• زینب و ملک میرن خونه ی مادر زینب . جاهیده از دیدن ملک تعحب می کنه مخصوصا وقتی زینب میگه دخترمه. دورو ملک و میبره حیاط تا جاهیده و زینب صحبت کنن.
    جاهیده گریه ش میگیره و میگه : پس یه دختر داری و من ، مادرت این و الان می فهمم. حتما یه توضیحی داری مگه نه؟ چند سالشه؟
    -هفت سال
    جاهیده با ناراحتی میگه: هفت سال...
    علی در خونه رو میزنه میگه زینب خانم و میخوام ببینم مستخدمشون میگه الان نمی تونه حرف بزنه . سراغ خواهرش و میگیره اونم میگه تو حیاطه. میره پیشش و میگه میخوام راجب یکی از دانش آموزای زینب خانم به نام ملک آکچای که گم شده بپرسم.ملک تا این و میشنوه روش و اونور می کنه تا علی نبینتش. بورجو هم میگه الان خواهرم فرصت نداره ولی بهش میگم اومدید. علی میگه این بچه کیه بورجو میگه دختر خواهرمه . اونم میگه نمی دونستم بچه دارن و بعد میره.
    جاهیده:باباش کیه؟
    -یکی از همکارای قدیمیم -کی ازدواج کردید؟ نگو ازدواج نکردم
    غمزه تیکه میندازه که به نظر من مرده متاهله 
    زینب میشینه پیش مادرش و میگه ببخشید نمی خواستم ناراحتت کنم اونم میگه فعلا نمی خوام حرف بزنم و پامیشه میره.
    بعد از اینکه گونول آگهی ملک و تو روزنامه میبینه مغازه رو به همسایه شون میسپره و میره هتل دنبال زینب و ملک که میگن امروز اصلا نیومدن.
    اتاق قبلی زینب و برای زینب و ملک آماده می کنن. ملک میگه مامانت ازم خوشش اومد؟ -آره ولی به یکم زمان نیاز داره. راحت نیست ولی همه چیز رو به راه میشه. -مامان یه چیزی شد. یه آقایی اومد تو حیاط سراغ تو رو میگرفت راجب من میخواست بپرسه آبجی دورو گفت نمی تونی حرف بزنی
    -تو رو دید؟
    -نه روم و برگردوندم
    زینب بغلش میکنه میگه آفرین.
    چنگیز و شعله میرن اداره پلیس که شعله بگه دخترم مرده و ... وای پلیس یه سری وسایل ملک و بهشون میده و میگه به این راحتی نیست که برگه ی فوت بدن دادگاه داره و شاید سالها طول بکشه. چنگیزم نا امید شعله رو میاره بیرون و میگه تو از این به بعد جوری رفتار می کنی که انگار بچه ت مرده شعله هم میگه مادرایی که بچه شون مرده مگه چطورین؟ 
    تو دفتر روزنامه از علی میپرسن خبری شد یا نه اونم میگه مادرش که اصلا حرف نمی زنه باباشم یه مردک لاابالیه معلوم نیست بچه از خونه فرار کرده یا خودکشی کرده. -خب مدرسه میرفته از معلم یا همکلاسیاش میپرسیدی
    -با معلمش قراره ملاقات کنم.

  • صبح دورو به ملک میگه بیا از سوتلاچ(شیر برنج)مامانم بخور خیلی خوشمزه ست میبرتش تو آشپزخونه بهش یه کاسه سوتلاچ میده .ملک بعد خوردن میخواد ظرفش و بشوره که جاهیده و دورو با تعجب نگاش می کنن .دورو میکه چیکار می کنی درنا جون؟ بذار میان میشورن. زینب میاد ملک بغلش می کنه زینب میگه من میرم زود میام . -نمیشه من و ببری پیش خاله؟ 
    جاهیده:از کی حرف میزنه؟
    زینب:درنا به یه خانمی تو پارک آشنا شده منظورش اونه
    ملک: مغازه ی کاموا فروشی داره منم میرم کمکش
    جاهیده یاد گونول میفته و میگه نه درنا جون همچین چیی نمیشه تا وقتی ما هستیم نباید مزاحم غریبه ها شد نمی خواد بری اینجا بمون با خاله دورو بازی کن. ملکم چیزی نمیگه . 
