بی افته تو چاه همون طوری که من افتادم خاله. اما من یک کاری کردم که حسابی دلمون خنک شه. رفتنم اداره پلیس و گفتم اون روز همیت من را مجبور کرده بود که حرف های دروغ بزنم ولی امروز می خوام علیه همیت هانچی اغلو شهادت بدم. سلطان دهانش از تعجب باز می مونه. از طرفی شریفه این را می شنوه و می اید به حوا تبریک بگه که پول ها را می بینه و فکر می کنه به حوا رشوه دادن و حسابی ناراحت می شه. سلطان می گه دختر تو کی هستی دیگه و حسابی حال می کنه و می گه زودتر برم خونه که قیافه همیت را وقتی می ان دستگیرش کنن از دست ندم. در راه رشید را می بینه و حوا که می اید تو حیاط تا پول را به سلطان پس بده این دو را با هم می بینه و می ره تو. سلطان چه عشوه ای می ریزه برای رشید. خلاصه پلیس برای جلب همیت می اید . همیت که ترسیده به یوسف و یلماز خان زنگ می زنه. یوسف در کافه در حال درد دل درباره حوا با یلماز برادرشه و با شنیدن خبر فوری می ره. از طرفی باده و محمت هم در اتاق با هم هستند. بعد از بردن همیت یلماز خان می رسه و به مستخدم می گه که برو بالا ببین محمت هست صداش کن. وای من گفتم الان یهو در اتاق را باز می کنه و مچ اینا را با هم می گیره اما پینار در می زنه و باده و محمت که هراسان شدند را نشان می دهد. محمت در را باز می کند و پینار قضیه را می گوید و محمت می گوید سریع می ایم. از طرفی باده و محمت سریع لباس می پوشند و با یلماز خان به اداره پلیس می روند. محمت سوتی می دهد که قضیه حوا است. یلماز خان می گوید تو از کجا می دانی که باده لبش را گاز می گیرد و محمت هم سریع جمعش می کند. در اداره پلیس یوسف و یلماز خان وکیل را خبر می کنند. همیت به وکیل هم دروغ می گوید که من  کاری نکردم. یوسف قاطی می کنه و می گه اینکه وکیلته حقیقت را باید بهش بگی. بعد همیت می گه من همه این کارها را برای خوشبختی پسرم کردم. یوسف قاطی می کنه و می گه منو ببین من الان خوشبختم. همیت می گه وقتی بچه ات به دنیا امد و خانواده ات کامل شد خوشبخت می شوی. یوسف می گه تو حرف های دروغ بگو و هی بگو کسی حرف حوا را باور نمی کنه اما من شهادت می دهم که حوا راست می گوید و عصبی از اتاق می رود بیرون. باده با کمال پررویی کنار یوسف می نشیند و می گوید این عشقی بود که حوا ازش دم می زد دیدی چجوری مادرت را به دردسر انداخت یوسف می گه حرف نزن باده و بلند می شه می ره. از طرفی پلیس به حوا زنگ می زنه که همیت دستگیر شده و باید بازجویی بشود. حوا به فکر یلماز است و نقشه ای در سر دارد می خواهد با یلماز از یوسف انتقام بگیرد به خاله اش زنگ می زند که سریع بیا اینجا که نقشه ای دارم. نمی دونم این حوای بیشتر به دلم می نشیند تا حوای مظلوم که همیت هر بلایی سرش می اورد صدایش در نمی امد

 

خلاصه قسمت 186 سریال شمیم عشق

دادستان شهر برای رسیدگی به یک پرونده قتل به یک شهر دیگر رفته و همیت مجبور است ان شب را در زندان بگذراند. شب سختی برای همیت است و مدام در حال کابوس دیدن است هنوز باورش نمی شود که همیت هانچی اوغلو هم یک روز به زندان بیافتد. همه و مخصوصا یوسف از افتادن مادرش در زندان بسیار عصبی و ناراحت است. فردا صبح دادستان می اید ولی همیت همچنان از قانون سکوت استفاده می کند و سکوت می کند. دادگاه برگزار می شود و جنید بر خلاف نظر وکیلش که از طرف همیت می خواست او را مجبور به سکوت کند حرف می زند و می گوید من در این پرونده گناهی ندارم و همه اینها کار همیت است و می توانید از رمزی کاراگل هم بپرسید. همیت به قید ضمانت ازاد است و وکیل به انها می گوید که تنها راه چاره این است که حوا شکایت خود را پس بگیرد. از طرفی سلطان به اداره پلیس می رود و از همیت عکس می گیرد و به حوا نشان می دهد. حوا به سلطان می گوید که من فکرهایم را کرده ام و  برای اینکه از خانواده هانچی اغلو و مخصوصا یوسف انتقام بگیرم می خواهم با یلماز برادر یوسف ازدواج کنم. سلطان دهانش از تعجب باز می ماند. حوا می گوید خاله یوسف به من قول داد من را امیدوار کرد اما به قولش وفا نکرد و من را تنها گذاشت من هم می خواهم اتشش بزنم. یلماز را مجبور می کنم که حقش را از هانچی اغلو ها بگیرد و من بلاخره وارد ان خانه نحس می شوم و سقفش را روی سرشان خراب می کند. سلطان عصبانی می شود دست حوا را می گیرد و به سر خاکش می برد می گه ببین این قبر توست . من کلی سر این قبر گریه کردم و گفتم اگر این دختر زیر خاک خوابیده من مقصرم که فکر یوسف را در کله اش انداختم روزی که فهمیدم تو زنده هستی قسم خوردم که دیگه نگذارم کسی به تو ازار برسانه اما اشتباهم این بود که باز به یوسف اعتماد کردم که او هم تو را تنها گذاشت اما نمی گذارم دوباره خودت را در اتش بیاندازی حوا این فکر را از کله ات دور کن. حوا کمی سر قبر خود می نشیند و اشک می ریزد. در قسمت بعد نشان می دهد که وکیل همیت دنبال رضایت گرفتن از حوا است اما حوا رضایت نمی دهد و حوا و یلماز با هم روبرو می شوند.( کاش حوا برای انتقام زن علی عمر می شد نه یلماز ان وقت دیگه هیچ وقت ازش جدا نمی شد

). .

خلاصه قسمت 186 سریال شمیم عشق

حوا فکری به سرش می زنه بسته پولی را که یوسف بهش داده بود را برمی داره و می ره بازار. کلی لباس و لوازم ارایش می خره. به سراغ گردن بند و گوشواره هم می ره و خلاصه تیپ میزنه. میره ارایشگاه موهاش را ویو می کنه و در کل بسیار خوشگل و خواستی می شه با اینکه زیبایی طبیعی داره بسیار زیبا و دوست داشتنی شده. یک گلسر زیبا هم می زنه. میره در خانه یوسف می بینه که یلماز داره با ماشین می ره از کوچه بغلی به سرعت میره تا جلوی ماشین یلماز در بیاد و یلماز مجبور می شه که جلوی پاش ترمز کنه. یلماز پیدا می شه حوا می گه من شما را می شناسم و من خواهر زاده سلطان خانم هستم و یلماز یاد حوا و اون دختر چشم سبزی می افته که تو بغلش بیهوش شده بود. حوا خودش را با یک اسم دیگه اگر اشتباه نکنم بورشین معرفی می کنه. می گه دیرم شده و باید برم سر کار. یلماز می گه می رسونمتون. حوا تو ماشین از اون بادام شکری ها که همیشه دوست داشت را باز می کنه و به یلماز تعارف می کنه و می گه که من خیلی دوست دارم . در راه یوسف را می بینند و حوا برای اینکه یوسف نبیندش می گه یک بادوم شکری افتاد و دولا می شه که اونو برداره. یوسف یک سلام می کنه و سریع می ره و سوار ماشین نمی شه. حوا به یلماز می گه که کوزه گری می کنه و کارهای هنری درسته می کنه و از قصد گلسرش را در ماشین یلماز جا می گذاره. عزیزم حوای شیطون خیلی بامزه تره. یلماز که حسابی حوا دلش را برده می ره پیش سلطان و می گه خواهر زاده اتون بورشین را دیدم. سلطان می گه کی؟ حوا اس مس می زنه که خاله من خودم را به یلماز بورشین معرفی کردم سوتی نده. از طرفی یوسف می اد تو اشپزخونه . یلماز از اون بادام شکری که حوا بهش داده بود به یوسف تعارف می کنه و یوسف یاد حوا می افته و می گه نمی خورم. بعد به سلطان می گه پول را به حوا دادی حالش چه طوره؟ اخه تو که دوستش داری این کارا دیگه چیه پسر. سلطان می گه نه دیگه حالی از حوا بپرسید نه کاری باهاش داشته باشید این طوری برای هر دوی شما بهتره. از طرفی همیت هم فعلا ازاد شده. وکیل همیت می ره سراغ حوا و می گه بیا رضایت بده انها خانواده هانچی اغلو هستند و تو کاری از دستت بر نمی اید. حوا می گه نه من رضایت نمی دم. از طرفی این خبر تو روزنامه ها چاپ شده و همه پشت همیت و باده در شهر حرف می زنن. همیت می خواد خودش را توجیه کنه با جنید که دوست حوا بوده اما کسی حرفش را باور نمی کنه.وکیل همیت بهش می گه که بهتره رمزی را پیدا کنیم و پاش را به قضیه باز کنیم شاید حوا کوتاه بیاد. همیت می خنده و می گه اون به خاطر پول دخترش هم می فروشد. از طرفی جلال به خانه یوسف امده و داره جلو در با منور لاو می ترکونن که سلطان می رسه. سلطان مشکوک شده و اون ها هم سریع جمعش می کنن.

 

خلاصه قسمت 188 سریال شمیم عشق

سلطان که حسابی از دست حوا ناراحته و می ترسه که حوا باز خودش را تو دردسر بیاندازه به ایگیت زنگ می زنه و می گه من دارم می ام انکارا تو هم یک اتاق دو نفره برام بگیر بیام اونجا همه چیز را برات تعریف می کنم. سلطان دو تا بلیط اتوبوس می گیره و می ره دیدن حوا. به حوا می گه تو دیگه داری زیادی پیش می ری این بورچاک کیه دیگه. بچه ها دیروز من اسمش را درست نفهمیده بودم اما اسم جعلی حوا بورچاک است نه بورشین. حوا می گه من می خوام از یوسف انتقام بگیرم او کلی قول به من داد که عمل نکرد. سلطان می گه من نمی گذارم تو خودت را توی یک چاه بزرگتر بندازی. اگر یوسف بهت بگه منو ببخش چی از انتقامت می خوای دست بکشی اما اون وقت دیگه نمی تونی و این عذابت می ده یا فردا با من می ای انکارا یا دیگه من خاله ات نیستم. چه عجب ما یک جا این سلطان خانم را در نقش یک خاله مهربان دیدیم. از طرفی زن شهردار یک مهمونی گرفته برای خیریه ای که همیت هم در ان عضو است. همیت می گه باده بیا دست تو دست بریم تو مهمونی که دهان همه بسته بشه. خلاصه کلی می رن ارایشگاه و شیک می کنند. وقتی وارد مهمونی می شن زن شهردار به همیت می گه که بهتر بود در خانه استراحت می کردید و حضور شما در مهمونی با حرف هایی که پشت شماست زیاد مناسب خیریه نیست. خلاصه همیت هم مجبور می شه که دست باده را بگیره و بره و حسابی ضایع می شه. به قول بچه ها دم خانم شهردار و رفقاش گرم. از طرفی حوا باز می ره سر راه یلماز قرار می گیره و یلماز می گه بورچاک خانم دوباره دیدمتون و با هم می رن پارک . حوا هم کلی دلبری می کنه برای این یلماز و این از ذوق چشماش چپ شده بدبخت. چقدر حوا وقتی عشوه می ریزه و دلبری می کنه شیرینه. حوا داره دقیقا از ترفند مظلوم بازی که خواهرش توپراک در اورد و دل چنار را صاحب شد استفاده می کنه. موقع خداحافظی یلماز می گه گلسرتون تو ماشین من افتاده بود یادم رفت بیارم حوا می گه عیب نداره دفعه دیگه که دیدمتون می ارم. یلماز هم ذوق مرگ می شه طفلی. رمزی در یک هتل با یک زن است و وقتی روزنامه و خبر محاکمه همیت را می بینه شوکه می شه. از طرفی منور و جلال هم در شرکت با هم هستند که زن جلال می اید شرکت تا جلال را سورپرایز کنه. وارد اتاق می شه و می بینه که جلال و منور با هم خیلی صمیمی هستند. تعجب می کنه جلال مجبور می شه که بره سمتش و خوش امد بگه . این رفتار جلال منور را ناراحت می کنه و می ره. اخه این منور چی می گه من نمی دونم با یک مردی همسن پدرت تازه متاهل چی کار داری تو اورگوپ انقدر قحطی مرد شده. جلال می اید بیرون و می بینه کارکنان شرکت دارن پول چمع می کنن تا برای منور کادوی تولد بگیرند. از طرفی چنید هم ازاد شده و با رمزی حرف می زنه. این ترکیه احتمالا قانونی چیزی نداره شگفتا این جنید هزار تا کار می کنه اخر سر هم ازاده همش تو فیلم. رمزی می ره پیش حوا اما حوا اون را از خودش دور می کنه و می گه من اسمی از تو نیاوردم اما احتمالا همیت اسم تو را به میان بکشه.

