خلاصه قسمت 228 سریال شمیم عشق

محمت باده را می بره خونه اش و بهش میگه یا اینجا می مونی پیش من یا می روی زندان جای حوا توقع نداشته باش من بچه ام را رها کنم. باده به باباش می گه که نمی تونه شرکت و خانواده هانچی اغلو را که نوه شون توی شکمش است را رها کنه و به پاریس بره. زن مردی که علیه حوا شهادت داده بود می اید جلوی خونه و به محمت می گه اگه پولمون را کامل ندی بیچاره ات می کند که محمت داره باهاش بحث می کنه که مراد راننده می رسه محمت سریع بحث را جمع می کنه. در زندان حوا را خیلی اذیت می کنن و بهش غذا نمی دن بخوره و باید کلی کار کنه اون طفلی هم بارداره و سختشه. اما کسی با سودا کاری نداره از حرف های زندانی ها مشخصه که با سودا هم بد رفتاری می شده که یک روز سودا چنگال را گذاشته روی رییس زندانی ها و اون را تهدید کرده و از اون روز به بعد کسی باهاش کاری نداره. سودا با کسی کاری نداره و فقط حوا را زیر نظر گرفته. مامان بابای حوا و یلماز می رن ملاقات حوا. حوا کلی گریه می کنه که اینجا بهم خیلی سخت می گذره و از این حرف ها. یلماز با وکیل صحبت کرده و وکیل می گه چون حوا گفته که ازدواجش سوری بوده کاری نمی شه کرد و اونها همه چیز را علیه ما استفاده می کنند

 

خلاصه قسمت 229 سریاشمیم عشق

حوا را تو زندان خیلی اذیت می کنن می خوان ته مونده غذاهاشون رو بدن به حوا که حوا می زنه زیر ظرف و بعد نگهبان را صدا می کنه می ره پیش رییس و می گه باید با وکیلم صحبت کنم خواهش می کنم تنها دو دقیقه. به موبایل محمت زنگ می زنه و می گه ببین این اتش سوزی کار من نبوده و برام پاپوش درست کردن فردا بیا ملاقاتم وگرنه به همه می گم تو تو نقشه هام به من کمک می کردی. محمت می ره زندان و حوا می گه که بارداره از یوسف و اینکه کار اون نبوده و براش نقشه چیدن. از محمت طلب کمک می کنه اونم از چه کسی که مسبب همه بدبختی ها خودش بوده. دکتر باده بهش زنگ می زنه که جواب ازمایشهای شما اماده است باده با محمت می ره و دکتر می گه وضعیت بچه مساعد نیست و باید یک سری ازمایش دقیق تر بدهید محمت می گه همین جا ازمایش را انجام بدهید شب بعدش از مطب به باده می گن که جواب ازمایش ها رسیده. منور هم همچنان منتظر رسیدن دایی اش می باشد و دارد خانه را اماده می کند. باده می ره پیش همیت و همیت یاد حرف های پلین می افتد و واکنش بدی نشان می دهد منور می رسد و پرستار می گوید همیت خانم با دیدن این خانم حالش بد شد که منور می گه این چه حرفی که می زنی. باده هم به فکر می افته که شاید همیت چیزی می دونه که با دیدن من بد واکنش نشون می ده

 

خلاصه قسمت 230 تا 232 سریال شمیم

فقط اول بگم که من این سریال را چون ساعت تکرارهاش شده 6 صبح کامل ندیدم پس اگر خلاصه کمی کلی است ببخشید

