خلاصه قسمت 258 شمیم عشق

یکی از قشنگ ترین قسمت های این فصل بود اگر از جم نگاه می کنید این قسمت را از دست ندهید.

سودا می ره توی ماشین شوهرش و محمد براش اسناد طلاق را می گذارد تا امضا کند سودا می گه اون نی قلیون را می خوای بگیری که محمت می گه مهم اینه که پولداره. علی می رسه و از این که سودا را داخل ماشین یک مرد می بینه حسابی غیرتی می شه می ره سودا را از ماشین می کشه بیرون و می گه اینجا چیکار می کنی نمی گذارد حرف بزنه می گه سریع برو خونه. محمد می گه به تو چه ربطی داره مگه تو فضول مایی که علی می گه اره من فضولم می کشش از ماشین بیرون و یک مشت جانانه بهش می زنه  وبعد به افرادش می گه مگه من نگفتم کسی اطراف سودا نباشه شما چه غلطی می کردید عصبی می شه  ومی ره یک جا ماشین را نگه می داره خیلی ناراحته که سودا را با یک مرد دیده و کمی نوشیدنی می خوره. علی می اید خانه سودا توی بالکن است. می ره پیشش و می گه اینجا چیکار می کنه که سودا می گه نکنه ممنوعه. که علی طاقت نمی اره و می گه اون مرده کی بود من این همه سعی می کنم از تو محافظت کنم بعد تو به حرف من گوش نمی دی سودا می گه شوهرم بود علی بیچاره کپ می کنه می گه اگر می دونستم کتکش نمی زدم سودا با ذوق می گه کتکش زدی دستت درد نکنه اگه زورم می رسید خودم می زدمش. علی می بینه سودا مهربون شده می گه یک سوالی دارم تو از اتفاقی که دیروز بینمون افتاد منظورش بوسه کتابخانه است ناراحتی سودا می گه اخه نمی شه من خدمتکارم و تو اقای خونه. علی با حرص می گه می شه من این کار را می کنم ببینم کی می خواد جلوی من را بگیره و با اشتیاق و طولانی سودا را می بوسد. صحنه بسیار زیبا و رومانتیکی بود بچه ها. فقط لطفا تنها ببینید چون اگر تنها نباشید باید برید توی صندلی تون از خجالت. پینار از پشت پنجره داره علی و سودا را دید می زنه و حسابی حسودی اش شده. باده از شدت عصبی بودن می خواد خودش را از پنجره بندازه پایین که افراد جلال می گیرنش . محمت جلال را تعقیب می کنه و می اید با زور باده را با خودش می بره. وسط راه جلال با ماشین می پیچه جلوی ماشین محمت و می خواد به محمت شلیک کنه که باده می پره وسط بچه ها کارگردان نمی دونم چه علاقه ای به فیلم ماتریکس داره مثل اون فیلم نشون می ده که گلوله چطور حرکت می کنه و باده چطور خودش را سپر محمت می کند. از ان طرف یلماز همه اسناد حضانت را به نفع همیت امضا کرده جالش بد می شود و الیف دختر عموی سودا او را به بیرون می برد کلا این دختر عموها در خط اقاهای خانه کار می کنند. سلطان و همیت هم همچنان دعوا دارند و همیت با طعنه می گوید اگر بخواهی بچه را ببینی دیگه باید از من اجازه بگیری. ایگیت هم باز گیر داده که سلطان منور را خواستگاری کند. سلطان و ایگیت با یک دسته گل به خواستگاری می روند خون جلوی چشم همیت را گرفته چنان با حرص دسته گل را به میز می کوبد و پرپر می کند که نگو. علی و سودا هم مشغول عشقولانه خودشان هستند علی با صدای انها سریع پایین می رود از ان طرف محمد شوهر سودا جایش را به برادر و بابای سودا گفته و انها هم جلوی در می ایند علی جلوی در می رود و می گوید من با اینها کار دارم یلماز تو هم برو داخل را ارام کن. علی به افرادش می گوید باید با اینها مثل خودشان رفتار کرد دست و پایشان را ببندید بندازیدشون توی ماشین و پشت ماشین من حرکت کنی