 

خلاصه قسمت 189 سریال شمیم عشق

همیت از اینکه به ان مهمونی رفته و یک جورایی بیرونش کردن بسیار ناراحته و وقتی می رسه خونه بهش حمله قلبی دست می ده و می برنش بیمارستان اما بیمارستان نمی مونه و می گه منو ببرین خونه. همیت به یلماز خان می گه اگه می خوای منو طلاق بدی بده اما من مادر بچه های تو هستم و به این خاطر این ننگ را از پیشونی من پاک کن. کاری کن که حوا شکایتش را پی بگیره. جلال برای تولد منور یک ماشین کاروان خریده از اون هایی که پشتش همه وسایل زندگی است و ان را می بره جلوی خونه ی منور که او را سورپرایز کنه. سلطان می اید اشغال ها را بزار سر کوچه که می بینه منور یهو جلوش سبز شد. از اون طرف می بینه که جلال خان راننده یک ماشینه و داره می ره. این وقایع و دفعات قبلی که منور و جلال را دیده بوده مثل پازل می گذارد کنار هم و می گه اخ اخ دختر کوچیک خانواده را باش. خیلی زرنگه جهت دخالت در کار دیگران ماشاالله. شب یوسف طبق معمول دیر می اید خونه و بسیار عصبی است. باده جریان مادرش را به او می گوید و می گه الان داره استراحت می کنه و بهتره مزاحمش نشی. باده از اینکه یوسف بهش محل نمی ده و روی کاناپه خوابیده بسیار ناراحته. محمت بهش یک اس مس عاشقانه می ده که هنوز بوی تو را حس می کنم. باده هم در کمال پررویی و در حالی که یوسف در اتاق است می ره پیش محمت و شب را با اون می گذرانه و اقا یوسف هم غافل از همه جا در خواب نازه. واقعا وقاحت باده دیگه از حد گذشته که وقتی شوهرش هم در اتاقه حیا نمی کنه. و ببخشید الان طرفدارای یوسف صداشون در می اید اما این یوسف خان شما چی کار می کنه معلوم نیست اگه جوا را می خوای بیا برو پیشش چرا انقدر زجرش می دی اگه می گه نمی خوام و همه چی تموم شده پس بیا بالا سر زن و بچه ات بیاست و ببین زنت چی کار می کنه. شده تارکه دنیا و یک عروسک خیمه شب بازی که هر زن داستان یک جور بازیش می ده. اگه ادعای مرد بودن داری پس چرا جواست به خواهر و مادر و زنت نیست. همش می ری رو کاناپه می خوابی از هیچ جا هم که الحمد الله خبر نداری. کلا مردای این فیلم نقش عروسک های دکوری هستند که وسط زنهای داستان چیده شده اند و زنان فیلم سر عروسک های زیباتر و بهتر با هم دعوا می کنن. 

یلماز خان به خانه حوا می رود اما حوا رفته ترمینال تا سلطان را از رفتن پشیمان کند. به سلطان می گه اخه خاله من بجز تو کسی را ندارم که جرف منو بفهمه و خطرها را به من هشدار بده خواهش می کنم بمون. از طرفی یلماز خان می ره خونه وفقط شریفه خونه است. شریفه کلی داد و بیداد سرش می کنه که از اول زندگی ام هر چی کشیدم از تو بوده. یلماز خان به شریفه می گه که تو عشق اول زندگی من بودی ولی همیت هم مادر بچه های منه خواهش می کنم به حوا بگو که شکایتش را پس بگیره از طرفی همیت خودش هم امده خانه حوا و همه این حرف ها را از پشت در می شنوه. بعد شریفه از اتاق می اید بیرون که همیت را می بینه. همیت می گه پس این همه سال تو ان زنی بودی که شوهر من دوست داشت من سالهای جوانی ام را به خاطر تو از دست دادم و حالا تو باید تقاص همه چیز را بدهی. تو هم باید توی شهر رسوا بشوی و ابرویت برود همان طور که ابروی من رفت. همیت می رود و شریفه قلبش می گیرد و می افتد.

 

خلاصه قسمت 190 سریال شمیم عشق

شریفه سکته می کنه ورمزی که برای عذرخواهی امده او را می بیند و به حوا زنگ می زند که مادرت حالش بد است. حوا پیش خاله اش است و هر دو سریع خود را به بیمارستان می رسانند. حوا سر رمزی داد می زند که چی به مادرم گفتی که این طوری شده. رمزی می گوید من که رفتم پیشش همیت پیشش بود با هم بحث می کردند وهمیت یک سیلی به مادرت زد و بعد او هم اینجوری شد. حوا می گه من این زن را به اتش می کشم خاله. سلطان هم بلیط ها را پاره می کند و می گه منم تا این خانواده را به اتش نکشم دیگه دست برنمی دارم . خلاصه حوا و سلطان با هم اتحاد کردند. حوا به وکیلش زنگ می زند و میگه که همیت به مادرم حمله کرده و وکیل هم از همیت شکایت می کند. از طرفی یلماز خان به داروخانه می رود چون فشارش بالا است و انجا رمزی را می بیند. رمزی به او می گوید که به خانواده ات بگو دست از سر ما بردارند زنم سکته کرده. یلماز بی ناراحت می شه و می ره خونه می گه همیت چرا به دیدن شریفه رفتی؟ همیت هم قاطی می کنه و میگه تواین همه سال اون را دوست داشتی و با اون و فکر به اون به من خیانت کردی هرگز نمی بخشمت. یلماز می گه اون زن به خاطر تو سکته کرده . همیت هم میگه بگو باز نگران اون زن هستی. از طرفی این باده هم باز قاطی کرده رفته بود دوش بگیره زد همه تنش را زخمی کرد برای اینکه اون رابطه اش با محمت از تنش پاک بشه. یوسف می ره تو اتاق و می گه چرا بدنت انقدر زخمی است و باده می گه اب جوش بود با اب سوختم که یوسف تعجب می کنه. یوسف در تقویم باده می بینه که امروز را علامت زده که جنسیت بچه مشخص می شه. یوسف گیر می ده که من هم امروز با تو می ام دکتر. باده که حسابی ترسیده به دکتر زنگ می زنه اما سر دکتر شلوغه و خلاصه با یوسف می رن دکتر. دکتر می گه اخرین بار تو بیمارستان من شما را ویزیت کردم که باده می گه نه من دو سه هفته پیش هم برای چک اپ پیش شما امده بودم. وکیل همیت هم می گه که وکیل حوا از شما به خاطر زدن مادرش شکایت کرده و این در دادگاه به ضرر ماست.

 

خلاصه قسمت 191 سریال شمیم عشق

یوسف و باده به دکتر می روند و دکتر هم که قبلا با باده هماهنگ کرده می گه الان جنسیت بچه مشخص نمی شه و باید چند هفته دیگه بیاین. یوسف می گه پس شما باده را معاینه کنید من بیرون منتظر هستم. دکتر به باده می گوید که بهتر است که سریعتر به یوسف خان بگوید چون شماکه باردار نیستید و این سریع مشخص می شود. باده می گوید شاید الان باردار باشم که دکتر معاینه می کند ومی گوید نه. نکته جالب اینه بچه ها که تو ماه چهارم جنسیت بچه مشخص می شه و تازه اگه باده حامله باشه می خواد بگه بچه ام 12 ماه درشکمم هست واقعا ذهنیت نویسنده مسخره است شاید بچه 5 ماهه را بخوان بچه نه ماهه جا بزنن

سلطان می بینه که منور یک نامه دستشه و با اون نامه روی ابرهاست می خنده و می گه خیر باشه که منور سریع نامه را پنهان می کنه. منور می ره خونه و مدتی در اتاقش باقی می مونه و بعد می ره اتاق مادرش که سلطان هم از فرصت استفاده می کنه و می ره نامه را پیدا می کنه و با خودش می بره. سلطان نامه را به حوا می ده و می گه که ببین سوژه ای که می خواستیم به دستمان امد. حوا با اشتیاق نامه را می خواند و می گه اخ اخ دختر کوچیکه هانچی اغلوها با جلال پالا.  جلال به منور زنگ می زنه که دلم برات تنگ شده بیا تو کاروان و اونها هم می رن با هم. سر شام محمت با پررویی به باده می گه وضعیت حاملگی ات چه طوره و جنسیت بچه مشخص شده که باده می گه نه هنوز مشخص نشده. از طرفی سلطان هم می ره تو اتاق یلماز خان و نامه منور را می گذارد لای نامه های یلماز خان. حوا و پدرش سوار ماشین بودند که یلماز انها را می بینه پشت ماشین می دوه و بورچاک خانم بورچاک خانم می کنه که حوا اهمیت نمی ده. از طرفی سلطان گلسر را از یلماز می گیره و می گه که  من بهش می دم. یلماز خان نامه ها را یک نگاه می اندازه تا می رسه به نامه منور. می خونه و قاطی می کنه به سلطان می گه همیت را صدا کن نامه را می ده دست همیت و می گه چرا حواست به این دختر نیست از طرفی یوسف و باده هم می ایند بالا و یوسف هم نامه را می خونه. خونش به جوش می اید به منور زنگ می زنه اون تو کاروان با جلاله . یوسف می گه کجایی می گه خونه دوستام هستم. یوسف می گه سریع بیا خونه کارت دارم. با این که سلطان بدجنسی کرد اما از این کارش خوشم امد یکی باید این دختر را از اشتباه در بیاره .

خلاصه قسمت 192 سریال شمیم عشق

منور با عجله لباس می پوشه جلال می گه رسیده خونه بهم زنگ بزن که نگران نشم. منور می گه باشه. سلطان یواشکی از خانه می اید بیرون و به منور می گه بیا تو این قنادی باهات کار مهم دارم. منور می ره و می گه که یکی نامه تو را پیدا کرده و داده به خانواده ات. تو با جلال دوست هستی نه. منور با وحشت می گه اره. سلطان می گه پس باید یا اسم جلال را بگی که قیامت می شه یا باید اسم کس دیگری را بیاوری. منور می گه کی که سلطان می گه مثلا یلماز. منور می گه اخه گناه داره اما سلطان می گه یا باید جلال را بگی یا یلماز را. منور با ترس و لرز می ره خونه به جلال زنگ می زنه اون گوشی اش شارژ نداره .  خونه همه اون را زیر فشار می گذارند که بگه و منور هم می گه کار یلماز بوده. یوسف قاطی می کنه و می گه من این بی ناموسی را نمی توانم تحمل کنم. یلماز خان که می دونه یلماز برادر منور است یهو حالش بد می شه و فشارش می زنه بالا. از طرفی یلماز می اید بالا که یوسف می گه ببینم تو به خواهر من چشم داشتی ؟ یلماز از همه جا بی خبر می گه نه والا. اما یوسف می گه من به تو اعتماد کردم ولی تو چی کار کار کردی؟ می گه فردا صبح تورا در خانه نبینم. یلماز هم با دلی شکسته از خانه میره . سلطان می خواد جلوش را بگیره که یلماز می گه خاله حتی شما هم سکوت کردی و می رود. بعد جلال که خیلی ترسیده می اید خانه یوسف. از طرفی هم منور به طبقه پایین می اید و جلال می گه چی شده و منور تا می اید تعریف کند باده می اید طبقه پایین. جلال می گه دلم برات تنگ شده بود باده امدم بهت سر بزنم. منور هم که بسیار عصبی است می ره اتاقش. جلال او را با چشم تعقیب می کنه که این از نگاه باده دور نمی مونه.