علی عمر با بازی بوراک حکی وارد داستان می شود او پسر دایی یوسف است پدرش فوت کرده و او برای دیدار عمه اش همیت امده منور که حسابی ذوق مرگ شده و از سر و کول او بالا می رود. علی خیلی محبوب است و محمت از محبوبیت علی ناراحت است. داستان روی زندگی سودا می چرخد سودا یک پدر و دو برادر سنگدل دارد که می خواهند او را به عقد یک پیرمرد در بیاورند اما او دل در گرو ممتاز دارد که در جم اسمش را گذاشته اند محمد. او از خانه با محمد فرار می کند و با هم پنهانی عقد می کنند که بعد از عقد برادر های سودا او را پیدا می کنند کار به درگیری می کشد که محمد برادر سودا را می زند و او به کما می رود محمد ترسو فرار می کند و گناه گردن سودا می افتد و او به زندان می رود. سودا در زندان می فهمد که باردار است. پدر و برادر او به دیدنش می ایند و به او قرص برنج می دهند که خطرناک است و می گویند تو باعث سر افکندگی ما شدی و باید خودت و بچه ات را بکشی اما سودا این کار را نمی کند. و قرص ها را در دستشویی می ریزد حوا با سودا دارد صمیمی می شود. محمت به زندان می رود و به دروغ می گوید موضوع بچه را به یلماز خان گفته ام اما او قبول نکرده. سلطان به دیدار حوا می رود و می گه امکان نداره هانچی اغلوها از نوه شان بگذرند می ره خونه تا با اونها صحبت کنه که علی عمر را می بینه علی عمر با مهربونی می ره پیش سلطان و بغلش می کنه سلطان هم گویا علی را خیلی دوست داره که پینار می اید هی می گه از خونه برو که علی بهش می توپه که تو کاری نداشته باش. خوشم می اید علی عمر با وجود مهربونی خیلی قاطعه و همه را مخصوصا همیت را در قسمت های بعدی سر جاش می شونه و نمی گذارد در زندگی اش دخالت کنند. یلماز خان علی عمر را می بره جلسه شرکت . جلال خان از شراکت انصراف داده ولی با این حال باده نمی خواد باهاش بره. یلماز خان از علی عمر می خواد تا سر و سامان دادن به کارهای شرکت پیشش بمونه علی می گه همه زندگی من توی کانادا است. علی داره با دوستش لیندا صحبت می کنه که منور می شنوه و علی می گه لیندا دوستش است. باده هم گویا بچه اش یک مشکل جدی دارد. یلماز می رود و شکایتش را دال بر فرزندی ایلماز هانچی اغلو پس می گیرد تا پدرش بیش از این در فشار نباشد. محمت و باده هم دور از چشم همه با هم هستند. برادر سودا زنی را در زندان مامور می کند که سودا را بکشد.

خلاصه قسمت 233 و234 سریال شمیم عشق

بچه ها باید بگم که من یک شنبه نتونستم سریال ها را ببینم به همین خاطر یک کم از مهسا خواستم که برام تعریف کنه تا بتونم خلاصه این سریال را براتون بگذارم . این خلاصه یکشنبه و سه شنبه این سریال می باشد.

 

