• بعد از اینکه زینب میفهمه گونول مادرشه دست ملک و میگیره و سریع از مغازه ش میرن بیرون ملک میگه مامان یکم آرومتر برو زینب میگه معذرت می خوام
    -کجا میریم؟
    زینب یکم فکر می کنه و میگه: امروز یه سورپرایز برات دارم . یه خونه گرفتم واسه خودمون -واسه دوتامون؟
    -آره خودمون دو تا -زنده باد -میریم خونمون 
    بعدم دستبندی که گونول دست ملک کرده بود و به بهونه ی این که تو مدرسه ایراد میگیرن از دستش درمیاره و میگه بعدا بهت میدم.
    چنگیز به شعله میگه من سر در نیاوردم اگه ملک زنده ست جریان غرق شدن چی بود؟ دروغ بود؟ -آره معلمش زینب فراریش داده -بعد به تو گفت بیا بچه ت پیش منه؟
    -میگم دزدیده میاد این و بگه؟ من اسمش و توی دفتر ملک دیدم شک کردم رفتم سراغ خبرنگاره دیدم اونم دروغ میگه خودم افتادم دنبالش و پیداش کردم
    -اگه پیداش کردی پس کجاست؟
    -من و نمی خواد .منم گفتم حالا که مادرش و انتخاب کرده بمونه همونجا
    -ول کردی؟
    -منم نمی خوامش -تو؟
    -چیه تعجب کردی؟ واسه تو که خوب شد همش میگفتی این بچه به پامون میپیچه حالا رفت . به یکی دیگه میگه مامان.
    زینب ملک و میبره خونه شون و نشون میده اونم کلی خوشحال میشه فقط وقتی اتاقش و می بینه و میفهمه شبا تنها باید بخوابه میگه نمیشه پیش تو بخوابم زینب میگه چرا ولی مطمئنم اتاقت درست که بشه دوست داری اینجا بخوابی . بعد ملک ازش تشکر می کنه زینبم میگه من از تو ممنونم که دختر من شدی . -چه خوب که مامانم شدی
    بعد همدیگه رو بغل می کنن.
    بعد زینب زنگ‌ میزنه به دورو و ازش میخواد جعبه ای وه توش نقاشی ملک و گذاشته بود و چیزای بچگیش توش بود بود و براش ببره دورو میگه خونه ی گونول خانمید؟ -نه خونه گرفتیم
    -عالیه پس آدرس و بفرست الان میام
    موقع رفتن جاهیده میگه کجا میری؟
    -پیش خواهرم
    -وقتی غمزه حالش اینجوریه؟
    -غمزه خوابه تو هم که خونه ای ولی خواهرم و دخترش تنهان من میرم پیششون
    -چرا چیزی شده؟
    -دیگه چی بشه؟ وقتی لازمه همه با هم اینجا باشیم خواهرم خونه کرایه کرده
    -پیش گونول خانم بودن که
    -نخواسته سربار باشه هرچی باشه یه غریبه ست هرچند بیشتر از ما کنار خواهرم بود -تو چی میخوای به من بگی؟
    -پس بذار رک بگم . یه زن غریبه بیشتر از ما پشت خواهرمه و من از این وضع خجالت میکشم
    -خواهرت کار اشتباهی کرد من خواستن ازش محافظت...
    -اونی که باید ازش محافظت کنه ماییم. هر چی که بشه باید پشتش باشیم. البته شاید چون دختر واقعیت نیست انقدر راحت ازش میگذری نمی دونم
    -من کی بین شما فرق گذاشتم که این حرف و میزنی؟
    -الان...دخترای خودت زیر بال و پرتن اما زینب تک و تنهاست
    -اگه شما هم بودید همین کار و می کردم .

    • جاهیده:فقط زینب نیست من مجبورم به فکرتون باشم.
      -به فکرمون نباش. حالا که به فکر خواهرم نیستی به فکر منم نباش من میرم چند روزیم اونجا میمونم
      در و میبنده و میره.
      چنگیز و دوستش شام میخورن و چنگیز از بلاهایی که سرشون اومده میگه که میبینه شعله ساک به دست داره میره میگه کجا؟
      -میخوام برم بدروم
      -برو 
      دوستش میگه چرا گفتی بره؟ پس کی کار کنه برات؟ -وقتی برگرده التماسم کنه چنگیز بدون تو نمی تونم لذتش بیشتره .