 

خلاصه قسمت 193 سریال شمیم عشق

منور بسیار عصبی است و باده به پدرش شک می کند. یوسف می ره بیرون و تو ماشین با اون اهنگ همیشگی کلی برای حوا اشک می ریزه. فردا صبح باده می ره اتاق روزگار که محمت می اید و می گه دلم برات تنگ شده چرا دیشب نیومدی که باده می گه تو باید مراقب حرف هات باشی . حوا به سلطان می گه که باید یلماز را پیدا کنی چون اگه بره یک شهر دیگه همه نقشه هامون برباد می ره. سلطان همش به یلماز زنگ می زنه اما اون گوشی را برنمی داره. از طرفی برای حوا یک دادخواست می اید جنید از او به دلیل تهمتی که بهش زده شکایت کرده حوا می ره اداره پلیس و ان ها براش توضیح می دن وقتی از اتاق رییس پلیس می اید بیرون با یوسف فیس تو فیس می شن. حوا یکم مکث می کنه و می ره. یوسف می گه که من می خوام راجع پرونده مادرم یک سری اطلاعات بدم که رییس پلیس می گه چون شما ان موقع در کما بودید حرفهای شما قابل قبول نیست و یوسف ناراحت می ره. سلطان یک ماشین قبرستان را می بیند و می فهمد یلماز کجا رفته . او به قبرستان سر خاک مادر یلماز می رود و می بیند یلماز سر خاک مادرش است. او به یلماز می گوید که پدر یوسف برای این تو را دور کرد چون حوصله در دسر نداشت تو خون هانچی اغلو ها را داری تو هم یک هانچی اغلو هستی.

خلاصه قسمت 194 سریال شمیم عشق

دوستان امروز ظهر شبکه تو پخش تکرار قسمت 194 را پخش کرد که براتون خلاصه اش را می گذارم.

ایلماز عصبانی به نزد یلماز خان پدرش می رود . یلماز خان می گه اگه امدی راجع مسئله دیشب صحبت کنی من نمی خوام راجعش حرف بزنم. یلماز می گه تو رو عمو صدا می کردم اما الان باید بگم بابا. رنگ از روی یلماز خان می پره می گه این دروغ ها را کی بهت گفته. یلماز می گه همه عمرم کنارم بودی و من عمو صدات می کردم غافل از این که بابام بودی. چرا با من این کار را کردی. یلماز خان که چشماش پر از اشک است می گه دروغه و حقیقت نداره. یلماز می گه پس چرا اشک می ریزی؟ یلماز خان می گه چی می خوای از من؟ یلماز می گه که همهه باید بدانند که تو چه رازی را مخفی کردی و تو بابای منی. یلماز خان می گه پس تو نام خانوادگی من را می خوای من این کار را نمی کنم هر کسی یک قیمتی داره قیمت تو چقدره؟ یلماز در حالی که چشمانش پر از اشک است می گه اول بهم تهمت می زنی و حالا می خوای من بخری من اون عمو یلماز را بیشتر از تو دوست داشتم و می رود. همیت پشت در است و یلماز فقط با نفرت و خشم در چشمان همیت نگاه می کند و می رود. از طرفی یوسف منور را به جای همیشگی می برد و می گوید این مدت من از تو غافل بودم دل می خواد مثل قدیم همه چیز را به من بگی. گوشی منور زنگ می خوره جلاله منور باز دروغ می گه که یکی از دوستامه. یوسف و منور می رن خونه و همیت به یوسف می گه که باز یلماز امده بود اینجا و یوسف عصبی می شود. از طرفی باده به شرکت می رود و در شرکت جلال همش حال منور را از او می پرسد و می گوید دیشب فکر کردم تو و یوسف دعوایتان شده که باده می گوید مسئله منور بود که جلال باز از منور می پرسد و باده به شک می افتد و می گوید من را گفتی بیام اینجا که از حال منور اگاه بشی. جلال یک جلسه داره و از اتاق می ره بیرون . باده می اید برود که می بیند به گوشی پدرش اس مس امده. منور است که گفته نتونستم بهت جواب بدم حالم خوب نیست تو کجایی؟ شک باده بیشتر می شود . در خانه نامه منور را کنار سطل اشغال پیدا می کند و دست خط پدرش را با دست خط نامه هایی که به مادرش می نوشته مقایسه می کند. دنیا روی سر باده خراب می شود می فهمد که پدرش با منور دوست شده است. از طرفی حوا به نزد جنید می رود. حوا به جنید می گوید چرا ازمن شکایت کردی تو که همیشه می گفتی عاشق منی. جنید می گه من به خاطر تو از خانواده ام بریدم اما تو از پشت به من خنجر زدی. حوا می گه همیت من را مجبور کرد اما دیدی که بعدش حقیقت را گفتم. حوا از مغازه بیرون می رود و به جنید می گوید که انقدر نگو عاشقمی. جنید می گوید دوست دارم اما عشق هم حدی دارد. منور به کاروان نزد جلال می رود و ماجرای تهمت زدن به یلماز  را می گوید و جلال می گوید تو مجبور شدی و یک راهی برای این موضوع پید امی کنم. از طرفی حوا و سلطان دنبال یلماز می گردند تا نقشه شان را با او مطرح کنند.

خلاصه قسمت 195 سریال شمیم عشق

بچه ها امشب شبکه ریور یک دست گل به اب داد به جای پخش قسمت 194 قسمت 195 را پخش کرد و برای فردا هم گویا دوباره می خواهد قسمت 195 را تکرار کند. توی تبلیغ قسمت 194 دیده بودم که یلماز عصبی به نزد پدرش می ره و به او می گه که چرا او را رها کرده و پدرش هم برایش کمی توضیح می دهد و از شرایطش می گوید در خلاصه ان قسمت نشان داده شده که باده گوشی پدرش را که روی میز جامانده می بیند و می فهمد که پدرش با منور دوست شده. حال از قسمت 195 بشنوید که باده می ره خانه و نامه های عاشقانه ای که پدرش برای مادرش نوشته بوده را پیدا می کند و دست خط را با نامه منور چک می کند و می فهمد دست خط یکی است. باده بسیار ناراحت می شود و مادرش را بغل می کند و کلی گریه می کند. از طرفی سلطان یلماز را دعوت می کند تا به یک رستوران برود و شرایط را توضیح دهد از طرفی حوا هم می اید. سلطان می گوید یلماز خان در مرگ مادرت هم دست داشته و مادرت برای اینکه می خواسته به تو حقیقت را بگوید و یلماز خان نمی گذاشته سکته کرده و یلماز خان او را دیر به بیمارستان می رساند. حوا هم می گوید که اسم من حوا است و من نامزد سابق یوسف هستم. من را یوسف بدبخت کرد و از من به خاطر خانواده اش گذشت اگر موافق باشی من تو عاشق هم بشویم و با هم از انها انتقام بگیریم. یلماز که حسابی گیج شده می گوید من تو این بازی کثیف داخل نمی شوم و از من دور شوید و می رود. سلطان حسابی عصبی می شود که می گوید تو چرا همه نقشه را یکجا برای او روی دایره ریختی دختر. از طرفی منور و جلال هم هنوز با هم هستند. منور می گوید من به خاطر تو هر سختی ای ر ابه جان می خرم. باده در اتاقش گریه می کند که یوسف می اید و باده می گوید که پدرم عاشق یک زن دیگر شده است. از طرفی در قسمت قبل حوا نزد جنید رفته ولی صحبتشان به جایی نرسیده است.

 

 

خلاصه قسمت 196 سریال شمیم عشق

منور سر میز صبحانه همش داشت با جلال اس مس بازی می کرد که باده عصبی می شه و می گه خیر باشه با کی انقدر اس مس بازی می کنه که منور می گه یکی از دوستام. یوسف به منور می گه بیا برسونمت سر کار از طرفی یلماز خان هم از خانه بیرون می اید . یلماز منتظر اوست و با هم به پارک نزدیک خانه می روند. یلماز می گوید این همه وقت من رو از داشتن پدر محروم کردی وقتی راه رفتم نبودی وقتی بزرگ شدم نبودی فقط من از تو یک چیزی می خوام می خوام که من را بپذیری و نام خانوادگی ات را به من بدی می خوام فردا صبح سر اون میز با خانواده ای که هیچ وقت نداشتم باشم. یلماز خان سکوت می کنه و هیچی نمی گه. از طرفی سلطان که برای خرید بیرون امده ان پدر وپسر را می بینه و پشتشون می ره و همه حرف هاشون می شنوه. به حوا می گه و حوا هم کلی حرص می خوره که پسره را کلی پر کردیم ببینید چی شد. حوا به پدرش می گه که جنید ازش شکایت کرده رمزی می ره پیش جنید و جنید می گه اگه می خوای شکایتم را از حوا پس بگیرم باید قبول کنی که نصف پولی را که از همیت گرفتی به من بدی . رمزی کپ می کنه و چیزی نمی گه. منور و جلال برای صبحانه می رن بیرون و جلال می گه من تصمیمم را گرفتم می خوام زنم را طلاق بدم و در دل منور هم قند اب می شه. باده عصبانی به پدرش زنگ می زنه جلال به دروغ می گه خونه هستم اما می خوام برم بیرون . باده عصبانی می شه می ره شرکت و نامه رو جلوی جلال پرت می کنه و می گه خجالت نمی کشی تو متاهلی و بچه داری. جلال می گه قبول ندارم متاهلم مادرت بعد مرگ برادرت برای من همسری نکرد و من همش تنها بودم. باده می گه منور خواهر شوهر منه و اگه یوسف بفهمه رابطه ما هم بهم می خوره. جلال می گه پس به فکر خودتی و ازدواج من برات مهم نیست. از طرفی یلماز خان به همیت می گه وقتی بچه ها از کارهایی که کردی مطلع شدند چه احساسی داشتند. همیت می گه اونها همه زندگی من هستند اگر می دونستم یوسف این طوری می کنه همون اول حوا را با دستان خودم می کشتم یا اینکه همه چیز را به شما می گفتم. یلماز خان دل دل می کنه اما باز نمی تونه قضیه یلماز را بگه. با یوسف حرف می زنه و می گه هر کس در گذشته اشتباهاتی داشته.

