• زینب و ملک میرسن استانبول.وقتی از اتوبوس پیاده میشن یه عده پلیس و می بینن که تک تک مدارک مسافرا رو چک می کنن زینب هول کرده نمی دونه چیکار کنه ازش میخوان شناسنامه ی ملک و نشون بده با استرس تو کیفش و میگرده که ملک میگه مامان دستشوییم گرفته نمی تونم صبر کنم پلیسم میگه خب برید وقتی دور میشن زینب به ملک میگه آفرین تو خیلی باهوشی نجاتمون دادی ملک میگه ولی واقعا دستشویی دارم میرن دم دستشویی زینب کیف و میذاره دم در که ملک میاد میگه در دستشویی خرابه و زینب میره تو و کیف رو یادش میره وقتی میان می بینن کیف نیست. میرن جلوتر پیداش می کنن اما پولا رو برداشتن.ملک ناراحت میشه و معذرت خواهی می کنه زینب بغلش می کنه میگه اشکال نداره همه چیز درست میشه یه کم از مامانم پول میگیرم که یه جایی رو بگیریم بعدم کار پیدا می کنم.
    خبر گم شدن ملک همه جا پر شده و ملکم خبر خودش و تو روزنامه میبینه. سوار کشتی میشن ملک با هیجان به منظره نگاه می کنه زینب ازش میخواد پیشش بشینه میگه باید یه اسم جدید داشته باشی دوست داری اسمت چی باشه؟
    -نمی دونم مامانا اسم بچه شون و میذارن
    -حق داری، درنا خوبه؟
    -درنا...درنا...آره خوشم اومد
    -پس از این به بعد اسمت درناست
    ملک با خوشحالی چند بار تکرارش می کنه و بعد زینب و بغل می کنه.
    گونول مادر واقعی زینب از زندان که آزاد میشه میره سراغ مغازه و خونه ای که مال یکی از فامیلاشونه کلید و از مغازه بغلی میگیره میره تو .توی یه کاغذ آدرسش و مینویسه و میره دفتر وکالت جاهیده گونش(مادر خونده ی زینب). جاهیده با دیدنش تعجب می کنه میگه پس آزاد شدی...به سلامتی
    گونول تشکر میکنه
    -کجا می مونی؟
    -فعلا خونه ی یکی از اقوام اونم تو زندانه تا وقتی آزاد بشه من اونجا می مونم.
    -ببین اگه واسه دیدن زینب اومدی‌‌...
    -نه نه فقط اومدم ازتون تشکر کنم.به خاطر این همه سال که از دخترم نگهداری کردید نذاشتید بی مادری رو حس کنه.
    -من هیچ فرقی بین زینب با دخترای خودم نذاشتم واسه همینه که اونا نمی دونن زینب خواهر ناتنیشونه. زینب مثل دختر خودمه
    -حالش چطوره؟ ازدواج کرده؟
    -نه ازدواج نکرده دانشگاهش و تموم کرده و شروع به کار کرده.چند وقته استانبول نیست.
    -از وقتی دیکه خبری ازش ندادید نگران شدم گفتم بیام بپرسم
    -خوبه .ولی همونطور که چندین سال پیش توافق کردیم نمی تونی ببینیش.
    -نه همچین قصدی ندارم قولم قوله هرچند دلم میخواد ببینمش ولی قول میدم نرم سراغش
    -بهترین کار و می کنی

    • گونول بلند میشه بره میگه:فقط یه خواهش دیگه...اگه ممکنه یه عکس جدید از زینب بهم بدید از دوران دبیرستان به بعد عکسش و ندیدم حتما تغییر کرده
      جاهیده میگه الان ازش عکس ندارم ولی از تو قاب عکس رو میزش عکس زینب و درمیاره میده به گونول اونم با دیدنش لبخند میزنه میگه شبیه مادرم شده.
      وقتی زینب و ملک از کشتی پیاده میشن میرن تو یه مغازه . زینب ملک و می سپره به صاحب فروشگاه تا بره برگرده. به ملکم میگه من میرم از مامانم پول بگیرم تو رو نمی تونم ببرم اینجا باش جایی نرو.
