خلاصه قسمت 247 شمیم عشق

 

همیت وارد خانه علی عمر می شود تا بچه را از سلطان بگیرد. علی بیچاره هم بین سلطان و همیت مانده. سلطان می گوید که من اگر بمیرم هم این بچه را به تو نمی دهم اگر می تونی از روی اون ویلچر بلند شو و بچه را بگیر. علی می گه خاله ساکت شو و این حرف را نزن. همیت هم می گه علی بچه را ازش حتی به زور هم شده بگیر و به من بده. علی قاطی می کنه و می گه هر دوتون حرف بی ربط می زنید ساکت بشوید. علی می گه که هر دو حق دارید که بچه را داشته باشید اما این طور نمی شه باید بروید دادگاه تا قاضی مشخص کند بچه پیش کی باشه. سلطان می ره تو و همیت می گه چرا طرف اون را می گیری . علی می گه من طرف کسی را نمی گیرم اما اون بچه یک انسان است یک عروسک نیست که تو بکشی از یک طرف و سلطان از یک طرف بهتره با هم حرف بزنید و اگر به نتیجه نرسیدید دادگاه تعیین می کنه. علی سلطان را ارام می کنه و می گه من را وسط خودتون قرار ندهید ممکنه ناراحت بشی بهتره برید دادگاه و اگر بخوای من می تونم برات وکیل بگیرم. سلطان تشکر می کنه. صبح سودا بلند می شه و صبحانه درست می کنه علی هم می اید به سودا می گه بیا با من بخور که سودا می گه تو اقای این خونه هستی و من نمی تونم با تو بشینم علی با مهربونی می گه این طور تنهایی غذا خوردن را دوست ندارم بیا بشین. راجع سلطان صحبت می کنه و می گه بیشتر شبیه مامانم است تا اینکه برام کار کنه و من هم خودم را براش لوس می کنم. سودا می گه پس من چیکار کنم که علی می گه به نظرم از بچه نگه داری کن. سودا از خانواده اش و شهرش می گه که زن باید یا به پدر و برادرش خدمت کنه یا به شوهرش. علی می گه این حرف ها چیه و تو ازادی که برای خودت زندگی کنه علی بلند می شه و برای خودش چایی می ریزه سودا می خواد بلند شه که علی می گه من خودم دست دارم و خودم کارهام را انجام می دهم. تو هم بهتره یاد بگیری از خودت دفاع کنی. سودا یواشکی می ره به بچه شیر بده که سلطان بیدار می شه و سریع جمع می کنه سودا می خواد با بچه تنها باشه که سلطان می گه نه من باید باهاش باشم. علی به سلطان می گه که سودا دوست حوا بوده و می گه نگه داری بچه را بده سودا که سلطان می گه اون بی تجربه است و تا حالا زایمان نداشته علی هم روش نمی شه که بگه سودا بچه داشته و بچه اش مرده

خلاصه قسمت 248 شمیم عشق

سودا همچنان یواشکی به بچه اش شیر می دهد. سلطان لباس های سودا را به علی نشان می دهد و می گوید اصلا لباس مناسب ندارد علی به سلطان پول می دهد تا برای سودا لباس بخرد اما می گوید نگو من پول لباس ها را دادم. سودا و سلطان به خرید می روند بعد از خرید لباس به فروشگاه می روند. سلطان باده را انجا می بیند و می گوید تو عذاب وجدان نداری دیدی عین یک گربه شوم وسط زندگی حوا و یوسف افتادی اما اون دو تا مال هم بودند و الان در یک جای دور اون دنیا هم با هم هستند. باده شوکه می شود و می گه مگه حوا مرده سلطان می گه اره و این بچه هم بچه حوا و یوسف است و نمی گذارد باده به بچه نزدیک شود. باده حسابی به هم ریخته و محمت سعی دارد او را بیرون ببرد و دلداری بدهد. ایگیت و منور هم تصمیم گرفته اند از نو شروع کنند اما منور می گوید که فعلا به تو قولی نمی دهم ایگیت می گه دلم می خواد این رابطه از کسی پنهان نباشه که منور می گه فعلا باید به من مهلت بدی. منور و همیت می رن خونه علی . دوباره دعوای سلطان و همیت . سلطان می گه اگر بخوای بچه را بگیری اول  باید از جات بلند شی. علی می رسه و می گه باز اینجا چه خبره شما فقط مثل دو تا بچه دارید دعوا می کنید یک مقدار منطقی باشید بهتره برید دادگاه و تا نظر دادگاه بیاد این بچه اینجا می مونه همین. علی توی شرکت هم با محمت و باباش مشکل داره علی می گه این فروشگاهی که زدید اصلا بازدهی نداره اما محمت و باباش قبول نمی کنن و جلسه را ترک می کنند. علی هنرمنده و نقاشی های قشنگی می کشه سودا ازش می خواد که به اون هم یاد بده. بابا و داداش سودا در به در دنبال سودا هستند.. .  