خلاصه قسمت 259 شمیم عشق

علی به همراه افرادش بابا و داداش سودا را می برند. علی به انها پیشنهاد می کند که به انها پول بدهد و در مقابل انها دست از سر سودا بردارند داداش سودا می گوید که باید فکر کنم. پینار که بوسه علی و سودا را دیده خیلی عصبی می ره پیش سودا میگه که همیت خانم اگر بفهمه که دم در خانواده ات چه اشوبی به پا کرده اند حتما از اینجا بیرونت می کنه و اماده باش که الان باید از اینجا بری. علی می اید بالا  وسودا را صدا می کنه می گه من دارم قضیه را حل می کنم. تو نگران نباش سودا را می بوسد و می گه نترس تا وقتی که خوابت ببره من اینجا می مونم. وای علی رمانتیک تا سودا خوابش ببره وقتی سودا برق را خاموش می کنه علی می ره. منور با همیت درگیره و می گه همش شما برایم تصمیم گرفتید من را نامزد کسی کردید که دوست نداشتم. همیت می گه انتخاب تو هم پسر سلطانه که حتما به خاطر پولت امده جلو. یلماز می گه که شما چرا انقدر به پول توجه می کنید اون هم یک انسان است  و حق داره و پسره خیلی خوبی هم هست. همیت با علی درد و دل می کنه و علی می گه ایگیت پسر خوبی است اما همیت زیر بار نمی رود .منور داره گریه می کنه که علی می ره پیشش می گه کاش به من زودتر می گفتی تا بهت کمک می کردم عشق که ترس نداره اگر تو می خوای اون رو داشته باشی باید با تمام وجود بجنگی کاش زودتر می دونستم که اون غم تو چشمات به خاطر ایگیته و کلی منور را دلداری می ده.همیت می خواد گوشی منور را بگیره و منور و همیت دعواشون می شه منور می گه این بار می خوام خودم برای زندگی ام تصمیم بگیرم. باده که به جای محمت تیر خورده بیمارستانه و خطر رفع می شه و محمت می ره بالای سرش و کلی عاشقانه باهاش حرف می زنه. بابا و داداش سودا می رن دفتر علی که پیشنهاد علی را قبول کنند