      شعله میره بلیط اتوبوس بگیره میگن تموم شده و اتوبوس بعدی هم صبح حرکت می کنه شعله داد و ببداد می کنه که صبح نمیشه الان باید برم و باهاشون دعواش میشه چنگیزم میرسه و از اونجا میبرتش .
      دورو میره خونه ی زینب اینا جعبه رو میده به زینب زینب میگه شما برید توی حال منم الان میام میره تو اتاق جعبه رو باز می کنه و دستبندی که بچگیش مامانش دستش کرده بود میاره بیرون دستبندی که گونول واسه ملکم دوخته بود و میذاره پیشش میبینه مثل همن. یاد رفتار و حرفای گونول از اوایل آشناییشون میفته و مطمئن میشه گونول مادرشه و گریه میکنه. گونولم سفره رو برای سه نفر چیده و سر میز خالی نشسته.زینب میاد پیش دورو و ملک و به ملک میگه من باید جایی برم پیش خاله ت می مونی تا من بیام؟ 
      ملکم میگه آره ولی زود بیا 
      دورو میگه شب میشه اینجا بمونم
      زینب میگه چرا که نه و میره.
      زینب میره خونه ی جاهیده و بهش میگه با زنی که ترکم کرده بود روبرو شدم جاهیده که جا میخوره میگه امکان نداره اون زن سالها پیش مرده و بحث و عوض می کنه.
      صبح زینب ملک و داره میبره مدرسه ملک میگه میشه واسه منم کلید بسازی؟ قول میدم بندازم گردنم گمش نکنم. زینبم میگه لازم نیست من هر روز میام دنبالت.
      مرت میره دیدن غمزه خوشحاله و فکر می کنه پشیمون شده اما از حرفاش متوجه میشه که اومده بگه اگه بچه رو میخوای نگه داری من نیستم و یه جورایی خداحافظی می کنه. گریه ش میگیره . جاهیده با مرت حرف میزنه اونم میگه نمی خوام پدر یه بچه ی مریض باشم جاهیده هم میگه اگه بذاری بری و ولشون کنی هم این واقعیت که پدر این بچه تویی تغییری نمی کنه.
      صبح جاهیده واسه غمزه صبحونه میبه بعد یکم حرف میزنن.
      غمزه میگه مامان وقتی بابا مرد نترسیدی که این بچه ها رو تنهایی چجوری بزرگ کنم؟ نگران نشدی؟
      -مادر بودن یه نگرانیه تا آخر عمر . اول میگی بچه که به دنیا بیاد باید خوب تغذیه ش کنم بعد به دنیا اومدن میگی شیرم درست تغذیه ش می کنه ؟ بعد مدرسه و .... -درسته ولی اصلا نترسیدی؟
      -معلومه که ترسیدم ولی مادرا یاد میگیرن که به خاطر بچه هاشون قوی باشن
      -پس چرا من مثل تو جسور نیستم؟ چرا قوی نیستم؟

      • گونول: هستی ببین با اینکه می ترسی داری ادامه میدی . بعد از اینکه بچه رو به دنیا بیاری و بغلش کنی قدرتت بیشتر میشه -مطئنی؟
        -مطمئنم. بچه ها قدرت مادراشونن . بعضی مردا هم تا وقتی بچه شون و بغل نگیرن نمی فهمن اما به محض بغل کردنش میفهمن چقدر دوستشون دارن. به نظرم مرتم این و میفهمه و متوجه اشتباهش میشه
        -اگه نشه چی؟
        -نشدم ما هستیم ما واسه هم کافی ایم.
        همدیگه رو بغل می کنن.
        گونول واسه ملک کلوچه درست کرده موقع زنگ تفریح میره پیش ملک و با خوشحالی همدیگه رو بغل می کنن.ملک میگه بیا خونمون من برات غذا درست کنم گونول میگه عزیزم تو می خوای واسه من غذا درست کنی؟ ولی نه تو تو مدرسه خسته میشه مامانت سر کار من از این به بعد برات غذا درست می کنم میارم . 
        چنگیز چند تا جا واسه کار شعله میره اما جور نمیشه.