خلاصه قسمت 249 شمیم عشق

علی با محبت به سودا نقاشی کردن یاد می ده ولی سودا حواسش نیست و می گه فکرم پیش سلطان و بچه است که علی می گه من را هم کلافه کردند از یک طرف همیت از یک طرف سلطان فقط عین بچه ها دارن لجبازی می کنن هیچ کدام کوتاه نمی ایند. علی سرماخوردگی بدی داره . سودا می گه مادرم همیشه وقتی سرما می خوردم به بدنم روغن می مالید و بعد فلفل سیاه رویش می زد و می بست و من عرق می کردم و خوب می شدم باید برای تو هم همین کار را بکنم خلاصه روغن را می زند و فلفل رویش می پاشد . علی خجالت کشیده ولی این دختره عین خیالش نیست. سودا تا صبح هی می ره بالا سر علی و چکش می کنه. سلطان یکم به رفتارهای این دختر شک کرده که چرا انقدر دور علی می پلکه. شب سودا بچه را برداشته و دارد بهش شیر می دهد. علی تشنه اش می شود و می اید از اشپزخانه اب بردارد که می بیند سودا دارد به بچه شیر می دهد. علی می ره پیش سودا و می گه می دونم غم از دست دادن فرزند داری و خیلی سخته اما این بچه تو نیست بچه حوا است و یک روز اگر عمه بخواهد او را بگیرد تو اسیب بیشتری می بینی . سودا برو بچه را بگذار پیش خاله سلطان و دیگه هم در نگه داری بچه دخالت نکن. واقعا رفتار علی جالبه مهربونه ولی در عین حال قاطعیت خودش را داره . سودا با ناراحتی بچه را می بره و می خوابونه. رشید که فهمیده بچه حوا پیش سلطانه بسیار ناراحته که سلطان این موضوع را ازش پنهان کرده می ره کافه و می نوشه و به سلطان زنگ می زنه که چرا تو همش به من دروغ می گی و پنهان کاری می کنه. بابا و داداش سودا رفتن در خونه رشید و می گن شما از سودا خبر ندارید اون دوست دخترتون حوا در زندان بوده که رشید می گه من سودا را نمی شناسم. اگر یادتون باشه مردی اول این فصل بود که دیده بود باده مشعل را در مهمانی می اندازد و در ها را قفل می کند. محمت به نامزد ان مرد پول داده بود تا ان مرد علیه حوا شهادت دهد. حالا نامزد ان مرد او را قال گذاشته و با پول ها فرار کرده. ان مرد باده و محمت را شاد و دست تو دست می بیند و کفری می شود و می رود اداره پلیس اعتراف می کند که باده بوده که ان کار را کرده او را به دلیل شهادت دروغ بازداشت می کنند و قرار است به پرونده رسیدگی شود.