      توی راه زینب و گونول با هم روبرو میشن زینب که مادرش و نمیشناسه ولی گونول تا می بینتش میفهمه زینبه با خوشحالی نگاهش می کنه یکدفعه ملک از تو مغازه ی پایبن پل دست برای زینب تکون میده میگه مامان ...مامان ...گونل با تعجب به ملک نگاه می کنه و یاد حرف جاهیده میفته که گفت ازدواج نکرده.
      زینب میره گونولم میره تو مغازه ای که ملک بود الکی مشغول دیدن وستال میشه که دستش میخوره وسایل میریزه ملک میخنده و میره کمکش .زینب میره پیش جاهیده ، جاهیده با دیدنش تعجب می کنه. با خوشحالی بغلش می کنه میگه کجایی دخترم دلمون تنگ شده یه خبرم از خودت ندادی نگران شدم. زینب میگه حق داری خیلی سرم شلوغ بود نتونستم زنگ بزنم عذر می خوام.
      بعد میگه بکم پول نیاز دارم ولی به محض اینکه کار پیدا کنم برمی گردونم جاهیده میگه این چه حرفیه تودختر منی این پول حقته و پول و بهش میده. زینب تشکر می کنه -نمیای خونه پیش ما.خواهرات دلشون تنگ شده
      -می خوام زندگی خودم و تشکیل بدم
      -باشه متوجهم...پس حالا که استانبولی عروسی خواهرت بیا
      زینب میگه باشه و میره.
      وقتی میرسه می بینه در فروشگاه شلوغه و پلیس جمع شده میگن فروشگاه داشته آتیش می گرفته و همه بیرون رفتن. زینب با نگرانی دنبال ملک میگرده که میبینه براش یاداشت گذاشته من با خاله رفتم پارک (و آدرس پارک و نوشته . گونول و ملک روی نیمکت نشستن گونول میگه اسم مادرت چیه؟
      -زینب
      زینب میرسه می بینه ملک کنار یه خانمی(مادرش) نشسته صداش می کنه زینب میدوه سمت زینب و معذرت خواهی می کنه میگه پلیسا رو که دیدم ترسیدم اومدم اینجا ولی برات نوشته گذاشتم.
      زینب میگه کفشات و چرا درآوردی؟ ملک حرف و عوض میکنه و زینب و گونول (به گونول میگه خاله دست و پا چلفتی😄) و بهم معرفی می کنه.زینب از گونول تشکر می کنه وقتی گونول میره زینب به ملک میگه درسته خانم خوبی بود ولی زیاد با غریبه ها حرف نزن.حواست باشه

    • بعد از اونجا میرن یه هتل اون اطراف یه اتاق می گیرن .زینب یکی از لباساش و میده به ملک. ملک میشبیه رو تخت و تلویزیون و روشن می کنه به محض روشن کردن اخبار خبر گم شدن خودش و نشون میده و اخبارگو میگه که تیم جستجو قطع امید کردن. مادر ملک آکچای خیلی نگران و ناراحته و برای سالم برگشتن دخترش به خونه دعا می کنه.وقتی شعله رو نشون میده ملک گریه ش می گیره زینب میگه دلت واسه مامانت تنگ شده؟ خجالت نکش می تونی بگی
      ملک به گریه میگه :خانمی که تو تلویزیونه نمی دونه
      -چی رو؟
      -که مامان ملک ناراحتش نمیشه. که واسه سالم برگشتنش به خونه دعا نمی کنه.
      زینبم گریه ش می گیره و ملک و بغل می کنه و هر دو اشک میریزن😔
      از طرفی خبرنگارا همش دم خونه ی شعله و چنگیزن که تا بفهمن جریان چیه. شعله به چنگیز میگه مگه نمی خواستی ملک از بین بره؟ خب رفت . راحت شدی. بعد جریان غرق شدنش و میگه چنگیزم میگه فردا میری کلانتری میگی دخترم مرده بیخودی منتظر برگشتنش نباش.وقتی شعله چیزی نمیگه چنگیز میگه مجبورم نکن برم بگم تو همون مادری هستی که بچه ت و تو کیسه زباله انداختی لای آشغالا.