 

خلاصه قسمت 197 سریال شمیم عشق

یلماز بی می خواهد همه چیز را به یوسف بگوید اما سلطان می پره تو اتاق و می گه روزگار بی تابی می کنه یوسف خان پیشش برید. از طرفی یلماز خان با منور و یوسف می رن بیرون نهار که یلماز خان باز می خواد بگه که منور و یوسف هم می گن خوب همه اشتباه می کنن و بابا شما همیشه حامی ما بودید تو زندگی و ما واقعا به شما اطمینان داریم. یلماز خان با این حرف ها مردد می شود و جریان را به انها نمی گوید. به خانه می  رود و کیف پول برمی دارد. یلماز خیلی تیپ زده ریش هایش را هم زده و پرفسوری کرده به نزد یلماز می اید اما یلماز می گوید که من نمی توانم به تو خانواده بدهم این پول ها را بگیر و برو یلماز عصبی می شود و می گوید من پول نمی خواستم خانواده می خواستم و عصبانی می رود. یلماز به نزد حوا و خاله اش می رود و می گه شما پیروز شدید با شما همکاری می کنم اما عشق و عاشقی کمه باید با هم ازدواج کنیم. حوا شوکه می شه و می گه اگه تو باهاشون اشتی کنی چی که یلماز می گه من اگه یک کاری را شروع کنم تمام می کنم. از طرفی شریفه می اید و می گه این اقا کی هستند که سلطان تا می اید حرف بزن رشید می اید و به یلماز می گوید تو برای یوسف خان کار نمی کردی که حوا و سلطان می مانند که جواب شریفه را چی بدهند. از طرفی باده تست حاملگی می دهد و می فهمد که باردار است. حسابی ذوق می کنه اخه این می خواد چهار ماه اختلاف سنی دو بچه اش را چیکار کنه من موندم. محمت جلوی دستشویی به باده می گه چه خبره خوشحالی باده می خواد محمت را از خودش دور کنه که محمت مدام قربون صدقش می ره از طرفی پلین می اید و محمت مجبور می شود دست از سر باده بردارد. جلال می خواهد قضییه جدا شدن را به زنش بگوید اما زنش سرش را بر روی پاهای جلال می گذارد و از خاطرات خوشی می گوید که با هم داشته اند. جلال می اید که بگوید که سزر او را می بوسد و ... از طرفی در خلاصه قسمت امشب نشان می دهد که پلین هم حامله است واقعا باید به محمت تبریک گفت دو بچه با دو زن مختلف کلا این خانواده هانچی اغلو مثل ایلگازها کلی سند افتخار دارن

 

خلاصه قسمت 198 سریال شمیم عشق

حوا برای اینکه جریان یلماز را جلوی مامانش جمع کنه می گه یلماز امده دنبال خاله چون روزگار مریضه. سلطان و یلماز می ان بیرون یلماز زنگ می زنه که حوا تو هم بیا بیرون. یلماز می گه اگه کارها را سریع انجام بدیم بعد از ظهر می تونیم عقد کنیم. حوا دو دله اما قبول می کنه. حوا عکس نداره می ره اتلیه که عکس بگیره یک عروس داماد را می بینه که با عشق دارن عکس می گیرن حوا با حسرت بهشون نگاه می کنه از طرفی می رن ازمایش می دن و همه چی حاضر می شه. و جالب اینکه حوا ازمایش داده و بهش نگفتن بارداره خیلی عجیبه. از طرفی باده می ره دکتر که حاملگی اش را تایید کنه. همیت به باده می گه که بچه ات دو ماهشه و جنسیتش به زودی مشخص می شه. جای تعجبه نویسنده این سریال زنه و این رو نمی دونه که جنسیت بچه تا چهار ماه مشخص نمی شه. از طرفی باده قبلا در تقویم روز مشخص شدن جنسیت بچه را مشخص کرده بود که یعنی بچه چهار ماهه بوده اما خواستن یک جوری این سوتی را جبران کنن. خلاصه باده می ره دکتر و می فهمه که یک ماهه بارداره. خوشحال می ره . پلین دل درد داره و به پیشنهاد همیت میره دکتر. پلین باده را می بینه اما نمی گذارد باده او را ببیند. پلین می ره دکتر معاینه اش می کنه و می گه تبریک می گم شما یک ماهه باردار هستید. پلین می گه امکان نداره من تازه عادت شدم و پیشگیری می کنم. دکتر دستگاه را نگاه می کنه و می گه ببخشید مال مریض قبلی بود. پلین یاد حرف همیت می افته که می گفت بچه دو ماهه است و سونوگرافی یک ماهگی را نشان داده و شک می کند. یوسف می ره اشپزخانه تا داروهای کلیه اش را بردارد که می بیند عکس حوا توی روزنامه است به عکس خیره می شود. از طرفی پینار و مراد راننده خانواده یوسف می رن محضر که قرار عقد برای خودشون بگیرن. بازیگر نقش مراد هم عوض شده. یوسف تو ماشین عکس حوا را از روزنامه جدا می کنه و لای پوشه اش می گذارد. اخه یکی نیست بگه تو که این همه دوستش داری این کارا چیه. حوا و یلماز اماده عقد می شن. یک زوج قبل انها دارن عقد می کنن که همان عروس و دامادی هستند که در اتلیه بودند. یک اتاق پر از شاهد عقد دارن و حوا با حسرت انها را نگاه می کنند. سلطان می گه تو چرا هیجان زده نیستی این کاری است که می خواستی بکنی. حوا می گه هیجان برای الان نیست برای وقتی است که یوسف بفهمه. از طرفی یلماز می ره تو حیاط دنبال شاهد بگرده پینار را می بینه و به دروغ می گه که عروسی یکی از دوستاش پینار شک می کنه. خلاصه قسمت بعد هم نشان می دهد که پینار یواشکی می اید بالا و می بیند یلماز و حوا دارن عقد می کنن و می ره پیش یوسف.

 

خلاصه قسمت 199 سریال شمیم عشق

حال حوا موقع عقد بسیار بد است و خیلی دیر جواب عاقد را می دهد. اما بلاخره بله می گوید و دفتر را امضا می کند.یلماز به سلطان وحوا بعد از عقد می گوید که پینار را دیده اما به دروغ گفته برای عقد یکی از دوستانش امده است. سلطان اشفته می شود و می گه اون تا همه موضوع را نفهمه ول کن نیست از طرفی پینار هنگام امضای فرم عقد فرم حوا و یلماز را می بیند و به پشت در اتاق عقد می اید و انها را می بیند که دارند با هم عقد می کنند. پینار به نزد یوسف می  رود از طرفی سلطان هم به سرعت پیش یوسف می رسد وارد اتاق یوسف می شود و می گوید که بچه خواهرت مریض شده پینار. پینار هم سریع از اتاق خارج می شود. سلطان می گوید تو که چیزی به یوسف نگفتی. که پینار می گه نه. سلطان بسته پولی که یوسف به حوا داده بود را به پینار می دهد و می گوید دهنت را می بندی. یوسف از اتاقش خارج می شود و می گوید شما هنوز نرفتید که پینار می گوید به خواهرم زنگ زدم گفته که بیماری اش جدی نیست. یوسف می گه راجع قضیه ازدواجت که به من گفتی ناراحت نباش کمکت می کنم. سلطان وا می ره پینار اصلا نمی خواسته قضیه حوا را بگوید. پینار پول ها را بر می دارد و می گه ماه عسل به یاد تو خرج می کنم خاله سلطان. سلطان خون خونش را می خورد. حوا عصبی است که نکند همه بفهمند به یلماز می گوید ما یک روزه که عقد کردیم اما همه فهمیدند. یلماز به حوا می گوید من کنارت هستم و اگر تو من را ترک نکنی من تا اخر عمرم با تو خواهم بود. سلطان می اید و قضیه پینار را می گوید . یلماز به حوا می گوید برویم خانه هانچی اغلوها تو باید دست پدرم را به عنوان عروس ببوسی. حوا وا می رود. سلطان می گه صبر کنید شما هنوز مدرکی ندارید که یلماز پسر هانچی اغلو هاست قبل از اینکه حرف بزنید باید یک کاری بکنیم . یلماز تو به پدرت زنگ بزن و قرار بگذار بعد سلطان نقشه اش را توضیح می دهد. یلماز به شرکت می رود و به پدرش می گوید این همه وقت بچه های دیگرت در ناز و نعمت در ان خانه زندگی کرده اند و من و مادرم در خانه ای کوچک در روستا پر از موش و کثیفی خانه ای که اجاقش با زحمت روشن می شد می خواهم خانه ات را به نام من کنی. یلماز خان می گوید که نیمی از خانه به اسم همیت است و یلماز می گوید پس سهم خودت را به نام من کن. از طرفی یوسف می اید و یلماز می گوید برای گرفتن حقوقم امده ام و می رود. یوسف عصبی می شود. یلماز خان به وکیل زنگ می زند و فردا صبح خانه را به نام یلماز می کند اما می گوید کسی از این ماجرا بویی نبرد. یلماز و حوا و سلطان از این پیروزی شادمان می شوند. از طرفی پلین به محمت می گوید که امروز برای معاینه رفته و باده را دیده و متعجب شده که چرا باده تازه یک ماهش شده. محمت که این را می شنود روی ترمز می زند و در دلش می خندد او متوجه می شود که باده فرزند او را باردار است

 

خلاصه قسمت 200 سریال شمیم عشق

وکیل حوا به در خانه شان می اید و به او می گوید که جنید شکایت را پس نگرفته و امروز دادگاه داری. حوا می فهمد که پدرش دروغ گفته و می رود. یلماز به در خانه یوسف می رود و به او می گوید که من به منور نظری ندارم چون او خواهر من است و تو برادرم. یوسف می گه تو چی می گه. یلماز می گه بهتره از پدرمون بپرسی یوسف با مشت به صورت یلماز می زند و یلماز دهانش خونی می شود به یوسف می گوید حتما از پدرمان بپرس. یوسف پدرش را بیرون می برد و می گوید یلماز درست می گوید و یلماز خان می گوید بله زمانی که من متوجه شدم که یلمازی هست و او پسر من است مادرت تو را باردار بود و اگر می گفتم از زنی دیگر بچه دارم هیچ وقت تو را به من نشان نمیداد. یوسف عصبی و داغون می شه و می گه تو هم مثل مامانی هر کاری می کنی و بعد می گویی به خاطر ما این کارها را کردی. سلطان به حوا زنگ می زند که این موضوع را بگوید که حوا می گوید در دادگاه هستم و سلطان این موضوع را به یلماز می گوید. در دادگاه حوا می گوید از ترس همیت این حرف ها را زده و بعد پس گرفته و قاضی می گوید باید نتیجه ان پرونده روشن شود. بیرون دادگاه جنید بازوی حوا را می گیره و میگه دیدی گفتم کارت بی جواب نمی مونه و اخر سر تو محکوم می شی چون همیت چیزی را گردن نمی گیره. یلماز می رسه و محکم به جنید می گه دست این خانم را ول کن . جنید می گه به تو مربوط نیست که یلماز محکم می گه این زن منه. جنید شوکه می شه و به حوا نگاه می کنه . حوا می گه می خواستم از همه چی دور بشم و این مرد شوهر منه. جنید که بسیار عصبی است می گه تاوان همه کارهایی که با من کردی را می دهی. یلماز به حوا می گه این پسره بدجوری دیوانه تو بود اما حمایت و دفاع از تو وظیفه منه. محمت جلوی باده را می گیره و می گه بهت گفتم خبر بچه را باید خودت می دادی نه کس دیگه . باده از دستش فرار می کنه و می ره تو اتاقش وقتی می ره شرکت یک دسته گل به همراه یک نامه با امضای اول اسم محمت است. باده عصبانی به نزد محمت می رود و محمت می گوید که خوب شد این نامه تو را از اتاقت بیرون کشید. باده باز مقاومت می کنه. از طرفی باده با منور خیلی بد صحبت می کنه که منور به جلال می گه . جلال به باده زنگ می زنه که بیا با هم صحبت کنیم.