خلاصه قسمت 250 شمیم عشق

سلطان می خواد بره بیرون خرید کنه و سودا با اصرار می گه که بگذار بچه خونه پیش من بماند. یلماز خان یلماز را از بیمارستان می بره خانه باغ به جمیله مستخدم خانه زنگ می زنه که یک سری لباس و خوراکی برام بیار و نگذار کسی بفهمه. جمیله به همیت می گه که می خواد بره پیش خواهرش و در بازار هنگام خرید سلطان او را می بیند. علی عمر یک سری چیز جا گذاشته و میره که بیاره می بینه که سودا بچه را بغل کرده و خوابیده عصبی می شه می گه سودا من به تو گفتم که بهتره به خاطر حالت بچه را کنار خودت نگه نداری اما تو به حرف گوش نمی دی زود بچه را حاضر کن می برمش پیش همیت سودا حسابی ترسیده سلطان می ره می گه چی شده علی می گه بچه باید بره پیش عمه ام و گرنه زنگ می زنن به مددکار که تا روشن شدن تکلیف بچه پیش انها باشه سلطان می گه من بچه را به همیت نمی دم و از علی خواهش می کنه علی می گه پس یک شب با بچه برو پیش همیت و باهم از بچه نگه داری کنید تا او هم نوه اش را ببیند و سلطان قبول می کند. سلطان به خانه همیت می رود و سر هر چیزی مثل شیر دادن به بچه و عوض کردن پوشک بچه با هم دعوا می کنند. ایگیت به منور زنگ می زند که فعلا مامانم و همیت مشغول دعوا هستند تو بیا بیرون ببینمت که منور می رود سلطان تیکه می اندازد که این موقع شب کجا می روی که همیت می گه من بهش اجازه می دم بره. سودا برای علی غذا درست می کنه و علی می گه بشقابت را بیار با هم غذا بخوریم سودا از علی عذر خواهی می کنه و می گه کار بدی کردم که به حرفت گوش نکردم و علی می خنده و می گه بیشتر هدفم این بود که این دو تا یک جور سر بچه با هم به توافق برسن نمی شه که همش بچه را به سمت خودشون بکشن باید عاقلانه تصمیم بگیرن. علی کلی از دست پخت سودا تعریف می کنه. سودا به فامیلشون که دختری به نام الیف است زنگ می زند و الیف می گوید من را می خواهند به زور شوهر دهند و تو هر طور شده برنگردد در ضمن شوهرت محمت هنوز تو را طلاق نداده داره با یکی دیگه نامزد می شه. سلطان به همیت می گه که جمیله را در بازار دیده و همیت می فهمه که جمیله دروغ گفته. محمت برای باده یک خانه خریده از طرفی پلیس ها می خواهند از شاهدان پرونده حوا دوباره بازجویی کنند

