• عزیزه خواب میبینه که جودت برگشته به عثمانی و میخوان باهم دیگه زندگی کنند از خواب میپره و جودت و میبینه که داره لباس میپوشه که بره ، جودت میگه خواب دیدی چیزی نیست و زود برو خونه ، واسیلی به لئون میگه مقصر این انفجار و پیداکنند تو چرا مراقب نبودی ، لئون میگه داشتم از ییلدیز مراقبت میکردم چرا سرهنگ جودت غیبش زده و نیست واسیلی میگه احتمالا داره پیگیری میکنه و به لئون میگه به خانواده جودت نزدیک نشه تیفیک میاد پیش عزیزه و جوری رفتار میکنه که خودش مهمات و منفجر کرده و عزیزه باور میکنه ، تو خونه واسیلی سربازی میاد و میگه لئون حالش خوبه ولی زخمی شده اونم واسه دعوایی که با علی کمال انجام داده و ورونیکا عصبانی میشه ییلدیز به ورونیکا میگه میتونیم بریم بیرون و از بابام خبر بگیرم ؟ ورونیکا میگه حالشون خوبه وگرنه سرباز میومد و اطلاع میداد هیلال میگه این انفجار حقتون بود بیشتر از این سرتون بیاد و ورونیکا سیلی به صورت هیلال میزنه و حصیبه میگه یه بار دیگه دست رو نوه ام بلند کنی دستتو میشکنم ، عزیزه میاد خونه و هیلال و درحال گریه میبینه و فکر میکنه هیلال و ییلدیز دعوا کردن سرشون داد میزنه که هیلال میگه ورونیکا منو زد ، عزیزه که از کاری که با جودت کرد عصبانی بود ، عصبانی تر میشه و میره پیش ورونیکا و میگه حق نداری به دخترم سیلی بزنی یه بار دیگه تکرار کنی میدونم باهات چیکار کنم ، ورونیکا میگه شما حق ندارید تصمیم بگیرید من دارم با زبون خوش باهاتون حرف میزنم وگرنه .. عزیزه میگه وگرنه چی ؟ پرتمون میکنب تو کوجه یا زندان ؟ ورونیکا میگه روزش برسه متوجه میشید عزیزه هم تهدید میکنه و میره جودت که میاد کلانتری یونان بهش میگن حسن نمیر و گرفتن و جودت میره درستش کنه که واسیلی میگه میدونم داشتی پیگیری میکردی ولی ما پیداش کردیم ، حسن نمیر اسلحه داشت فهمیدن اسلحه های عثمانی و جودت ازش بازجویی میکنه ، حسن نمیر میگه تو میتونی منو نجات بدی ، ما تو این غربت دوستیم جودت میگه نه از اینجا به بعد جهنمه برات پس زودتر جای اسلحه هارو بگو ، لئون به واسیلی میگه جودت قبل از دستگیرش بیهوشش کرد و قبل از انفجارم از پستش ردش کرد اینا دلیل میتونا باشه برای مشکوک شدن ، واسیلی میگه مدرک داری میگه نه ، میگه بدون مدرک برای بالا دستیها فرضیه نساز وگرنه دستگیرت میکنم .