 

خلاصه قسمت 201 سریال شمیم عشق

یلماز خان داره چمدونش را می بنده اما یوسف می ره پیشش و می گه که تو پدر ما هستی و من تو را تنها نمی گذارم بعد پدرش را برمی داره می بره بیرون. مراد به یلماز زنگ می زنه و می گه یوسف خان از شما دعوت کرده که فردا شب شام بیاین خونه هانچی اغلو. حوا و سلطان هم کنار یلماز هستند. یلماز می گه مرد که جایی بدون زنش نمی ره حوا تو هم می ای. حوا گیج شده و می گه منم بیام؟ و یلماز می گه بله سلطان هم می خنده و می گه بازی شروع شد. باده پیش جلال می ره . جلال می گه چرا با منور بد رفتار کردی که باده می گه پس شکایت کرده. جلال می گه منور نمی دونه تو می دونی . باده می گه انتخاب کن بابا یا همه چیز را تمام می کنی یا من همه را به مادرم می گویم.شب حوا از استرس دیدار با یوسف خوابش نمی بره به یلماز زنگ می زنه می بینه یلماز خیلی ناراحته می گه چی شده به من بگو؟ یلماز می گه خیلی ناراحت شدم که به جای یوسف مراد زنگ زد و دعوت کرد یوسف هنوز من را هم شان خودش نمی دونه که به یکی از کارمندای خونه می گه زنگ بزنه و من را دعوت کنه. از طرفی یوسف داره به پدرش می گه که خجالت کشیدم خودم به یلماز زنگ بزنم و اگر من بودم جواب تلفن را نمی دادم. گاهی اوقات برداشت نادرست ما از رفتار هم دیگه چقدر دردناکه دوستان. یوسف می گه امشب می رویم و توهمه چیز را به مامان می گه اما اونها شب دیر می رسن و همه خوابن. فردا صبح یلماز خان به همه اهل خونه می گه که امشب یلماز مهمان ماست. همیت می گه دیروز بیرونش کردیم امروز شام دعوتش کنیم. یلماز خان با خجالت می گه اون هم یکی از اعضای خانواده ماست. او پسر منه. اشک در چشمان همیت جمع می شه می گه فرزند نامشروع انقدر افتخار داره که تو جمع می گه حالش بد می شه و براش دکتر می ارن. یلماز خان می ره بالای سر همیت همیت می گه از شریفه است ؟ یلماز می گه نه. همیت می گه پس با زنهای دیگه هم رابطه داشتی من تمام این سالها به فکر خانواده ام بودم اما تو به فکر خوش گذرانی ات بودی. یادته چند وقت پیش همین اتاق به من گفتی که تو بزرگترین اشتباه زندگی من بودی حالا منم به تو می گم که یلماز تو هم بزرگترین اشتباه زندگی من بودی. دیگه به من دست نزن می خوام از این خونه برم. راستش اینجا خیلی دلم به حالش سوخت. یوسف به پدرش می گه که یلماز گفت که اون نامه را برای منور ننوشته این وسط یکی داره دروغ می گه. می ره اتاق منور و می گه تو مطمئنی که نامه را یلماز نوشته که منور می گه اره. خیلی پررو دیگه. یلماز می گه پس چرا وقتی ازت پرسیدم با مکث جواب منو دادی. منور می گه من نامه را زیر سطل پیدا کردم و گفتم حتما اون نوشته دیگه کس دیگه ای نیست. یوسف قاطی می کنه می زنه همه لوزام ارایش ها را از روی میز می ریزه پایین و دو بازوی منور را می گیره و تکونش می ده می گه به من راست بگو این نامه را کی نوشته ما امشب می خوای به اون پسر بگیم برادر تو خجالت نمی کشی. عصبی می شه و از اتاق می اد بیرون بعد با مشت به در منور می زنه و می گه من که می فهمم که اون نامه را نوشته. از طرفی محمت با پدرش صحبت می کنه پدرش می گه یلماز کار بدی کرد که این همه سال پسرش را از خودش محروم کرد و محمت به فکر فرو می ره. باده خیلی اشفته شده و می ترسه جریان پدرش لو بره می اید بره که محمت دستش را می کشه تو اتاق و می گه من نمی خوام یک عمر بچه ام ندونه که پدرش کیه این وسط این بچه اسیب می بینه فقط. باده با ترس می گه من با شوهرم رابطه دارم و این بچه تو نیست محمت وا می ره. از طرفی تو خلاصه نشون می ده که جنید امشب می ره سراغ حوا.

خلاصه قسمت 202 سریال شمیم عشق

یلماز به سلطان و حوا می گه ما امشب می خواهیم برویم خانه هانچی اغلو اما هنوز حلقه نداریم. سلطان می گه من فکر اینجا را کردم و حلقه ها را خریدم. سلطان حلقه ها را دستشان می کند اشک در چشمان زیبای حوا حلقه زده است. اخه عزیز من تو که انقدر دوستش داری چرا خودت را ازار می دی. حوا می ره خونه و در حال حاضر شدن است یک لباس سفید می پوشد و کمی ارایش می کند بسیار زیبا و دوست داشتنی شده است . یلماز و سلطان هم هر کدام درحال اماده شدن هستند. از طرفی باده می گوید که مادرم حالش خوب نیست و شب می خواهم پیش او بمانم. باده به مادرش می گوید که یک زن دیگر در زندگی بابا است و تنها تو می توانی او را از این تصمیم منصرف کنی. حال مادر باده با این حرف بد می شود و باده مجبور می شود به اورژانس زنگ بزند به نظر می اید که سکته کرده است. یوسف به منور می گوید که وقتی یلماز امد تو باید از او عذرخواهی کنی. حوا کاملا اماده شده که متوجه می شود یک نفر در می زند در را باز می کند می بیند جنید است او بسیار عصبی است و حالت طبیعی ندارد حوا می گه مامانم خونه است جنید می گه دیدم رفت خانه همسایه. حوا می خواهد سریع در را ببندد که جنید مانع می شود و می رود داخل . حوا میگه من شوهر دارم اما به خرج جنید نمی ره . حوا محکم به پای جنید می زنه و فرار می کنه تو اتاق صندلی را می گذارد پشت در که به یلماز زنگ بزند که جنید وارد اتاق می شود حوا باز درگیر می شود پنجره را باز می کند و داد می کشد اما جنید به زور او را عقب می کشد . اینه شکسته می شود و حوا تکه ای شکسته شده را برمی دارد و می گوید چلو بیایی می کشمت. جنید می گه منو از مرگ نترسون و با تکه ای از اینه دستش را می برد. یک کشیده به حوا می زند و حوا بی هوش می شود سپس جنید او را سوار ماشین می کند و می برد البته در ماشین دست و پا و دهانش را می بندد. در ماشینش که جعبه بزرگ در ماشین است که به نظر لباس عروس است . از طرفی یلماز و سلطان و رشید می رسند می بیند که در شکسته وارد اتاق می شوند و اینه شکسته و بقیه چیزها را می بینند و حسابی شوکه می شوند. یلماز به جنید شک می کند و با سلطان به سراغ جنید می روند از طرفی یوسف و خانواده اش منتظر هستند ولی یلماز نمی اید همیت هم کلی متلک به انها می گوید و انها ناراحت می شوند یوسف اس مس می دهد و یلماز می گوید کمی معده ام بهم ریخته یوسف دوباره اس مس می دهد اگر کمکی خواستی بگو.

 

خلاصه قسمت 203 سریال شمیم عشق

جنید دست و پای حوا را بسته و او را به خانه ای می برد که برای حوا خریده بود تا بعد از ازدواجشان انجا زندگی کنند. او خانه را دکوراسیون کرده بود و همه جای خانه را به او نشان می دهد . او حتی برای بچه اینده شان هم گهواره خریده بود یک عالمه لباس هم برای حوا خریده بود و در کمد گذاشته بود. این طفلی هم از عشق یک طرفه قاطی کرده حسابی. جنید حلقه یلماز را از دستش در می اره و حلقه خودش را دستش می کنه و می گه حالا شدیم زن و شوهر که حوا می گه تو واقعا قاطی داری.خلاصه شب تا صبح حوا در خانه جنید روی صندلی و دست و پا بسته می ماند و صبح به بهانه دستشویی جنید دست و پایش را باز می کند حوا می خواهد از پنجره فرار کند که نمی تواند پنجره را باز کند. بشنوید از سلطان و یلماز که به خانه عادل می روند در خانه عادل یک نامه از جنید پیدا می کند که می گوید ببخشید ماشینت را برداشته ام و به یک جای دور می روم. سلطان می گوید باید پیش پلیس برویم . پلیس برای برداشتن اثر انگشت می رود که شریفه می رسد با شنیدن اتفاق غش می کند و بعد از به هوش امدن به سراغ همیت می رود و همیت هم بسیار شوکه می شود همه اهل خانه بجز یوسف می فهمند که حوا گم شده و همیت می سپرد که کسی به یوسف نگوید. منور به جلال زنگ می زند و جلال  می گوید که زنش بیمارستان است منور قضیه را به همیت می گوید و همیت منور و یوسف را به بیمارستان می فرستد از طرفی باده با دیدن منور حسابی قاطی می کند و منور هم سریع می گه من باید برم خونه و اینجا کاری از من برنمی اید. کلا این اقا یوسف ما در بی خبری کامل به سر می بره. صبح پلیس ها برای تحقیق به دیدن همیت می روند که محمت می فهمد که یوسف خبر ندارد که حوا دزدیده شده و در خلاصه قسمت بعد نشان می دهد که محمت به یوسف می گوید که حوا دزدیده شده است.

 

خلاصه قسمت 204 سریال شمیم عشق

جنید دست و پای حوا را بسته و برای او یک میز رنگین صبحانه درست کرده و می گه این اولین صبحانه مشترکمونه. حوا متوجه جعبه لباس می شه و جنید می گه سورپرایزه حوا اصرار می کنه جنید جعبه را باز می کنه و می بینه یک لباس عروسه. جنید حوا را می بره تو اتاق و می گه لباس را بپوش حوا می گه مرده شور خودتو خونتو و لباس عروست را ببرن بابا من زن تو نیستم بفهم. جنید که قاطی کرده یکم بنزین روی فرش می ریزه و اتش می زنه حوا حسابی ترسیده و التماس می کنه که دست از این کارهات بردار.از طرفی محمت می ره بیمارستان و به یوسف می گه همه مصیبت ها با هم به سرمون امده یوسف می گه چطور می گه حوا را دزدیدن یلماز خان می رسه ولی می بینه که محمت همه چی را گفته. یوسف سریع می ره و به محمت می گه تو بمون بالا سر باده که یلماز خان می گه نه بزار با تو بیاد اخه از جنس خراب این محمت خبر داره کلا همه می دونن جز یوسف. یوسف خیلی ناراحته محمت یک گوشه می زنه کنار و بهش می گه که چی شده چرا اینطور می کنی تو باده را انتخاب کردی. یوسف می گه چه انتخابی از وقتی فهمیدم حوا زنده است به باده دست هم نزدم شب ها هم جدا می خوابیم. محمت خندون می شه و می فهمه بچه مال خودشه. یوسف می ره کلانتری و سلطان و یلماز را می بینه. سلطان ترش می کنه و می گه اقا ما خودمون مشکلمون را حل می کنیم. یوسف می گه یلماز تو چرا اینجایی که یلماز می گه تو بازار خاله سلطان را دیدم. محمت مجبور می شه که بره و با متلک کلید ماشین را به یلماز می ده. انها به رمزی زنگ می زنن و می گن بیا خونه هانچی اغلو. یوسف می ره تو خونه مادرش می گه اینا دست از سر تو برنداشتن. یوسف می گه من خودم برای حوا رفتم من حوا را دوست دارم مامان . از اون موقع تا حالا با باده نخوابیدم. همیت متعجب می شه یوسف می گه وقتی حوا پیدا شد بهش می گم که منو ببخشه. کلا این اقا یوسف وقتی یک بلایی سر حوا می اید عشقش می زنه بالا . بابا یک بار بهت برگشت کلی جر و بحث کردی و پسش زدی بازم حالا تو دردسر افتاده حوا حوا می کنه. رمزی می گه یک خونه به ذهنم می رسه و سریع یلماز و یوسف می رن اونجا. از طرفی عادل به سلطان زنگ می زنه که جنید با خودش اسلحه برده. منور می ره بیمارستان دیدن مامان باده که از پشت در می شنوه که باده به مامانش می گه که به خاطر موضوع بابا که بهت گفتم و خیانتش حالت اینجوری شد اما طفلی مامانش چیزی یادش نمی اید. منور به جلال می گه که باده فهمیده و جلال می گه می دونستم. تو بیمارستان سر منور گیج می ره و می افته و می برنش تو یک اتاق و قراره ازمایش خون بگیرن . وای اگر حامله باشه افتضاح های فیلم تکمیله.