خلاصه قسمت 251 شمیم عشق

علی می ره سودا را می بینه که نشسته و داره گهواره خالی بچه را تکون می ده می ره کنارش می شینه و می گه می دونم غم سختیه اما باید باهاش کنار بیاد علی می گه من بدون هیچ سوالی تو را به خانه ام راه دادم اما به نظر من تو یک سری چیزها را پنهان می کنی و به من نمی گه من از پنهان کاری خیلی بدم می اید سودا می گه من هم از دورغ بدم می اید پس نپرس تا دروغ نشنوی. سودا برای علی پاپ کورن درست می کنه به علی می گه می اید پازل درست کردن به من یاد بدی که علی بهش یاد می ده یک جا دستشون به هم می خوره علی هل می شه و یکم پاپ کورن می ریزه روی پازل سودا می گه کاش زندگی هم مثل پازل بود. سلطان صبح زود بچه را قبل از بیدار شدن همیت برمی داره و به خانه علی برمی گرده. سلطان پازل را می بینه و حسابی مشکوک شده به این دو نفر. همیت زنگ می زنه به علی و می گه باز سلطان غیب شد که علی می گه بچه و سلطان پیشم هستند نگران نباش. یلماز خان به یلماز راجع ساخت خانه باغ توسط یوسف می گه بعد جریان بچه را پیش می کشه می گه تو شوهر حوا هستی و سرپرست بچه تو می تونی باشی بچه را بگیر و پیش ما بیار. جمیله می ره خونه و همیت می گه چرا دروغ گفتی که جمیله می گه خانه باغ پیش یلماز خان بودم منور و همیت به خانه باغ می رن و انجا یلماز را می بینن منور می گه این مرد باعث مرگ برادر من شد اون برادر من نیست یلماز خان می گه پسر منه و من هیچ وقت ولش نمی کنم. منور با گریه می ره و یلماز می گه بهتره همه به جاشون برگردن و شما به خاطرمن منور را از دست ندهید. مراد پینار را سورپرایز می کنه و می گه بریم محضر عقد کنیم پینار من من می کنه و می گه زرنگی اگر عقدم کنی دیگه برام عروسی نمی گیری مراد دلخور شده می گه فکر می کنی نمی دونم دلت پیش علی عمر گیر کرده دیدم چطور عین پروانه دورش می گشتی که پینار جا می خوره و می گه این طور نیست و مراد می گه یا الان عقد می کنیم یا همه چی تمامه. علی بیچاره کلفت ها سر تصاحبش با هم مسابقه گذاشتن. سرنوشت مردهای خانه هانچی اغلو با کلفت ها رغم خورده واقعا. سودا خونه تنهاست سلطان رفته پیش رشید تا از دلش در بیاره. سودا می بینه حال بچه بد شده سریع می دوه بیرون تا دکتر پیدا کنه بابا و داداشش می بیننش علی عمر یک سر داره می ره خونه که اونها را می بینه داداش سودا به سودا شلیک می کنه که گلوله به بازوی سودا می خوره مثل فیلم ماتریس حرکت گلوله را نشان دادند من که ترکیده بودم از خنده. علی پیاده می شه و اسلحه را از دست داداش سودا می گیره از اون ور همیت هم می رسه و به پلیس و اورژانس زنگ می زنن. از اون طرف منور باده و محمت را شاد و خندان می بینه به ایگیت می گه مامانم راجع این دو تا درست می گفت که ایگیت می گه بهتره زود قضاوت نکنیم. بابای محمت می ره در خونه باده و لباس محمت را انجا می بینه می گه تو پسر من را پپه گیر اوردی محمت درسته به تو علاقه پیدا کرده اما نباید به خاطر تو پشت پا به همه خانواده اش بزنه اگر اون برات مهمه خودت را از زندگی اش بکش کنار . محمت می اید و باده کلی گریه زاری می کنه که کار ما اشتباه بود و نباید ازدواج می کردیم محمت ارامش می کنه می گه نباید به عشقمان شک کنی و باده جریان بابای محمت را می گه. از اون طرف پلیس می اید و باده را برای ادای توضیحات راجع مرگ یوسف به اداره می برند. منور هم می خواد راجع دیدن محمت و باده با علی صحبت کنه. 

خلاصه قسمت 252 شمیم عشق

علی و سودا با هم اول می رن بیمارستان و سودا که حسابی به علی تکیه کرده و علی هم کلی نازش را می خره بعد سوار ماشین می شن سودا می گه از من ناراحتی که علی می گه اگر به من گفته بودی و پنهان کاری نمی کردی هیچ وقت این اتفاق ها نمی افتاد سودا. سودا می گه من مهم نیستم مهم بچه بود که اگر اسیب می دید من هیچ وقت خودم را نمی بخشیدم علی می گه اما تو و سلامتی ات برای من مهمه و بعد دیگه نگاه اش نمی کنه که پرو نشه.برادر و بابای سودا می رن اداره پلیس و سودا اونجا می گه که چطور زندان افتاده و خانواده اش باهاش چی کار کردن هی بابا و داداش سودا به علی می پرن که این چی کاره است که همش خودش را قاطی می کنه که علی هم همش از سودا حمایت می کنه وقتی سودا داره داستان زندگی اش را تعریف می کنه علی هم با تاسف و ناراحتی گوش می ده در انتها داداش سودا را می اندازند به زندان. از طرفی باده را برای بازجویی می برن علی محمت را می بینه و محمت می گه به خاطر یک جریمه ما را احضار کرده اند. وکیل محمت می گه باید جریان ازدواجتان را به من می گفتید شما همش از باده حمایت کردید و بعد مرگ شوهرش بلافاصله با هم ازدواج کردید این شک بر انگیزه. محمت با مردی که علیه سودا شهادت داده دست به یقه می شه و می گه این همه پول گرفتی که بیای باده را لو بدی. مردمی گه می خوام وجدانم راحت باشه. محمت و وکیلش می فهمند که زن مرد شاهد با عشقش و پول ها فرار کرده. علی سودا را می بره خونه بهش می گه سودا من بهت گفته بودم که از پنهان کاری متنفرم اما تو باز همه چیز را از من پنهان کردی سودا می اید توضیح بدهد که علی می گه دیگه دیره سودا برای توضیح دادن. سلطان می ره روی مخ علی که این دختر و خانواده اش دردسر ساز هستند و قضیه اینجوری تمام نمی شه و بهتره بزاری بره. علی می گه این دختر زمین خورده می گی یک لگد هم ما بهش بزنیم و کامل بزنیمش زمین نه خاله هر کسی که توی این خانه زندگی می کنه چه تو باشی چه سودا مسئولیت شما با منه و من از همه مراقبت می کنم. بابا این علی خیلی ماهه خدایی عجب حرفی زد دهان سلطان را بست. سودا با ساکش می اید علی می گه من هرگز تو را از خانه بیرون نمی کنم سودا تو جایی نداری که بری فقط بهت گفتم که همه چیز را به من بگو تا جلوی اتفاقات را بگیرم من بهت گفتم به بچه نزدیک نشو و تو باز کار خودت را کردی اما لزومی نداره که از این خانه بری سودا. از طرفی یلماز به سلطان زنگ می زنه و می گه می خوام بیام بچه را ببینم و سرپرست قانونی بچه من هستم. منور حسابی از باباش به خاطر یلماز شاکی است ایگیت بهش می گه که تو باید به یلماز حق بدی اون یک عمر از حمایت پدرش دور بود و منور از حمایت ایگیت از یلماز ناراحت می شه ایگیت می گه تو عشق منی و من ترجیح می دهم که طرف حقیقت را بگیرم