خلاصه قسمت 260  شمیم عشق

بابا و برادر سودا می رن شرکت علی. بابای سودا می گه که سودا ابروی ما را برده  وفقط با خون تمیز می شه علی به حالت مسخره می گه پس چرا شوهرش را نکشتید که می گن دستمون بهش نرسید علی چک را می کشد و می گوید دیگه دور و ور سودا نبینمتون. سودا با الیف داره راجع علی صحبت می کنه و میگه علی محمد را کتک زد نکته جالب اینه که اسم اصلی شوهر سودا تو فیلم ممتازه. اینا کردن محمد. سودا می گه محمد اما الیف می گه ممتاز. حسابی سوتی دادن تو دوبله. سودا می گه که علی محمد را کتک زد و الیف می گه دستش درد نکنه سودا میگه که وقتی علی من را با اون دیده حسودیش شده. علی با شوق می ره پیش سودا و می گه تو دیگه ازادی بابات با من حرف زد و گفت دیگه با تو کاری نداره علی بهش نگفت که پول داده تا سودا خجالت زده نشه مرسی این درک و شعور. سودا می پره علی را بغل می کنه و همین موقع الیف می اید که علی کمی خجالت می کشه. الیف به سودا می گه اگر یکی جز من بود می دونی چی می شد که سودا فقط می خنده. همیت به سودا یک نصفه روز مرخصی می ده. علی می شنود که سودا به الیف می گه که دلم برای مامانم و خواهر و برادر کوچکم تنگ شده. وقتی سودا از در خونه می اید بیرون علی منتظرشه و سوار ماشین می کندش. و می گوید که می خوام ببرمت خونه مامانت را ببینی. سودا ذوق می کنه و می گه خدا تو را از اسمون برای من فرستاد علی تو معجزه من هستی من فکر می کردم که عشق و محبت مرده علی با ذوق نگاش می کنه و سودا دیگه ادامه نمی ده که علی با شیطنت می گه داشتی می گفتی. علی سودا را می بره فروشگاه تا برای خواهر و برادر کوچکش خرید کنن و کلی خوش می گذرانند و با گوشی علی کلی عکس می گیرند. مامان سودا خیلی خوشحال می شود و دست علی را می بوسد که علی می گوید این چه کاری است و خودش دست مامان سودا را می بوسد. سودا خیلی فقیر به نظر می رسد و کلا با علی انگار توی ظرف عسل افتاده است. بابا و داداش سودا هم می ایند با خشم به انها نگاه می کند اما چیزی نمی گوید علی می گوید بهتر است زودتر برویم. علی سودا را به رستوران می برد سودا می گوید اخه لباسهام مخصوص این جای شیک نیست. نکنه می خواد علی براش لباس هم بخره. علی می گه تو همیشه خوشگلی و وقتی سرخ می شی خوشگل تر هم می شی. علی می گه که از کودکی سختی زیادی کشیدم مادرم زود مرد و در خانه عمه ام بزرگ شدم و بعد رفتم خارج. هر دو ما با سختی بزرگ شدیم سودا. محمت در بیمارستان به جلال می گه که اتش سوزی کار باده بوده و جلال شوکه می شود. محمت و باده هم کلی عشقولانه می شوند محمت دست باده را می بوسد و باده می گوید دستم بوی خون یوسف را می دهد و من نباید رنگ شادی و خوشبختی را ببینم که محمت به او دلداری می دهد. همیت نمی گذارد که منور از خانه بیرون برود و ایگیت بسیار عصبی است پینار می گوید در یک موقعیت زنگ می زنم تا با منور حرف بزنی

 

 

 

 

 

خلاصه قسمت 261 شمیم عشق

بچه ها قسمت پیش وسط رستوران علی و سودا قطع کرد امروز از ادامه اش می گم.

علی به سودا می گه که من خیلی سختی توی زندگی ام کشیدم و نتونستم بچگی کنم از این نظر ما هر دو مثل هم هستیم. علی راجع علاقه اش به فیلمسازی می گه و اینکه یک بار رفته استودیو فیلمسازی ولی اون چیزی که فکر می کرده نبوده و می گه بهتره بعضی چیزها در حد رویا باقی بمونن چون واقعیت اون چیزی نیست که می بینی. سودا می گه من تو عمرم فقط دو تا فیلم دیدم که علی با تعجب نگاهش می کنه. علی می گه یک چیزی توی چشمات هست که من را شاد می کنه بیا به هم وقت بدهیم و کمتر از هم فاصله بگیریم و سرنوشتمان را بسپریم دست قسمت. علی به سودا می گه اگر نگران بچه هستی یک زنگ بزنم خونه و سودا با الیف حرف می زنه. علی می گه بیا بریم برات سورپرایز دارم و می برش سینما. سودا توی سینما سرش را می گذارد روی شونه های علی. بیرون سینما علی دستش را می گیره که سودا می گه خجالت می کشم این کار را نکن. این دختره دو دقیقه علی را بوسید خجالت نکشید توی سینما اویزون علی بود خجالت نکشید حالا با دست علی را گرفتن خجالت می کشه. هر چی حوای بدبخت سیاست نداشت این سودا خوب سیاستمداره. می رن خونه و همیت به انها مشکوک می شه که این همه با هم تنها بودند. شب سودا توی اشپزخانه است و علی داره با یلماز خان حرف می زنه سریع می پیچه می ره تو اشپزخانه سودا را از پشت بغل می کنه و کلی عشقولانه می شوند اینجا سانسور شد بچه ها همیت هم از پشت پنجره داره اینها را می بینه و اشک در چشمش جمع می شه. تا صبح نمی خوابه و گریه می کنه و می گه من علی را اندازه یوسفم دوست داشتم خدایا چرا سرنوشت اینها انقدر شبیه هم است من نمی گذارم بلایی که سر یوسف امد سر علی هم بیاد. صبح از یلماز خان می پرسه اون دوست دختر علی که اسمش لیندا بود چرا رفت؟ یلماز خان می گه می خواست کانادا زندگی کنه اما علی می خواست پیش ما بماند. همیت می گه چه دلش هم بخواد علی هم خوش تیپه هم ثروتمنده هم کار و بار داره دیگه چی می خواد دختره. سوپر لایک همیت خانم. همیت شماره لیندا را می گیره و باهاش صحبت می کنه. بعد به سودا می گه لباس بپوش بریم سر خاک یوسف. سر خاک کلی گریه می کنه و بعد به جمیله می گه بچه را ببر تو ماشین . می گه پسر من رشید بود اما در جوانی مرد بعضی ها می گن کار سرنوشت بود بعضی ها می گن کار مادرش بود اما من دلیلش را می گم یوسف من را یک زن کلفتی مثل تو کشت و من نمی گذارم همچین بلایی سر علی من هم بیاد. جلال خان هم که می بینه باده محمت را ترک نمی کنه می گه من تو را تا وقتی که زن محمت هستی طرد می کنم