    چنگیز به شعله که ناراحت ملکه غر میزنه اونم از عصباتیتش همه ی وسایل ملک و میبره میریزه تو دریا و از ناراحتیش شروع به جیغ کشیدن می کنه چنگیزم میاد میبرتش 
    شب قراره نامزد غمزه برای شام بیاد غمزه با بد اخلاقی به زینب میگه حالا با این وضعیت(دخترت) چیکار کنیم به مرت چی بگم زینبم میگه اون میخواد با تو ازدواج کنه نه من و زندگی من به اون ربطی نداره جاهیده میاد سعی می کنه بحث و تموم کنه میگه برای شام سوپ سبزیجات درست کردم بیشتر به خاطر درنا دوست داره نه؟ زینبم که نمی دونه چی بگه میگه آره دوست داره جاهیده میگه برو بیارش کم کم بیاید سر میز شام.وقتی مرت میاد با زینب و ملک آشنا میشه میگه نمی دونستم بچه دارید ،سر میز شام از درنا میپرسه بابات هنوز سر کاره؟ همه هول میشن و غمزه میگه باباش نیست و سعی می کنه یه جوی ماست مالی کنه .ملک کرفسای سوپ و جدا می کنه میذاره کنار بشقاب جاهیده به زینب میگه تو گفتی کرفس دوست داره زینبم به ملک میگه نباید غذا رو جدا کنی مگه نه؟ دورو هم میگه فقط آبش و بخور مثل من .منم سبزی دوست ندارم.
    بعد رفتن مهمونشون ملک رو مبل خوابش برده زینب میخواد بیدارش کنه که جاهیده نمیذاره میگه بچه ی خواب و بیدار نمی کنن . زینب بغلش می کنه ببره بالا ولی بلد نیست درست بغل کنه جاهیده میگه یه جوری بغل می کنی انگار بار اولته مواظب باش زینبم میگه نه یکم سنگین شده به خاطر اونه سعی می کنه بهتر بغلش کنه و میبرتش بالا. جاهیده با لذت نگاهشون می کنه دورو میگه چقدر خاهرم تغییر کرده نرم شده .غمزه میکه آره واقعا قبلا انگار به جای قلب تو دلش یخ بود.جاهیده هم میگه دخترم مادر شده به خاطر اونه. زینب دستای ملک و تو دستش میگیره و نوازشش می کنه و گریه ش می گیره.

    • صبح زینب و جاهیده یکم با هم حرف میزنن. جاهیده میگه ازت نمی پرسم‌چی شده چون تو همیشه می دونی چیکار باید بکنی اگه با پدر درنا ملاقات نمی کنی حتما یه دلیلی داره ولی نمی فهمم تا حالا چرا من خبر نداشتم
      -نمی خواستم نگرانت کنم
      -با خبردار نکردنم از همچین چیزی؟زینب مادری کردن راحت نیست. عذاب میکشی.بی خواب می مونی. گریه می کنه تو هم باهاش گریه می کنی. همه ی اینا تو رو هر روز بیشتر به اون وابسته می کنه و تو هر روز اون و بیشتر دوست داری.گرچه تو هم مادری همه ی اینا رو می دونی . مادربزرگ شدنم همچین چیزیه.وقتی کمک به بزرگ شدن نوه ت می کنی بینتون یه وابستگی ایجاد میشه و اون و دوستش داری. ولی حالا من چطوری مادربزرگ میشم؟ با دور نگه داشتنش از من مانع این شدی. -عذر می خوام وقتی من اومدم همسن درنا بودم به خاطر من انقدر زحمت کشیدی که فکر کردم حق ندارم همون چیزا رو برای درنا بخوام.نخواستم زحمت بدم.