خلاصه قسمت 205 سریال شمیم

حوا در خواب می بینه لباس عروس تنشه و در بازه فرار می کنه بعد جنید می اید او در یک خانه را می زند و جنید در را باز می کند. از خواب می پرد و می بیند همان لباس عروس تنش است و جنید دارد در باغچه تفنگش را چال می کند حوا با چوب توی پشت جنید می زند و او بی هوش می شود. حوا از همان مسیر فرار می کند در خانه را می زند پیرزنی در را باز می کنه می گه منو دزدیدن که جنید می رسه و از پشت اسلحه را روی کمرش می گذارد. جنید می گه ما تازه عروس داماد هستیم و حوا را می برد . بچه ای از بالا می بیند که جنید روی کمر حوا اسلحه گذاشته و انها را تعقیب می کند. جنید به حوا می گوید می تونم بکشمت حوا می گه ببین من عاشق یوسف هستم تا اخر عمرم هم عاشق می مونم با هم درگیر می شن اسلحه از دست جنید می افته حوا اسلحه را برمی داره اما انقدر دستش می لرزه که جنید اسلحه را از دستش می گیره به چشمای حوا نگاه می کنه و از شلیک منصرف می شه. یوسف و یلماز هم دنبال حوا هستند به خانه ای که رمزی نشانی داده می روند اما او را انجا پیدا نمی کنند. یوسف به یلماز می گوید دختری که دوستش داشتم و به تو گفته بودم حوا است و قطره اشکی از گوشه چشمش می اید. منور در بیمارستان می بیند که جلال با زنش خیلی صمیمی رفتار می کند و دستش در دستش است ناراحت می شود در خانه هم باده او را تهدید می کند که اگر دست از سر بابام برنداری همه چی را به یوسف می گم. سلطان نگرانه و همیت می گه ان شا الله اتفاقی نیوفته سلطان میگه بی خودی دلت را صابون نزن چون حوا حالا حالا ها از دست از سر تو برنمی داره. رمزی یادش می اید که یک خانه به جنید فروخته می اید به سلطان زنگ بزند که با یک تریلی تصادف می کند. سلطان در تاکسی است و تصادف را می بیند رمزی به او می گوید که خانه ای روبروی ماهیگیرها است. پلیس هم ماشین را در دوربین ها شناسایی کرده و به انجا می رود. محمت می خواهد پیش باده برود که یلماز خان می گوید لازم نیست تو برو شرکت .

 

خلاصه قسمت 206 سریال شمیم عشق

یوسف خونه به خونه می گرده و می رسه به خونه پیرزنی که حوا رفته بود در خونه اش اون بچه به یوسف می گه. حالا نکته جالب اینجاست که فاصله اون خونه با خونه ای که حوا توش بود کمه اما یوسف سوار ماشین می شه و توی جاده می ره و دیرتر از یلماز می رسه که این واقعا تو چشم بود و از اون خراب کاری های کارگردان بود. جنید لباس دامادی می پوشه و می گه هر دو مون اماده هستیم و بنزین می ریزه تو خونه و اسلحه را سمت حوا می گیره که یلماز می پره تو و درگیر می شه و اسلحه می افته یلماز به حوا می گه فرار کن که حوا می گه دستام بسته است. یلماز می خواد حوا را ازاد کنه که جنید اسلحه را می گیره پلیس ها می رسن و می گن بیا بیرون دیگه راه فراری نداری. یلماز و حوا خارج می شوند و جنید می گه ببین حوا عشق تو تو قلب من حک شده برای اینکه از بین بره باید این قلب هم از کار بیافته حوا کلی جیغ و داد می کنه که این کار را نکن اما جنید به قلبش شلیک می کنه و فندک از دستش می افته و خانه اتش می گیره. حوا هم مشغول ضجه زدن و گریه است. یوسف بعد همه این اتفاق ها می رسه. کاش یوسف نجاتش می داد. یوسف به حوا نگاه می کنه و می گه خوبی؟ حوا می گه از این به بعد حال من و همه چیزم به شوهرم مربوطه یلماز شوهر منه. یوسف خشکش می زنه و می گه این راست می گه که یلماز می گه بله اما همش سرش پایینه. یوسف می گه من امده بودم دنبالت که همه چی را فراموش کنیم و با هم بریم . حوا می گه مگه تو یهو منو ول نکردی اصلا برگشتی منو پیدا کنی بعد یک پاکت پول فرستادی که برو زندگی تو بکن خوب منم همین کار را که تو گفتی کردم. یوسف حرفی نمی زنه سوار ماشین می شه و می ره . توی راه معده اش درد شدیدی می گیره و ماشین را نگه می داره از پشت یک ماشین داره می اید و مثلا ماشین یوسف را نمی بینه و از پشت به ماشین یوسف می زنه این صحنه هم بسیار مصنوعی در امده چون توی ماشین ها یک چیزی به نام ترمز هست و ماشین خیلی عقبتر بود و ماشین یوسف توی دیدش بود. خلاصه یوسف را می برن بیمارستان  و از طرفی یلماز و سلطان حوا را به بیمارستان می برند. منور که بسیار ترسیده که باده همه چی را به یوسف بگه به باده می گه که می رم بیمارستان که همه چی را تمام کنم و باده می گه مجبور بودی این کار را بکنی . منور می ره بیمارستان اما باز به جلال نمی گه که می خوام همه چی را تمام کنم و می گه بعدا با هم صحبت می کند. از طرفی محمت به اتاق باده می ره باده داره به یوسف زنگ می زنه و می گه تو جلسه است. محمت می گه با تیم نجات حوا خانم جلسه داره و باده داغ می کنه و عصبی می شه محمت می گه من به فکر تو و بچه مان هستم باده او را از اتاق بیرون می کند که همیت می بیند همیت در می زند و به اتاق می اید که باده می گه باز چی می خوای محمت که همیت می گه منم. باده می گه یوسف باز دنبال حوا خانم است دیگه چرا همه به من دروغ می گن. باده به موبایل یوسف زنگ می زنه که کسی گوشی را برمی داره و می گه او الان بیمارستان است . همه خانواده می رن بیمارستان دکتر می گه معده اش خونریزی کرده و به خاطر فشارهای عصبی بوده که این مدت داشته باده می گه فشار عصبی اش هم حوا بوده است. یلماز می ره برای حوا لباس بخره و اونها تقریبا در دو اتاق روبروی هم هستند.

خلاصه قسمت 207 سریال شمیم عشق

حوا پاشو گچ می گیره و می ره خونه . یوسف هم می گن باید تو بخش مراقبت های ویژه باشه . باده بالای سرش می ره و می گه امید وارم وقتی به هوش می ای هیچی یادت نیاد و فقط من را ببینی. حوا از خوابیدن در اتاق خودش می ترسه و به اتاق رشید خان می ره و رشید مجبور می شه بره یک اتاق دیگه بخوابه. حوا به سلطان می گه دیدی خاله تا گفتم ازدواج کردم راهش را کشید و رفت انگار نه انگار. خاله می گه شوکه شد بزار فکر کنه ببینه چی شده بهت زنگ می زنه. حوا التماس کنان می گه خاله تلفنمو بیار بزار بالای سرم. حوا همون صحنه ها را در خواب می بینه اما این بار تو خواب گویی عذرخواهی یوسف را قبول می کنه. حوا از خواب می پره و گریه می کنه. یوسف با به یاد اوردن صحنه ای که حوا می گه خوب و بد من مربوط به شوهرمه از خواب بیدار می شه. به باباش می گه تلفن من را بیار. باباش می گه نه یوسف می گه ندی خودم پا می شم بر می دارم. یوسف به یلماز زنگ می زنه و می گه ظهر بیا جلوی بیمارستان کارت دارم. یلماز می گه این باز دستور می ده. حوا و سلطان به همراه یلماز و شریفه می رن بیمارستان ملاقات رمزی. در اونجا یلماز می گه یوسف به من زنگ زده برم پیشش. حوا به بهانه پا درد و اینکه باید صبر کنه تا دکترش بیاد شریفه را می پیچونه و می ره قبرستون مراسم خاکسپاری جنید. عادل با دیدن حوا قاطی می کنه و می گه تو باعث مرگش شدی و استخوان های داداشم را به تو نمی دهم. یلمازخودشو می اندازه جلوی حوا و می گه هر کس می تونه تو تشیع جنازه شرکت کنه یکی جلوی اینو بگیره تا حالشو نگرفتم. یلماز چقدر سر حوا غیرتی است به نظر حوا را خیلی دوست داره. حوا می گه جنید منو دوست داشت و من یوسف را هر دومون کلی زجر کشیدیم و هیچ کدام به عشقمون نرسیدیم. از طرفی منور تصمیم گرفته که جدا بشه . جعبه هدایای جلال را با خودش می بره و می گه جلال ما تو اون خونه خوشبخت بودیم اما خودمون نبودیم ما باید از هم جدا بشیم. جلال وا می ره.

در قسمت بعد یوسف به یلماز می گه تو باید از حوا جدا شی و سلطان تیکه می اندازه یوسف می خواد نه حوا با خودش باشه نه مال کسی بشه.

 

خلاصه قسمت 208 سریال شمیم عشق

یوسف به باده می گه که تو ماشین بشینه و خودش به دیدن یلماز می ره به یلماز می گه من که بهت گفتم حوا کیه پس باید هر چه زودتر ازش جدا شی. یلماز می گه من این کار را نمی کنم. یوسف می گه چون برادرمی دارم بهت اینجوری صحبت می کنم. از طرفی محمت می ره سوار ماشین باده می شه و می گه می بینی شما را اورده اینجا و دارن دو برادر به حوا کمک می کنن. یوسف عصبی می ره سوار ماشین می شه و دیگه بیمارستان نمی ره می ره خونه. همیت همش تو گوش یوسف می گه که این دختر منظورش باده است خیلی نجیبه خیلی تو را دوست داره که با هرکاری که تو می کنی پیشت مونده. یعنی به قول بچه ها عاشق نجابت این باده هستم  یوسف به پدرش می گه من هر وقت می خوام حوا را ببخشم و کارهاشو فراموش کنم اون از پشت بهم خنجر می زنه. باباش هم می گه خوب ولش کن به این دختر بیچاره برس که این همه دوست داره. یوسف می گه باده خیلی حق به گردن من داره. باده می اید تو اتاق و یوسف دست هایش را در دست می گیره و می گه من خیلی اذیتت کردم. منور هم به جلال می گه ما باید با هم تمام کنیم از رابطه ما هر دو خانواده ضربه می خورن و ما نمی تونیم خوشبختی مان را روی بدبختی دیگران بنا کنیم. و می ره. جلال دنبالش می ره و یک نفر اونها را با هم می بینه و سر تکون می ده .منور می گه می بینه این حرف ها بالاخره ما را از پا می اندازه. می ره شرکت وسایلش را جمع می کنه جلال می خواد جلوش را بگیره که یک نفر از شریکاش می رسه و نمی تونه کاری کنه. اقا یوسف به باده می گه امشب می برمت بیرون و به پدرش می گه می خوام یک زندگی جدید شروع کنم. باده خانم هم حسابی تیپ زده. یلماز به حوا و سلطان می گه یوسف چی گفت و سلطان می خنده و می گه پس می خواد حوا نه مال خودش باشه نه مال تو تازه دستور هم می ده. اقا یوسف و باده خانم خوشحال و خندان دارن می رن بیرون که زندگی جدیدشون را جشن بگیرن که یلماز و حوا با یک ساک پشت در هستند. یلماز می گه با زنم امدم اینجا زندگی کنم. یوسف کپ می کنه و می گه تو هنوز ثابت نشده که برادر ما هستی. اما یلماز سند را می ده دست یوسف بابای یوسف هم حسابی کپ کرده و چیزی نمی گه یوسف سند را می بینه اما باز مثلا نمی خواد کم بیاره و می گه این فقط یک کاغذه و شما نمی تونید اینجا باشید. نامزد محمت هم می گه هفته بعد خانواده ام می خوان بیان اینجا.