خلاصه قسمت 253 شمیم عشق

علی عمر حسابی ازسودا پذیرایی می کنه وای براش غذا می ریزه توی غذاش نمک می ریزه . خدایی می گم این علی عمر افسانه ای است شما بگید نه. اخه تا حالا مردی را دیدید که توی غذای زنش نمک بریزه. خلاصه سودا حسابی ذوق مرگ شده به علی می گه چرا ازدواج نکردی که علی با غم می گه یک ازدواج نا موفق داشتم. و دوباره با هم پازل درست می کنند. یلماز به باباش می گه که می خواد سرپرستی بچه حوا را بگیره و به همیت بده چون مطمئنه که خوب ازش مواظبت می کنه. پینار خانم هم بالاخره از فکر کردن راجع علی دست می کشه و با مراد عقد می کنه اما به جمیله می گه که همیشه حسرت لباس عروس و جشن روی دلش مونده که مراد می شنوه و می ره براش لباس می گیره و براش یک میز می چینه پینار ذوق می کنه اما می گه باید حتما برام عروسی بگیری. جلال بابای باده می اید و دادگاه باده را تا روشن شدن نتیجه ممنوع الخروج می کند و قرار می شود از شاهد هم تست روانی گرفته شود که ببینند راست می گوید یا نه. جلال خان عصبی می شود و وکیل به او می گوید که باده و و محمت ازدواج کرده اند. جلال حسابی قاطی می کند. ایگیت از منور در خواست ازدواج می کند و منور هم خوشحال می پذیرد. سلطان ساک سودا را می بندد و می گوید بودن تو در این خانه به ضرر بچه است علی هم به من گفت که تو را بیرون کنم. این سلطان باز کارهاش را شروع کرد. سودا یکم گریه می کنه که جایی ندارم برم داره غمگین می ره که علی می بینش. می گه باز تو سرخود تصمیم گرفتی کی گفت که بری و سودا می گه سلطان گفت که تو گفتی من برم. علی می گه همین الان با من برمی گردی. سودا می گه من باعث دردسر شدم و چرا انقدر به من محبت می کنی علی سرش را می اره جلو که ببوسش اما خجالت می کشه و این کار را نمی کنه. علی اقای ما بدجور عاشق شده.