      علی ارهان( خبرنگار) هم بی خیال قضیه ی ملک نیست و همش دنبال شعله و چنگیزه
      شب ملک و زینب یه کم کبوتری که جلوی اتاقشون لونه کردن و نگاه می کنن.زینب میگه بچه که بودم یه کبوتری گیر کرده بود بالای پنجره ی حموممون نمی تونستم کاری براش بکنم ولی هر روز براش غذا میریختم .تا اینکه دیدم یه روز دیگه صداش نمیاد
      -چی شد؟
      -نمی دونم احتمالا مرده
      -شایدم پرواز کرده رفته مثل این کبوتر واسه خودش لونه درست کرده بچه دار شده. ولی هیچ وقت فراموش نمی کنه تو بهش غذا دادی❤ 
      صبح زینب به ملک میگه من‌ میرم دنبال کار تو اینجا بمون ملکم میگه باشه.ولی بعد گرسنه ش میشه و چون تو یخچال چیزی نیست با یه کم پولی که رو میزه میره سیمیت بخره گونول می بینتش با هم میشینن جلوی مغازه ملک نون میخوره و نقاشی میکشه گونول میبینه رو پاک کن ملک اسمش و نوشته میگه دو تا اسم داری؟ ملک میگه نه من فقط درنام . بعد میگه من سیر شدم میره گونولم یه مداد رنگی آبی(مداد آبی می خواست) براش میخره با یه خودکار از خودش میذاره لای وسایل ملک. زینب برای کار میره دانشگاهی که قبلا استادش اونجا بوده ولی میگن اون استاد رفته و نا امید برمی گرده .تو راه ملک و گونول و می بینه به تاکسی میگه نگه داره میره پیششون ملکم توضیح میده چرا اومده بیرون زینب میگه تقصیر من بود گذاشتمت رفتم تو هتلم هیچ خوراکی ای نبود.
      میبینه ملک دوباره کفشش و درآورده میپرسه بازم ملک جواب نمیده.

      خواهر ناتنی زینب(دورو) وقتی میفهمه زینب استانبوله زنگ میزنه بهش و میگه دلم تنگ شده و ... زینب میگه کارام و که کردم زنگ میزنم همیگه رو ببینیم .ولی اسم هتل و دورو وقتی زینب به راننده میگه میشنوه وقتی به خواهرش(غمزه) میگه غمزه هم میگه بریم پیشش تا کارت عروسیم و با دست خودم بهش بدم(به حالت مسخره).میرن دم اتاق زینب اینا زینب که فکر می کنه از سمت هتلن در و باز می کنه با دیدن خواهراش تعجب می کنه ملکم میره قایم میشه اما می بیننش. زینب میگه دخترم درناست. اونا هم تعجب می کنن که تو ازدواج نکردی این بچه از کجا اومده . غمزه میگه باباش کیه که دورو دعواش می کنه‌.
      غمزه میگه اصلا شبیهت نیست دورو میگه چرا چشماش عین آبجیمه. غمزه:هرچند خودشم شبیه مامانم نیست.
      غمزه میگه عروسیم میای دیگه؟ باید بیای آبروم میره هرچند با این بچه بیای بدتره.
      بعدم حرف حاملگی غمزه میشه و زینبم از ناراحتیش میگه تو که حامله بودی باید به مادر شوهرت اینا میگفتی و ...(به خاطر بچه زود ازدواج می کنن).
      بعد رفتنشون بازم ملک از زینب معذرت خواهی می کنه که باعث دردسرش شده.میگه اونا باورشون میشه من دخترتم؟ زینبم میگه آره
      شب شعله و چنگیز رفتن رستوران. علی هم اونجاست وقتی چنگیز میبینه ول کن نیست میره سر میزش میگه یکم حرف بزنیم. علی راجب ملک میپرسه شعله گریه می کنه چنگیزم میگه خیلی سخته اینهمه سال مثل چشمت مراقبش باشی هرچی میخواد بخوره، بپوشه آخرم یه موج بیاد عزیز دلت و برداره ببره 😒.علی میگه هنوز جسدی در کار نیست شاید نمرده باشه چنگیز میگه نه رفت .عزیز ما رفت.
