عزیزه تو کشتی میره ، فکر میکنه که پدر افتالیا تو کشتیه اونجا جعبه های اسلحه رو میبینه و یهو اسلحه میاد پشت گردنش !
عزیزه که میگه منو نکش تیفیک از صداش میفهمه عزیزس ، هر چی عزیزه میگه اینجا چیکار میکنی جوابی نمیده تیفیک شک داره شاید نقشه باشه عزیزه رو حالت گروگانی میگیره میگه جودت کجاست ، عزیزه میگه نیست ، میرن بیرون و تیفیک میگه که نباید اینجا میومدی ، نباید میفهمیدی جای اسلحه هارو ... نمیتونم ریسک کنم رو تو ، و اسلحه رو سمت عزیزه میگیره و میگه زانو بزن ، عزیزه میگه این اسلحه ها چین ، چرا اینجان ؟ تیفیک میگه اینا رو مخفی کردم شوهرت و یونانی ها پیدا نکنن وگرنه این جنگ و میبازیم ، اسلحه ها ناموس و امید این شهر و مردمه اینارو من باید یه جای مطمئن ببرم ولی تو فهمیدی اگه به شوهرت بگی ، واسه همین میکشمت ، عزیزه میگه باشه اگر اینا امید مردمه و با اینا بچه هام تو ارامشن و اسیر نیستن و نیرنگ و ریا نداره شهرم و من راضیم منو بکش !
تیفیک پشیمون میشه و میگه این یه رازه برای تو نباید به کسی بگی عزیزه میگه باشه حال افتالیا بد میشه و عزیزه میگه باید ببریمش بیمارستان تا بهش امپول بزنم وگرنه میمیره ، تیفیک میگه جودت دنبالشه میگه یه کاری میکنم نبینمش و افتالیا رو میبرن بیمارستان ، جودت که حسن نمیری و میبینه تو آدمای بی هویت چیزی به واسیلی نمیگه و سرتیپ میگه ما جا نداریم زندانامون پره آزادشون کنید و حسن نمیری و بقیه میرن تا سرتیپ بره تو کلانتری حسن نمیری از دید خارج میشه جودت گمش میکنه ، خبر میرسه که 40 تا مهمات بمبی آوردن جودت به سرتیپ میگه و واسیلی به جودت میگه باید مراقبت کنی از این مهمات نباید کسی جاشو بفهمه ، جودتم میگه اینو به لئون واگذار میکنم ، تو بیمارستان هیلال یه ییلدیز میگه عروس خانم کجا غیبت میزنه ، ییلدیز میگه تو کجا غیبت میزنه ، من اگه نبودم تو دردسر افتاده بودی ، هیلالم میگه پس تو به لئون گفتی و دعوا میگیره با ییلدیز ،  جودت به سربازش دستور میده خانوادشو تو خونه جمع کنند و شب کسی بیرون نره از خونه سرتیپ ، سربازا میرن بیمارستان دنیال هیلال

جودت پیش پاشا میره و ، میگه بمب ها وارد بندر شدن انتقالشون دادیم ، پاشا میگه کارمون سخت شد نیروهای ما پشت ساحل منتظر دستور ما هستن ، نباید جنگی که شروع نکردیم و ببازیم باید امشب اون محل رو منفجر کنی ، و یه کیف پر مهمات منفجر کردن به جودت میده و بهش میگه این کارو حتما میکنی و اسلحه ها هر چه زودتر پیدا کن ، اگر اسلحه ها رو پیدا کنی ماموریتت تموم میشه و دیگه مجبور نیستی به خانوادت دروغ بگی و لباس یونانی هارو بپوشی تو باید فرمانده ی نیروهای عثمانی باشی که منتظرتن جودت قبول میکنه و میره ، وقتی میره خونه به سربازا میگه خانوادشو اورده خونه که سرباز میگه همه هستن غیر از عزیزه ، جووت خونه میره به حصیبه میگه عزیزه کجاست و حصیبه میگه شاید رفته تو خونه ، جودت میاد سمت خونه (خونه ی تیفیک ) ، اونجا که افتالیا رو گذاشتن عزیزه ازش مراقب میکنه تیفیک یه جوری عزیزه رو نگاه میکنه عزیزه میگه چیه ؟ اینجوری نگاه میکنی ؟ تیفیک میگه وقتی این زن با شوهرت رابطه داره چرا بهش کمک میکنی ، عزیزه میگه شاید جودت بخاطر اسلحه ها بهش نزدیک شده ، تیفیک میگه نه چون اون از اسلحه ها چیزی نمیدونه ، عزیزه میگه یعنی تو اون نقشه رو گذاشتی تو خونه ی این ، تو میخواستی جودت و بکشی ؟ تیفیک میگه مجبور بودم اون اسلحه ها نباید دستش بیافته مجبور بودم بین وطن و دوستم یکی رو انتخاب کنم ، عزیزه میگه اگر این وظیفه ی جودت باشه حتما پیداش میکنه بازم تو میکشیش؟ تیفیک میگه اره بخاطر وظیفم ، داشتن حرف میزدن که جودت میاد و تیفیک انتخاب کن وطنت یا شوهر خائنت ؟ عزیزه میگه بخاطر وطنم هر کاری میکنم ، تیفیک تو اتاق پیش افتالیا میره عزیزه در و باز میکنه و جودت میگه اینجا چیکار میکنی ، میگه داشتم نگاه میکردم همه چی درسته ، جودت میگه باهم نگاه میکنیم  تو خونه بهش میگه حق نداری بدون اجازه ی من کاری کن اینجا هم خونه ی تو نیست که یهو صدا میشنوه و تیفیک از اتاق میاد بیرون و میگه عزیزه اون مشکل و حل کردم ، اگه بازم مشکلی بود بهم بگو جودت میگه دیگه مشکلی نیست تیفیک میگه باشه ولی بازم مشکلی بود بهم بگو جودت عصبانی میشه و تیفیک و میزنه و میگه حق نداری به ناموس من نزدیک شی و با عزیزه میره خونه سرتیپ ... 

