• بعد از اینکه ملک پشت گوشی مامان میگه جاهیده میرسه و صداش و میشنوه میگه به کی میگی مامان؟ ملک هول میشه سریع گوشی رو قطع می کنه زینب ، غمزه و دورو میان زینب که میفهمه چی شده دست ملک و میگیره میبره تو اتاق ازش معذرت خواهی می کنه ولی ملک به روی خودش نمیاره که ناراحته زینبم ازش میخواد نقاشی بکشه تا برگرده بر می گرده پیش مامانش اینا جاهیده و غمزه بازم ازش میپرسن این بچه به کی گفته مامان؟ زینب میگه اون دختر منه اما بعد که دورو یاد خبرنگار(علی ارهان) میفته و میگه اون گفته بود یکی از شاگردات همسن و سال درنا گم شده زینبم مجبور میشه جریان و بگه .میگه ملک چه شرایطی داشته و وجدانش اجازه نداده ول کنه همه متعجب میشن غمزه و جاهیده سرزنشش می کنن که کاری که کردی بچه دزدیه و تاوان سنگینی داره. زینبم میگه من میرم که برای شما مشکلی پیش نیاد جاهیده هم با عصبانیت میگه این مشکل اینجوری حل نمیشه چطور تونستی این کار و بکنی ؟ و ...
    ملک که ناراحته تو اتاق با گریه شروع می کنه به نامه نوشتن برای مادرش (زینب) توی هر صفحه از دفترش یکی دو تا جمله مینویسه بعد اون برگه ها رو می کنه و میذاره جایی که زینب فرداش ببینه. شبم زود خودش و میزنه به خواب . زینب بعد از اینکه میبینه ملک خوابه میره پیش مادرش و باهاش صحبت می کنه جریان ملک و اینکه چرا این کار و کرده رو براش میگه جاهیده هم بهش میگه دنیا پر از بچه های بدشانس و بدبختی مثل ملکه و تو نمی تونی از همشون نگهداری کنی. میگه ممکنه بچگی خودت و توش دیده باشی و اینکار و کرده باشی ولی زینب میگه نه به خاطر اینکه بچگیم و توش دیدم نه به خاطر ترحم ..الان فقط به خاطر اینکه مادرش باشم اینکار و می کنم. من نمی تونم از این بچه بگذرم
    جاهیده اصرار می کنه که کارش اشتباهه و باید فردا ببره تحویل مادرش بده زینبم میگه نمی تونم -من مجبورم به فکر خانوهده م باشم
    -من و از فرزند خوندگیت برکنار کن
    -فکر کردی با پاک شدن از کاغذ مشکل حل میشه؟ فکر کردی به این راحتیه؟ من بیست سال مثل بچه های خودم ازت مراقبت کردم حالا اجازه نمی دم خانواده م و با این بچه عوض کنی فردا باید ببری تحویل مادرش بدی...

      • شعله از صبح تو فکر ملکه و حالا مطمئنه که دخترش پیش زینبه میخواد بره دنبالش که از بار زنگ میزنن به چنگیز و پیشنهاد کار بهش میدن چنگیزم به زور راضیش می کنه و میبرتش شبم اونجا مردی که شعله رو میخواد خیلی ازش خوشش میاد و میگه براشون اتاق آماده کنن و کسی هم مزاحمشون نشه شعله و چنگیز عصبانی میشن و با مرده کتک کاری می کنن و میفتن بازداشتگاه. شب اونجا شعله همش فکر ملکه و یکبارم با داد و بیداد اجازه میگیره زنگ میزنه به زینب ولی گوشی زینب خاموشه.
        صبح زینب ملک و میرسونه مدرسه یکم پول برای خریدن تغذیه بهش میده و باهاش خداحافظی می کنه ولی ملک یکدفعه برمی گرده زینب و بغل می کنه و میگه:مامان خیلی دوستت دارم . زینب که یکم تعجب کرده میگه منم همینطور بعد راهیش می کنه ملکم میره سمت بچه ها که مثلا باهاشون بازی کنه اما بعد رفتن زینب میره.
        نامزد غمزه اومده خونشون جاهیده جریان بچه رو بهش میگه اونم به غمزه میگه تصمیم درستی گرفتی که بچه رو سقط کنی . غمزه انگار یکم ناراحت میشه.
        زینب وقتی میاد خونه و میره تو اتاق ملک اول تو دفترش میبینه نوشته دفترچه ی چیزهای مورد علاقه ی جدیدم و توش یه سری جاها و چیزا رو نوشته که خیلی با دقت نمی خونه بعد نامه ش و پیدا می کنه که توش نوشته:
        به مادرم:
        حیلی دوستت دارم مامان. برات یه نامه نوشتم اون و بخون. کتاب خوندن و دوست داری مگه نه؟ با هم تو پارک خیلی خوش گذروندیم. وقت حموم کردن موقع دیدن کفا خیلی تعجب کردیم مثل بستنی آب شده بود. دیگه می تونم خودم موهام و بشورم. می تونم خودم برم خرید. مدرسه رفتن و خیلی دوست داشتم. 
        دیگه تنهایی می تونم بلیط اتوبوس بگیرم.
        می تونم اول به چپ بعد به راست نگاه کنم و با دقت برم اونور خیابون.
        شبا می تونم تنهایی بخوابم. خوابای بد نمی بینم اگه ببینمم نمی ترسم. تنهایی هم خوب میشم(می تونم خوب باشم) . موهام و مثل تو کوتاه می کنم. مثل تو لباس میپوشم.شبیه تو میشم.قوی میشم. مرسی که مامان من شدی مامان .خیلی دوستت دارم مامان. جون منی .عزیزمی . 
        درنا گونش
        اشک از چشمای زینب سرازیر میشه و با عحله میره مدرسه دنبال ملک ولی میگن امروز اصلا سر کلاس نیومده خیلی میترسه هرجا که به ذهنش میاد ممکنه با هم قبلا رفته باشن میره ولی بازم پیداش نمی کنه نهایتا میره پیش گونول و جریان و به اون میگه گونولم که خیلی نگرانه از زینب میخواد چون خودشون نمی تونن از پلیس کمک بگیرن بهتره از علی ارهان کمک بگیرن زینبم زنگ میزنه به علی و وقتی میفهمه دفتر روزنانه ست میره اونجا.