      صبح شعله وقتی میگه میخوام برم بازار چنگیز باهاش دعوا می کنه که چرا نمیره کلانتری و وسایلش و جمع می کنه بره استانبول پیش دوستش شعله هم به پاش میفته که تو رو خدا نرو تنهام نذار و ... صبح غمزه سر سفره می خواد به مامانش یه چیزایی راجب زینب و بچه ش بگه که دورو نمیذاره..
      زینب بازم میره دنبال کار و وقتی کاری مرتبط با رشته ش(عکاسی) پیدا نمی کنه توی یه شرکت به عنوان مستخدم شروع به کار می کنه .زنگ میرنه هتل و به ملک میکه کار پیدا کردم اما نمیگه چه کاری ملکم خوشحال میشه. ملک حسابی سرما خورده ولی به زینب چیزی نمیگه کم کم حالش بدتر میشه نمی دونه چیکار کنه که یهو یاد گونول میفته و شماره ش و که به خودکار آویزونه برمیداره زنگ میزنه به خاطر مداد آبی تشکر می کنه گونول از صدای ملک متوجه میشه حالش بده و ...

      • زینب وقتی برمی گرده هتل میبینه ملک نیست میره پایین مسئول هتل میگه یه خانمی بردش براتون یادداشت گذاشتن.بهش میده گونول نوشته ملک حالش خوب نبوده بردمش خونه ی خودم و آدرس و نوشته‌
        وقتی زینب میرسه اول تشکر میکنه بعد میره پیش ملک که خوابیده. گونول میگه تبش کمتر شده دکترم بردم ولی چون شناسنامه همراهش نبود گفتن شاید به دارویی حساسیت داشته باشه و دارو ننوشتن. زینب که نمی دونه چی بگه سکوت میکنه . گونول میگه بچه خوابه ما هم بریم بیرون یه چایی بخوریم.چایی میریزه میاره زینب میگه از کجا فهمیدید ملک مریضه؟ خودش گفت؟
        -نه چیزی نگفت خودم حس کردم
        -راست میگید مادرا حس می کنن نمی دونم چرا من متوجه نشدم -شما مادر جوونی هستید .درگیر کار شدید طبیعیه ولی چرا نمیرید پیش مادرتون؟ -نمی خوام بار اضافی باشم
        -مگه میشه؟ 
        بعد زینب میگه که فرزند خونده ی اون خانواده ست و بعد شروع به درد و دل می کنه میگه نمی دونم چرا اینا رو دارم به شما میگم -بعضی وقتا مهم نیست به کی میگیم مهم اینه که خودمون و خالی کنیم
        زینب شروع به تعریف می کنه: مادرم وقتی پنج سالم بود ولم کرد.حتی نمی دونم کجا به دنیا اومدم یا روز تولدم کیه. یادمه روز آخری که با هم بودیم رفتیم پارک من با خوشحالی سوار چرخ و فلک شدم بعد رفتیم رستوران من منوی بچه رو سفارش دادم ولی به جای عروسک بهم ماشین دادن چون عروسکاشون تموم شده بود منم زدم زیر گریه . مادرم هر کار کرد ساکت نشدم شاید نمی خواست اون روز اونجوری با گریه ی من خراب بشه. بعد من و برد یه قاصدک دستم داد وقتی فوت کرد من دست از گریه کردن برداشتم و با خوشحالی بهش نگاه کردم یه قاصدک دیگه خواستم مادرم بهم داد وقتی مشغول فوت کردنش بودم مادرم رفته بود .
        با گریه ادامه میده: بعدها باخودم گفتم شاید اگه اون روز دست از گریه کردن بر نمی داشتم یا اگه انقدر مشغول بازی با قاصدک نمیشدم مادرم نمی رفت. 