      -نباید از زحمت دادن خجالت بکشی. فقط خانواده ت باید زحمتت و بکشن. تو هم اون زمان میفهمی چقدر دوستت دارن.مادری هم همینه. زحمت کشیدنه.
      دورو و ملک میان آشپزخونه جاهیده میاد پیش ملک میگه میشه بهم بگی مادربزرگ اونم میگه آره مادربزرگ و همدیگه رو بغل می کنن. جاهیده میگه تو چه چیز شیرینی هستی زینبم با خوشحالی نگاشون میکنه.
      علی به سزگین (معلم مدرسه ملک) زنگ میزنه تا خبر ازش بگیره بحث و میکشه به دختر زینب اونم میگه من خبر نداشتم زینب بچه داره . بعدم میگه یه شب ملک پیش اون مونده بود من رفتم بیارمش ولی بچه ای ندیدم و میگه که مادر و ناپدری ملک اذیتش می کردن و ... سر سفره بحث مدرسه رفتن درنا میشه جاهیده میگه بره مدرسه ی دم خونه ی ما زینب میگه لازم نیست خودم پیدا می کنم ولی اگه نتونستم قول میدم از تو کمک بگیرم. میگه من برم بیرون کار دارم جاهیده میگه راستی نو کجا کار می کنی؟ زینبم میگه تو یه دفنر روزنامه دورو هم یاد علی میفته و میگه سراغش و گرفته بود. وقتی زینب داره میره ملک و بغل می کنه و میگه نگران نباش نمیذارم کسی تو رو ازم بگیره. بوسش می وکه و میره. علی بهش زنگ میزنه و زینبم ناچار جواب میده علی آدرس میگیره بره پیشش. جاهیده کارت میده به دورو و میگه برن واسه درنا لباسای جدید بخرن. دورو میبرتش فروشگاه دوست پسرش و براش کلی لباسای خوشگل میخره.با زینبم صحبت می کنن که بعد خرید برن پیشش. زینب با علی تو یه رستوران قرار گذاشتن علی بحث ملک و پیش میکشه میگه قبل اومدن به استانبول می دونستید ملک گم شده؟
      -یه چیزایی شنیده بودم
      -راجب مشکلاتش چیزی می دونستید؟
      -نه من مدت کوتاهی اونجا معلم بودم

    • -خودتونم یه بچه همسن ملک دارید با هم تو یه کلاس بودن؟
      زینب هول میشه بلند میشه میگه ببینید من چیزی راجب ملک نمی دونم و بیشتر از این نمی تونم کمکتون کنم چون اصرار کردید اومدم خداحافظ
      این و میگه و با عجله میره‌.
      بعد رفتن زینب دورو و ملک میان علی میگه زینب خانم رفت دورو میگه اگه ممکنه درنا پیشتون بمونه من برم دستشویی و بیام علی هم از خدا خواسته قبول می کنه ملک با ترس میشینه روبروی علی، علی میگه اسمت چیه؟
      -ملک
      -اسم مامانت چیه؟
      -زینب
      عکسای شعله و چنگیز و نشون ملک میده میپرسه اینا میشناسی یا نه؟ ملک که هم ترسیده هم گریه ش گرفته میگه نه 
      علی اشاره به عکس شعله می کنه میگه :این زن یه دختر به اسم ملک داره میشناسیش؟
      -ملک افتاد تو دریا مرد.
      علی میگه باشه فهمیدم فقط به مامانت بگو بازم همدیگه رو ملاقات می ونیم. دورو میاد ملک میگه منم برم دستشویی و از اونطرف فرار می کنه میره پیش گونول با گریه بغلش می کنه گونولم که نگران شده میپرسه چی شده ملکم جریان علی رو میگه.
