رضا خان اسلحه اش را چک می کند و می بیند که چهار گلوله نیست و می فهمد که شلیک به ازر کار مادرش بوده. ملک به بیمارستان می رود و می گوید ازر چشمانت را باز کن کشتن تو با چشمان بسته لذتی ندارد تو از حیوانات هم پس فطرت تری فاطیما داشت خودش را می کشد به خاطر کار تو بالش را روی دهانش می گذارد اما پرستار می رسد و مجبور می شود که کارش را نیمه رها کند جلوی در جانیپ را می بیند و می گوید که بیا بعدا باهات کار دارم به او پول می دهد که لباس پاره را در اتاق دیلا قرار دهد و به او می گوید از این به بعد برای من جاسوسی می کنی و جانیپ هم قبول می کند. جانان به دیلا زنگ می زند که یکی ملک را نزدیک جایی که ازر تیر خورده دیده پلیس برای دستگیری ملک می رود رضا که دیده فاطیما خیلی افسرده است او را با خودش برده بیرون . دیلا به رضا زنگ می زند و او هم خودش را سریع می رساند ملک را دستبند می زنند و می برند پلیس همه خانه را می گردد اما حیدر زودتر اسلحه را برداشته و برده توی ساحل قایم کند رضا او را می بیند و می فهمد که کار مادرش بوده. ملک زیر بار نمی رود و می گوید که به دیدن دختر عمه اش رفته بود که ان حوالی زندگی می کند.