خلاصه قسمت 254 شمیم عشق

علی از سودا کمی خجالت می کشه و وسایلی که دستشه می ده بهش و می گه که برو خونه و بعد دلش نمی اید که سودا اون همه وسایل را ببره و می ره کمکش می کنه و خودش همه را می گیره سودا هم یک لبخند از سر شیطنت می زنه. می رسن جلوی در که علی از دور بابا و داداش سودا را می بینه سریع سودا را سوار تاکسی می کنه و از انجا دور می شوند می روند با هم یک رستوران و یک چیزی می خورند علی به همیت زنگ می زنه و همیت می گه که می تونه مهمونش را انجا ببره فقط علی به سودا می گه من هر چی گفتم به عمه ام تایید کن و چیز دیگه ای نگو توضیح هم نده می ره بیرون و به پلیس زنگ می زنه و می گه که سودا در امنیت نیست پلیس هم می گه تا بابا و داداشش کاری نکنن کاری از دست ما بر نمی اید. علی سودا را می بره خونه همیت همیت با متلک به علی می گه من فکر کردم یک مهمون از کانادا داری نه این که علی می گه سودا مهمون منه که همیت می گه باشه می تونه به زن ها هم کمک کنه تو کار خونه. پینار با دیدن علی و سودا کنار هم حسودی اش می شه به علی می گن که پینار ازدواج کرده و پینار تشکر می کنه این پینار خیلی بدجور چشمش دنبال علی بوده چون خیلی بد به سودا نگاه می کنه . علی به مراد هم جلوی پینار تبریک می گه مراد را می بره بیرون و می گه که چند نفر را بگذار که مراقب خونه باشن و نگذار هیچکس به سودا نزدیک شه از این موضوع فقط من و تو خبر داریم. علی می ره سراغ سلطان و خیلی محکم در را می کوبه سلطان می دوه سمت علی علی می گه خاله من سودا را پناه دادم به چه حقی اون را از خانه بیرون کردی که سلطان می گه نگران بچه بودم می ترسیدم بلایی سرش بیاد تازه بابا و داداشش همش جلوی در هستند شانس اورد فرار کرد . علی می گه بچه را حاضر کن ببرم پیش عمه سلطان می گه من بچه را به همیت نمی دم. علی قاطی می کنه می گه خاله کینه همه وجودت را گرفته چرا نمی فهمید که سرنوشت این بچه به هر دوی شما گره خرده همه شما باید یک جا جمع بشید تا راحت تر بشه از شما مواظبت کرد اگر هر کدوم یک طرف باشید من چطور از همه شما مواظبت کنم. وسایلت را جمع کن تو هم همراه بچه می ای خونه عمه من. وای علی سلطان را کلا شست من که حسابی حال کردم یکم علی حال این دو عجوزه همیت و سلطان را گرفت که تلافی بلاهایی که سر حوا و یوسف در اوردند را در اورد. منور و ایگیت هم می خوان برن پیش سلطان و بگن می خوان ازدواج کنن. جلال خان از ازدواج باده  و محمت حسابی قاطی کرده می گه باده اون از ازدواجت با یوسف که به زندگی ات اتش زدی و بدون علاقه یوسف ازدواج کردی این هم اینکه با پسر عموی یوسف عروسی کردی که محمت می گه که باده به یوسف وفادار بود من تا وقتی که زن یوسف بود بهش کاری نداشتم اما دوستش داشتم و باهاش ازدواج کردم. یعنی پینوکیویی این محمت برای خودش جلال هم می ره پیش بابای محمت از ازدواج انها می گه جلال حتی شک کرده که اتش سوزی هم شاید واقعا کار باده باشه و به بابای محمت می گه باید یک فکری بکنیم. یلماز به همراه ایلماز بی به خانه همیت می رن و ایلماز می گه که می خوام سرپرستی بچه حوا را به شما بدم همیت خانم چون می دونم شما بهتر از هر کسی از او مواظبت می کنید