      گونول ملک و میبره تو چشم ملک میفته به روزنامه ای که آگهیش توش چاپه یواشکی میخواد روزنامه رو بندازه دور که گونول جلوش و میگیره و میگه ملک جون نترس من با شمام
      -حتی اگه دروغ بگیم؟
      -حتی اگه دروغ بگید... مامانت و دوست داری مگه نه؟
      -آره
      -معلومه بچه ها بیش تر از همه مادراشون و دوست دارن.مامانت تو این دنیا چندمین نفره که دوستش داری ؟
      ملک با انگشتش عدد یک و نشون میده 
      گونول قربون صدقه ش میره و انگشتش و بوس می کنه میگه منم تو و مامانت و خیلی دوست دارم.با شمام ازم نترس.
      دورو از گم شدن ملک حسابی ترسیده و به زینب خبر میده زینبم که هول کرده نمی دونه چیکار کنه تا اینکه گونول زنگ میزنه و خبر میده ملک پیش اونه. زینبم میره اونجا به دورو هم میگه بیاد. وقتی زینب میرسه متوجه میشه گونول همه چیز و فهمیده سریع کاپشن ملک و تنش می کنه ببرتش گونول میگه کجا میخوای بری با فرار کردن که نمیشه
      -اینجوری هم نمیشه این خبرنگاره ول کن نیست . این بچه مریض شده نمی تونم ببرمش دکتر.مدرسه نمی تونم ثبت نامش کنم دیگه نمی دونم چیکار کنم
      گونولم بهش دلداری میده که باید راه چاره ای باشه ملک باید مثل همه بچه ها بره مدرسه و زندگی عادیش و داشته باشه.
      دورو میاد زینب ملک و باهاش میفرسته خونه خودش میره تو و برای گونول جریان ملک و آزار و اذیتایی که شده بود و میگه گونول میگه تو نجاتش دادی ولی با عقل تصمیم بگیر نه احساس اگه یه روز این بچه رو ول کنی..
      زینبم میگه اصلا ولش نمی کنم. کاری که مادر واقعیم با من کرد را من با اون نمی کنم.

      • بعد میگه که چقدر دوستش داره اول می خواسته نقش مادر و براش بازی کنه ولی الان واقعا سعی می کنه مادرش باشه . میگه وقتی دیشب دستاش و تو دستم گرفتم احساس کردم دستاش بزرگتر شده .این چیز طبیعی انقدر بهم حس خوبی داد که احساس مادر بودن کردم و با خودم گفتم هیچ وقت این دستا رو ول نمی کنم.
        دورو میاد و با ملک و زینب میرن خونه . شب ملک به زینب میگه که علی رو ظهر دیده و علی سوال و جوابش کرده و عکسای چنگیز و شعله(بهش میگه مامان ملک) و نشونش داده اونم گفته نمیشناستشون بعدم از ترسش فرار کرده زینب که میفهمه راه چاره ای نیست بعد از خوابیدن ملک با علی قرار میذاره . 
        علی بهش میگه می دونم شما ملک و فراری دادید -چه چرتی میگید شما
        -اون دختر بچه ی شما نیست اسمشم درنا نیست ملکه ملک آکچای ...من الان مختصر میگم چیکار میکنم خبر بزرگیه .دختر کوچکی که همه فکر می کنن مرده رو معلمش فراری داده.من این خبر و چاپ می کنم بهش چی میشه می دونید؟ شما به جرم دزدیدن بچه میرید زندان ملکم برمی گردونن به خانواده ش .البته اگه کاری که می خوام و نکنید
        -ازم چی میخواید؟
        -بهش بگیم یه توافق. من این خبر و چاپ نمی کنم شما هم کاری که من می خوام و انجام میدید
        -چه کاری؟
        -میگن مادرا واسه بچه هاشون هرکاری می کنن شما چی؟ حاضرید واسه ملک هر کاری بکنید؟
        زینب که منظور علی رو متوجه شده با عصبانیت از جاش پا میشه که بره علی بازوش و میگیره و مانعش میشه و میگه اگه عصبانی بشید ممکنه تصمیم اشتباهی بگیرید این و نمی خوایم مگه نه؟ به نظر من تا فردا شب فکراتون و بکنید یا کاری که من می خوام و انجام میدید یا خبر فراری دادن شاگرد توسط معلمش و تو دکه ها می بینید -شما واقعا خیلی بی اخلاقید
        -بچه فراری دادن خیلی اخلاقیه؟چاپ کردن یا نکردن خبر دست شماست
        زینب میگه چندش آورید و میره .