جودت عزیزه میبره خونه و میگه ، همینجا میمونید اونجا خونه ی شما نیست ، عزیزه میگه نه من اونجا زندگی کردم و اونجا خونه ی منه نه اینجا که مثله زندونه ، جودت میگه رو حرف من حرف نزن ولی باز عزیزه مخالف میکنه ، جودت میگه وقتش برسه میفهمی چرا ، از اتاق میره بیرون ، تو مخفیگاه مهمات میره تا اونجا منفجر کنه ولی نمیشه و میاد فیتیله انفجار و خاموش میکنه و صبح لئون میاد ردشو میبینه هیلال اینا که فهمیده مهمات اومده میرن اعتراض کنن سربازا جلوشونو میگیرن لئون میاد و میگه برید ، ولی گوش نمیکنن ، لئون به هیلال میگه نذار باهات درگیر شم من قبلا کمکت کردم نمیتونم دیگه کمک کنم ، هیلال گوش نمیکنه بیشتر اعتراض میکنه جودت میاد و میگه ، برید از اینجا عزیزه میاد اونم معترض میشه جودت میبینه گوش نمیکنن دستور تیر هوایی میدن و متفرق میشن ، لئون میره به سرتیپ میگه که چی دیده جودت میاد و میگه تو کجا بودی ، تو مسئول اینکاری چرا گذاشتی این رد انفجار ایجاد شه و خودش وظیفه مراقب از مهمات و قبول میکنه ، لئون به جودت میگه شما چیز مشکوکی ندیدی تو مخیفگاه مهمات جودت میگه نه ببینم برای چی نیام بگم ، و لئون بهش شک میکنه ، عزیزه میره پیش علی کمال و میگه از این کار بیا بیرون من تو رو لات بزرگ نکردم ولی علی کمال گوش نمیکنه ، حسن نمیری هم میره سراغ تیفیک و میگه اگه بهم اسلحه ندی میرم همه چی و به یونانی ها میگم تیفیک هم قبول میکنه ، دکتر میاد ییلدیز و میبینه و باهم تو کافه قرار میذارن و دکتر میگه باید اشپزی یاد بگیری و چادر سر کنی و بیرون نری و ... ییلدیزم میگه پس زن نمیخوای کلفت میخوای ! دعواشون میشه میره .

  • جودت پیش افتالیا میره تا گولش بزنه ادای عاشقارو در میاره ، افتالیا یادش میفته که تیفیک گفته اگر جودت سوالی پرسید و کاری کرد باید بهش بگه واسه همین به حرکات جودت عکس العمل نشون نمیده و جودت میره ، هیلال و لئون تو خونه همدیگرو میبینن و باهم حرف میزنن و لئون میگه ، اینکار و نکن چه انگیزه ی داری کشور همینجور میمونه و تغییری نمیکنه فقط خودتو تو دردسر میندازی هیلالم میگه من کار خودمو میکنم وقتی لیون میخواد بیرون بره ییلدیز میاد و دستشو لئون میبینه و میگه این کارو کی کرده میگه دکتر کرده ، لئون میگه میدونم باهاش چیکار کنم ، علی کمال با دکتر تو کافش قرار داشت لئون سر میرسه و میگه چرا اون کار و با ییلدیز کردی دکتر میگه من کاری نکردم علی کمال میخواد بندازش بیرون که میگیرن دعوا و کتک کاری ... شب تیفیک تعدای اسلحه برای حسن نمیری میبره و حسن نمیری میگیره و میره جودت میره محل مهمات و اونجا نقششو انجام میده و منفجر میکنه محل اسلحه های یونانی هارو ... عزیزه که قهر کرده بود با جودت وسایلاشو جمع میکنه و میره خونه ی قبلیشون ، جودت میره اونجا عزیزه میبینش میگه اینجا چیکار میکنی ، برای چی اومدی اینجا برو از اینجا و جودت نمیذاره حرف بزنه و میبوسش ... #Vatanimsensin