خلاصه قسمت 255 شمیم عشق

علی می بینه که دست سودا خیلی درد می کنه به پینار می گه که جعبه کمک های اولیه را بیاره و سودا را می بره توی اتاق و زخم شونه اش را پانسمان می کنه این سودا هم همچین زیر زیرکی می خنده خیلی سیاستمداره به جای نخ طناب می ده بعد خودش را می زنه به خنگی. پینار که داره از ناراحتی منفجر می شه که علی و سودا تنها توی اتاق هستند یکی بگه مگه تو شوهر نکردی دیگه حرص نخور. علی با مهربانی زخم سودا را می بنده و به چشماش نگاه می کنه و می خنده. سلطان با بچه می ایند خونه همیت و یلماز را انجا می بینند همیت می گوید که یلماز حق سرپرستی بچه را به من داد سلطان به یلماز می گه تو به حوا با این کارت خیانت بزرگی کردی یلماز می گه اگر فکر کنی بهترین جا برای بچه همین جاست سلطان با خشم رو به علی می کنه و می گه تو هم خبر داشتی و من را در خانه ات نگه داشتی علی می گه خاله من روحم هم خبر نداشت شما چرا نمی خوای بفهمید بچه به شما خاله سلطان نیاز داره تا بهش از مادرش حوا بگید و به شما عمه همیت احتیاج داره که براش از پدرش یوسف بگید شما باید کنار هم باشید نه روبروی هم اما به خرج این دو نفر نمی ره سر میز شام سلطان می اید سرمیز می شینه که همیت می گه جای خدمتکارا اینجا نیست که علی می گه خاله به عنوان فامیل یوسف ضیا اینجاست. علی از همیت می خواد تا وقتی که دایه نیامده از سودا برای نگه داری بچه کمک بگیره سودا بچه را بغل علی می ده و می گه ببین چقدر بغل تو ارامه از حالا داره علی را بابای بچه اش می کنه و بهش اماده گی می ده. علی می خنده موقع رفتن می گه علی شالگردنت یادت رفت و می ره شالگردن را گردن علی می اندازد طفلی علی هم ذوق می کنه هم خجالت می کشه. توی تختش همش به فکر سودا است و سودا هم با به یاد اوردن علی ذوق می کنه می گه امیدوارم یک روز بتونم جبران کنم. سلطان می ره خونه علی که موبایلش که جا مونده بیاره که ایگیت و منور را با هم می بینه شروع به داد و بیداد می کنه و می گه که من تو را عروس خودم نمی کنم اگر همیت هم راضی بشه من راضی نمی شم و یک جوری منور می فهمه که می خواد جریان جلال را پیش بکشه. ایگیت به سلطان می گه که گذشته برام مهم نیست و مهم الانه. خدایی این منور هر کاری کرد رو نشد فقط کارهای حوای بیچاره رو می شد تا اب می خورد. منور به سلطان می گه با مامان من کاری نداشته باش شما برو فکرهاتو بکن ببین می خوای من عروست بشم یا نه. بابا و داداش سودا هم همین طور جلوی در علی هستند که علی می ره با تمسخر می گه اگر می خوای بشینید اما سودا اینجا نیست. داداش سودا می گه بریزیم توی خونه که باباش می گه پلیس دستگیرمون می کنه سودا اگر اون تو باشه تا ابد نمی تونه بمونه انجا. علی برای سودا گوشی خریده تا باهاش در تماس باشه