خلاصه قسمت 209 سریال شمیم عشق

همیت خودش را به غش و ضعف می زنه. می گه خدا سزای اینا رو بده. جالبه پس کی سزای تو رو بده همیت خانم. همیت به حوا اشاره می کنه که این ماره. حوا می گه تو هستی که همه زندگی منو به هم ریختی و منو تا پای مر گ بردی. حوا و یلماز دارن می رن بالا که باده برای خودشیرینی می گه اهای کجا سرتون انداختید دارید می روید. سلطان می گه عروس خانم حرف شما تا همین جا برش داشت پس بشین سر جات. خیلی از این تیکه حال کردم. باده هم از یک طرف می خواد همیت را جمع کنه و از یک طرف حواسش پیش یوسفه. می ره طبقه بالا خودش را به غش و ضعف می زنه. یوسف می گه سلطان برو من با این دو تا حرف بزنم . که حوا می گه خاله وایستا وا حرف خصوصی نداریم یوسف هم حسابی حرصی می شه. می گه لج منو در نیارید بیاد این اتاق که حوا می گه ببین فقط دستور می ده.از طرفی باده به یوسف می گه که برو بیرون یکم اروم بشی. یوسف می ره بیرون و یک چیزی می خوره و داغونه. وقتی برمی گرده به باده می گه برو لباس هاتو جمع کن. می ره بالا دست حوا را می کشه و می بره تو اتاق. یلماز بلند می شه اما کاری نمی کنه. می گه می خوای منو حرص بدی. حوا می گه اره تا حالا من زجر کشیدم حالا نوبت توه. حوا و یوسف چشم تو چشم هم هستند. حوا می گه حالا کجاشو دیدی می خوام یک اتاق بردارم کنار اتاق تو تا بیشتر زجر بکشی. یوسف می گه من تو این خونه نمی مونم. یوسف هر چی با همیت حرف می زنه اون می گه من نمی رم از خونه به منور می گه پاشا لباس بپوش. منور می گه من نمی ایم یوسف می گه نکنه می خوای با این پسره تو خونه باشی یالا حاضر شو. همیت سر یلماز خان هم داد و بیداد می کنه که زندگی ام را فنا کردی و از این حرف ها. عموی یوسف یلماز خان را برمی داره می بره. از طرفی محمت به باده می گه من چطور تو رو تنها بگذارم یوسف می اید بالا می گه منم دل موندن تو این خونه را ندارم می شه باشما بیام که یوسف می گه نه. این محمت عجب بچه پرویی به خدا. باده با افتخار وسایلش را جمع کرده و با تمسخر به حوا نگاه می کنه و با یوسف می ره. حوا از بالا داره نگاه می کنه و می گه اینا جدی جدی دارن می رن خاله. سلطان می گه همیت مونده اونا هم به زودی بر می گردن. 

 

خلاصه قسمت 210 سریال شمیم عشق

اوضاع خونه بهم ریخته است. محمت می ره پیش حوا و می گه ما دردمون یکی است می خوام یک کاری کنم که تو به یوسف برسی. حوا می گه پس باید کاری کنی که یوسف برگرده خونه. محمت هم قبول می کنه. یوسف به باده می گه ما نمی تونیم بریم هتل مردم حرف درست می کنن پس بریم خونه پدر تو. باده هرچی بهانه می اره یوسف قبول نمی کنه. باده هم همش داره به منور چپ چپ نگاه می کنه. خلاصه می رسن خونه و برای جلال همه چی را تعریف می کنن. جلال می گه وقتی بهت گفتم به این دختر نزدیک نشو یوسف برای این بود که یوسف می گه به من ربطی نداره اونا با مامان بابای من مشکل دارن. منور و جلال دارن حرف می زنن که زن جلال از بالا همش عزیزم عزیزم می کنه و این منور را اذیت می کنه. اونا قراره برای معالجه سزر برن فرانسه. باده خیلی بد با منور رفتار می کنه و مدام تهدیدش می کنه. حوا و یلماز و سلطان با هم نشستن تو تراس و دارن غذا می خورن که همیت می اید و همه چیز را پرت می کنه. یلماز می گه منم یک هانچی اغلو هستم. که همیت می گه با گفتن که تو هانچی اغلو نمی شی و می گه مادر تو یک هرزه بوده که یلماز قاطی می کنه و حوا ارامش می کنه. حوا به پینار می گه اتاق منور را برای خاله ام اماده کن. حوا و یلماز هم به اتاق می رن و یلماز روی مبل می خوابه. قبل خواب موقع مرتب کردن پتو ها سلطان عکس حوا را پیدا می کنه تو اتاق یوسف که سریع از حوا قایمش می کنه.از طرفی محمت پیش یوسف می ره و می گه حوا خیلی با یلماز خوشبخته تو خونه همش با هم چیک تو چیک بودن و این راننده عاشق حوا است. پینار هم می اید پیش یوسف و جریان خونه را براش تعریف می کنه. یوسف سر جلسه حوا را با یلماز در ذهنش می بینه که دو بچه دارن و شاد و خرم دارن با بچه هاشون زندگی می کنن و این یوسف را اذیت می کنه که وسط جلسه پا می شه می ره تو خونه. یوسف می ره خونه و می بینه حوا و یلماز دارن کتابخونه را بهم ریزن که برای خودش درست کنن. قبلش حوا می بینه یوسف داره می اید بالا. یوسف می گه من که دیدم تو منو دیدی دارم می ام بالا که دویدی رفتی تو کتابخونه. خلاصه همیت هم می اید و کلی جیغ جیغ راه می اندازد . از طرفی یلماز خان می اید که همیت می گه سهمت را به نام پسرت کردی پس تو هم باید از این خانه بروی. 

خلاصه قسمت 211 سریال شمیم عشق

یوسف رفتارهای حوا و یلماز را حسابی زیر نظر گرفته. وقتی یوسف با والدینش توی تراس نشسته حوا هم دست یلماز را می گیره و می رن یک گوشه تراس می نشینن و یوسف و حوا هم دیگه را زیر چشمی نگاه می کنن. سلطان می ره خونه که سند ازدواج حوا را پیدا کنه ولی مادرش که فهمیده حوا دروغ گفته و شب پیش رمزی نرفته می ره خونه. سلطان سند را قایم می کنه اما شریفه به زور ازش می گیره و می بینه حسابی شوکه می شه. سلطان می گه من خبر نداشتم. شریفه به حوا زنگ می زنه هر جا هستی سریع خودت را برسون که یلماز می گه منم باهات می ام. پینار به یوسف می گه حوا خانم گفته چند تا اتاق را خالی کنیم که یوسف می گه هر کاری می خوان بکنن. می ره تو اتاق حوا و لباس هایش را بو می کند و همان اهنگ همیشگی نواخته می شود. یلماز به شریفه می گوید که من در تاریکی گیر کرده بودم و دختر شما با شجاعت و جسارت من را از تاریکی در اورد و با هم همسفر یک راه شدیم. شریفه کوتاه می اید و می گه به یک شرط می بخشمت که دیگه برای هانچی اغلو ها کار نکنی و یلماز می پذیرد و با حوا از خانه می روند. انها در تراس مشغول نگاه کردن کاتالوگ لوازم منزل هستند که یوسف انها را با حسرت نگاه می کند. از طرفی باده منور را تهدید می کند که برو خانه و مراقب یوسف  باش و به من گزارش بده وگرنه همه چیز را به برادرت می گویم. منور می گه اگر بگی زندگی خودت هم بهم می خوره. جلال و زنش هم با هم به فرانسه رفته اند . منور به خانه می رود. محمت هم با حوا صحبت می کند و می گوید یوسف را فرستادم خانه حالا ببینم چه می کنی. یوسف می ره روبروی حوا می شینه و منور هم می ره کنارش. می گه داداش چطور این وضع را تحمل می کنی من اگه جات بودم یا از این جا می رفتم یا یک کاری می کردم. یوسف به پدرش می گه به نظر من این دو تا دارن فیلم بازی می کنن. حوا از من و مادرم عصبانی است و یلماز از تو. دشمن دشمن من هم دوست منه. این دو تا با هم همدست شدند تا ما را اذیت کنن و به نظر من ازدواج اینها واقعی نیست. حوا هم همچنان کتاب خانه را خالی کرده تا به اتاق کنار اتاق یوسف برود و باده از این موضوع دارد دیوانه می شود. تو این قسمت باده به قدری با منور بد حرف زد که در دل ارزو می کردم که کاش یوسف می فهمید و یک حال اساسی قبل مرگش به این باده می داد.

 

خلاصه قسمت 212 سریال شمیم عشق

حوا کاتالوگها در تراس جا گذاشته می ره اونا را برداره که می شنوه که یوسف به منور می گه این دو تا منو فیلم کردن حوا همیشه تو چشم های من نگاه می کرد ولی تو چشمای یلماز نگاه نمی کنه. حوا پریشون می ره پیش سلطان و اون هم می گه برای اینکه باور کنید بگید می خوایم بریم ماه عسل یوسف هم صددر صد دنبالتون می اید. حوا سر میز شاه به یلماز می گه عزیزم هتل ماه عسل را رزرو کردی که یوسف شوکه می شه و نگاهشون می کنه از طرفی محمت هم گفتن این زوج عاشق می خوان تنها باشن حال یوسف را بدتر می شه. یوسف طاقت نمی اره و تو راهرو دست حوا را می گیره و می گه این مسخره بازی ها چیه راه انداختی حوا. حوا می گه می خوام برم ماه عسل باید از تو اجازه بگیرم از اون طرف همیت می اید و می گه اینجا چه خبره و حوا می گه از پسرتون بپرسید. باده خونه مادرشه به یوسف زنگ می زنه که کی می ایی. یوسف می گه مامان اینها دست تنها هستند باید بمانم. شب نه یوسف و نه حوا خوابشون نمی بره. یوسف می ره اشپزخانه اب می بره که حوا هم بیدار می شه و به یلماز می گه من می رم اب بیارم. یوسف پشت دره و می بینه حوا با دو لیوان اب برمی گرده و اتش می گیره و اشکی از گوشه چشمش می اید. حوا و یلماز با ساک از خانه خارج می شوند و یوسف هم می خواهد به شرکت برود در راه هر دو رادیو را روشن می کنند اهنگی پخش می شود و یوسف یاد لحظات زیبایش با حوا می افتد و باز هم اشک می ریزد. از طرفی باده هم می گه تا حوا انجا است من خانه نمی ایم و حسابی نگران یوسف است که نکند با حوا اشتی کند محمت هم مدام خبر بد می دهد که این دو تا در خانه هستند و یوسف مانده تا حوا را زیر نظر بگیرد. اسمان خانه هانچی اغلو ابری ابری است. رمزی از خبر ازدواج حوا شوکه می شود و می گه زیر سر سلطانه که رشید از سلطان دفاع می کند. این رشید خان هم حسابی عاشق سلطان شده است سلطان هم در خانه مدام فکر رشید است.

خلاصه قسمت 213 سریال شمیم عشق

حوا و یلماز به هتل می روند و حوا ادرس هتل را به محمت اس مس می کند . محمت هم به یوسف می گوید اینا حتما رفتن یک هتل داشتن رزرو می کردن شنیدم. باده هم گیر داده که بریم اسب سواری. محمت می گه منم می ایم. یوسف همش به فکر حوا است و یاد لحظات با حوا بودن هنگام اسب سواری است. از طرفی رشید خان به سلطان اس مس می دهد که می خواهم راجع موضوعی با شما صحبت کنم و بیاید با هم ناهار بخوریم. سلطان کلی دل دل می کند اما در نهایت اس مس می دهد و قبول می کند. رشید خان می گه انقدر عشق یلماز و حوا قشنگه که به من هم جرات داده. یوسف دیگه نمی تونه صبر کنه به باده می گه یک جلسه پیش امده و باید بره. محمت هم باهاش می ره. حوا می ره تو اتاق هتل به یلماز می گه دفعه اول تو هتل با یوسف امده و با هم می روند بیرون. محمت می گه یوسف تو هتله با اس مس این را به حوا می گه. حوا الکی پاش را سر می ده که یلماز دستش را بگیره و همون جا یوسف می بینه و حسابی حالش خراب می شه. از طرفی یک عکاس از یلماز و حوا در ان حال عکس می گیره. باده هم انها را تعقیب کرده و از بالا می بیند که یوسف به دیدن حوا امده. حوا هم باده را می بیند و به یلماز می گوید که نگاش کن برای جاسوسی امده. یوسف می ره وسط راه به محمت می گه ماشین را متوقف کن و پیاده می شود. از طرفی ان عکاس می خواهد این عکس ها را به حوا و یلماز بدهد که حوا می گه ما لازمش نداریم. حوا همش یوسف یوسف می کنه و یلماز یک جورایی ناراحت می شه. واقعا از این کارهای حوا بدم می اید یلماز هر چی نباشه شوهرشه هی یوسف یوسف می کنه . سلطان می ره لباس می خره و میره ارایشگاه موهاشو فر می کنه. اونجا یاد دروغ هایی که به رشید گفته می افته. بلند می شه رشید از دیدن سلطان نفسش بند می اید. سلطان می گه ببین اقا رشید من تو بیشتر زندگی ام دروغ گفتم. رشید می گه این حرف ها چیه سلطان. سلطان می گه من می دونستم که حوا و یلماز با هم ازدواج کردن و این که یلماز برادر خونی یوسف است. شریفه هم تازه رسیده و همه این حرف ها را می زند. سلطان کپ می کند . شریفه سلطان را مجبور می کند به حوا زنگ بزند و بگوید سریع بیا اینجا. از طرفی باده هم می ره بجه اش را چک می کند و می گوید بچه دوماهه است.

