علی متوجه غیبت سودا می شود همیت که می فهمد که دزدی سودا کار محمد بود همش می خواد همه را قانع کنه که سودا با میل خودش رفته اما الیف که می دونه بچه سودا توی ان خانه است می گه امکان نداره نه کیفش را برداشته و نه پول. همیت موبایلش را دست می گیره و می گه همسایه زنگ زده و گفته که سودا را دیده سوار ماشین یک مرد شده و مراد هم می گه که شوهر سودا را اطراف خانه دیده طفلی علی کلی غمگین می شه. لیندا همش دورش می چرخه اما علی محلش نمی ده همیت به لیندا می گه برو تو اتاقت در را روی خودت ببند علی نگرانت می شه و می اید سراغت. منور و خانواده سلطان برای خرید عروسی می روند. علی کارتش را به سلطان می دهد اما سلطان می گوید که همین که خرج عروسی را بر عهده گرفته اید کافی است سلطان موقع خرید همه حواسش به کیف پولش است که پول کمی توی ان است. الیف همش به علی می گه که سودا خودش نرفته همیت الیف را می کشه کنار و می گه اگر همش این حرف را توی گوشش بگی کاری می کنم که از اینجا بری و کسی بهت کار نده. علی همش توی اتاق سودا می ره و یاد خاطراتشون می افته. یلماز خان و یلماز هم می خوان برن ازمایش بدهند که ایلماز هم از ارث سهم ببره