        گونول به زینب که سرکار جدیدش رفته زنگ میزنه اما جواب نمیده غذا میپزه و میبره خونه ی زینب اینا میده به دورو و میره.وقتی زینب و ملک میرسن ملک با دیدن غذاها خوشحال میشه و شروع می کنه به خوردن زینب به دورو میگه نمی دونستم انقدر آشپزی بلدی دورو هم میگه گونول خانم آورده تا اینو میگه زینب به ملک میگه برو دستات و بشور از بیرون اومدی . بعدم سریع غذاها رو جمع می کنه و با عصبانیت میره .
        جاهیده به دورو زنگ میزنه میگه نمیای ؟ اینجوری که نمیشه
        -نمی تونم بیام زینب رفت بیرون ملک تنهاست
        -چرا؟
        جریان غذاها و عصبانیت زینب و میگه جاهیده هم بعد قطع کدن میگه وقتش رسیده که با هم حرف بزنیم گونول آصلان.

        زینب میره خونه ی گونول با کلید در و باز می کنه میره تو خونه میبینه خوابه(قبلش حالش بد میشه و آقا عارف کمکش می کنه ) زینب آروم میگه چرا ترکم کردی؟ گونول بیدار میشه میگه ببخشید خوابم برده بود .(حرف زینب و نمیشنوه)
        -نه غذاتون و میخوایم نه کمکتون و .ما رو راحت بذارید
        میاد بره که گونول پشت سرش میره و میگه وایسا زینب
        -کلیدم میذارم اینجا
        -کاش پیشت میموند -لازم نیست ما دیگه اینجا نمیایم
        بعد نگاهش میفته به گلای توی گلدون و میگه: اینا گلاییه که واسه تولدتون آوردم؟
        -آره خشک شدن ولی دلم نیومد بندازمشون دور -من هیچ وقت نتونستم تولد خودم و جشن بگیرم.برای چی بهتون میگم مگه نه؟ شما همه چی رو می دونید. من همه چیزم و به شما گفتم. دردهایی که وقتی بچه ای کوچیک بودم و ترکم کردید و براتون تعریف کردم .که چطور دلتنگ مادرم شدم. که چطور منتظر بودم یه روز برگرده.تنهایی ام و که رفته رفته بزرگ تر شد.تولدم و که تاریخش و نمی دونم . من همه چیزم و به شما گفتم قلبم و باز کردم.اعتماد کردم .

      • گونول با گریه میگه: من خیلی متاسفم
        -نه نیستید چون خودخواهید. از قصد وارد زندگی ما شدید سعی کردید کمکمون کنید.از درنا جدا نشدید. فقط به خاطر اینکه به فکر خودتونید. درنا به شما عادت کرده. حق نداشتید اینجوری وارد زندگی ما بشید و ما رو بازی بدید.
        -چطور می تونی این فکر و بکنی؟
        جاهیده میاد محکم ‌میزنه تو گوش گونول و میگه از دخترم دور باش. بعد سالها اومدی و جوری رفتار کردی که انگار تو سخت ترین زمان کنارشی.مادری اینه؟فکر کردی اینجوری می تونی اون سالها رو تلافی کنی؟این کار تو فرصت طلبیه من این اجازه رو بهت نمی دم زینب دختر منه.
        زینب که تعجب کرده و ناراحته جاهیده رو بغل می کنه و میگه مامان اومن یه غریبه ست بیا بریم و با هم میرن.گونولم میزنه زیر گریه😢
        زینب و جاهیده میرن رستوران . 
        جاهیده میگه مدت زیادیه که می دونم با درنا پیش این زن میموندید اما مهم نیست چون منم ازت مخفی کردم که اون مادر واقعبته.از روزی که فرزندخوندگیت و قبول کردم همش ترسیدم.از اینکه یه روز بیاد و بگه من مادرتم.سالها گذشت تو دختر بزرگی شدی.دختر من بودی .خیالم راحت بود که ...اومد .گفتم این از کجا اومد؟ وقتی تو باندیرما بودی. گفتم دیگه اینجا زندگی نمی کنه ازش خواستم بره.شاید نباید این و میگفتم.گفتم زینب خوشبخته. با خواهراش خوبه.ما خانواده ی خوبی هستیم .عکست و خواست. آخرین عکست و بهش دادم.تنها عکسیه که توش لبخند زدی. به خاطر ادب و نزاکت نه به خاطر اینکه بگم زینب با ما خوشبخته.می دونی زینب؟ به جز اون عکس تو هیچ عکسی نخندیدی.روزی که اومدم یتیم خونه گفتن تو تو خودتی. به چشمای هیچ کس نگاه نمی کنی.ازم خواستن یه بچه ی شادتر و به فرزندی قبول کنم.حتی بابات باهام مخالف بود.
