• کرم همراه خودش کلی آدم اورده که همشون از گوشه و کنار میان بیرون و از طرفی ممتاز و آدماش هم میرسن و تیراندازی میشه و کرم خلیل رو گرفته بود و میخواست در بره که پویراز جلوشون رو گرفت و زد خلیل رو کشت .. کرم رو هم دستگیر کردن .. چنار هی به عایشه گل نزدیک تر میشد و عایشه گل چند بار گفت نکن و وقتی دید چنار مسته گلدون رو زد تو سرش!بعد خودشم شوکه شد و نورا اومد حسابی شلوغش کرد و عایشه گل میخواست از خونه بره که نورا گفت باشه بیا برو ، باهم دیگه میریم ملاقاتِ دسپینا خانوم تو زندان!و عایشه گل هم مجبور شد بمونه .. یکم بعد چنار اومد بهش گفت که میتونه شب رو هرجا بخواد بمونه اون مزاحمش نمیشه ، عایشه گل هم گفت خیلی با فکری لطف میکنی! بعد رفت تو اتاقشون ولی یکم بعدش نشون داد که عایشه گل نشسته تو خونه ی پویراز و پویراز میاد تو و با نگرانی میپرسه عایشه گل چی شده؟ اینجا چیکار میکنی؟ عایشه گل هم میگه بغلم کن! بعد همو بغل میکنن و پویراز میگه اتفاق بدی افتاده؟چی شده؟نورا ناراحتت کرده؟ عایشه گل هم میگه این چجور زنیه آخه؟ پویراز میگه گریه کردی؟ عایشه گل هم میگه نه اما دلم میخواد گریه کنم .. پویراز میگه چرا؟ عایشه گل میگه چون تو نبودی .. پویراز میگه من همیشه اینجام .. همیشه! بعد میشینن رو مبل و پویراز میگه عایشه گلم ، ناراحت نباش!ببین یه روز تمامِ این بدی ها و مشکلاتی که داریم تموم میشن و میگذرن!ببین اصلا همه ی اینا که سرمون میان ما رو بیشتر بهم نزدیک میکنن!من هربار بیشتر عاشقت شدم .. عایشه گل میگه منم! بعد میگه خسته شدم پویراز .. یکم برام حرف بزن چیزای خوب بگو .. پویراز هم میگه من وقتی برمیگردم گذشته رو نگاه میکنم میبینم که وسط صد تا بلایی که سرم اومد ، تو هم اومدی!! اصلا اینجوری شد که وارد زندگیم شدی و کلییی حرفای مسخره میزنه و بالاخره عایشه گل رو میخندونه عایشه گل هم میگه کاش زمان همینجا وایسته ، تو همش حرف بزنی و منم بدون هیچ حرفی گوش بدم و بارها و بارها عاشقت بشم!پویراز هم میگه تو عاشقم باش ، من تا ابد بدون اینکه خسته بشم برات حرف میزنم صدو از فاتح پرسید چه کارایی بلده و اونم گفت بسکتبال بازی میکنه . بعد صدو اسلحه شو دراورد و گفت که فاتح میتونه تو خونه شون به عنوان راننده کار کنه و ماشینا رو جا به جا کنه و از اینجور کارا که فاتح با دیدن اسلحه یکم ترسید و گفت راجبش فکر میکنه و موقع خارج شدن هم سوگل رو دید و خیلی عادی خداحافظی کرد باهاش ولی سوگل داشت از استرس میمرد

    • بعد از اون صدو و تاشکافا و ذولی و بابا رفتن کبابی و ذولی گفت که مامانش گیر داده باید با ملتم ازدواج کنه زودتر و صدو سعی داشت منصرفش کنه و میگفت ازدواج خوب نیست و آزادیتو میگیره ولی تاشکافا میگفت عالیه! و بابا هم میگفت فقط باید هرچی زنا گفتن بگی باشه خلاصه که در نهایت قرار شد ذولی به ملتم پیشنهاد ازدواج بده .. تو اداره ی پلیس ، رئیس کلی ادا رو سرزنش کرد و ادا هم عذرخواهی کرد و گفت کار احمقانه ای کردم که عاشق کرم شدم یه شانس دیگه بهم بدین .. رئیس هم قبول کرد و بعد رئیس و ممتاز از کرم بازجویی کردن و اون گفت که به خاطر قدرت و پول بیشتر رفته با اون آدما کار کنه و بعد ادا اومد و ازش پرسید چطور تونسته این کارو باهاش کنه؟ که کرم گفت اگه ادا هم به گروهی که اون باهاشون کار میکنه ملحق شه دوباره میتونن باهم باشن و ادا هم یه لیوان آب رو پاشید رو صورتش و حسابی عصبانی شده بود و گفت تو اون کرمی نیستی که من عاشقش شدم!! بابا بحری با رئیس قرار گذاشتن و صحبت کردن و بابا قضیه ب کسی که دسپینا کشتش رو گفت و از رئیس خواست هواشو داشته باشه اونم قبول کرد .. همزمان یکی شنود گذاشته بود و داشت گوش و ضبط میکرد 😐 یکی از آدمای نورا بهش زنگ زد و گفت کرم رو دستگیر کردن و خلیل مرده و بعد همون آدم به ممتاز زنگ زد و گفت گوشی رو بده به کرم وگرنه عکسات با اون زن رو پخش میکنیم و ممتاز هم کرم رو برد بازداشتگاه و بعد گوشی رو بهش داد و طرف به کرم گفت اصلا از نورا حرفی نزنه تا آزادش کنن و به ممتاز هم گفت کرم رو بیرون بیاره!😐 صبح شد و سینان برای پویراز صبحونه آماده میکرد و کل آشپزخونه رو بهم ریخته بود 😂 پویراز هم گفت خوبه یه تیکه تست درست کردی و آشپزخونه به این حال افتاده! بعد کلی بوسش کرد و بعد یهو گفت سینان اگه یه روز فهمیدی پسرِ واقعیم نیستی تعجب نکن و سینان هم گفت نمیکنم!ذاتا همیشه فکر میکنم موهام چرا این رنگی شدن! بعد میگه بابا راستشو بگو .. منو از کارتن ها پیدا کردی؟ پویراز هم میگه نه پسرم از کلانتری .. از طرفی دسپینا با عایشه گل حرف میزنه و میگه ماجرا رو از سینان فهمیده و عایشه گل هم میگه چیزی نیست و حلش میکنه و از دسپینا میخواد اصلا کار اشتباهی نکنه اما دسپینا میگه فداکاریت برام خیلی ارزش داره ولی نمیتونم بزارم بیشتر از این اینجا بمونی ..

      • بعد دسپینا میره و تو راه همش به حرفای عایشه گل و بابا بحری فکر میکنه .. چنار میاد و به عایشه گل میگه من بابتِ دیشب خیلی معذرت میخوام دست خودم نبود ولی باور کن خیلی گیج شدم!اول باهام ازدواج کردی بعدش رفتی خونه ی بابات گفتم بیا نیومدی بعدش برگشتی وقتی هم که برگشتی انقدر باهام سردی!اگه قرار بود اینجوری شه چرا اومدی پس؟عایشه گل هم میگه مجبور شدم بیام!مامانت تهدیدم کرد و برای چنار همه چی رو توضیح میده و چنار هم میره سر مامانش داد میزنه که تو چجور آدمی هستی و چطور این کارو کردی؟ نورا هم میگه چون تو داغون شده بودی کردم ولی اگه ناراحتی بیا خودت مدارکمو از بین ببر!و چنار هم میاد فیلما رو از تو لپ تاپ پاک میکنه و سی دی رو هم میگیره و جلوی چشمای عایشه گل میندازه تو شومینه و به عایشه گل میگه دیگه مانعی نداری!اگه بخوای میتونی بری .. عایشه گل هم خوشحااال میاد پیشِ پویراز و سینان و میگه سینان این بابات انقدر آدمِ باهوش و زرنگیه که نگو!و سینان هم میگه اینکه بابام هست یا نه رو نمیدونم ولی زرنگه! پویراز هم گیج شده و میگه حالا فعلا هوشِ منو ول کنین چی شده؟ عایشه گل هم میگه کاری که تو گفته بودی رو کردم .. تموم شد!این دفعه واقعا تموم شد!