محمت برای اینکه ابروی علی عمر را ببره اون رو به یک بار می بره علی می ره دست هاشو بشوره که محمت به یک دختر نخ می ده که برو مخش را بزن و فردا صبح عکس هاش روی میز من باشه. دختر می گه من به خودم مطمئن هستم و کسی از دستم در نرفته. می ره پشت دستشویی علی که می اید بیرون دختر دلبری می کنه و می گه به محض اینکه از در امدی تو ازت خوشم امد. خودش را می اندازه تو بغل علی و علی خیلی اروم به دختر می گه برو به کسی که تو رو فرستاده بگو خودتی من خودم دوست دختر دارم خانم. دختر اویزون می ره پیش محمت علی می گه غذاش خوب بود اما از دسرش منظورش اون دختره بود خوشم نیومد. این یکی از تفاوت های علی عمر و کنان است . کنان زود شل می شد و به هر کسی پا می داد اما علی سفت و محکمه. سودا خونریزی داره و می ره بیمارستان برادر و پدرش هم می رن بیمارستان تا سودا را بکشن. دکتر می گه بچه ات سالمه. سودا می اید بیرون از طرفی علی همیت را برده بیمارستان سودا توی راهرو برادر و باباش را می بینه و غش می کنه علی می گیرش و می برش توی اتاق برای معاینه. بهش چشم دوخته که چرا باید دختری به این جوانی زندانی باشه. خلاصه می رن زندان و سودا با ذوق برای حوا می گه که افتادم تو بغل یک اقای قد بلند. یعنی این دختر اخر شانسه . یکی از دوستای علی امده توی داستان که دکتر همیت است این پسره بچه ها دوست پسر بازیگر نقش ایتن در سریال کارادایی است که شما او را با نقش پرنسس ایزابلا در حریم هم می شناسید. ایگیت هم از شهر امده و به عنوان معلم استخدام شده می ره دم در خونه منور اینا اما منور زیاد بهش پا نمی ده اما دلش هنوز با ایگیت است هنرپیشه نقش ایگیت عوض شده و یک اقای خوش تیپ امده که دوست پسر بازیگر نقش سودا است. ایگیت می ره خونه خاله اش و مامانش و رشید را می بینه که گرم صحبت هستند و از اینکه انها تنها بودند یکم شاکی می شه و می گه باید یک خونه پیدا کنیم. علی عمر که خیلی سلطان را دوست داشته به او پیشنهاد می ده که برن خونه پدری علی زندگی کنن و سلطان هم برای علی غذا بپزه. سلطان از زندگی علی می گه که با مرگ مادر علی باباش زنی به نام سمیه می گیره که زن بدجنسی بوده و باعث اختلاف همیت و بابای علی هم همین زن بوده که بعدا انها مجبور به مهاجرت به کانادا می شوند و بعد مرگ بابای علی سمیه همه اموال بابای علی را بالا می کشد و فرار می کند. علی با لیندا دوستش صحبت می کنه لیندا به علی می گه زود بیا کانادا اما علی می گه تا حال عمه ام خوب نشه من نمی ایم و گوشی را قطع می کنه. دوست علی می گه می خوای باهاش ازدواج کنی که علی می گه من یک بار ازدواج را امتحان کردم فایده ای نداشت. بچه باده معلول است و دکتر می گوید باید سقطش کنی باده می رود و بچه را سقط می کند و همش گریه و زاری می کند که این تاوان گناهان من است. می رود لبه پرتگاه و می خواهد خودش را پایین بیاندازد که محمت می رسد و می گه اگر بپری منم با تو می پرم. باده می گوید تو همیشه با این که من با تو بد رفتاری کردم مرا از همه بیشتر دوست داشتی من به تو خیلی بدی کردم و محمت او را به خانه جلال خان می برد جلال هم به پاریس نزد زنش رفته است و خانه خالی شده است. علی با همیت صحبت می کند و می گوید تو قوی ترین زنی هستی که من در زندگی دیده ام و تو به این مشکل هم پیروز می شوی. همیت که تا الان لال بود سعی می کند یک چیزی بگوید و نهایتا صحبت می کند. کلا علی عمر شفا بخشه تو این فیلم. در زندان وقتی سودا به دستشویی رفته زنی که به او پول داده اند می خواهد سودا را بکشد که حوا می فهمد و او را می گیرد و جیغ و داد می کند و زندانی ها ان زن را می گیرند.

...

 

خلاصه قسمت 235 سریال شمیم عشق

علی عمر به یلماز خان می گه که مرخصی ام تمام شده و باید برگردم کانادا اما یلماز خان می گه اگر بمونی می شی دست راست من و تو شرکت بهت سهام می دم و وقتی بمیرم خیالم راحته که تو مواظب همیت و منور هستی. علی می گه این حرف ها چیه عمو من خودم هم اینجا ارامش دارم. لیندا دوست دختر علی از کانادا امده و علی حسابی از دیدنش تعجب می کنه. از همه جالب تر حسادت پینار است که با حسادت به لیندا نگاه می کنه کلا علی همه زن ها توی خونه هانچی اغلو را شیفته خودش کرده. علی می ره با لیندا حرف بزنه که باده و محمت می ایند دیدن همیت که همیت با دیدن انها قاطی می کنه و با لکنت می گه هرزه کثافت از خانه من برو بیرون محمت هم می خواد دفاع کنه که همیت می گه تو هم برو گمشو من می دونم بچه تو مال یوسف نیست و مال محمت است. باده خودش را می زنه به موش مردگی و می گه من به خاطر این همه استرس بچه ام را از دست دادم توی این مدت محمت همش حواسش به من بود و شما به من تهمت می زنید و با گریه می ره این دختر عجب رویی داره به خدا. محمت هم می گه همیت خانم حلالت نمی کنم که به ما تهمت زدی. علی می اید توی اتاق و حرف های باده و محمت را می شنوه اما فقط سکوت می کنه. رشید به سلطان پیشنهاد ازدواج می ده و سلطان حسابی هول می شود و به شریفه می گه که اخه من وقت زن دادن پسرمه حالا بگم خودم می خوام ازدواج کنم. حسابی ضایع است. ایگیت هم همش می ره پیش منور و می گه باید به حرف هام گوش بدی که منور همش پسش می زنه