        -حق داشتن
        -اما من خیلی وقت پیش تصمیمم و گرفته بودم.می خواستم مادر تو بشم
        -چرا؟
        -دلیلی نداره چون نه مادرا بچه هاشون و انتخاب می کنن نه بچه ها مادر پدراشون و .تقدیر اونا رو روبروی هم قرار میده. اگه بگم اصلا پشیمون نشوم دروغه . تا آوردیمت شروع به فرار کردی وقتی فرار کردی یادت میاد کجا رفتی؟
        -نه

        • جاهیده: یه بار برده بودمت گالاتا بعدها هی فرار می کردی و میرفتی اونجا با دوربین از اون بالا به شهر نگاه کردی و دنبال مادرت می گشتی.همه ی پول تو جیبی هایی که بهت می دادم برای پیدا کردن مادرت خرج می کردی بعدا تصمیم گرفتم یه جور دیگه رفتار کنم گفتم حالا که این و می خواد دیگه مانعش نشم.بردمت اونجا پشت دوربین داد زدی اونجاست . بعد کل کوچه ها رو دنبالت دویدم.(نشون میده که دنبال زینب میدوه و میفته زمین زانوهاش زخمی میشه )زینبی که پشت دوربین فکر کرده بود مادرش و دیده برای اولین بار اونجا به من نگاه کرد. انگار از اون لحظه قلبش و به روم باز کرد(نشون میده که بهش پول میده) گفتم ناراحت نباش بازم میایم بازم دنبال مامانت می گردیم . یکدفعه رفتی من ترسیدم که این بچه کجا رفت اومدی و برام چسب زخم خریده بودی.(هر دوشون گریه می کنن) اون روز برای اولین بار بهم گفتی من اومدم.اون روز انگار احساس کردم برای اولین بار مادر شدم .در صورتیکه تو دنبال مادر واقعیت بودی. دلتنگش میشدی. با اینکه این و می دونستم‌حس می کردم مادرت منم.
          -من فقط یه مادر دارم اونم‌تویی
          جاهیده دست زینب و میگیره و میگه ممنونم
          -من ممنونم که مادرم شدی و معذرت می خوام
          -چرا؟
          -که سالها بهت ناحقی کردم. نمی دونستم بچه ای که مال خودت نیست و انقدر می تونی دوست داشته باشی.
          جاهیده لبخند میزنه و میگه حالا بریم شیرینی بخوریم.
          جاهیده و زینب دم در خونه ی زینب اینا خداحافظی می کنن جاهیده میگه هروقت چیزی لازم داشتی بگو.
          زینب میاد میبینه دورو و سارپ دارن فیلم می بینن . میگه ملک کجاست؟
          دورو: خوابه
          -مشقاش و تموم کرد؟
          -آره
          -مرسی
          -تو تا حالا پیش گونول خانم بودی؟
          -نه با مامانم شام خوردیم. درد و دل کردیم
          دورو خوشحال میشه
          زینب میگه من خسته م برم بخوابم. سارپم میگه دیر شده منم برم و میره.
          زینب میره تو اتاق موهای ملک و ناز می کنه که بیدار میشه میگه بیدارت کردم ببخشید
          ملک بلند میشه میگه: چی شده؟ اتفاق بدی افتاده؟
          -نه همه چی رو به راهه. یه چیزایی بود که همیشه می خواستم فراموششون کنم ولی فکر می کردم خیلی سخته. حالا به لطف تو و مادربزرگت دارم فراموششون می کنم.میفهمی چی میگن نه؟
          -میفهمم
          -واقعا میفهمی؟
          -منم فراموش می کنم...به لطف تو 
          این و که میگه دوتاشون گریه می کنن و همدیگه رو بغل می کنن.