از اینجا میرم!وسایلمو برمیدارم و میرم خونه و پویراز میگه وای دستِ چنار درد نکنه زحمت کشید ، عایشه گل میگه بقیه شو نشنیدی؟ میگم برمیگردم خونه و پویراز هم خوشحاال میگه اگه تو نباشی که منم درجا استعفا میدم و سینان بدو بدو میره وسایلشو جمع کنه و پویراز از عایشه گل میپرسه که میگی تموم شد ، چنار راحت طلاقت میده دیگه؟ عایشه گل هم میگه میده .. یعنی فکر کنم بده .. بعد سینان میاد و با عایشه گل و پویراز سه تایی همو بغل میکنن و بعد میرن بیرون که نورا از پنجره ی پشتیِ خونه اونا رو میبینه و میاد به چنار میگه عایشه گلی که انقدر خودشو برات معصوم جلوه میده با حکمت رابطه داره!و چنار هم میگه یعنی چی؟تو از روی دشمنی اینو میگی و نورا عصبانی میگه با چشمای خودم دیدم!چنار هم زنگ میزنه به وکیل و میگه فعلا کار پویراز رو ول کنین و زنم رو تعقیب کنین .. پویراز و سینان میرن دنبالِ خونه و بانگاهی یه خونه داغون بهشون نشون میده بعد پویراز پالتوی نورا رو بین لباسایی که باید ببره اتوشویی میبینه و متوجه میشه دکمه های پالتو دقیقا مثل همونیه که تو دست یاووز بود و حسابی شوکه میشه!و یه دکمه ازش برمیداره که ببره اداره ی پلیس .. دسپینا هم میرسه به یه کلانتری و میره تو و سراغِ کسیو میگیره که پیشش اعتراف کنه ..

        • از طرفی بابا بحری خیلی نگرانِ دسپیناست و از سوگل میپرسه ، اونم میگه صبح زود رفته خونه ی عایشه گل و بعد بابا به عایشه گل زنگ میزنه و عایشه گل به بابا میگه که نورا تهدیدش میکرده .. بابا هم عصبانی میشه که چرا زودتر بهش نگفته و بعد میفهمن دسپینا کدوم کلانتری رفته (از طریق آشناهای بابا بحری) و بابا به دسپینا میگه مگه قول نداده بودی؟دسپینا هم میگه نمیدونی چه اتفاقی واسه عایشه گل افتاده!بابا هم میگه میدونم ولی نگران نباش همه چی حل شده!چنار فیلما رو از بین برده عایشه گل هم الان بیرونه و دسپینا خیلی خوشحال میشه و میره پیش عایشه گل و عایشه گل میگه از اینکه داشتی واسه من فداکاری میکردی ممنونم .. دسپینا هم میگه تو هم دقیقا همین کارو کردی :) و بابا میره تا حسابِ نورا رو برسه و میره دم خونه ی چنار اینا و نورا تعارف میکنه بیاد تو که بابا میگه دیگه نه من نه هیچکس از خانواده م پامونو اینجا نمیذاریم!و بعد میگه چیزایی که تو بهشون میگی تهدید واسه من مثل شکرِ کنارِ چاییِ 😂 و تهدیدش میکنه که دیگه به عایشه گل کاری نداشته باشه و از اونجا میره .. خب تو این قسمت ذولفقار با چند نقشه ی مختلف میخواست به ملتم پیشنهاد ازدواج بده که همه رو یه جا میگم 😁 اولش ذولی ملتم رو برد ساحل و قرار بود ملتم از دوربین نگاه کنه و صدو و تاشکافا پارچه ای که روش نوشته "با من ازدواج میکنی چشم قشنگم؟" رو بلند کنن و همزمان ذولی حلقه رو بگیره جلوی ملتم .. ولی درست موقع اجرای نقشه صدو و تاشکافا با چند نفر دعواشون شد و پارچه رو نگرفتن .. بعد عیسی به ذولی گفت کمکش میکنه و برای ملتم یه چیزی درست کردن و ریختن رو فلش و ذولی برد به ملتم داد ولی وقتی ملتم فلش رو زد