        گونول با عارف همسایه ی مغازه شون راجب مدرسه ی ملک سوال می کنه اینکه بدون شناسنامه جایی میشه ثبت نامش کرد یا نه اونم میگه بچه هایی که خودشون یا مادرشون مورد آزار و اذیت پدر قرار بگیرن بدون اطلاع پدر و شناسنامه می تونن ثبت نام بشن. گونولم از این جریان خوشحال میشه

      • زینب میره لب ساحل رویه نیمکت نیشینه و گریه می کنه نه میتونه اجازه بده ملک و ازش بگیرن نه میخواد به پیشنهاد بی شرمانه ی علی جواب مثبت بده .ملک بهش زنگ میزنه میگه آبجی دورو بردتم حموم موهام و شونه کرده الانم میخوام بخوابم خواستم شب بخیر بگم زینب از محبت ملک بیشتر گریه ش می گیره اونم شب بخیر میگه و بعد قطع کردن موبایل میزنه زیر گریه‌
        شب حال گونول بد میشه و غش می کنه عارف میفهمه میاد کمکش میخواد ببرتش بیمارستان که گونول اجازه نمیده و یکم که بهتر شد میره 
        زینب از کارش اخراج میشه چون چند روز دیر رفت یا کلا نتونست بره. اون روز سر سفره جاهیده چند تا روزنامه میبینه رو میز که یکیش قدیمیه و آگهی ملک توشه میاد بخونه که از شانسشون اون و نمی بینه فقط میگه اینا قدیمین بندازیدشون دور زینب که هول شده با عجله پامیشه میگه من میندازم دور با ملکم میخوایم بریم بیرون امروز کار ندارم غمزه هم تیکه میندازه که این چه کاریه که هر روز مرخصی ای .زینب سریع روزنامه رو برمیداره و میرن . بعد انداختن روزنانه تو سطل آشغال علی رو روبروی ملک میبینه ملک که ترسیده میچسبه به زینب . زینب میگه شما اینجا چیکار می کنید چرا روزنامه فرستادید خونمون؟ دیگه این کار و نکنید
        -اگه بر طبق توافق پیش برید .فکراتون و کردید؟ تا شب وقت دارید در نهایت تاوانیه که برای تغییر سرنوشت یه بچه باید بدید. به هر حال راحت نیست بزرگ کردن بچه ای که کس دیگه به دنیاش آورده. زینبم میگه پیش درنا از این حرفا نزنید علی بازم حرفای قبلیش و تکرار می کنه و میره .زینب گریه میکنه ملک میگه مامان گریه می کنی؟ زینب میگه نه دخترم بریم....ملک و میبره میذاره پیش گونول. گونول میخواد راجب مدرسه بگه که زینب میگه الان کار دارم بعدا راجبش حرف میزنیم اگه میشه درنا پیش شما بمونه گونولم میگه باشه بعد رفتن زینب 
        ملک به گونول میگه مامانم امروز گریه کرد
        -چرا؟
        -به خاطر اون خبرنگاره ، روزنامه فرستاده بود خونه مون به مامانم گفت کاری که خواستم و بکن یه همچین چیزی. گونولم دلداریش میده میگه تو ناراحت نباش ما باهمیم از پسش برمیایم .ملک میگه کاش مامانمم ناراحت نشه و گریه ش می گیره گونولم میره تو فکر.