          صبح زینب و ملک صبحونه میخورن قد ملک و اندازه می زنن و ... گونول تو خونه زل زده به گل سری که زینب بهش داده بود عارف میبینه مغازه ش بسته ست میاد بهش سر میزنه . میگه حالتون خوب نیست چرا دکتر نمی رید؟ به خاطر خودتونم نشده به خاطر زینب و درنا که انقدر دوستتون دارن برید .
          -

          • گونول: دکتر نمیرم بیمارستان نمیرم آقا عارف
            -باشه پس منم به زینب همه چی رو میگم
            -نه ...لطفا
            -این لجبازی برای چیه شاید اون بتونه قانعتون کنه
            گونول میزنه زیر گریه: زینب از من متنفره حتی نمی خواد دیگه من و ببینه
            -چرا از شما متنفر باشه؟
            -اون دختر منه
            -یعنی چی؟
            -زینب دخترمه و به خاطر اینکه سالها پیش ترکش کردم ازم متنفره
            -اما شما زندون بودید این و نمی دونه؟
            -نمی دونه نمی خوامم بدونه...میشه خواهش کنم تنهام بذارید
            عارف میکه معلومه شما باید استراحت کنید من برم دیگه...
            شعله میره پارک و به مادر و بچه ها نگاه می کنه.(شبم مست کرده بود که چنگیز با عصبانیت گذاشتش رو تخت و گفت من برم دنبال کار واسه تو تو مست کن بخواب).
            وقتی شعله برمی گرده می بینه زهرا داره زنگ میزنه برمیداره چنگیزم از توی حموم به حرفاشون گوش میده. زهرا میگه دیروز دوست خبرنگارت اومده بود راجب روزای گذشته تو و ملک حرف زدیم . دلم تنگ شده کی میاید؟
            -کارم زیاده
            -می دونم سخته ولی باندیدما راهی نیست به اینجا یکی دو روز بیاید ببینمتون.
            -ما باندیرما نیستیم با ملک اومدیم استانبول
            -کی؟
            -چند وقتی میشه
            -آفرین به تو دخترم. تک و تنها بدون مردی بالا سرت چطور داری از خودت و این بچه مراقبت می کنی. مادر که میگن یعنی همین.مطمئنم ملکم مثل تو میشه. خدا از هم جداتون نکنه
            شعله میگه باشه خواهر جون فعلا... قطع می کنه بعد سریع کیفش و برمیداره و میره بیرون.
            زینب برای ملک از ماه و ستاره هایی که توی شب نور میده میخره. شعله میره دم مغازه ی گونول چند بار در میزنه گونول خوابه و باز نمی کنه شعله از یکی میپرسه کجان؟ اونم آدرس مدرسه ی ملک و میده😠

            • شعله میره مدرسه زینب ستاره ها رو نشون ملک میده و میگه بعد اینکه اتاقت و آبی روشن کردیم( رنگی که ملک دوست داره) اینا رو آویزون میکنیم. الانم میریم خونه با خاله دورو ناهار درست می کنیم. با خوشحالی راه میفتن که شعله رو می بینن ملک پشت زینب قایم میشه
              شعله: ملک یالا دخترم داریم میریم.
              زینب: اماینجوی نمیشه شعله خانم ما حرف زده بودیم یادتونه که چی گفتید
              -اون موقع اونجوری گفتم الان اینجوری میگم 
              ملک: مامان...
              زینب: درنا...
              شعله: اون درنا نیست ملکه مادرشم منم. با من میاد یالا ملک
              دستش و میکشه و میبره یه دستکش ملک توی دست زینب جا میمونه زینب دنبالشون میدوه که یه ماشین میاد شعله اول با دیدن چنگیز جا میخوره و نمی دونه چیکار کنه اما بعد سریع ملک و سوار می کنه و میرن. ملک جیغ میزنه و گریه می کنه و مامانش و صدا می کنه زینبم با گریه دنبال ماشین می دوه و وقتی می بینه نمیرسه میشنه رو زمین و دستکش ملک و نگاه می کنه و با گریه میگه: درنا...
              ملکم همینجوری گریه می کنه و پشت سرش و نگاه می کنه که شعله برش می گردونه چنگیز از آینه به ملک نگاه می کنه میگه چه خبر دختر؟ کجا بودی؟
              ملک با دیدن چنگیز میترسه ... پایان