خلاصه قسمت 262شمیم عشق

همیت به سودا می گه یا دست از سر علی برمی داری یا نابودت می کنم من نمی گذارم سرنوشت علی هم مثل یوسف من بشه. سودا گریه می کنه. علی همش به سودا زنگ می زنه اما سودا جواب نمی ده علی نگران می شه زنگ می زنه خونه و به پینار می گه گوشی را بده سودا. علی می گه داشتم از نگرانی می مردم که سودا به دروغ می گه سرم به بچه گرم بود و متوجه نشدم. علی می گه اگر جواب نمی دادی همین الان می امدم خانه. که سودا می گه کارهات را بکن بعد بیا خانه. سودا به نزد همیت می رود می گوید من به علی عمر نزدیک نمی شوم به شرطی که شما در این خانه به من کار بدهید و همیت هم می پذیرد. سودا خانم خیلی راحت سر عشق علی عمر معامله می کند. علی می اید ولی رفتار سرد سودا را می بیند علی می خواهد او را ببوسد که سودا می گوید اینجا بچه است و درست نیست که علی می گه عاشق این نجابتت هستم. سر شام سودا نمی اید و همیت می گوید انقدر این دختر به کارش علاقه مند است که گفته شامش را در اتاق بچه می خورد علی به پشت اتاق سودا می رود و در می زند سودا به الیف می گوید نگذار علی بیاد تو که الیف می گه سودا داره لباس عوض می کنه و مشغول انجام وظایفش است. علی دلخور می شه اما چیزی نمی گه . الیف می گه بابا بیا برویم از این خانه بالاخره یک کاری می کنیم این طور که نمی شود . سودا می گه من از اینجا نمی روم الیف او را تهدید می کند که می رود همه رفتار همیت را به علی می گوید که سودا می گوید این بچه بچه حوا نیست بچه من است. باده می ره سر قبر حوا و می گه امدم طلب بخشش کنم اگر تو من را ببخشی من می توانم با محمت خوشبخت شوم. وای این باده اخر بچه پرو است. یلماز خان سهام یوسف را به نام یلماز می کند و این باعث عصبانیت عموی یوسف و محمت می شود. پینار برای منور یک موبایل می اورد تا با ایگیت در ارتباط باشد