خلاصه قسمت های 236 تا 238 شمیم عشق

واقعا اینا شورشو در آوردن هر قسمت اورجینال رو به سه و یا گاهی سه و نیم قسمت تقسیم کردن که ریتم سریال لاک پشتی شده. سودا همچنان با خانواده اش درگیره. همیت به دیدن حوا می رود حوا می گه خدا خواست من با یوسف باشم عمر دوباره به من داد اما شما نخواستید. همیت دست روی شکم حوا می کشه و می گه منو ببخش من اشتباه کردم این بچه نوه منه و تنها امید زندگی من. حوا می گه چرا من را زندان انداختید؟ همیت می گه که من مقصر نیستم اون موقع روی تخت بودم مریض بودم. حوا می گه حالا منو بیار بیرون که همیت قبول می کنه و وکیل به دیدن حوا می فرسته. دوست دکتر علی عاشق منور شده و به علی می گه. علی به ایگیت می گه که نگاه کن این عاشق شده که ایگیت بدون اینکه بدونه کلی ذوق می کنه . ایگیت با منور قرار می گذاره منور می پیچونش و به پیشنهاد علی که می گه با دوستم صحبت کن نهار به خانه علی می ره ایگیت را اون جا می بینه و دروغش برملا می شه. سلطان هم با عقده برخورد می کند که منور معذب می شود. باده هم هی دیوانه بازی در می آورد و می گوید که من باعث مرگ بچه ام و یوسف شدم من نفرین شده ام محمت می گه بیا از این شهر برویم و ازدواج کنیم

خلاصه قسمت 239 شمیم

همیت از وکیلش خواسته که حوا به یک دوره زندان طولانی بی افتد ولی وکیل به او می گوید حق حضانت فعلا با حوا است دادگاه تشکیل می شود و حوا به 15 سال زندان محکوم می شود بیرون دادگاه غش می کند سلطان به سراغ قاضی می رود و می گوید این چه عدالتی است که یک بچه بی گناه به این همه سال زندان محکوم بشود و واقعا بی انصافی است. سودا دردش می گیرد و به بیمارستان منتقل می شود و زایمان می کند حوا هم دردش می گیرد در بیمارستان سودا بالای سر او می رود. محمت و باده هم به هتل رفته اند و با هم هستند با هم زیر باران می روند و عشقولانه هستند باده خانم تو هتله اما حوای بیچاره حسابی ادم را عصبی می کند. یلماز خان از علی عمر می خواهد که بماند و کار محصولات اورگانیک یوسف را ادامه بدهد.

 