        .
        مامور میاد دم خونه ی شعله اینا چنگیز و با خودشون میبرن چنگیز با دیدن پلیس میگه خبری شده؟ جنازه پیدا شده؟اگه چیزی شده به من بگید مادرش تحمل نداره -نه ما داریم راجب اینکه دخترتون از خونه فرار کرده یا خودکشی تحقیق می کنیم
        -چی میگید کمیسرم؟ دختر بچه رو چه به خودکشی

        • شاید از جونش سیر شده ببوده. مثلا جالبه صبح به هوای مدرسه رفته بیرون گم شده شما متوجه نشدید تا همکارای ما خبر گم شدنش و دادن.
          -آخه اخلاقش بود همیشه واسه خودش میررفت رفتنش با خودش بود برگشتنش با خدا
          -که اخلاقش بوده، زخمای تنش چی؟ معلمای مدرسه ش قبلا در رابطه با آزار دیدن این بچه با موسیه ی حمایت از کودکان بدسرپرست صحبت کردن. گفتن جای کبودی و زخم رو تنش بوده.
          -خب بچه ست عادتشه میخوره زمین پا میشه من اصلا رو بچه دست بلند نمی کنم
          -دعا کنید دخترتون پیدا نشه وگرنه معلوم میشخ عادت و اخلاق کی چی بوده زینب میره دفتر علی و باهاش دعوا می کنه و میگه : شما چطور آدمی هستید ؟من و به شکل غیر اخلاقی ای تهدید کردید ولی این و دیگه نمی تونم درک کنم چطور می تونید این کارا رو با بچه ی کوچیک بکنید. من اون و به خاطر نجات دادن از جهنمی که توش زندگی می کرد فراریش دادم.واسه اینکه ترساش و فراموش کنه تلاش می کنم شما با چه حقی جلوش ظاهر میشید و می ترسونیدش؟بعدم میگه چه بلاهایی سر ملک آورده بودن میگه آخرین بار تو کیسه ی زباله پیداش کردم مادرش انداخته بودش ‌. اگه من نیم ساعت دیرتر میرسیدم یا اصلا برای دادن دفتر نرفته بودنم‌شاید اون خیلی وقت پیشش مرده بود.
          علی هم میگه اون لحظه یه تصمیم گرفتید می فهمم و الان باید عواقبشم در نظر بگیرید چون جرم کردید و نه فقط خودتون بلکه مادر و خواهراتونم تو دردسر میفتن مثلا جاهیده گونش وکیل به دخترش برای فراری دادن یه بچه کمک کرده 
          زینب با تعجب میگه به اونا چه ربطی داره اونا فکر می کنن درنا دختر منه تقصیر مادرم چیه؟
          -یکدفعه یه بچه ی هفت ساله رو میبرید پیش مادرتون و میگید دخترمه اونم باور می کنه
          -نمی دونه مادرم نمی دونه ملک و فراری دادم
          -باشه من این و باور کردم به نظرتون بقیه باور می کنن؟مانع شدنش هنوز تو دستای شماست زینب خانم
          زینب گریه می کنه و چیزی نمیگه علی زنگ میزنه به همکارش برای چاپ میگه که زینب سریع قطع می کنه و میگه چرا اینکار و می کنید؟ با دوباره فرستادن اون به جهنم چی به دست میارید؟
          -هر کس تقدیر خودش و زندگی می کنه زینب خانم شما هم واسه تغییر دادن این یه قهرمان بازی درآوردید پس الانم ادامه ش بدید . چیزی که من می خوام اونقدرا هم سخت نیست مخصوصا برای مادر شدن یه بچه ی هفت ساله اونم بدون زحمت و سختی کشیدن.زینب با عصبانیت میره بیرون.