خلاصه قسمت 263 شمیم عشق

علی سودا را روی بالکن تنها گیر می اره و می گه چرا با من اینجوری می کنی سودا می گه عشق ما غیرممکنه که علی می گه ما باید تصمیم بگیریم و هیچ کس نمی تونه جای ما تصمیم بگیره. کلی ناز سودا را می کشه سودا همچنان ناز می کنه که لیندا از تاکسی بیرون می اید و به کمک پینار که علی را سودا در بالکن دیده بود به دیدن علی می ره علی شوکه شده نگاهش می کنه و سودا خانم که تا حالا داشته ناز می کرده تعجب می کنه و با حالت قهر می ره. همیت کلی لیندا را تحویل می  گیره و به همه می گه  که علی و لیندا نامزد هم هستند علی به لیندا گفته بود اگر بمونه ازدواج می کنن و لیندا امده تا بمونه. سودا هم اینا را می شنوه علی شوکه شده و چیزی نمی گه باز می ره تو اتاق سودا ولی سودا زودتر رفته بیرون و از پشت پنجره داره نگاه می کنه همیت می رسه و سودا می گه داشتم به حرف شما گوش می دادم با علی تنها نموندم. سودا هی از علی فرار می کنه. بالاخره علی پایین پله ها گیرش می اندازه و سودا می گه برو به نامزدت برس. این همیت هم دستور داده برای لیندا سرویس طلا بیارن و سریع عروسی را  به پا کنه. ایگیت و منور می خوان فرار کنن و سلطان و رشید می رن عقد کنن سلطان هنوز به ایگیت نگفته. جلال به صورت قانونی اسم باده را از شناسنامه اش خارج می کند و حال باده بد می شود به بیمارستان می روند و می فهمند باده خانم برای بار سوم باردار است

خلاصه قسمت 264 شمیم عشق

علی عمر خیلی کلافه است که سودا به حرف هاش گوش نمی ده می اید خونه که باز با سودا حرف بزنه همیت می گه وایسا توی تراس برات سورپرایز دارم. لیندا با لباس عروسی مادر علی می اید بیرون و همیت می گه سورپرایز ببین چقدر با لباس عروسی مامانت خوشگل شده. قابل توجه عروس های ایرانی که سایه مادر شوهر را هم می زنند چه برسه به اینکه لباس عروس مادر شوهرشون را بپوشند. علی خیلی جدی می گه تو باید این لباس را دو ماه پیش وقتی بهت پیشنهاد دادم می پوشیدی نه الان من دیگه نمی خوام با تو ازدواج کنم من کس دیگه  ای را دوست دارم. سودا همه اینها را دارد می بیند. لیندا غش می کند و علی او را می گیرد. بعد از به هوش امدن همیت می گوید تو باید عشق او را دست اوری حقیقت را باید در چشم بعضی از مردها فرو کرد. همیت به علی می گوید این دختر عاشق توست چرا نمی بینی که علی می گوید عمه لطفا شما دخالت نکنید. صد امتیاز علی . همیت می ره روی مخ لیندا لیندا می گه چرا به من دروغ گفتی و مرا این همه راه کشاندی اینجا. همیت می گه علی از دستت دلخوره و این کارها برای این است لیندا می گه علی اهل این بازی ها نیست اگر چیزی بخواهد رک می گوید. همیت می گوید به علی بگو برای دادن مژده حامله گی ات امدی لیندا تعجب می کند. همیت می گوید علی از بچه نمی گذرد و با تو ازدواج می کند لیندا قبول نمی کند اما به فکر فرو می رود. علی عصبانی وارد خانه می شود و می رود پشت در سودا و وارد می شود سودا باز ناز می کند که بچه تنهاست من نمی توانم بیایم. علی می گوید اگر شده به زور هم تو را می برم پینار را صدا می زند تا مراقب بچه باشد دست سودا را می گیرد و می برد. پینار هم دارد از حسودی می میرد. علی سودا را به جنگلی زیبا که یک رودخانه هم دارد می برد. می گوید ببین هرچی بین من و لیندا بوده مال گذشته است من تو را دوست دارم سودا باز می گوید که من نمی توانم قبول کنم. علی می گوید سودا با من ازدواج کن. سودا باز امتناع می کند و می گوید نمی شود علی می گوید تو اصلا من را دوست نداری دلیلت این است. سودا سر جایش می ایستد و بعد در جنگل حرکت می کند علی دنبالش می رود می گوید اگر مشکل تو عمه من و دخالت هایش است تو را به یک جای دیگر می برم که فقط من و تو باشیم سودا می گوید کاش من و تو در یک شرایط دیگر اشنا می شدیم. علی همش دنبال سودا می دود و به او می گوید خواهش می کنم با من این کار را نکن اما سودا می گوید نمی توانم دلیل کارم را به تو بگویم. پینار به همیت می گوید که روز اولی که سودا برای کار به این خانه امد علی خان او را راه داد انگار از قبل هم را می شناختند از من نشنیده بگیرید اما گویا تازه از زندان ازاد شده بود. همیت لباس می پوشد تا به زندان برود و ته توی ماجرا را در بیاورد. منور و ایگیت به ترمینال رفته اند ماشین خراب بود و بعد از درست شدن قصد داشتند سوار ماشین بشوند. منور یک نامه برای خانواده اش نوشته بود و روی تخت گذاشته بود دختر عمو سودا موقع تمیز کردن اتاق منور نامه را پیدا می کند. از طرفی جلال خان پیش یلماز خان و برادرش می رود و سند اینکه باده را از فرزندی خودش خارج کرده را روی میز یلماز خان می گذارد و می گوید باده و محمت ازدواج کرده اند و پرونده اتش سوزی باز شده و باده قرار است محاکمه شود و اگر فرض کنیم کار باده باشد چه کسی به او کمک کرده ساده است محمت من خواستم شما هم در چریان باشید. یلماز خان حالش بد می شود و به بابای محمت می گوید اگر بفهمم کار این دو بوده دو گلوله در مغز هر دو شلیک می کنم و عاقبتم هر چه بشود مهم نیست. باده وقتی میفهمد باردار است خیلی خوشحال می شود اما باز می زند زیر گریه. کلا این فصل باده همش در حال گریه بوده است. مراسم عقد سلطان و رشید هم انجام می شود بیچاره رشید خان.