خلاصه قسمت 240 شمیم عشق

همیت به دیدن حوا می رود و کلی از خودش و یوسف صحبت می کند و در اخر می گوید تو باید این برگه را امضا کنی تا بچه به اسم یوسف باشد و اگر امضا نکنی پدرش یلماز ثبت می شود که حوا قبول می کند و امضا می کند. سلطان به حوا می گوید که همیت دنبال دایه می گردند و حوا تازه می فهمد چه کرده و با اینکه خونریزی دارد به زندان می رود تا دست همیت به بچه نرسد. همیت پیش شریه می رود و می گوید تو هم مادری حوا نمی تواند 15 سال در زندان از بچه نگه داری کند باهاش حرف بزن بچه را به من بده. همیت می ره زندان و شناسنامه بچه که اسمش یوسف ضیا است را به حوا نشان می دهد و بحث گرفتن بچه را پیش می کشد و کلی اشک تمساح می ریزد در اخر حوا می گوید که من بچه ام را به تو نمی دهم حرف اخر. حال حوا در زندان دارد روز به روز بدتر می شود سودا می گوید اگر شرایط تو را داشتم بچه ام را به مادر بزرگش می سپردم تا انقدر در زندان زجر نکشد . بچه قسمت دیگه حوا می میره و همین طور بچه اش و سودا بچه اش را با بچه او عوض می کند

خلاصه قسمت 242شمیم عشق

در این قسمت باده و محمت را نشان می داد که در هتل بودند و باده پیشنهاد ازدواج محمت را قبول کرد و از طرفی حوا را نشان داد که با سودا حرف می زد سودا می گفت که اگر من شرایط تو را داشتم حتما بچه ام را بیرون زندان بزرگ می کردم تا بین این همه خلافکار بزرگ نشود و هر روز بتواند نور افتاب را ببیند و به بهترین مدرسه ها برود . حوا بچه اش را برمی دارد تا به او شیر بدهد اما به علت خونریزی با دیدن صحنه های عاشقانه اش با یوسف جان می بازد و می میرد و بچه اش هم می میرد. واقعا این صحنه جز مصنوعی ترین صحنه های سریال بود بیرجه هم بد بازی کرد این لحظه را که به نظر فقط یک چیزی بازی کرد که کارش تمام بشه و از فیلم خارج بشه. نکته بعدی مرگ بچه بود می گفتند که بچه بر اثر خفگی می میرد اما بیرجه که طاق باز خوابیده بود و اصلا روی بچه نیوفتاده بود که بچه بمیرد. خلاصه سودا می اید بچه خودش را با بچه حوا عوض می کند. سوتی بعدی اینجا بود که بچه حوا پوستش سفید بود و بچه سودا سبزه یعنی هیچ کس نفهمید که این بچه مرده بچه حوا است نه سودا. خلاصه زنگ زدن به همیت که بیاید و نوه اش را تحویل بگیرد. عروسی باده و محمت هم بود باده یک لباس کوتاه سفید پوشیده بود موهایش را جمع کرده بود و زیبا شده بود از طرفی این دو ابلیس جشن می گرفتند و از طرفی دیگر حوا در حال جان دادن بود. یلماز خان هم به وکیل خبر داد و با یک وکالت مسئولیت سهامش را به علی عمر داد که باعث ناراحتی بابای محمت شد

خلاصه قسمت 142 شمیم عشق

یلماز خان علی عمر را همه کاره شرکت کرده که این برای بابای محمت اصلا جالب نیست یلماز خان می گوید که علی مدیر لایقی است و در کانادا مدیر عامل یک شرکت بزرگ بوده اما انصراف داده تا اینجا به من کمک کنه و من اختیار سهام هایم را همه را به علی داده ام. علی به اتاق یوسف می روم و خاطراتش با یوسف برایش زنده می شود و به یلماز خان می گوید کاش یک اتاق دیگر بروم. منور خاطرات ایگیت را راجع بچه گی شان می خواند اینکه ایگیت او را چطور دوست داشته و چگونه با هم بازی می کردند. از زندان به شریفه زنگ می زنند که سلطان گوشی را برمی دارد و با خبر مرگ حوا داغون می شود از طرفی به همیت زنگ می زنند که همیت نامرد می گه حوا مرد خدا را شکر. وای دلم می خواد این زن را خفه کنم. همیت پیش سلطان و شریفه می رود و می گه بچه را من نگه می دارم که سلطان قبول نمی کند بچه زود به دنیا امده و او را به اتاق نوزادان در بیمارستان می برند. رمزی که می گه به همیت بگو خرج نگه داری بچه را بده ما خودمون ازش نگهداری می کنیم که شریفه بهش چپ چپ نگاه می کنه شریفه می گه من دیگه حوصله دعوا با این زن را ندارم شرایط او بهتره و من با این مریضیم که نمی تونم از بچه نگهداری کنم بهتر ه بچه را به همیت بدهیم و همیت می گوید که بهترین شرایط را برای بچه محیا می کنم. سودا به سختی از بچه اش دل می کند و با او زمزمه می کند که همه این کارهایی که می کنم برای سعادت و خوشبختی تو است پسر نازنینم. از طرفی توپراک و احمد هم با بچه تازه متولد شده اش به شهر امده اند و رمزی می گوید تا کی می خواستی این بچه را مخفی کنی و می گوید این مرد کیست که توپراک می گوید احمد دوست من است و من در استانبول توی خونه اش به همراه خواهرش زندگی می کنم. وکیل به یلماز خان می گوید که برای بچه ای به نام یوسف ضیا شناسنامه گرفته اند که علی عمر مجبور می شود بگوید حقیقت را که ان بچه یوسف و حوا است که همیت برایش شناسنامه گرفته