به لپ تاپش ویروسی بود و لپ تاپ هنگ کرد 😂 بعدشم ذولی ملتم رو برد یه رستورانِ شیک و قرار بود حلقه تو شامپاینِ ملتم باشه ولی همون موقع یه مردِ دیگه به دوست دخترش پیشنهادِ ازدواج داد و ملتم گفت چقدر ساده خواستگاری کرده و ذولی هم پشیمون شد و از اونجا رفتن بیرون .. تو راهِ برگشت که بودن ماشین وایستاد و ملتم گفت لاستیک ترکیده و رفت عوضش کنه ، ذولی هم برای اینکه کمکش کنه پیاده شد و دید ملتم جلوش زانو زده و حلقه ی مردونه گرفته و بهش پیشنهادِ ازدواج میده 😍

          • ملتم گفت من خیلی عاشقت شدم و تو انقدر خوبی که هیچوقت بهتر از تو رو پیدا نمیکنم! ولی ذولی اذیتش میکرد و میگفت باید فکر کنم 😂 در نهایت گفت به جز تو با کی ازدواج کنم آخه؟ و هر دو "بله" گفتن و همو بغل کردن 😍 عیسی صبح لای دفترش نامه ی باباشو پیدا کرد (همون که تاشکافا نوشته بود) و با دست خط تاشکافا مقایسه کرد .. بعد از مامانش پرسید چرا قاتلِ بابام پیدا نشد؟ امینه هم گفت نمیدونم پسرم و شب داشت به تاشکافا میگفت که عیسی اصلا نباید چیزی بفهمه و تاشکافا هم گفت مگه دیوانه ام که برم بهش بگم باباتو من کشتم؟ که عیسی شنید و گفت پس تو بابامو کشتی تو هم پنهونش کردی!خدا هر دوتونو لعنت کنه 😐 و رفت بیرون .. صاحب خونه ی فاتح میاد و میگه یک هفته وقت داره که اجاره ی سه ماه رو بده و فاتح هم مجبور میشه کارِ صدو رو قبول کنه .. صدو ازش میپرسه کدوم دانشگاه میری؟ و فاتح اسم دانشگاه سوگل رو میده ولی میگه با سوگل درس مشترک ندارن و نمیشناسدش و صدو هم میگه پس از این به بعد خودت سوگل رو ببر و بیار 😐😂 سوگل هم یواشکی با فاتح حرف میزنه و میگه از اینجا بره ولی فاتح میگه من به پول نیاز دارم و مثل تو پرنسس نیستم!سوگل هم پیش خودش میگه آره تو فکر کن من پرنسسم :/ پویراز تو اداره ادا رو میبینه و بهش دلداری میده و میگه تو احمق نبودی!فقط عاشق شدی!و اگه هر موقع کمکی خواستی رو من حساب کن و ادا هم خیلی خوشحال میشه که حداقل پویراز کنارشه .. پویراز و ممتاز و رئیس نقشه میکشن که دستِ نورا رو ، رو کنن .. ممتاز به پویراز اینا میگه که نورا تهدیدش میکنه ، اونام میگن که پس اون صداهای ضبط شده از رئیس و بابا بحری که پخش شد ، رئیس استعفا بده و ممتاز رئیس بشه مثلا ، بعد کرم رو مخفیانه فراری بده و ببردش جایی که اونا میخوان ولی شرط بذاره که خودِ رئیسشون رو ببینه و همینطور هم میشه و نورا به عنوانِ رئیس میادش و رئیس داره از دور نگاشون میکنه و به پویراز هم خبر میده و اون دکمه هم کاملا با دکمه ای که تو دستِ یاووز بود مشابه بودش .. سوگل داره با ملیس حرف میزنه و میگه تو رو خدا صدرالدین نفهمه وگرنه کارم تمومه که همون موقع صدو میاد و گوشی رو ازش میگیره ولی ملیس چیزی نمیگه و قطع میکنه و صدو سر سوگل داد میزنه که باز چه غلطی کردی؟ سوگل هم میگه موضوعِ کارت اعتباریه ولی صدو گول نمیخوره و بحثشون خیلی شدید میشه و صدو میگه دیگه نمیخواد بری دانشگاه!سوگل هم میگه بچمو میگیرم و میرم و صدو میگه برو همین الان برو!