خلاصه قسمت 265 شمیم

همیت می ره زندان و می فهمه که سودا و حوا با هم دوست بودند و بچه سودا مرده.لیندا تصمیم می گیره که به دروغ به علی بگه که  بارداره. الیف می فهمه که منور رفته و سودا به علی اطلاع می ده علی با ماشین می ره جلوی اتوبوسشون را می گیره و میگه منور اگر اینجوری بردی تو را طرد می کنند بگذار من با عمه حرف بزنم اگر راضی نشدند خودم عروسی برات می گیرم. پینار نمی تونه جلوی زبانش را بگیره و به همیت می گه که منور رفته همان موقع علی و منور و سودا وارد می شوند. همیت سودا را می کشه توی اتاق و بازخواست می کنه سودا می گه علی من را به زور برد اما من همون حرف های همیشگی را به او زدم و بقیه روز با منور و علی بیرون بودیم. همیت می گه شنیدم دوست حوا بودی که سودا می گه بله حتی من حوا را راضی کردم با شما حرف بزنه. همیت می گه عکسی از بچه ات داری که سودا می گوید نه و بعد از مرگ بچه ام شیرم خشک شد. لیندا به علی به دروغ می گوید که باردار است علی شوکه می شود و می گوید باید فکر کنم. سوار ماشین می شود به سودا فکر می کند و اشک می ریزد. ایگیت هم به سلطان زنگ می زند که کجایی سلطان به رشید می گوید فعلا از ازدواجمان چیزی نگوییم