        گونول که به زور جلوی گریه ش و گرفته میگه دلت میخواد مادرت و ببینی؟
        -همیشه میگن مادر پدرا بچه هاشون و بی چون و چرا دوست دارن ولی به نظر من دقیقا برعکسه. بچه های کوچیک بی چون و چرا پدر مادراشون و دوست دارن. حتی اگه کتکم بخورن، مورد آزار و اذیتم قرار بگیرن از دوست داشتنشون منصرف نمیشن. فقط واسه اینکه اونا خوشحال باشن همه چیز و قبول می کنن.حتی اگه ترک هم بشن بازم به دوست داشتنشون ادامه میدن. به همین خاطر هیچ پدر مادری نباید بچه ش و ترک کنه.
        من اصلا نمی خوام با کسی که به این عشقم...به این عشق یکطرفه م خیانت کرده روبرو بشم.
        گونول میگه حق دارید سینی رو میبره آشپزخونه و بی صدا میزنه زیر گریه😢💔

      • زینب و ملک شب اونجا میمونن. صبح حاضر میشن برن زینب به ملک میگه بهتری؟
        -آره خوبم
        -ببخشید انگار نمی تونم مادر خوبی باشم
        ملک میپره بغلش و میگه تو بهترین مادر دنیایی
        بعد میگه یه چیزی بگم دعوام نمی کنی؟ میشه قبل رفتن سوپ خاله رو بخورم؟ گرسنمه 
        گونول که پشت در حرفاشون و میشنوه با سینی سوپ و نون میاد تو میگه سوپ آماده ست ملک با ذوق شروع به خوردن میکنه. موقع رفتن گونول به زینب میگه به نظرم بهتره برید پیش مادرتون. با این حال تنها نمونه بهتره بعد یه پاکت میده به ملک میگه یه کادوی کوچیکه توی جعبه یه جفت کفشه گونول میگه به نظرم کفشش یکم تنگ بود. ملک با خوشحالی کفش و میپوشه و میگه اندازه ست. زینب خجالت زده میگه: پس واسه همین کفشاش و هی درمیاورد من چطور نفهمیدم.
        جاهیده میخواد بره پیش گونول شک کرده که نکنه با زینب رابطه داره وقتی میرسه زینب و میبینه که میره (انگار ملک و نمی بینه چون اتوبوس میاد جلوی ماشین و جلوی دیدش و میگیره)پیاده میشه میره سراغ‌ گونول میگه زینب چرا اینجا بود؟ مگه قول نداده بودی؟
        گونولم میگه اتفاقی دیدمش اومده بود خرید
        -اجازه نمیدم آرامشمون و بهم بزنی...نباید ببینیش ...می دونه؟
        -نه نمی دونه قسم میخورم چیزی بهش نگفتم
        جاهیده با ناراحتی تاکید میکنه دیگه نباید ببینیش و میخواد بره که گونول میگه به زینب بگید تولدش کیه(تاریخ تولدش و میگه) جاهیده هم میگه زینب روزی متولد شد که به خونه ی ما اومد و میره.
        گونولم گریه ش میگیره.
        علی فهمیده ملک شاگرد زینب بوده زنگ میزنه به زینب میگه باید باهاتون راجب ملک حرف بزنم و بعد صحبتشون میره استانبول که زینب و پیدا کنه.
        زینب و ملک میرن پارک ملک تاب بازی می کنه زینبم فکر می کنه به اینکه نتونسته خوب مواظب ملک باشه .به کفش تنگش، مریضیش، گرسنه موندنش تو هتل و ... فکر می کنه و میره پیش ملک میگه میبرمت پیش مامانم . دوست داری با آبجی دورو بازی کنی؟ ملکم میگه آره 
        زینب ملک و میبره خونه ی مادرش دم در خونه علی که دنبال زینب بوده می بینتشون.
        گونولم روزنامه ای که جلوشه رو وقتی میخونه عکس ملک و میبینه و با توجه به رفتارای زینب و اسم ملکی که روی پاک کن ملک بود متوجه قضیه میشه. اینکه درنا ملکه و دختر زینب نیست.

      • برگرفته از اینستاگرام سریال مادر