خلاصه قسمت 243 شمیم عشق

اول این قسمت که یک سری گریه زاری و مراسم عزاداری برای حوا بود که ناراحت کننده بود یلماز با ایگیت راجع حوا صحبت می کنه که اینکه چقدر عاشق یوسف بوده یلماز خان و یلماز می رن بیمارستان و یلماز خان می گه این بچه یادگار زنته یلماز که یلماز می گه من و حوا همیشه مثل خواهر برادر بودیم و اون ناموس برادرم بود و این یادگار برادرمه. از طرفی همیت و منور هم به بیمارستان می روند. شریفه و رمزی تصمیم می گیرند که به استانبول بروند شریفه به سلطان می گوید دست از سر همیت بردار و به زندگی خودت برس و با رشید ازدواج کن. سلطان فکر می کنه علی می ره کانادا و خونه زندگی اش به اون می رسه اما وقتی علی می گه من اینجا می مونم سلطان وا می ره علی می فهمه اما به روی خودش نمی اره. توپراک می گه من به بچه حوا هم می تونم شیر بدم که شریفه می گه نه تو به اندازه خودت بدبختی و مصیبت داری بهتره بگذاریم اینجا پیش همیت مثل شاهزاده ها بزرگ بشه. از طرفی منور هم هی داره دفتر خاطرات ایگیت و در واقع نوشته هاشون می خونه و اشک می ریزه. محمت و عروس خانمش باده هم امدن به شهر وای که چقدر دلم می خواد این دو تا را خفه کنم خوب از اول می رفتید با هم دیگه. و قرار است قضیه ازدواج را اعلام کنن

خلاصه قسمت 245شمیم عشق

برادر سودا به هوش امده و می گه که سودا من را با چاقو نزده و قاضی سودا را تبرئه می کنه سودا زودتر از معمول ازاد می شه و برادر و پدرش که تشنه به خونش هستند متوجه نمی شوند که سودا چند ساعت زودتر ازاد شده. سودا به در خانه همیت می رود برای کار علی عمر سودا را می بیند و می گه تو اینجا چی کار می کنه سودا می گه امروز ازاد شدم و دنبال کار می گردم علی می گه بیا تو براش کاری پیش می اید و سودا را به پینار سپرده پینار که خیلی به رفتار صمیمی علی با سودا حسودی اش شده بعد از رفتن علی سودا را از خانه بیرون می کنه. از طرفی سلطان زودتر از همیت رفته بیمارستان و بچه را تحویل گرفته که این باعث خشم همیت می شود. پدر محمت به او می گوید که عمویت همه اختیارات شرکت را به علی عمر داده که محمت اشفته می شود و می گوید من این همه سال وقتی یوسف رفته بود امریکا این شرکت را اداره کردم حالا که یوسف رفته این امده و همه چیز را از من گرفته. محمت پیش باده می رود و می گه فعلا نمی تونیم از این شهر برویم چون باید بمانم و شرکتی که این همه سال زحمت براش کشیدم را پس بگیرم که باده عصبی می شه و می گه تو به من قول دادی از اینجا برویم که من با تو ازدواج کردم. از طرفی باده به سر خاک یوسف می رود و می گه با محمت ازدواج کردم و این که کاش این اتفاقات نمی افتاد.....َ. 