خلاصه قسمت 266 شمیم عشق

علی خیلی از شنیدن خبر بارداری لیندا داغون شده نوشیدنی خورده و می ره خونه. ایگیت می بینه که مامانش و رشید با هم دیگه هستند و خیلی صمیمی هستند داد می زنه اینجا چه خبره که سلطان می گه ما با هم ازدواج کردیم ایگیت خیلی عصبی می شه. علی عمر می ره خونه اما سودا نیست .  همیت ادرس محمد شوهر سودا را پیدا می کنه باهاش قرار می گذارد و یک چک 200 هزار لیری براش می گذارد و می گوید دادگاه نرو و سودا را طلاق نده دستش را بگیر و از اینجا برو. محمد به طمع می افته و به همیت می گه باید تا اخر عمر خرج زندگی من را بدی این پول کمه. که همیت عصبانی می شه و می ره. محمد می اید سراغ سودا. علی می ره سراغ سودا ولی سودا می شنوه که لیندا داره می گه که به علی گفته بارداره و همیت بهش چشمک می زنه و می گه کار خوبی کردی لیندا. سودا قاطی است که علی می ره سراغش و می گه تو باید به من بگی چرا من را نمی خواهی که سودا می گه الان پای یک بچه در میان است و تو باید به بچه فکر کنی نه به عشقت علی عصبی می شه لیندا می اید توی اتاق اما علی از اتاق می رود و همیت می گوید علی هیچ وقت سمت بچه نمی امد پس حتما داره به بچه تون فکر می کنه . محمد جلوی سودا را می گیره و می گه من را ببخش من هنوز دوستت دارم اما سودا می گوید ان موقع که تو من را رها کردی من را از دست دادی. محمت می رود اما در گوشه ای پنهان می شود علی می اید و عصبی به سودا می گوید به خاطر فرار از من نمی خواهد از خانه خارج شوی من خودم می روم. محمد سودا و علی را با هم می بیند. یلماز خان به بابای محمت می گوید که یک باده را طلاق دهد یا من همه سهمش را می خرم که از شرکت برود. علی با یلماز خان می گه ایگیت و منور هم را دوست دارند اما همیت چون او فرزند سلطان است مخالفت می کند بهتر است شما یک کاری بکنید اگر عمه مامان منور است شما هم پدرش هستید یلماز خان می گوید به ایگیت بگو بیاید منور را از من خواستگاری کند

خلاصه قسمت 267 شمیم عشق

سلطان با ایگیت حرف می زنه می گه بیا موهای سفیدم را نگاه کن من از همه چیز برای تو گذشتم تو اگر ازدواج کنی بین دو زن قرار می گیری من هم باید مونس تنهایی خودم را پیدا می کردم. رشید می گه که حالا که ایگیت فهمید بریم خونه من سلطان وارد خانه می شه اما می گه من نمی تونم اینجا زندگی کنم همش یاد حوا می افتم. سلطان می گه به علی می گم که ما تو خونه اش بمانیم. این سلطان به خانه های اربابی عادت کرده خونه رشید براش کوچکه به همین خاطر به نظرم بهانه کرد. علی خوشحال می شه و بهشون اجازه می ده توی خونه پشتی بمونن می گه من ایگیت را راضی می کنم خاله و کادوی عروسی تون هم محفوظه. همیت همش به محمد شوهر سودا زنگ می زنه که دست به کار شو. سودا را مسئول مهد کودک بردن روزگار می کنه تا محمد مخش را بزنه اما سودا می گه من یک اشتباه را دو بار تکرار نمی کنم. لیندا و همیت می روند کلی لباس بچه گانه می خرند علی لباس ها را می بیند اما غمگین می شود و می گوید من به اتاقم می روم. یلماز خان همیت را به رستوران می بره می گه که ما یک بچه مان را از دست دادیم کاری نکن که بچه دیگرمان را هم از دست بدهیم او کسی را دوست دارد پس بگذاریم با ایگیت عروسی کند که همیت اشفته و عصبی می شود