          • ملک و گونول پازل درست می کنن عارف میاد به گونول میگه دخترمون که میخواد مدرسه ثبت نام کنه این کوچولوئه گونولم میگه آره بعدم حالش و میپرسه

            چنگیز حسابی میترسه. وقتی میره خونه ساکش و جمع می کنه و به شعله میگه دختر تو مرده و زنده ش دردسره دارم میرم منتظره شعله مثل همیشه التماسش کنه که نره ولی شعله در و روش میبنده .(چون روز قبلشم دفترچه ی علاقه مندی های ملک و پیدا کرد و وقتی داشت میخوند چنگیز پاره ش کرد اونم حسابی عصبانی شد چنگیرم بهش گفت یکم از اهمیتی که به این دفتر میدی و به دخترت میدادی شعله هم بعدا دفترچه رو بهم چسبوند ) و بالاخره چنگیز میره. شعله دوباره میره سراغ دفتره ی ملک و آخرین صفحه ش و که نوشته معلم زینب و چند بار میخونه و تصمیم میگیره بره مدرسه.ازگین میگه زینب یه مدت کوتاه معلم بوده و الان نیست اگه کمکی از دستم برمیاد به من بگید شعله هم با عصبانیت میگه تو نمی تونی کاری کنی شماره ی زینب و میخوام ازگینم شماره رو بهش میده .
            وقتی زینب میره سراغ ملک گونول راجب خبرنگاره میپرسه اونم میگه که چه پیشنهادی بهش داده و چطوری تحت فشار قرارش داده میگه دیگه همه چیز تموم شده گونولم بعد رفتن زینب اینا میره سراغ علی و تهدیدش می کنه میگه اگه دست از سر این دو تا برنداری می کشمت .قبلا یکی رو کشتم بازم این کار و می کنم. موقع رفتن غش می کنه 
            زینب که نا امید شده به ملک میگه ممکنه تو رو ازم بگیرن ملک که نمیخواد راجبش حرف بزنه بحث و عوض می کنه میگه بریم باهم ناهار بخوریم؟ بریم‌ ماکارانی بخوریم زینبم میخنده و میگه باشه میرن یه رستوران هردوشون ماکارنی با سس گوجه سفارش میدن چشمای ملک پر اشک میشه ولی سعی می کنه جلوی خودش و بگیره. آخر سرم زینب براش به جای بستنی آب شده شیک توت فرنگی سفارش میده ملکم خیلی خوشش میاد و کلی از زینب تشکر می کنه.بعد میگه بریم پارک با هم میرن پارک ملک در حال بازیه که گوشی زینب زنگ میرنه علیه میگه گونول حالش بد شده بیاد بیمارستان زینب به ملک میگه بیا بذارمت خونه ی مامانم اینا زود بر می گردم . ملک که دیگه نمی تونه جلوی خودش و بگیره میزنه زیر گریه و میگه تو رو خدا تنهام نذار مامان .ولم نکن.زینبم گریه می کنه میگه قول میدم ولت نکنم ولی الان نمی تونم ببرمت زود میام. ملکم راضی میشه.
            وقتی زینب میرسه بیمارستان علی بهش میگه توافقمون بهم خورد چون این یه چیز بین ما دو تا بود شما رفتی به یکی دیگه گفتی اونم اومده من و تهدید کرده پس من الان میرم این فلش و میدم که خبر و چاپ کنن. زینب بدو بدو میره دنبالش میرن تو یکی از اتاق زینب میگه خواهش می کنم صحبت کنیم 

          • چرا این کار و می کنید؟ زندگی این بچه رو چرا میخواید نابود کنید؟ این و میگه و در حالی که سعی می کنه فلش و ازش بگیره هلش میده و علی پرت میشه سرش انگار به جایی میخوره و میفته زمین زینبم کپسول آتشنشانی و میگیره دستش که بزنه تو سر علی و .... پایان