            • و سوگل میگه تو حتی نتونستی برای بابات نوه بیاری که صدو میزنه تو گوشش و میره و سوگل میشینه گریه میکنه .. فاتح هم همه ی اینا رو میبینه و میگه متاسفم!من وقتی دیدم پولداری فکر میکردم خیلی خوشحالی ولی اینطور نبوده .. ذولی از خونه ی ملتم میاد بیرون که همون زن قاتله میاد جلوش و میگه اورهان سونمز رو میشناسی؟ و ذولی هم متفکر به عکس نگاه میکنه .. پویراز و سینان میرن جلوی خونه ی قبلیشون و میبینن سالمه و از یه همسایه میپرسن ، اونم میگه اهالی به این کار اعتراض کرده بودن و دادگاه برگزار شد و گفتن خرابش نمیکنن .. پویراز و سینان هم خوشحاال میرن که دوباره اجاره ش کنن 😊 و صاحبخونه کلیدا رو به پویراز میده و میگه مثل قدیم اجاره هات دیر نشه که وسایلتو میندازم تو کوچه اینبار 😂 و پویراز هم میگه باشه و موقعِ ورودش به خونه همه ی خاطراتِ گذشته ش یادش میاد 😍 .. بعد به عایشه گل زنگ میزنه و میگه برات سورپرایز دارم .. عایشه گل هم میگه باشه الان تو رستورانم یکم دیگه میام .. وکیل هم به چنار زنگ میزنه و میگه عایشه گل خانوم تنها رو رستورانه و چنار میگه باشه آدرسِ اونجا رو برام بفرست و برو خودت .. پویراز کلِ خونه رو با شمع پر میکنه و دوباره به عایشه گل زنگ میزنه .. همون موقع چنار هم رسیده رستوران و پشتِ عایشه گل وایستاده .. عایشه گل میگه "جانم؟ دارم میام دیگه عزیزم بلند شدم .. فقط خیلی کنجکاوم سورپرایزت رو بدونم" و چنار خودش رو نشون نمیده و پشتِ سرِ عایشه گل میره که تعقیبش کنه .. عایشه گل میرسه به خونه ی پویراز و روی دیوار نوشته شده "برای زندگی وقتی نمونده" و میره بالا و اونم موقعِ ورودش به خونه یادِ اولین باری که رفته بود اونجا میفته 😍 و با ذوق میاد تو و میگه چه خبره پویراز؟ پویراز هم میگه عایشه گل ، همه میخوان زندگی جدیدی رو شروع کنن ولی من و تو زندگیمون رو از همون جایی که مونده بود ، دوباره شروع میکنیم .. روزهای پویراز کارایل امروز دوباره متولد میشن و عایشه گل میگه چه خوب که خونه رو خراب نکردن 😍 و بعد باهم شروع به رقصیدن میکنن و سینان هم داره نگاشون میکنه و بعد از رقص ، میخواستن همو ببوسن که پویراز به سینان گفت چشماتو ببند 🙈 و بعد عایشه گل و پویراز همو بوسیدن 😍😍😍 و از اونجایی که دقیقا جلوی پنجره بودن ، چنار دیدشون 😐