خلاصه قسمت 214 سریال شمیم عشق

یوسف می ره تنها یک اسلحه هم همراهشه و همین طور به اطراف شلیک می کنه خیلی ناراحت و عصبی است باده هم هرچی بهش زنگ می زنه جواب نمی ده شب می خواد بره خونه اما حوصله نداره و می ره یک هتل. شب همش حوا را کنارش می بینه و وقتی بیدار می شه می بینه حوایی کنارش نیست و هی غصه می خوره. شریفه تمام جهیزه و پارچه هایی که برای حوا خریده بوده را از پنجره پرت می کنه پایین و می گذاره می ره بلیط می خره که بره استانبول. حوا می ره باهاش کلی حرف می زنه و می گه یلماز هم نمی دونست که برادر یوسفه و ما بهش گفتیم. شریفه می گه تو از کجا می دونستی که حوا می گه خاله گفت. شریفه می گه می دونستم همه چی از گور ان سلطان بلند می شه. حوا نمی تونه راضی اش کنه. شریفه تا شب اونجا می شینه اما پای رفتن نداره و در اخر می مونه به سلطان می گه به خاطر تو نموندم به خاطر حوا موندم بعد از اینکه فهمیدم زنده است نمی تونم رهاش کنم. حوا و یلماز هم که برگشته اند هتل. فردا سلطان می گه تو و یلماز ناهار پاشید بیاد خونه منم یک ناهار درست می کنم یک دسته گل هم بگیرید. سلطان مشغول غذا درست کردنه که دستش را می بره و رشید با مهربونی دستش را نگاه می کنه و حسابی قند توی دلش اب می شه. از طرفی رمزی هم بسیار خوشحاله که بلاخره با هانچی اغلو ها فامیل شده. محمت پیش باده می ره و می گه انقدر بچه منو و خودت را ازار نده. باده میگه بچه تو نیست که محمت می گه یوسف همه چیز را راجع زندگی تون به من گفته. باده می گه من واقعا معذرت می خوام محمت اما من شوهرمو خیلی دوست دارم تو هم فکر کن که هیچ وقت هیچ اتفاقی نیافتاده. محمت هم بسیار عصبی می ره پیش پلین. این پلین موهاشو صاف کرده و قیافه اش بهتره. پلین می گه می دونم گرفتاریت زیاده اما این هفته خانواده من می خوان بیان اما اگر تو هنوز روی نامزدی شک داری هنوز اتفاقی نیافته که محمت می گه نه پشیمون نیستم. یوسف می ره پیش باده و می گه که من نمی تونم خانواده ام را در این شرایط تنها بگذارم و باید برگردم خونه پیش مادرم. حوا به یلماز می گه پول هتل را به حساب هانچی اغلو ها بگذار که متصدی هتل می گه چون فامیلی شما هانچی اغلو نیست نمی شه. یلماز پول را حساب می کنه . و به حوا می گه بهتره بریم عکس هایی که اون پسره ازمون گرفته بود را ازش بگیریم توی اتاق زن و شوهرها پر از عکس های دو نفره است.

 

خلاصه قسمت 215 سریال شمیم عشق

حوا خانم حالت تهوع داره. می رن با یک جعبه شیرینی خونه رشید اقا. شریفه هم می اید البته با کلی کلاس. حوا با مامانش صحبت می کنه و می گه دلم نمی خواد از دست من ناراحت باشی من و یلماز هم را دوست داریم. شریفه هم می گه من هنوز وقت نکردم به تو یک جهیزیه بدهم و حسرت عروسی ات به دلم مونده. یلماز به حوا می گه بیا عروسی بگیریم حوا هم به همه می گه و اونا خوشحال می شن . سلطان می گه دو هفته دیگه تو همین خونه براتون عروسی می گیریم. حوا و یلماز می رن خونه. از طرفی باده کلی جیغ جیغ می کنه که من خونه ای که حوا باشه نمی ایم یوسف هم می گه میل خودته من می خوام برم. همیت هم با باده صحبت می کنه که خانم اون خونه تو هستی و تو زن یوسف هستی و مادر بچه اش. زهی خیال باطل همیت خانم. باده می اید و همه سر میز هستند که حوا و یلماز هم می رسن. حوا بعد سلام کردن سرش گیج می شه جالب اینکه فاصله یوسف و حوا نزدیک به سه متر است اما یوسف زودتر می پره و حوا را می گیره که نخوره زمین باده و همیت هم با چشمهای گرد شده نگاه می کنن. یلماز می گه می برمش دکتر که یوسف می گه زنگ بزن دکتر بیاد خونه یلماز هم می گه باشه الان زنگ می زنم. همیت می گه نیومده خودشو به غش زد باده تا تو رو دید غش کرد. یوسف از این حرف ها عصبی می شه و می ره حیاط. در اتاق حوا به حیاط هم باز می شه. اون می بینه یلماز هی دور حوا می چرخه یوسف عصبی تر می شه حوا هم یوسف را می بینه. دکتر می اید در اتاق حوا و سلطان هستند می گه ممکنه باردار باشه. دکتر که می ره حوا می گه اخه خاله من تیر خوردم جراحی شدم چطور می شه. بریم تست بگیریم که سلطان می گه نخیر فردا باید بریم پیش دکتر. حوا اشفته است. محمت تو تراس با باده دعوا می کنه که مگه نمی بینی یوسف چقدر حوا را دوست داره چطور حاضر شدی با این دختر یک جا زندگی کنی . برای به دست اوردن یوسف دست به هر کاری زدی اما دیگه تمومه اگر تو را هم به دست نیارم بچه ام را به دست می اورم وقتی به دنیا امد تقاضای تست دی ان ای می دم نمی گذرم بچه ام اینطوری بزرگ بشه. باده می گه نمی تونی محمت می گه چی ترسیدی من که می دونم بچه منه. همیت دعوای این دو تا را می بینه و به باده می گه چه خبره که باده می گه محمت داشت راجع حوا می گفت همیت می گه من برم باهاش حرف بزنم که تو را که بارداری اذیت نکنه که باده می گه نمی خواد. جالب اینکه سلطان و همیت این قضیه باده را تا حالا نفهمیده اند این دو تا پشه هم تو هوا پر می زنه می فهمن چرا اینو نفهمیدن نمی دونم. شب حوا از استرس خوابش نمی بره یوسف هم بیرون بوده می اید و حوا را در تراس می بیند.

 

خلاصه قسمت 216 سریال شمیم عشق

حوا تو بالکن بود که یوسف از بیرون می اید و از دور حوا را نگاه می کند بسیار ناراحت و دلگیر است حوا در دلش می گوید اگر واقعا باردار باشم این هدیه خداوند است بعد از این همه بدبختی ای که داشتم. فردا حوا به دکتر می رود و می فهمد که چهار ماهه باردار است و تا حالا نفهمیده که از اون عجایب سریال است. شهردار زنگ می زند به یلماز خان و انها را برای نامزدی دخترش دعوت می کند. یلماز هم می شنود همیت به متلک به یلماز می گوید تو با پدرت برو. طفلی یلماز ذوق می کند و بعد همیت می گوید که یلماز تو به هر کی بگی هانچی اغلو هستی مسخره ات می کنند یلماز تازه فهمیده همیت دستش انداخته . حوا حسابی توی اسمان هاست و هی عکس سونو گرافی بچه اش را نگاه می کند. بسیار شاد است و وقتی می رسد خانه و یلماز باهاش حرف می زنه اصلا متوجه نیست و توی عالم خودش سیر می کنه. یلماز می خواد وکیل بگیره که برای هانچی اغلو بودنش اقدام کنه. حوا یوسف را که روزگار توی بغلش است می بینه و شوکه می شه و توی دلش ارزو می کنه که کاش بچه اش هم می فهمید باباش یوسفه. همیت و خانواده اش می رن مهمانی از ان طرف حوا هم به همراه یلماز به مهمانی می رود و باعث خشم همیت و باده می شود. حوا یک لباس ناز بلند و پوشیده پوشیده. توی مهمانی همه همیت را دوره می کنند و از حوا می پرسند او هم می گوید او می خواهد یک چیزی از ما بکند همش به خانه ما رفت و امد می کند زنها به باده می گویند که تو چهار ماهه هستی و اصلا شکم نداری که همیت می گوید چون شکم اولش است. حوا حالت تهوع  دارد و به دستشویی می رود و باده هم در دستشویی هست که متوجه می شود حوا تهوع دارد. باده حوا را موقع خروج از مطب دکتر دیده بود کیف حوا می افتد و برگه سونو کمی از داخل کیفش مشخص می شود که این باعث شک باده می شود که نکند حوا باردار باشد. محمت به نزد دکتر باده می رود و می گوید باید برای من روی یک برگه مکتوب بنویسی که باده یک بار سقط داشته و بچه دوم او دو ماهه است. دکتر هم از دهانش در می رود و موضوع کلیه که باده نداده و دروغ بوده را به محمت می گوید. محمت که دیگه خونش به جوش امده برگه را می گیرد و می رود. حوا به یلماز می گوید بیا مراسم را جایی بگیریم که در خور نام خانوادگی تو باشد.

خلاصه قسمت 217 سریال شمیم عشق

باده حوادث که از حوا دیده از صبح مثل خروج از دکتر و دست گذاشتن روی شکمش و اون کاغذی که توی کیفش بود را کنار هم می گذاره و پی می بره که حوا حامله است. شب حوا زودتر می ره خونه لباس عوض می کنه و با یلماز و سلطان می رن بیرون. یوسف حسابی خورده و می ره تو اتاق می خوابه. باده می ره تو اتاق حوا و برگه سونوگرافی را از کیفش پیدا می کنه از اون طرف حوا و یلماز می ایند و اون مجبور می شه بره تو کمد. یلماز چند دقیقه از اتاق می ره بیرون و حوا برگه سونو را برمی داره و قربون صدقه بچه می ره و می گه تو معجزه منی . باده هم تو کمد داره اینا را می بینه و حرص می خوره .شب وقتی یلماز و حوا از هم جدا خوابیدن باده از کمد بیرون می اید و می ره. شب تو حیاط می خوابه صبح محمت می ره سراغش و برگه را بهش نشون می ده. باده می گه من می گم تو دروغ می گی . محمت می گه من قضیه کلیه ها را رو می کنم. باده درمانده می شه و می دوه دنبال ماشین محمت . محمت می گه من این برگه را رو می کنم بچه تو دو ماهشه و معلوم می شه که بچه منه. باده تو چی کار می کنی . من باز خواستم به یوسف فرصت بدم اما یوسف برای طلاق داره اقدام می کنه. باده زار می شه و وا می ره. می گه تنها یک راه داره یا تو با من می ای و می رویم از اینجا و خوشبخت می شویم یا هر دو می مانیم و وقتی بچه به دنیا امد من شکایت می کنم و همه چی رو می شه. حوا با برگه سونوگرافی می ره سراغ همیت. به همیت می گه یک خبر خوش دارم . همیت می گه نکنه داری از اینجا می ری. حوا می گه نه اما من باردارم. همیت می گه چه زود اما به من چه. حوا می گه بچه یوسف توی شکم منه و برگه سونو را نشان می دهد. همیت شوکه می شود و حسابی داد و بیداد می کنه. حوا می گه یا به عنوان صاحب مجلس در مراسم عروسی من شرکت می کنی یا همه چیز را به یوسف می گم و تو می دونی چقدر دلم می خواهد این قضیه را به یوسف بگویم. همیت درمانده می شود. حوا پیش سلطان می رود و همیت وارد می شود و می گه سلطان من که می دونم همه اینها از گور تو بلند می شود واقعا من این همه به تو محبت کردم اما تو همش خیانت کردی و از پشت ضربه زدی. حوا باز همیت را تهدید می کند. حوا به یلماز می گوید که کاری کردم که همیت به عروسی ما بیاید. یلماز می گه نمی خوام به خاطر من به دردسر بیافتی. که حوا می گه من کاری نکردم به دردسر هم نمی افتم.