خلاص قسمت 256 شمیم عشق

بچه ها این قسمت خیلی رومانتیک بود

همیت به سودا همش گیر می ده که چرا حواسش به بچه نیست و همش در حال بازیگوشی است اما علی همش ازش حمایت می کنه همیت می گه علی به این افراد نباید زیاد رو بدی وگرنه یکی می شن مثل سلطان که همش از ادم طلبکار هستند. علی به فکر فرو می ره. سودا کیف نقاشی اش را جا گذاشته به اتاق علی عمر می رود تا ان را بردارد علی او را انجا می بیند و دیگر خجالت را می گذارد کنار یک اهنگ پس زمینه پخش می شود و علی عاشقانه و طولانی سودا را می بوسد. همیت از پایین سودا را صدا می زند که باز کجا رفتی و چرا بچه تنهاست علی و سودا به خود می ایند همیت وارد اتاق می شود و با شک انها را نگاه می کند بعد از رفتن سودا همیت به علی می گوید چرا تو انقدر از این دختر حمایت می کنی تا من می ایم حرفی بزنم تو سریع از او و سلطان دفاع می کنی. علی به فکر فرو می رود و به حرف های همیت گوش می دهد. الیف دختر عمو سودا هم به خانه همیت امده او از شهرشان امده تا سودا را ببیند و با ایگیت به خانه همیت امده همیت حسابی قاطی می کند می گه هر روز یکی از فامیل هات را داری می اری اینجا علی می اید که با سودا راجع اتفاق صحبت کند که می بیند هیمت داد و بیداد راه انداخته می گه اگر عمه ناراحتی من انها را جای دیگری می برم همیت می گه نه ایرادی نداره اما به علی می گه مشکل من غذا و محل خواب نیست می ترسم دردسری درست کنند. ایگیت به سلطان می گوید یا منور را برای من خواستگاری می کنی یا ما با هم فرار می کنیم. برادر سودا هنوز جلوی در علی است و علی یقه اش را می گیرد و می گوید ببین من علی عمر هستم اسمم یادت باشه اجازه نمی دهم که دستت به سودا برسه اینو بفهم. سودا هم همش یاد ان بوسه می افتد و لبخند می زند. علی هی می خواد با سودا صحبت کند که یک اتفاقی می افتد و نمی تواند

 

خلاصه قسمت 257 شمیم عشق

سودا و دختر عمویش الیف راجع علی عمر صحبت می کنند و الیف می گوید یک مرد همین جوری به یک زن کمک نمی کند و در مقابلش از او چیزی می خواهد و وقتی هوسش برطرف شد نزد کسی می رود که هم شان او باشد. سودا می گوید اما شاید علی از من خوشش امده باشد و عکسی را که علی از او کشیده را به الیف نشان می دهد. اما الیف می گوید عشق فقط معنی اسم توست سودا اما در واقع وجود ندارد او اقای این خانه است و فقط می خواهد از تو سو استفاده کند. سودا اشفته می شود علی به جمیله می گوید که برو سودا را صدا کن سودا می گوید به او بگو که من از بچه نگه داری می کنم جمیله می گه سودا علی اقای این خونه است اگر کارت داره باید بری پیشش سودا با توپ پر می ره پیش علی . علی با مهربونی با او حرف می زنه اما سودا با تندی جوابش را می ده علی می گه نکنه از اتفاقات کتاب خانه منظورش بوسه است ناراحتی که سودا می گه من حد خودم را می دانم اینجا من یک خدمتکار هستم و او واقعه را هم کلا فراموش کردم و دیگه هم تکرار نمی شه شما نگران نباشید علی ناراحت می شه که سودا انقدر تند باهاش برخورد می کنه اما چیزی نمی گه . این سودا خیلی با علی بد حرف زد علی خیلی اقایی کرد که هیچی بهش نگفت. الیف اشپزخوبی است و همیت همش از اشپزی او تعریف می کند که باعث حسودی پینار شده است. سلطان هی به همیت نخ می ده که حواسش به منور باشه ببینه با کی می ره و می اید. منور می گه اگه خاله تو رضایت بدی من مامانم را برای ازدواج با ایگیت راضی می کنم که سلطان باز می گه من راضی نیستم. ایگیت تصمیم می گیره که به بابای منور بگه که عاشق منوره و او را از باباش خواستگاری کنه. محمد که اسم اصلیش توی سریال ممتازه و نمی دونم چرا تو دوبله می گن محمد و شوهر سودا است می اید در خانه و الیف را می بیند و به الیف می گوید برو سودا را صدا کن باید راجع موضوع مهمی حرف بزنیم سودا عصبی می رود جلوی در. از ان طرف جلال به بهانه اینکه مامان بادع حالش بد است می ره دنبال باده در ماشین مامان باده به او زنگ می زنه و باده می فهمه که باباش کلک زده تا او را با هواپیمای اختصاصی ببره فرانسه باده در ماشین را باز می کنه و می پره پایین. حسابی زخمی می شه باباش براش دکتر می اره از اون طرف محمت در به در دنبال باده است و برای جلال مامور گذاشته تا تعقبش کنن و ببینن باده را کجا برده باده از عشقش به محمت به باباش می گه و این که محمت اون را با همه بدی هاش قبول کرده و می گه ای کاش از اول با محمت ازدواج می کردم