 

خلاصه  قسمت 245 شمیم عشق

یلماز داره زیر ماشین کار می کنه که ماشین می افته روش و می برنش بیمارستان و یلماز خان خبر می شه و می ره بالای سرش. نمی دونم این نویسنده چه علاقه ای به بیمارستان داره اون از فصل دو که این همه یوسف را فرستاد بیمارستان این هم از این. کلا فکر کنم با این بیمارستان قرارداد دارن. خلاصه یلماز خان گریه و زاری می کنه که دارم این پسرم را هم از دست می دهم. علی عمر عکس یوسف و حوا را در کشوی یوسف می بینه و ناراحت می شه و دلش نمی اید توی اون اتاق بمونه و به منشی می گه یک اتاق دیگه براش حاضر کنه. بابای محمت هم می اید علی می گه من به شما احترام می گذارم و فقط برای سر و سامان دادن به شرکت اینجا موندم چون این کار من هست و با کسی مشکل شخصی ندارم. محمت هم می اید شرکت و می گه تو جای من را گرفتی. علی می گه من دلیل این همه رفتار بد را نمی فهمم من با تو مشکل شخصی ندارم محمت می گه وقتی که پست یوسف را گرفتی پستی که من این همه سال براش زحمت کشیدم با من وارد مشکل شدی. از حسادت داره می میره اما علی خیلی خونسرد کار خودش را می کنه. محمت می گه اتاق یوسف را برای من حاضر کنید. زنش را گرفته اتاقش را می خواد بگیره. از طرفی همیت می ره پیش سلطان و فکر می کنه که بچه پیش شریفه در استانبول است. ایگیت بچه را می بیند و سلطان می گوید که این بچه حوا است و من این را به همیت نمی دهم. سلطان می خواهد با بچه برود ده زندگی کند. علی عمر به خانه می اید اما سلطان بچه را از او مخفی می کند. از طرفی به سر خاک یوسف و حوا می رود و می گوید شما بالاخره اون دنیا به هم رسیدید و این بچه شماست و من از او مثل چشم هایم نگه داری می کنم و نمی گذارم دست اون همیت به بچه برسه

 

خلاصه قسمت 246 شمیم عشق

همیت می تواند دوباره روی پاهایش بایستد. به علی زنگ می زند که بیا اینجا و علی هم می رود و حسابی برای عمه اش ذوق می کند. با منور حرف می زند و منور می گوید نمی خواهم با دوستت ان دکتر دوست باشم و به او احساسی ندارم. منور به ایگیت زنگ می زند و با هم اشتی می کنند. پینار به همیت می گوید که خواهرش دیده که سلطان رفته مغازه و شیر خشک و پوشک خریده است. منور به سلطان زنگ می زند و سلطان می گه بمیرم هم بچه را به تو نمی دهم. علی می خواد از خونه عمه اش بیاد بیرون که سودا را می بینه که جلوی در نشسته کتش را تنش می کنه و می گه بیا خونه خودم بهت کار می دم. علی و سودا می رن خونه که سلطان با بچه داره می اید توی حیاط علی تعجب می کنه و سلطان می گه این بچه حوا است. سودا با شنیدن اسم بچه اش غش می کنه و توی بغل علی می افته. وقتی به هوش می اید علی می گه این دفعه دوم بود که غش کردی و گرفتمت اما دفعه دیگه از این خبرها نیست شاید نگیرمت و می خنده. سلطان به علی می گه که حساب شما با عمه ات جدا است اگر بخواهی از اینجا می روم اما امانتی حوا را دست همیت نمی دهم تو نمی دانی که همیت چه بلاهایی سر حوا اورده. علی با دقت گوش می کنه. باده و محمت هم با هم عشقولانه یک شام می خورند و باده می گه دیگه لازم نیست از من جدا باشی بیا با هم زندگی کنی