خلاصه قسمت 268 شمیم

ایگیت با مادرش تلخی می کنه و می خواد بدون صبحانه بره که علی دستش را می گیره و می گه بشین سر میز با ایگیت حرف می زنه و ایگیت تقریبا راضی می شه و به رشید می گه که به من قول بده که مراقب مادرم باشی. لیندا یک عکس سونوگرافی جعلی به علی نشون می ده و می گه این اولین عکس بچه مان است. علی می گه تو می خوای این بچه را لیندا می گه اره. علی می گه من برات یک اپارتمان می گیرم و وظیفه بچه را به عهده می گیرم اما از فکر ازدواج با من بیا بیرون چون من یکی دیگه را دوست دارم. لیندا حالش بد می می شه. یلماز خان به همیت می گه که من بابای منور هستم و می خوام او را به عشقش ایگیت بدم . همیت اشفته می شه و می ره در خونه سلطان رشید را انجا می بینه وسلطان می گه او شوهرم است همیت می گه افرین ببین یک کلفت با یک اخورچی. تو یک عمر از من پول گرفتی نمی گذارم که با من فامیل شی. یلماز خان به سلطان زنگ می زنه به سلطان تا برای خواستگاری بیان. به همیت می گه یا برای شام پایین نمی ای یا اینکه بی احترامی نمی کنی انها خواستگاری می کنن ومن جواب مثبت می دهم. هیمت اتش می گیره و می گه مگه اینکه از روی جنازه من رد شوی یلماز خان. منور از یلماز و علی تشکر می کنه. سودا هر روز روزگار را می بره مهد کودک یک روز که برف می امد علی می ره دنبالش سودا محمد را می بینه به علی می گه سوار ماشینت می شم به شرطی که راجع اون موضوع صحبت نکنی. علی باز می خواد راجع خودشان صحبت کنه که سودا می گه تو قول دادی و علی هم دیگه سکوت می کنه.. .

خلاصه قسمت 269 شمیم عشق

علی به سودا می گوید که ببین عاشق ها الان پایین جمع می شوند چرا من باید از تو دور باشم که باز سودا ناز می کند و می گوید بهتر است به فکر مادر بچه ات باشی علی می گوید من برای او پدری می کنم اما ربطی به رابطه ام با تو ندارد. سودا می گوید وقتی بچه ات را در اغوش بگیری بهترین حس دنیا به تو دست می دهد که با هیچ عشقی قابل مقایسه نیست فرزند تو لایق یک خانواده کامل است نه یک خانواده از هم گسیختههمیت داره خودش را به اب و اتش می زند اما یلماز خان می گوید باید این وصلت سر بگیرد ایگیت از رشید هم می خواهد در خواستگاری باشد. بعد از خواستگاری علی می گوید من و یلماز برای انها حلقه هم خریدیم اگر اجازه بدهید همین الان حلقه بیاندازند. موقع حلقه انداختن همیت می اید و می گوید به چه حقی بدون اجازه من دست دختری که من نه ماه به شکم کشیدم و کلی زحمتش را کشیدم حلقه دست می کنید از ان طرف هم محمت و باده می ایند و می گوید این مراسم نامزدی دختر عموی من است اما من و زنم را دعوت نکردید همیت از شنیدن خبر ازدواج این دو شوکه می شود و می گوید این دختر باعث نابودی پسر من شد و حالا تو باهاش ازدواج کردی علی می اید جو را ارام کند و می گوید ما الان برای یک چیز دیگر اماده شدیم الان وقت این حرف ها نیست که محمت با پررویی می گوید که به تو مربوط نیست ایلماز می اید جلو که محمت با تحقیر می گوید که تو هنوز ازمایش ندادی و معلوم نیست هانچی اغلو باشی. یلماز با محمت دست به یقه می شود علی سعی می کند انها را جدا کند محمت می گوید ات حالا یوسف بود حالا شما دو تا نمی گذارم حقم را بخورید. باده حالش بد می شود و محمت او را می برد. منور می گوید امشب بهترین شب من بود اما شما خرابش کردید. علی می گوید اگر این ازدواج را کش بدهیم همه چیز بدتر می شود و عمه نمی گذارد بهتر است اخر هفته عقد کنند که یلماز می پذیرد. همیت از این قضیه اتش می گیرد. علی به سلطان می گوید که نگران نباش من همه هزینه اش را به عنوان هدیه می دهم اول سلطان ناز می کند اما بعد می پذیرد. کلا سر علی بیچاره چتر می شود. محمد شوهر سودا هم از موقعیت استفاده می کند و سودا را بی هوش می کند و می دزدد..