    • حسن نمیر به جودت میگه باید از اینجا بیرون ببرش تا همه چی و بهش بگه جودت میره پیش اشرف پاشا و میگه حسن نمیر و باید فراری بدیم تا همه چی و بگه و منم وظیفمو انجام بدم و از یونانی بودن راحت شم اشرف پاشا میگه پس سعی جوری بازی در بیاری که راضی به ازادیش بشن ، جودت میاد و الکی حسن نمیر و میزنه و میگه داد بزنه تا باور کنن داره شکنجه میشه و بعد میره پیش واسیلی و میگه برگه رضایت میخواد تا حرف بزنه واسیلی میگه سرگرد جدید داریم " استاورو " میدونه چجوری ازش حرف بکشه و اونم برق میزنه به حسن نمیر تا اعتراف کنه تیفیک میفهمه حسن نمیر و گرفتن و نگرانه لو بره میره پیش عتیقه فروش و میگه قاچاقچی معروف " ایوان " رو براش بیاره ، دکتر به عزیزه میگه که ییلدیز رو راضی به ازدواج کنه و فکر لئون و از سرش خارج کنه ییلدیز که حرفاشونو میشنوه میگه به دکتر که من تورو نمیخوام ، باهات ازدواج نمیکنم و دکتر میگه باید یکی از ما بمیره تا ازدواج بهم بخوره ، اشرف پاشا به یکی از ادماش میگه محمد بصیری رو امارشو دربیارن ، حسن نمیر چیزی اعتراف نمیکنه و میرن پسرشو میارن ، جودت پسر حسن رو تحریک میکنه و میگه باباش خائن وطن و میخواد وطنشو بفروشه ، اونم چاقوی رو میز جودت رو برمیداره و قایم میکنه وقتی میره پیش باباش حسن نمیر میخواد اعتراف کنه به سرگردا میگه برید بیرون با پسرم حرف بزنم چون من تو دست شما میمیرم با پسرش تنها حرف میزنه که پسرش چاقو میزنه به باباش و استاورو تا میبینه پسر حسن نمیر و میکشه ، حسن نمیر و میبرن بیمارستان ، به تیفیک میگن حال حسن نمیر وخیمه و خوشحال میشه عزیزه و دکتر حسن نمیر و جراحی میکنند

      • تیفیک میاد بیمارستان و به عزیزه میگه باید بکشی حسن نمیر و اون جای اسلحه هارو میدونه و اگه بگه هر دوی ما لو میریم و تو خطر میافتیم عزیزه میگه نمیتونه انجام بده و تیفیک میره سراغ هیلال به اون میخواد بگه حسن نمیر و بکش و که عزیزه میاد و نمیذاره حرف بزنن دوباره تیفیک به عزیزه حرفاشو میگه ، ورونیکا به لئون میگه چرا برای ییلدیز دعوا کردی ، لئون گفت چون اون نمیخواد با دکتر ازدواج کنه ، منم رفتم به داداشش گفتم ولی دعوا گرفتیم ورونیکا گفت ییلدیز میخواد با کی ازدواج کنه لئون میگه بامن میخواد ازدواج کنه ، من هم میخوام باهاش ازدواج کنم که ورونیکا میگه باید از جنازه ی من رد شی و میره پیش حصیبه میگه جلو دخترتونو بگیرید یه مسلمون نمیتونه با مسیحی ازدواج کنه حصیبه هم میگه ییلدیز نامزد داره و برودی عروسی میکنه عزیزه تو اتاق حسن میره ولی نمیتونه بکشش و حسن از کشتن پسرش ناراحته و دربارش به عزیزه میگه ، جودت میاد و عزیزه رو بیرون میکنه و به حسن نمیر میگه فراری میدمت ، اشرف پاشا هم برای محمد نامه میده تا ببینه چقدر مورد اعتماده محمد راه میافته بره اونجایی که اشرف پاشا گفته که هیلال میبینش و تعقیبش میکنه ، و تو دامی که اشرف پاشا براشون چید میافتن و لئون دستگیرشون میکنه جودت نقشه میکشه برق بیمارستان و قطع کنه عزیزه میره تو اتاق حسن میگه یه دلیل بیار نکشمت حسن میخواد همه چی درباره جودت بگه که برقا قطع میشه جودت میگه از سرهنگ واسیلی مراقبت کنید و خودش میره حسن برمیداره میبره اتاق دیگه اونجا ادم حسن جودت بکشه که حسن نمیذاره هر چی جودت میگه درباره اسلحه ها بگه حرفای دیگه میزنه و میمیره جودت برای اینکه لو نره شلیک میکنه به حسن واسیلی میرسه میگه داشتن فرار میکردن کشتمشون مصطفی سامی دکتر که برادرزاده ی اشرف پاشاست دستور داشت از پاشا که حسن نمیر و بکشه ( انگار ازدواج با ییلدیز نقشه پاشاست ) ، واسیلی به جودت میگه موقع انفجار کجا بودی که میگه با زنم بودم عزیزه میاره به اونم میگه ، عزیزه هم میگه با جودت بوده که لئون میاد خبر دستگیری هیلال و محمد رو میده .