        • از طرفی شعله صبح آزاد میشه ولی چنگیز و چون صبح با همبندیش دعواش شده بازم نگه داشتن شعله هم از خدا خواسته میره دنبال زینب . اولین جایی که به ذهنش میاد دفتر روزنانه ی علی ارهانه (از توی روزنامه آدرسش و پیدا می کنه) اونم میره اونجا ولی خوشبختانه با زینب روبرو نمیشه و قبل از اینکه همدیگه رو ببینن زینب علی از دفتر بیرون رفتن. زینب جریان و به علی میگه و ازش کمک میخواد اونم به یکی از دوستهای پلیسش میسپره که خبری شد بهش بگن. شعله از دوست علی سراغش و میگیره و بعد که میفهمه نیست بعد یکم داد و بیداد میره . 
          غمزه و جاهیده میرن که بچه رو سقط کنن ولی غمزه یکدفعه عذاب وجدان میگیره و میزنه زیر گریه جاهیده میپرسه جی شده اونم میگه اگه بچه م به دنیا میومد و یه آدم بی وجدان مثل من میشد چی؟ اگه بچه ش و نمی خواست؟ جاهیده ام دلداریش میده که تو بیرحم نیستی و ... گونول و زینب همچنان در حال جستجوی ملکن ولی خبری نیست تا اینکه زینب دوباره میره سراغ دفتر ملک وقتی چیزای مورد علاقه ش و میخونه میفهمه همشون جاهاییه که از باندیرما(شهر ملک) تا استانبول ازش گذشتن . میفهمه ملک میخواد برگرده اونجا این و به گونول میگه ملک به خاطر به دردسر نیفتن من داره برمی گرده به ملک شدن و میره دنبالش ترمینال.
          ملک رفته با پولی که زینب توی مدرسه بهش داد بلیط برای باندیرما بگیره اما پولش کنه بلیط فروشه هم بهش شک میکنه و نگهش میداره زنگ میزنه به پلیس ملک تا میفهمه فرار می کنه میخواد یواشکی سوار اتوبوس بشه که بازم نمیتونه میفهمن و میارنش بیرون .سراغ خانواده ش و میگیرن وقتی میفهمن کسی همراهش نیست تحویل پلیسای اونجا میدنش ملک ناامید باهاشون میره که یکدفعه صدای زینب و میشنوه با خوشحالی برمی گرده میگه :مامان. و میپره بغلش هر دو همدیگه رو بغل می کنن و اشک میریزن زینب میگه دیگه این کار و نکن . ملک میگه من رفتم که تو ناراحت نشی زینبم میگه من وقتی ناراحت میشم که تو بری بعدم میبرتش خونه.

          • جاهیده که فکر کرده بود ملک و تا حالا به مامانش داده بازم عصبانی میشه زینبم میگه اینکار و نمی کنم گفتم که من و از خانواده جدا کن وقتی دورو و زینب این و میشنون ناراحت میشن مخصوصا وقتی جاهیده هم قبول می کنه و میره وسایلش و جمع می کنه تا با ملک از اونجا برن. دورو به مامانش میگه اگه خواهرم بره نمی بخشمت چطور می تونی اینکار و بکنی؟ چطوری می تونی انقدر بی وجدان باشی؟ زینبم که می بینه چاره ای نیست حقیقت و بهشون میگه میگه مامان بی وجدان نیست من خودم خواستم برم. هم اینکه من خواهر واقعیتون نیستم و ...
            دورو و غمزه تعجب می کنن زینبم ازشون عذخواهی می کنه و میگه قصد ناراحت کردنتون و نداشتم و دست ملک و که گریه می کنه میگیره و از اونجا میرن. 
            زینب گوشیش و چند لحظه روشن می کنه اول زنگ میزنه به گونول و میگه که ملک و پیدا کرده بعد به علی ، علی میگه شعله اومده بوده سراغش زینبم میگه اشکال نداره دیگه میخوام خطم و عوض کنم (چون شعله شماره ش و داره) -پس من چطوری پیداتون کنم؟
            زینب آدرس هتلی که میخوان برن و میده و میگه خط جدیدم و که گرفتم شماره ش و بهتون میدم و قطع می کنه و گوشیش و خاموش می کنه. همون لحظه شعله دوباره میاد دفتر روزنامه پیش علی ازش راجب ملک و زینب میپرسه علی اظهار بی اطلاعی می کنه وقتی برای کاری میره بیرون شعله از توی دفترش آدرس هتل و برمیداره(اون کاغذ و می کنه) و میره علی که بر می گرده میفهمه اون کاغذ نیست با عجله زنگ میزنه به زینب ولی گوشیش خاموشه زنگ میزنه به گونول و جریان و میگه که اگه باهاش تماس داشتن بهشون اطلاع بده بعدم راه میفته بره بلکه زودتر از شعله بهشون برسه.
            زینب و ملک تو هتلن که یکی در میزنه ... پایان. (ببخشید خلاصه دیر و انقدر کوتاه شد از این قسمت سعی می کنم همزمان خلاصه بنویسم یا با فاصله ی کمتری بشه)